سامی......یعنی چی نمیتونم برم داخل دستمو ول کن ....سرباز-اقای محترم من مسولم نمیتونم بذارم بریدداخل ....-حسابی کفرم بالا اومد ده روزه یاسی ندیدم حالاهم این جوجه نمیذاره برم داخل ازشدت عصبانیت کنترلموازدست دادمو هولش دادم طوری که محکم خورد به دیوار بعدم بدون توجه به صدای اطرافیان رفتم داخل اتاق اتاقی که تمام امیدم توش خوابیده بود نفسم توش حبس بود ...دراروم بستم بغضم ترکید اشک بودکه به سرعت صورت متورمی که ده روز نخوابیده روخیس میکرد...رفتم سمتش چقدرمعصوم شده بود بااین لباس های گشاده سفید بااین کلاهی که روسرش بود اب دهنموباچندلقمه بغض قورت دادم فایده نداشت بازم گرسنه بودم سیرنشد م ....نشستم کنارتختش صورت بی روحش تواون نورکم مهتابی خیلی معصوم شده بود جلواحساساتمو نتونستم بگیرم خم شدمواروم گونه های که حالا تبدیل به استخون شده بودنوبوسیدم......... باورم نمیشه این همون دختری باشه که روزاول کاریم میخواستم سربه تنش نباشه اما حالا حاضرم سربه تنم نباشه واون زنده باشه سالم باشه نفسم عشقم زندگیم سالم باشه ....دست ضریفشو که یه چیزی مثل گیره به ناخنش وصل بودوگرفتم چقدرلاغرشده بود.نمیواستم نمیتونستم باورکنم خودکشی کرده یسنای من خودکشی کرده اونم واسه راحتی ما کاش میفهمیدمن این راحتی رونمیخوام این راحتی که هرثانیه اش مرگمو صدامیزنه رونمیخوام...اروم صداش زدم...-یسنا؟...عزیزم/...سکوتی بدون جواب سوالی بدون پاسخ بغضی شکننده بدون همدرد .....خم شدم سمتش یه قطره ازاشکم ریخت روگونش ....سرخورد ریخت تویقه اش ...به چشماش نگاه کردم به چشمای که زیزیه پوست نازک ارامیده بودن ومزه های که نگهبانشون بودنومثل یه سایه بون دورشواحاطه کرده بودن ...صورتشونوازش کردم ناامید نشدم بازصداش زدم....-یسنا/توروخداجواب بده توروجان من جواب بده .....بازم سکوت دیگه طاقت نیاوردمو بلندبلندزدم زیرگریه ...یسنابلندشو دارم میمیرم ...میشنوی مییییییییییییییمیییییییییییرم بخداخودمومیکشم جواب بده لعنتی کنترلی رواعصابم نداشتم دستهای مشت شده ازناتوانیمورسینه ام کوبوندموگفتم امشب تمومش میکنم کاری میکنک این یه تیکه اضافی که داره به شدت به عشق توبه اینجاضربه میزنه رونابود میکنم خودمو نابود میکنم.همون لحظه بدترین صدای موجود تواتاق پیچید صدای دستگاهی که تالان ضربان منظم قلب عشمو نشون میدادوحالاایستشو چشمام گرد شد لحظه ای درنگ نکردم ...بدورفتم بیرون کیاویلداروصندلی نشسته بودنواون سربازه هم بااخم زیاد داشت نگام میکرد نفس کم اوردم..دادزدم دکتر دکترکجاست ؟قلبش..قلبش ایست کرده توروخدا عجله کنید همون دقیقه ...دوتادکترهمراه چندپرستاربدورفتن داخل اتاق ...یلدا حالش بدشدو قش کرد کیاهم سریع گرفتش  رفت دنبال یه پرستار ...منم همونجانشست و داشت جون میداد....خواستم بلندشم امانتونستم سعیموکردم نشد یه لحظه یه چیزی توسرم تیرکشید بعدشم تاریکی مطلق.ادامه داردَ