......کیا....بابلندشدن زنگ گوشیم ازخواب پریدم به بغل دستم نگاه کردم بادیدن یلدا یه لبخند مهمون لبام شد خودموکشیدم سمتش پتوازروش رفته بود کناروپااشوتوخودش جمع کرده بودو مچاله شده بود دلم یادیدنش تواون حالت ضع رفت  پتورو اروم کشیدم روش یهویادم اومد کعه یکی داره پشت خط خودشوخفه میکنه..بااکراه ..گوشیوبرداشتم..بله/...الوسلام ..-سلام بفرمایید...اقای کیا بهرامی/..نمیدونم چرااما دلشوره ی بدی اومد سراغم ...-بله خودم هستم شما..-سروان احمدی هستم ازاداره اگاهی تماس میگیرم...دستام یخ کردن ضربان قلبم رفت روهزار عرق یخ نشست روپیشونیم واسترس گرفتم...خودمونباختم...-اهان که اینطور خوب من چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟..-شما داماد خانواده شریفی هستید درسته..-بله چطوراتفاقی افتاده/..اتفاق که افتاده راستش ما دنبال یسناشریفی هستیم  شمااطلاعی ازش ندارید...-من/نه ///شما کجاید اقای بهرامی/.....من باخانومم اومدیم اهواز ...چه دروغی گفتم همون لحظه صدای یه نفرازاون ورتلفن اومد جناب سروان ردشونوزدیم الان شمالن...به محض شنیدن این صداگوشی روقطع کردمو باعجله رفتم سمت یلدا ...دستمو گذاشتم روشونشو اروم تکونش دادم..یلدا بلندشو ...اما تکونی نخورد ..ایندفعه بلندترگفتم یلدا بلندشو باید بریم ...اووووومممم چیه کیا چی میگی اول صبحی/...اروم پشونیشوبوسیدموگفتم بلند شو خبرخوبی ندارم فقط درکمتراز ده مین اماده پایین باش باید بریم ...دیگه به جوابو چشمای گرد شده ازتعجب یلدا که حالا جاشوبه ترس داده بود اهمیت ندادم ...بدو رفتم ازاتاق بیرون ...رفتم پشت دراتاق سامی..درو اعجله بازکردمو رفتم داخل بوی دود سیگار هنوز مییومد ...توخودش مچاله شده بودو پاین تخت خوابش برده بود رفتم سمتشو تقریبا بلند طوری که نترس گفتم ...سامی بلند شو باید ازاینجابریم پلیسا ردمونو زدن...اول متوجه حرفم نشد اما طولی نکشید که سرجاش سیخ نشستو گفت ..چی/چی گفتی؟ردمونو؟ازکجا چطوری........الان وقت این حرفانیست سامی فقط زود اماد هشو باید ازاینجا هرچه سریع تربریم ....همون لحظه چشمم به ساعت خورد ساعت نه صبح رونشون میداد ........ازاتاق رفتم بیرونو یلدا روصدازدم یلدا یلداااااااااااااااااااا...یلدا سراسیمه ازاتاق زد بیرون وگفت چیه چه خبرته؟...بدویاسی رواماده کن باید حرکت کنیم بدو............یلدا سریع رفت سمت اتاق یاسی...اما بعداز دودقیقه     جیغش بلندشد منو سامی سریع رفتیم سمت اتاق یاسی..تواتاق نبود ...یلدا باچشمای گریونو داشت پایین پنجره رو نگاه میکرد اصلا دوست نداشتم فکربدکنم اما بادیدن یاسی اونم طوریکه خودشوازپنجره پرت کرده بود پایین هرسه تامون دهنمون بازمونده بود اماسامی زود به خودش اومدو شروع کرد دادو بیداد کردن اولین باربود که اشک سامی رومیدیدم همون طورکه داد میزد یاسی روصدامکیزد ...بدورفیم توحیاط ...رسیدیم بالا سرش انگار همین نیم ساعت پیش خودشوانداخته پایین چون خونی که ازسرش میومد خیلی رون بود..........سامی خواست بره سمتش بغلش کنه که جلوشوگرفتم ...یلداهم که انگارتوشوک بود یه گوشه واستاده بودو به یاسی زل زده بود بدون اینکه پلک بزنه...سریع به اورزانس زنگ زدم بعدازده مین خودشونورسوندن امبولانس جلوافتاد ماهم سوارماشین سامی شدیم خواستیم ازدرویا بریم بیرون که ماشین پلیس ازیرکشان جلوراهمون سبز ش................

ده روز هست که یاسی توکماست ...و6 جفت چشم گریون منتظرتکون خوردن یه انگشتشن فقط یه انگشت اونم واسه ادامه ی زندگیشون واسه امیدبه برگشت یاسیشون  یاسیه یلدا یاسی سامی...مادریلدا چندبارباهاشون تماس گرفت اما بااین صداروبه روشد دستگاه مشترک موردنظرخاموش میباشد انگاردنیاروسرش اوارمیشد وقتی اون صدای نحسوخانمان سوزو میشنید کجان؟..دختراش کجان/..پاره های تنش کجان؟..یادگاری های عشق ازدست رفتش کجان/...سامی پریشون به یه نقطه زل زده پنج روزه حمام نرفته بوی تندعرقش حال خودشوبهم میزنه چه برسه به اطرافیانش دونفررواعصابشن دونفرکه بالباس فرم سبزارتشی وبایه تفنگ کناردراتاق یاسی ایستادن تانکنه یاسی ظریفش یاسی بی جونش یاسی داغون شدش فرارکنه تودلش دادمیزد بی اصافواازاون جسم بی تحرک اخه فراربرمیاد بغضی که هرلحظه بیشترگلشومیفشرد بزرگوبزرگترمیشدتاجای که به صورت اشک ازچشمان درشتوکشیده اش خارج شدن.......به یه امیدزنده بود بازگشت یاسیش نفسش عشقش.....خسته ترازهمه جاو همه کس چشمانش روبستو به قطرات اشکش که بدون هیچگونه مانعی ازچشمانش خارج میشدن اجازه داد ازگوشه چشمش فرود بیاییند...یلدا به دیوارتکیه داده زانوهاشوتوبغلش گرفتو بجای رفتن به ماه عسل باهمسرش ودیدن خواهرش درخانه ان هم باارامش حالا به دیواری زل زده که پشتش خواهرمعصومش بدون هیچ امیدی خوابیده خوابی ارام بدون دغدغه اما دعا میکرد التماس میکرد ازخدایش میخواست هرچه زودترازخوابش برخیزد.. احساس میکرد دهانش تلخ شده  ده روزه هیچ حرفی نزده نه گریه ای نه شیونی نه حتی یک سلام خشکو خالیه...کیا نمیداند نگران همسرش باشه یا برادرش که باامیدی بی پایان به در اتاق مراقبت های ویزه زل زده....توفکربود ناراحت بود یاسی رومثل خواهرش دوست داشت میدونست  یاسی خیلی معصوم ترازاونیه که بخوادخودکشی کنه واینکارش واسه رهای سه نفربوده که به دنبال اون گرفتارشدن ایندفعه باتمام مقاومتی که داشت بغض به گلویش چنگ انداخت سخت بود دیدن خواهری که فقط بیست روزه میشناسیش.........سربازبالباس سبزی کنارسامی ایستاد...سامی تواین دنیانبود که بهش اهمیت بده ...سرباز گفت...شما اجازه ندارید به این اتاق نزدیک بشید..اما سام بدون توجه به جرف سربازقدم بعدی روبه سمت دراتاق یاسی برداشت بی قرار بود دلش بی تاب بود وجودش اورامیطلبید ......ادامه دارد.......