يكم خودمو جابه جا كردمو كش و قوس اومدم اخيييييي چه جاي نرمي بود...بعد از

مدت ها ي خواب راحت داشتم رو اين تخت...كمرم شكست از بس رو فرش

خوابيدم...يه غلط زدمو رو شيكمم خوابيدم ...راستي من كجا بودم؟؟؟؟؟

سريع از جام بلند شدمو سيخ نشستم...يا ابلفضل اينجا كه خونه اين پسره بود...من

چيجوري انقدر راحت هفتاد تا پادشارو خواب ديدم ؟خير سرم بايد هواسم به خودم

باشه...از ديشب تا حالا مثل ديو خوابيدم انگار نه انگار...سريع از جا بلند شدمو رو به

روي اييينه رفتم نگاهي به خودم كردم...موهاي بلندم از ديشب هنوز خيش بود وچون

همونجوري خوابيده بودم وز كرده بودو حالت نامناسبي گرفته بود...برس و ازجلوي

ايينه برداشتم و اروم اروم شروع كردم به شونه زدن موهام...كار شونه كردن موهام

كه تموم شد...برس و گذاشتم سرجاش و موهامو با كليپس جمع كردم..از جلوي

ايينه بلند شدمو نگاهي به لباسام انداختم...يه تاپ شلوارك ياسي رنگ كه روش

عكس باب اسفنجي(من يكم خودمو تحويل بگيرم خخخخخخخ)بود پوشيده

بودم...اوووووف ديشب انقدر خسته بودم كه  نفهميدم چي پوشيدم...فكر ادرين منو

اينجوري با اين لباس ميديد...(!)هيچي ديگه رها بايد قبر خودتو ميكندي...پوفي كردمو

رفتم سراغ كمد لباسا...يكم لباس رو زير و رو كردم و فهميدم خواهر ادرين زيادي تو

خونه راحت بوده...همه ي لباساش تاپ و شلوارك و يا لباساي استين كوتاه خيلي

تنگ و باز...اخه دختر تو فكر اينو نكردي يه وقت يكي اومد خونتون لباس خواست

چيجوري لباساي تورو بپوشيده جلوي اين غول بي شا خ و دم؟؟- نه اخه نميدونست

جناب عالي مياين كه براتون لباس اماده كنه-پوووف وجدان جان تودوباره اومدي؟؟ابنجا

هم دست ا سركچل ما ورنميداري؟-خوب مگه دروغ ميگم؟؟؟دختر تو خودت يادت رفته

لباساتاو بياري پس حقته-خيله خب تو نطق نكن برو حوصلتو ندارم-بي ادب...-برو

ديگه ..قربون تو با ادب                                                                                                                                         

سرمو به شدت تكون دادم تا از اين افكاربيام بيرون...فكركنم داشتم خل ميشدم...من

اخرش خل ميشم ميدونم....يكم ديگه تو كمد جست و جو كردم تا بالاخره تونستم يه

تونيك قهوه اي  استين سه ربع  پيداكنم و بپوشم...زياد بلند نبود ولي خوب كوتاهم

نبود...يه شلوار جين مشكي رو هم برداشتم و پوشيدم...دراخر هم يه شال مشكي

قهوه اي سرم كردم و بعد از نگاه كردن خودم تو ايينه و مطمئن شدن از خودم به

سمت در اتاق رفتم...اول اروم لاي درو باز كردم و به بيرون نگاهي انداختم...ظاهرا

خونه در امن و امان بود...همه جا ساكت ساكت...پس يعني ادرين خونه نبود...نفس

راحتي كشيدم و با خوشحالي از اتاق اومدم بيرون...صداي قارو قور شكمم دراومده

بود پس اول يه راست رفتم سمت اشپزخونه ...نگاهي به دور و برم انداختم...يكم

معذب بودم دست كنم تو يخچالش و روز اولي سرخود هركاري بكنم...ولي از اونجايي

كه شيكم محترم عزيز تر از اين حرفاس مقاومتو ازم گرفت ...شون هاي بالا انداختم و

با گفتن:بالاخره كه چي؟؟؟قراره يه مدت اينجا زندگي كنم!!خودم و دلداري دادم...رفتم

سمت يخچال...اووووف ماشالا همه چي توش فرااوووووووووووون....

خواستم مربا بردارم كه يادم افتاداول بايد دنبال كاسه بگردم...سريع دريخچالو بستمو

شروع كردم به گشتن دونه دونه ي كابينتا...از يه طرف صداي جناب شيكم بلند شده

بود ..از يه طرف از پيدا نكردن چيزي كه ميخواستم حرصم در اومده بود..همينجوري

در همه ي كابينتا رو باز ميكردم و تو دلم به خودم فحش ميدادم....اي بابا

اينم از شانس گند من بود...نكنه من كور شدم و نميبينم؟چرا اينجا همه چي

هست جز اون چيزي كه من ميخوام؟پووووووووووووووف

- چي ميخواي؟؟؟؟

ناخودگاه دستمو گذاشتم رو قلبمو جيغ بلندي كشيدم...چشمام از ترس گشاد شده

بود...هول كرده بودم...اينم از شانس من...اين از كجا پيداش شد؟؟؟مگه خونه بود؟

با وحشت و همونجور كه با دهن باز نفس نفس ميزدم سرتا پاي ادرين كه دست به

سينه به ديوار تكيه داده بودو داشت با ارامش منو نگاه ميكردرو برانداز كردم...شلوار

ورزشي مشكي با خطاي سفيد...با تيشرت ورزشي سفيد...چشماش خمار خمار

بود و انگار به زور باز نگه داشته بود و موهاي خوش رنگش ژوليده رو صورتش ريخته

بود...الان كه دقت ميكنم ميبينم حتما تازه از خواب بلند شده بود چون صداشم

خوابالود بود...همونجوري داشتم نگاش ميكردم كه دوباره صداش اومد

- چته؟؟مگه جن ديدي؟؟؟

سريع دهنمو بستم و دستمو پايين انداختم يه نفس عميق كشيدمو اب دهنمو قورت

دادم...نگاهي تو صورتش كردم و زبون باز كردم

ـ شما خونه بودين؟؟؟؟پوووووف منو ترسوندين

و دوباره نگاه  سرگردونمو تو صورتش چرخوندم...باارامش نگام كردو تكيشو از ديوار

برداشت و قدمي به سمتم برداشت...اومد روبه روم وايستاد و با لحن كينه توزانه اي

مثل بچه ها گفت:تو با سرو صداهاي بي جات منو از خواب بيدار كردي!

اي واي من...ناخودگاه لب پايينمو گاز گرفتم...حق داره بدبخت..

من كه اگه يكي از خواب بيدارم ميكرد بلا شك ميكشتمش....باز يه قدم ديگه اومد

جلوتر و گفت:حقته كه الان گردنتو بشكونم ....

با گفتن اين حرفش سريع به جلد سركشم برگشتم...ديگه داره شلوغش ميكنه ها

مستقيم تو چشماي عجيب و وسوسه گرش نگاه كردم...چشمامو براق كردمو گفتم

-اااا نه بابا!!منم وايميستم نگات ميكنم...ديگه داري زيادي شلوغش ميكني...خوابت

مياد برو بگير دوباره بخواب...چرا بچه بازي درمياري؟

- من اگه از خواب بيدار شم ديگه خوابم نميبره!

شونه اي بالا انداختمو با بي خيالي و زبون درازي گفتم:اين ديگه مشكل خودته

چشماشو ريز كردو لباشو جمع كرد...با حرص و خشم تو چشمام خيره شدو گفت

- پرو!

من:عمته

ادرين:من عمه ندارم

من:خب خالته

ادرين:هـــوي به خاله من توهين  نكنا

من:تا تو باشي كه به من توهين نكني!!!!

ادرين:زبون دراز سرتق

من:همينه كه هست

ادرين:بالاخره زبونتو كوتاه ميكنم...حيف كه مجبورم تحملت كنم..وگرنه نشونت ميدادم

يه من ماست چقدر كره داره

من:هه هه ريـــز ميبينمت جوجه!!مال اين حرفا نيستي

ادرين:ميخواي نشونت بدم؟

من:اره بدم نمياد...

ادرين :باشه خودت خواستي

و بعد با چشماش نگاه خاص و عجيبي بهم انداخت و به سمتم قدم برداشت

...همين كه به سمتم اومد صداي الارم گوشيشس بلند شد...

نفس حبس شدمو با خوشحالي بيرون فرستادم و با لبخند بهش نگاه كردم...

خداروشكر طرف پشت خط ول كن هم نبود...سريع به سمت موبايلش و نگاهي

بهش انداخت...نميدونم كي بود ولي هركي بود معلوم بود بايد جوابشو ميداد

ادرين نگاهي بهم كرد و با لجبازي گفت:حيف كه الان نميتونم حالتو بگيرم

ولي مطمئن باش اين بازي ادامه داره...و بعد درحالي كه دكمه ي برقراري تماس و

فشار ميداد به سرعت از اشپزخونه خارج شد...نفس عميقي كشيدم و چشمامو

يه بار باز و بسته كردم...اخي خداروشكر!معلوم نبود ميخواست چه بلايي به سرم بياره

اخه اين چه حرف مفتي بود كه من زدم؟؟؟اوووووووف

ديگه كلا يادم رفته بود واسه چي اومدم اينجا...به كل گرسنگي رو فراموش كردم

سرمو برگردوندم و خواستم برم كه نگام به داخل كابينيتي  افتاد كه درش باز بود

و توش كاسه هاي بلوري خوشگلي قرار داشت...اي بابا!!اين چه وقت پيداشدنه؟

نميشد يكم ودتر خودتو نشون ميدادي؟؟؟سرمو تكون دادمو به سمت كابينت رفتم و

درش و بستم...با خودم گفتم:اشكال نداره...باشه واسه دفعه بعد...ديگه جاشو

ياد گرفتم...و با خيالي اشفته از اين اتفاقاتي كه قرار بود دراينده .واسم بيفته و نميدومستم چيه...به داخل اتاقم رفتم...و تصميم گرفتم تا بعد از يه چرتي بزنم...تا

وقتي كه ببينم بايد با اين زندگي و ايندم چه غلطي بكنم!!

ادامه دارد