غرورعشق7
همزمان اين داد من باعث شد ادرين با يه تعجب و يه نگراني خاص بهم نگاه كنه انگار
ميخواست بفهمه چي شده...دوباره لبمو گاز گرفتم تا بتونم خودمو كنترل كنم...داشتم اتيش
ميگرفتم...من كه بهش گفتم پولشو ميدم پس چرا...چرا؟واي نه امروز چند شنبست؟امروز روز
سومه...روز سوم از مهلتي كه پناهي بهم داده بود و حالا وسايلامو ريخته وسط كوچه ...خدايا
حالا چيكار كنم صداي شيرين از اون ور اومد كه گفت:رها؟هستي؟چي شد؟رهايي عزيزم... اب دهنمو قورت دادمو بي توجه به شيرين تماس و قطع كردمو رو به ادرين گفتم:ميشه سريع تر برين؟
يه اخم كمرنگ كردو گفت:اتفاقي افتاده ؟ از ناراحتي نميتونستم حرف بزنم...فقط تونستم يك كلمه بگم :سريع تر...توروخدا...
ادرين سرعتشو بيشتركردو من بي تاب به صندلي ماشين تكيه دادم...دلم ميخواست زودتر برسيم تا
حال پناهي رو بگيرم...دلم ميخواست كلشو بكنم...حدود 5 مين بعد رسيديم از دور وسايلاي
پخش وسط كوچمو ديدم قلبم فشرده شد ببين چقدر بدبخت شده بودم...تا ادرين زد رو ترمز
سريع از ماشين پريدم پايين و بي تو جه بهش تا خود خونه كه ته كوچه بود شروع كردم به
دويدن حتي چند بار نزديك بود بخورم زمين ...با عجله و درحالي كه سرتاپ ام خيس خيس بود
خودمو رسوندم به خونه كه شيرين و كنار اسبابام ديدم...شرين تا منو ديد سريع از جا بلند شدو
دوييد طرفم و نفس زنان گفت:رها ...بخدا من ...ميخواستم جلوشوب..بگيرم...ولي...بي توجه
شيرين و كنارزدم و به سمت پناهي رفتم حالا ديگه ادرين هم مثل هميشه اخمو كنار شيرين
واستاده بودو داشت مارو نگاه ميكرد ...خسته و درمونده رفتم روبه روشو گفتم:من كه بهتون
گفتم....اما نزاشت حرفم تموم شه و با لحن بدي گفت:تو هرچي گفتي واسه خودت گفتي...مهلت
سه روزت تموم شد ...اينم اسبابات هررررري....نااميد تو چشماش ذول زدمو گفتم:حالا شما
بايد دقيق سر سه روز اين كارو ميكردي؟يه دفعه تو چشمام براق شدو با هوار گفت:پ ن پ لابد
ميخواستي ازت اجاز ه بگيرم ك كي بايد بريزمشو ن وسط كوچه هان؟تو اگه پول بده بودي
خيلي زودتز از اينا پول منو ميدادي...حالا هم برو رد كارت ميخوام خونمو به يكي ديگه اجاره
بدم...پول منم بده يالا...عصبي تو چشماش خيره شدم هه پولم ميخواست..ديگه جوش اورده
بودم...امروز بيش از ظرفيتم خوردم....با صداي بلند مثل خودش گفتم:پول؟از كدوم پول حرف
ميزني؟الان توقع داري بااين كارت بهت پولم بدم؟ با لحن بدي ادامه داد:ندي پولت ميكنم خنده
ي عصبي كردمو گفتم-پولو زماني بهت ميدادم كه وسايام وسط كوچه نباشه...پناهي با صداي
بلندي گفت-تو جرئت داري نده ببين چيكار ميكنم...عصبي شالمو كه خيس اب بود كشيدم جلو و
گفتم-هيچ غلطي نميتوني بكني...پناهي عصبي تر از قبل-بابا جان اصن من غلط كردم خونمو دادم
به تو...غلط كردم خونمو دادم به ي دختر بي پدرو مادر...شوك زده نگاش كردم......چقدر
حماقتمو به رخم كشيده بودن...اخه چرا...چرا سلاحشون شده بود پدرو مادرم...چرا هرجي ميشد
دست ميزاشتن رو نقطه ضعفم...خدايا اين حق من نيست...نيست ...مني كه خودم ميدونم اشتباه
كردم ولي راهي واسه جبران ندارم...چشمام ميسوخت...از عصبانيت رنگ پوستم به سرخي
ميزد...حس توي انگشتاي دستم از بين رفته بود ...دستام دو طرف بدنم سست اويزون بودو
چشمام خيره به صورت پناهي...زير لب زمزمه كردم –خدايا خودت از دست اين بنده هات نجاتم
بده...شيرين به طرفم اومد و اروم بغلم كرد ...ولي واكنشي ندادم دلم شكسته بود جلوي ادرين
ضايع شدم دلم ميخواست فرار كنم ...شيرينو پس زدمو رفتم جلوي پناهي دلم ميخواست خرخرشو بجوم
كصافط به چه حقي با من اينطوري حرف زده بود...
خواستم چيزي بگم كه ادرين پيش دستي كردو گفت:رها بس كن بيا بريم
هم من هم پناهي همزمان به طرف ادرين كه به طر ف ما ميمومد نگاه كرديم پناهي رو به ادرين
كردو گفت:جناب عالي؟ادرين اخمي كردو گفت:به تو ربطي نداره...
از كارش
شوكه شدم...اين الان داشت طرفداري منو ميكرد؟هه واسه چي؟چون ديده بي كسم دلش به حالم
سوخته؟..ادرين دور از چشم پناهي به من نگاه كردو پوزخندي زد كه يعني هان؟چيه؟هوا برت
نداره...همين باعث شد كه فكم و خود به خودت ببندم...پناهي با همون اخمش نگاهي به ادرين
انداخت و گفت:پس حالا كه اينطوري خودتو قاطي نكن...اگرم خيلي ادعات ميشه پول اجاره شو
بده....حرصم گرفته بود...دلم ميخواست يه تف گنده بندازم تو صورت اين مرد پول
پرست...هنوز م پول ميخواست...خوابشو ببني ...پولم كجا بود كه بهت بدم پناهي خان؟
ادرين پوزخندي زدو گفت:پولي اجاره اي كه داري خودتو براش ميكشي چقدره؟
پناهي كه بوي پول به مشامش رسيده بود و اروم تر شده بود گفت:500تومن
سري تكون دادو از توي جيب كتش يه كيف پول چرم قهوه ايشو بيرون اورد...چندتا تراول پنجاهي دراورد و داد به پناهي و گفت:بيا...اينم پولت....بعد برگشت سمت منو گفت:حالا ديگه بريم
؟
پوزخندي رو لبم جا خوش كرد...ديگه ادرينم دلش برام سوخت...خاك تو سرت رها...خـــاك
برگشتم سمت ادرين و خواستم خالفت كنم:ولي نيازي نيست كه شما...
ادرين:بس كن...فقط بيا بريم
اخمام ناخوداگاه بهم گره خورد...مرديكه پروووو....همه ي كاراش زوريه...اخه حالامن ۵۰۰
هزار تومان از كجا بيارم بدم به تو؟؟؟؟؟واسه چي اينكارو كردي اخه...
برگشتم سمت پناهي كه داشت با نيشخند منو نگاه ميكرد اخممو غليظ تر كردمو گفتم:نيشتو جمع
كن...بعد نگاهي به پولاي توي دستش كردمو گفتم:ايشالا كوفتت بشن
اونم نيشخندشو عميق تر كردو گفت:ميره پايين يه ابم روش...حقمه
با اخم رومو برگردوندمو دنبال ادرين راه افتادم...حالا توروهم ميگيرم ادرين خان...تا ديگه پولاتو به رخ من نكشي...نميدونم چه حسي بود...با اين ادرين كمكم كرده بود ولي حس بدي پيدا
كرده بودم...همش فكر ميكردم با اين كارش ميخواد بدبختيمو به رخم بكشه...همين بود كه باعث ميشد وقتي يادش بيفتم عصباني بشم...اوووووووف....نميدونم شايدم من زيادي شك خيال شده
بودم...
..بلافاصله سوار ماشين شد و ماشينو روشن كرد...منم همراهش سوار شدم...ديگه رفتني شده بودم
از امروز به بعد روزاي سختي داشتم...
...ماشينو دور زد...همون موقع چشمم به شيرين افتاد كه مبهوت داره مارو نگاه ميكنه...تازه
ييادم افتادم نتونستن ازش تشكر كنم كه حداقل بهم خبر داده چه بلايي سرم اومد...در عوض زير
با اشاره بهش گفتم:ازت ممنونم
شيرين اروم چشماشو روي هم گذاشت و من با ادرين به سوي خونه ي اون راه افتاديم....
ادامه دارد...
ميخواست بفهمه چي شده...دوباره لبمو گاز گرفتم تا بتونم خودمو كنترل كنم...داشتم اتيش
ميگرفتم...من كه بهش گفتم پولشو ميدم پس چرا...چرا؟واي نه امروز چند شنبست؟امروز روز
سومه...روز سوم از مهلتي كه پناهي بهم داده بود و حالا وسايلامو ريخته وسط كوچه ...خدايا
حالا چيكار كنم صداي شيرين از اون ور اومد كه گفت:رها؟هستي؟چي شد؟رهايي عزيزم... اب دهنمو قورت دادمو بي توجه به شيرين تماس و قطع كردمو رو به ادرين گفتم:ميشه سريع تر برين؟
يه اخم كمرنگ كردو گفت:اتفاقي افتاده ؟ از ناراحتي نميتونستم حرف بزنم...فقط تونستم يك كلمه بگم :سريع تر...توروخدا...
ادرين سرعتشو بيشتركردو من بي تاب به صندلي ماشين تكيه دادم...دلم ميخواست زودتر برسيم تا
حال پناهي رو بگيرم...دلم ميخواست كلشو بكنم...حدود 5 مين بعد رسيديم از دور وسايلاي
پخش وسط كوچمو ديدم قلبم فشرده شد ببين چقدر بدبخت شده بودم...تا ادرين زد رو ترمز
سريع از ماشين پريدم پايين و بي تو جه بهش تا خود خونه كه ته كوچه بود شروع كردم به
دويدن حتي چند بار نزديك بود بخورم زمين ...با عجله و درحالي كه سرتاپ ام خيس خيس بود
خودمو رسوندم به خونه كه شيرين و كنار اسبابام ديدم...شرين تا منو ديد سريع از جا بلند شدو
دوييد طرفم و نفس زنان گفت:رها ...بخدا من ...ميخواستم جلوشوب..بگيرم...ولي...بي توجه
شيرين و كنارزدم و به سمت پناهي رفتم حالا ديگه ادرين هم مثل هميشه اخمو كنار شيرين
واستاده بودو داشت مارو نگاه ميكرد ...خسته و درمونده رفتم روبه روشو گفتم:من كه بهتون
گفتم....اما نزاشت حرفم تموم شه و با لحن بدي گفت:تو هرچي گفتي واسه خودت گفتي...مهلت
سه روزت تموم شد ...اينم اسبابات هررررري....نااميد تو چشماش ذول زدمو گفتم:حالا شما
بايد دقيق سر سه روز اين كارو ميكردي؟يه دفعه تو چشمام براق شدو با هوار گفت:پ ن پ لابد
ميخواستي ازت اجاز ه بگيرم ك كي بايد بريزمشو ن وسط كوچه هان؟تو اگه پول بده بودي
خيلي زودتز از اينا پول منو ميدادي...حالا هم برو رد كارت ميخوام خونمو به يكي ديگه اجاره
بدم...پول منم بده يالا...عصبي تو چشماش خيره شدم هه پولم ميخواست..ديگه جوش اورده
بودم...امروز بيش از ظرفيتم خوردم....با صداي بلند مثل خودش گفتم:پول؟از كدوم پول حرف
ميزني؟الان توقع داري بااين كارت بهت پولم بدم؟ با لحن بدي ادامه داد:ندي پولت ميكنم خنده
ي عصبي كردمو گفتم-پولو زماني بهت ميدادم كه وسايام وسط كوچه نباشه...پناهي با صداي
بلندي گفت-تو جرئت داري نده ببين چيكار ميكنم...عصبي شالمو كه خيس اب بود كشيدم جلو و
گفتم-هيچ غلطي نميتوني بكني...پناهي عصبي تر از قبل-بابا جان اصن من غلط كردم خونمو دادم
به تو...غلط كردم خونمو دادم به ي دختر بي پدرو مادر...شوك زده نگاش كردم......چقدر
حماقتمو به رخم كشيده بودن...اخه چرا...چرا سلاحشون شده بود پدرو مادرم...چرا هرجي ميشد
دست ميزاشتن رو نقطه ضعفم...خدايا اين حق من نيست...نيست ...مني كه خودم ميدونم اشتباه
كردم ولي راهي واسه جبران ندارم...چشمام ميسوخت...از عصبانيت رنگ پوستم به سرخي
ميزد...حس توي انگشتاي دستم از بين رفته بود ...دستام دو طرف بدنم سست اويزون بودو
چشمام خيره به صورت پناهي...زير لب زمزمه كردم –خدايا خودت از دست اين بنده هات نجاتم
بده...شيرين به طرفم اومد و اروم بغلم كرد ...ولي واكنشي ندادم دلم شكسته بود جلوي ادرين
ضايع شدم دلم ميخواست فرار كنم ...شيرينو پس زدمو رفتم جلوي پناهي دلم ميخواست خرخرشو بجوم
كصافط به چه حقي با من اينطوري حرف زده بود...
خواستم چيزي بگم كه ادرين پيش دستي كردو گفت:رها بس كن بيا بريم
هم من هم پناهي همزمان به طرف ادرين كه به طر ف ما ميمومد نگاه كرديم پناهي رو به ادرين
كردو گفت:جناب عالي؟ادرين اخمي كردو گفت:به تو ربطي نداره...
از كارش
شوكه شدم...اين الان داشت طرفداري منو ميكرد؟هه واسه چي؟چون ديده بي كسم دلش به حالم
سوخته؟..ادرين دور از چشم پناهي به من نگاه كردو پوزخندي زد كه يعني هان؟چيه؟هوا برت
نداره...همين باعث شد كه فكم و خود به خودت ببندم...پناهي با همون اخمش نگاهي به ادرين
انداخت و گفت:پس حالا كه اينطوري خودتو قاطي نكن...اگرم خيلي ادعات ميشه پول اجاره شو
بده....حرصم گرفته بود...دلم ميخواست يه تف گنده بندازم تو صورت اين مرد پول
پرست...هنوز م پول ميخواست...خوابشو ببني ...پولم كجا بود كه بهت بدم پناهي خان؟
ادرين پوزخندي زدو گفت:پولي اجاره اي كه داري خودتو براش ميكشي چقدره؟
پناهي كه بوي پول به مشامش رسيده بود و اروم تر شده بود گفت:500تومن
سري تكون دادو از توي جيب كتش يه كيف پول چرم قهوه ايشو بيرون اورد...چندتا تراول پنجاهي دراورد و داد به پناهي و گفت:بيا...اينم پولت....بعد برگشت سمت منو گفت:حالا ديگه بريم
؟
پوزخندي رو لبم جا خوش كرد...ديگه ادرينم دلش برام سوخت...خاك تو سرت رها...خـــاك
برگشتم سمت ادرين و خواستم خالفت كنم:ولي نيازي نيست كه شما...
ادرين:بس كن...فقط بيا بريم
اخمام ناخوداگاه بهم گره خورد...مرديكه پروووو....همه ي كاراش زوريه...اخه حالامن ۵۰۰
هزار تومان از كجا بيارم بدم به تو؟؟؟؟؟واسه چي اينكارو كردي اخه...
برگشتم سمت پناهي كه داشت با نيشخند منو نگاه ميكرد اخممو غليظ تر كردمو گفتم:نيشتو جمع
كن...بعد نگاهي به پولاي توي دستش كردمو گفتم:ايشالا كوفتت بشن
اونم نيشخندشو عميق تر كردو گفت:ميره پايين يه ابم روش...حقمه
با اخم رومو برگردوندمو دنبال ادرين راه افتادم...حالا توروهم ميگيرم ادرين خان...تا ديگه پولاتو به رخ من نكشي...نميدونم چه حسي بود...با اين ادرين كمكم كرده بود ولي حس بدي پيدا
كرده بودم...همش فكر ميكردم با اين كارش ميخواد بدبختيمو به رخم بكشه...همين بود كه باعث ميشد وقتي يادش بيفتم عصباني بشم...اوووووووف....نميدونم شايدم من زيادي شك خيال شده
بودم...
..بلافاصله سوار ماشين شد و ماشينو روشن كرد...منم همراهش سوار شدم...ديگه رفتني شده بودم
از امروز به بعد روزاي سختي داشتم...
...ماشينو دور زد...همون موقع چشمم به شيرين افتاد كه مبهوت داره مارو نگاه ميكنه...تازه
ييادم افتادم نتونستن ازش تشكر كنم كه حداقل بهم خبر داده چه بلايي سرم اومد...در عوض زير
با اشاره بهش گفتم:ازت ممنونم
شيرين اروم چشماشو روي هم گذاشت و من با ادرين به سوي خونه ي اون راه افتاديم....
ادامه دارد...
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۷/۰۵ ساعت 14:50 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|