غرورعشق8
جلوي در يه برج شيك نگه داشت و پياده شد...منم به تبعيت ازاون
پياده شدم و همراهش وارد شدم...اول وارد يه لابي مستطيل
شكل بزرگ شديم كه دكور جالبي داشت...ادرين يه راست رفت
سمت اسانسورو منم دنبالش وقتي وارد اسانسور شديم طبقه 10
رو زد و اسانسور حركت كرد...چند لحظه بعد اسانسوربا صداي زنه
متوقف شد :طبقه دهم...ودوباره ادرين راه افتادو منم پشت
سرش...شده بودم مثل جوجه اردك زشت...درو باز كردو داخل
شد ...منم پشت سرش...وقتي وارد شدم چند لحظه به دورو بر
خيره شدم...واقعا كف كرده بودم .....خود خونه گرفته تا چيدمان
ورنگبنديوتميزي...اصلا باورم نميشد خونه براي ي پسر باشه فك
ميكردم وقتي وارد بشم خونه پر از لباساي چرك و و ظرفاي
نشسته و پوست تخمه و...ولي معلومم بود ادرين پسر
تميزيه...خوب البته اين امكان بود كه خدمتكار داشته باشه ولي به
هرحال...با صداي ادرين به خودم اومدم:كجا موندي؟بيا تو ديگه...
اه حالا انگار ميمرد محترمانه تر برخورد كنه بي تربيت...راه
افتادم...اول يه راهروي كوچيك ببود كه بايد ازش ميگذاشتي...و بعد
وارد پذيرايي اصلي مربع شكل ميشدي...مساحت زيادي داشت و
ميشد گفت خونه ي بزرگيه سمت راست و يه دست مبل راحتي
قهوه اي سوخته و تلوزيون قرار داشت سمت چپ اشپزخونه
بزرگي بود تمام وسايلاش نقره اي مشكي ست شده بود يه دست
مبل سلطنتي و دراخر يي پذيرايي كوچيك تر با سه تا پله از اين
قسمت جدا ميشدو سه تا اتاق خواب اونجا قرار
داشت ...همونجوري وسط خونه وايستاده بودم معذب بودم...زمان
زيادي نبود كه ميشناختمش به خاطر همين احساس يه كوچولو
فقط يه كوچولو ها معذب بودم...سردرگم داشتم درو ديوارو نگاه
ميكردم كه ادرين با موهايي كه به خاطر بارون خيس شده بودو
ريخته بود تو صورتش و انصافا جذاب ترش كرده بوداومد روبه رومو
گفت:كجايي تو؟بيا ميخوام اتاقتو نشونت بدم...سري تكون دادمو
دنبالش راه افتادم لباساشو عوض كرده بود فقط موهاش خيس
روي پيشونيش ريخته بود....به هيكل خوش فرمش نگاه كردم اندام
ورزشكاريش تو اين تيشرت جذب به خوبي مشخص بود...يه لحظه
از فكرخودم خندم گرفت...حالا معذب بودمو انقدر هيز بازي درمياورم
نبودم كه ديگه به خودم و افكارم نيشخندي زدمو سعي كردم
هواسمو بيشتر جمع كنم ....ادرين دريكي از اتاقارو باز كرد يه اتاق
خوشگل با رنگ بندي قرمز سفيد يه تخت بزرگ يه نفره سفيد با
پتوي قرمزانتهاي اتاق يه كتابخونه ي برزرگ قرمز و يه ميز ارايش
سفيد قرمز كه دستگيره هاش شكل قلب بود با پرده هاي سفيد كه
توش خطاي قرمز داشت و يه فرش پشمالوي سفيد وسط اتاق
خواب...يه اتاق بزرگ و شيك ناخوداگاه از ديدن اتاق به وجد
اومدم ...ياد گذشته ي خودم تو خونه ي بابا افتادم اونجا هم همه
چي داشتم...رنگ بندي اتاقم اون موقع بنفشوو ياسي بود...هي
يادش بخير...ادرين به من نگاهي انداخت و گفت:خوب رها اينجا از
اين به بعد اتاق تواٍاتاق منم همين اون اخريست اگه هرچي نياز
داشتي يا كاري داشتي بهم بگو...درهفته هم دوروز يه خانمي مياد
اينجا براي نظافت...پس احتياجي نيست كه تو كاري انجام بدي
خوب؟نميخوام ازت كار بكشم...به هرحال تو مستخدم من نيستي
وظيفه ي ديگه اي داري...اخ كه چقدر رفتارش فرق كرده بود مثل
دقيقه ي اولي كه تو شركت ديدمش اصن انگار ثبات اخلاقي
نداشت ...اين ادرين خودموني الان كجا اون ادرين مغرورو بداخلاق
يه ساعت پيش جا....وقعا چرا اينقدر زود تغيير موضع ميداد؟باشه
اي گفتم و به سمت تخت رفتم كه ادرين گفت:نميخواي لباساتو
عوض كني؟
بهش نگاه كردم ...منظ.رش چي بود؟يعني
چي؟
سري به معني اينكه منظورتو نفهميدم تكون دادمو گفتم يني
چي؟؟من با همينا راحتم ...درضمن من كه با خودم لباسي
نياوردم...
نيم نگاهي بهم انداخت و گفت:لباس تو كمد هست...فكرميكنم اندازت باشه...
مشكوك بهش نگاه كردم ...و به سمت كمد لباس ها رفتم...درشو
كه باز كردم با اوناع لباس هاي دخترونه مواجه شدم...از همه رنگ و
همه مدل...جالبش اينجا بود كه با يه نگاه بهشون ميشد فهميد كه
همش اندازه من بود...يعني فيت تنم بود...برگشتم سمتشو گنگ
بهش نگاه كردم...اين از كجا سايز منو ميدونست؟اينارو واسه من
خريده بود يا براي كسي ديگه بود؟؟؟اخمامو تو هم گره كردمو
گفتم:اينا واسه منه؟؟؟؟يا...
جلوتر از من پيش دستي كردو گفت:نه اينا واسه
خواهرمه...راستش هم هيكل تو بود گفتم شايد به تو هم
بخوره...
اهاني گفتم و خواستم برم سمت تخت كه يه دفعه ياد لباسايي كه
با شيرين خريده بودم...چقدرهم بابتش پول داده بود...با عجله به
سمتش چرخيدم...انقدر بد اينكارو انجام دادم كه رگ گردنم تقي
صدا داد و درد بدي تو گردنم پيچيد...بي اراده اخم دراومد و روزمين
نشستم..دستمو رو گردنم گذاشته بودمو فشار ميدادم...اي بميري
ادرين ...اووووف نفله شي ايشالا....ادرين تا وضعيتمو ديد سريع
اومد طرفم...جلوي پام نشت و گفت:چي شد؟حالت
خوبه؟
درحالي كه چشمامو رو هم فشار ميدادم سرمو به سختي بالا
گرفتمو گفتم:بر فرض كه خوبم نباشم...چيكارميخواي بكني؟مگه تو
دكتري؟ بعدم شروع كردم اروم اروم گردنمو ماساژ دادن حالت نگاهش تغيير كرد...حس كردم تو دلش داره بهم ميخنده...واسه
چي رو نميدونستم ...به خاطر همين سريع عصباني شدمو باهمون
گردن دردي كه حالا بهتر شده بود با اخمماي گره كرده گفتم:چيه
بدبختي ادما خنده داره؟؟چرا
ميخندي؟
با چشماي گرد شده نگام كردو ناباور گفت:من كي خنديدم؟
-نخنديدي؟؟؟پس چرا من فكركردم داري ميخندي؟؟
-رها حالت خوبه؟؟
-حالا هرچي !!چه خنديدي چه نخنديدي...اصلا...اصلا تو واسه چي
اينجا نشستي؟پاشو برو ديگه
-باشه ميرم اما فكر كردم ميخواي يه چيزي بهم بگي
-نخير از اين فكرا نكن...پاشو برو...
–خيله خوب بابا بداخلاق ...بيا منو بزن...
چشم غره اي بهش رفتم كه اين سري واقعا خندش گرفت...شونه
هاشو بالا انداخت و اروم از جاش بلند شد...و به سمت در
رفت...دستشو گذاشت رو دستگيره در كه يه دفعه انگار چيزي
يادش افتاده باشه برگشت سمتمو گفت:لباساتو عوض كن تموم
خونه زندگي رو گلي كردي...
لبامو غنچه كردمو با لجبازي صورتمو برگردوندم...ادرين هم درو باز
كرد و رفت بيرون وقتي داشت ميرفت فقط يه كلمه شنيدم كه زير لب گفت:لجباز!
و بعد درو بست...خندم گرفته بود...كي به كي ميگه لجباز...با خنده
بلند شدمو رفتم جلوي اينه وايستادم...براي چند ثانيه از ديدن خودم
تو ايينه خشكم زد...خاك تو گورم...قيافمو!!!به خاطر باروني كه
اومده بودو منم با اون سرعت تو گلاي جلو خونه دويده بودم تموم
هيكلم گل خالي بود...رو صورتم هم يه گوشه زير چشمم گلي
بود...شالم رو هم كه ديگه نگو...كلا انگار يه سطل اب و گل روم
ريخته بودن...چيكار كرده بودم خودم خبر نداشتم؟؟؟كم كم از ديدن
وضعيت خودم تو ايينه از شوك خارج شدمو زدم زير خنده....حالا
نخند كي بخند...يعني اين اعتماد به سقفم جلوي ادرين تو حلق
ادرين!!!خخخخخخخخ...از اين حرف خودم خندم شدت
گرفت ...صداي خندم بلند شد بخاطر همين خواستم سرمو تكمون
بدم تا از اين فكرا بيرون بيام بلكم خندم قطع شه كه گردنم اعلام
وجود كردو دوباره اخمو دراورد
من:اخ...توچي ميگي اين وسط؟
...ناخواگاه اخمام رفت توهم...دستمو گذاشتم روشو دوباه
ماساژش دادم...ياد حرفي كه به ادرين زده بودم افتادم"برفرض كه
خوبم نباشم...چيكارميخواي بكني؟مگه دكتري؟؟" اخمامو بيشتر
كردمو تو ايينه با مسخره بازي به خودم گفتم:اينم خودشو دكتر
ميدونه...پوووووف...خاك تو سر بي سواد تو رها..از ايينه فاصله گرفتمو
لباسام كه به خاطر بارون خيس و گلي شده بود...از سر تاپام...من
نميدونم با چه اعتماد به نفسي جلوش وايستادمو اون حرفارو
زدم...پوفي كشيدمو سريع يه نگاهي به اتاق انداختم...همون جور
كه حدس ميزدم حموم گوشه اتاق بود سريع پريدم تو حموم و بعد از
يه دوش حسابي و عوض كردن لباسام به خواب عميقي فرو رفتم...
پياده شدم و همراهش وارد شدم...اول وارد يه لابي مستطيل
شكل بزرگ شديم كه دكور جالبي داشت...ادرين يه راست رفت
سمت اسانسورو منم دنبالش وقتي وارد اسانسور شديم طبقه 10
رو زد و اسانسور حركت كرد...چند لحظه بعد اسانسوربا صداي زنه
متوقف شد :طبقه دهم...ودوباره ادرين راه افتادو منم پشت
سرش...شده بودم مثل جوجه اردك زشت...درو باز كردو داخل
شد ...منم پشت سرش...وقتي وارد شدم چند لحظه به دورو بر
خيره شدم...واقعا كف كرده بودم .....خود خونه گرفته تا چيدمان
ورنگبنديوتميزي...اصلا باورم نميشد خونه براي ي پسر باشه فك
ميكردم وقتي وارد بشم خونه پر از لباساي چرك و و ظرفاي
نشسته و پوست تخمه و...ولي معلومم بود ادرين پسر
تميزيه...خوب البته اين امكان بود كه خدمتكار داشته باشه ولي به
هرحال...با صداي ادرين به خودم اومدم:كجا موندي؟بيا تو ديگه...
اه حالا انگار ميمرد محترمانه تر برخورد كنه بي تربيت...راه
افتادم...اول يه راهروي كوچيك ببود كه بايد ازش ميگذاشتي...و بعد
وارد پذيرايي اصلي مربع شكل ميشدي...مساحت زيادي داشت و
ميشد گفت خونه ي بزرگيه سمت راست و يه دست مبل راحتي
قهوه اي سوخته و تلوزيون قرار داشت سمت چپ اشپزخونه
بزرگي بود تمام وسايلاش نقره اي مشكي ست شده بود يه دست
مبل سلطنتي و دراخر يي پذيرايي كوچيك تر با سه تا پله از اين
قسمت جدا ميشدو سه تا اتاق خواب اونجا قرار
داشت ...همونجوري وسط خونه وايستاده بودم معذب بودم...زمان
زيادي نبود كه ميشناختمش به خاطر همين احساس يه كوچولو
فقط يه كوچولو ها معذب بودم...سردرگم داشتم درو ديوارو نگاه
ميكردم كه ادرين با موهايي كه به خاطر بارون خيس شده بودو
ريخته بود تو صورتش و انصافا جذاب ترش كرده بوداومد روبه رومو
گفت:كجايي تو؟بيا ميخوام اتاقتو نشونت بدم...سري تكون دادمو
دنبالش راه افتادم لباساشو عوض كرده بود فقط موهاش خيس
روي پيشونيش ريخته بود....به هيكل خوش فرمش نگاه كردم اندام
ورزشكاريش تو اين تيشرت جذب به خوبي مشخص بود...يه لحظه
از فكرخودم خندم گرفت...حالا معذب بودمو انقدر هيز بازي درمياورم
نبودم كه ديگه به خودم و افكارم نيشخندي زدمو سعي كردم
هواسمو بيشتر جمع كنم ....ادرين دريكي از اتاقارو باز كرد يه اتاق
خوشگل با رنگ بندي قرمز سفيد يه تخت بزرگ يه نفره سفيد با
پتوي قرمزانتهاي اتاق يه كتابخونه ي برزرگ قرمز و يه ميز ارايش
سفيد قرمز كه دستگيره هاش شكل قلب بود با پرده هاي سفيد كه
توش خطاي قرمز داشت و يه فرش پشمالوي سفيد وسط اتاق
خواب...يه اتاق بزرگ و شيك ناخوداگاه از ديدن اتاق به وجد
اومدم ...ياد گذشته ي خودم تو خونه ي بابا افتادم اونجا هم همه
چي داشتم...رنگ بندي اتاقم اون موقع بنفشوو ياسي بود...هي
يادش بخير...ادرين به من نگاهي انداخت و گفت:خوب رها اينجا از
اين به بعد اتاق تواٍاتاق منم همين اون اخريست اگه هرچي نياز
داشتي يا كاري داشتي بهم بگو...درهفته هم دوروز يه خانمي مياد
اينجا براي نظافت...پس احتياجي نيست كه تو كاري انجام بدي
خوب؟نميخوام ازت كار بكشم...به هرحال تو مستخدم من نيستي
وظيفه ي ديگه اي داري...اخ كه چقدر رفتارش فرق كرده بود مثل
دقيقه ي اولي كه تو شركت ديدمش اصن انگار ثبات اخلاقي
نداشت ...اين ادرين خودموني الان كجا اون ادرين مغرورو بداخلاق
يه ساعت پيش جا....وقعا چرا اينقدر زود تغيير موضع ميداد؟باشه
اي گفتم و به سمت تخت رفتم كه ادرين گفت:نميخواي لباساتو
عوض كني؟
بهش نگاه كردم ...منظ.رش چي بود؟يعني
چي؟
سري به معني اينكه منظورتو نفهميدم تكون دادمو گفتم يني
چي؟؟من با همينا راحتم ...درضمن من كه با خودم لباسي
نياوردم...
نيم نگاهي بهم انداخت و گفت:لباس تو كمد هست...فكرميكنم اندازت باشه...
مشكوك بهش نگاه كردم ...و به سمت كمد لباس ها رفتم...درشو
كه باز كردم با اوناع لباس هاي دخترونه مواجه شدم...از همه رنگ و
همه مدل...جالبش اينجا بود كه با يه نگاه بهشون ميشد فهميد كه
همش اندازه من بود...يعني فيت تنم بود...برگشتم سمتشو گنگ
بهش نگاه كردم...اين از كجا سايز منو ميدونست؟اينارو واسه من
خريده بود يا براي كسي ديگه بود؟؟؟اخمامو تو هم گره كردمو
گفتم:اينا واسه منه؟؟؟؟يا...
جلوتر از من پيش دستي كردو گفت:نه اينا واسه
خواهرمه...راستش هم هيكل تو بود گفتم شايد به تو هم
بخوره...
اهاني گفتم و خواستم برم سمت تخت كه يه دفعه ياد لباسايي كه
با شيرين خريده بودم...چقدرهم بابتش پول داده بود...با عجله به
سمتش چرخيدم...انقدر بد اينكارو انجام دادم كه رگ گردنم تقي
صدا داد و درد بدي تو گردنم پيچيد...بي اراده اخم دراومد و روزمين
نشستم..دستمو رو گردنم گذاشته بودمو فشار ميدادم...اي بميري
ادرين ...اووووف نفله شي ايشالا....ادرين تا وضعيتمو ديد سريع
اومد طرفم...جلوي پام نشت و گفت:چي شد؟حالت
خوبه؟
درحالي كه چشمامو رو هم فشار ميدادم سرمو به سختي بالا
گرفتمو گفتم:بر فرض كه خوبم نباشم...چيكارميخواي بكني؟مگه تو
دكتري؟ بعدم شروع كردم اروم اروم گردنمو ماساژ دادن حالت نگاهش تغيير كرد...حس كردم تو دلش داره بهم ميخنده...واسه
چي رو نميدونستم ...به خاطر همين سريع عصباني شدمو باهمون
گردن دردي كه حالا بهتر شده بود با اخمماي گره كرده گفتم:چيه
بدبختي ادما خنده داره؟؟چرا
ميخندي؟
با چشماي گرد شده نگام كردو ناباور گفت:من كي خنديدم؟
-نخنديدي؟؟؟پس چرا من فكركردم داري ميخندي؟؟
-رها حالت خوبه؟؟
-حالا هرچي !!چه خنديدي چه نخنديدي...اصلا...اصلا تو واسه چي
اينجا نشستي؟پاشو برو ديگه
-باشه ميرم اما فكر كردم ميخواي يه چيزي بهم بگي
-نخير از اين فكرا نكن...پاشو برو...
–خيله خوب بابا بداخلاق ...بيا منو بزن...
چشم غره اي بهش رفتم كه اين سري واقعا خندش گرفت...شونه
هاشو بالا انداخت و اروم از جاش بلند شد...و به سمت در
رفت...دستشو گذاشت رو دستگيره در كه يه دفعه انگار چيزي
يادش افتاده باشه برگشت سمتمو گفت:لباساتو عوض كن تموم
خونه زندگي رو گلي كردي...
لبامو غنچه كردمو با لجبازي صورتمو برگردوندم...ادرين هم درو باز
كرد و رفت بيرون وقتي داشت ميرفت فقط يه كلمه شنيدم كه زير لب گفت:لجباز!
و بعد درو بست...خندم گرفته بود...كي به كي ميگه لجباز...با خنده
بلند شدمو رفتم جلوي اينه وايستادم...براي چند ثانيه از ديدن خودم
تو ايينه خشكم زد...خاك تو گورم...قيافمو!!!به خاطر باروني كه
اومده بودو منم با اون سرعت تو گلاي جلو خونه دويده بودم تموم
هيكلم گل خالي بود...رو صورتم هم يه گوشه زير چشمم گلي
بود...شالم رو هم كه ديگه نگو...كلا انگار يه سطل اب و گل روم
ريخته بودن...چيكار كرده بودم خودم خبر نداشتم؟؟؟كم كم از ديدن
وضعيت خودم تو ايينه از شوك خارج شدمو زدم زير خنده....حالا
نخند كي بخند...يعني اين اعتماد به سقفم جلوي ادرين تو حلق
ادرين!!!خخخخخخخخ...از اين حرف خودم خندم شدت
گرفت ...صداي خندم بلند شد بخاطر همين خواستم سرمو تكمون
بدم تا از اين فكرا بيرون بيام بلكم خندم قطع شه كه گردنم اعلام
وجود كردو دوباره اخمو دراورد
من:اخ...توچي ميگي اين وسط؟
...ناخواگاه اخمام رفت توهم...دستمو گذاشتم روشو دوباه
ماساژش دادم...ياد حرفي كه به ادرين زده بودم افتادم"برفرض كه
خوبم نباشم...چيكارميخواي بكني؟مگه دكتري؟؟" اخمامو بيشتر
كردمو تو ايينه با مسخره بازي به خودم گفتم:اينم خودشو دكتر
ميدونه...پوووووف...خاك تو سر بي سواد تو رها..از ايينه فاصله گرفتمو
لباسام كه به خاطر بارون خيس و گلي شده بود...از سر تاپام...من
نميدونم با چه اعتماد به نفسي جلوش وايستادمو اون حرفارو
زدم...پوفي كشيدمو سريع يه نگاهي به اتاق انداختم...همون جور
كه حدس ميزدم حموم گوشه اتاق بود سريع پريدم تو حموم و بعد از
يه دوش حسابي و عوض كردن لباسام به خواب عميقي فرو رفتم...
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۷/۰۵ ساعت 14:52 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|