....یاسی ....دوروز از اومدنمون به ویلامیگذره ازمامان خبری ندارم یعنی خطامونو عوض کردیم  ...اوضاع خیلی خرابه ..من گوشه گیرشدم تاجایی که میتونم اصلا توجمع نمیام شبام شده کابوس عذاب وجدان درد ...خیلی خسته ترازاونی هستم که بخوام برم بشینموگل بگموگل بشنوم چیزی که بدترازهمه عذابم میده رفتارهای مشکوک سامی ...توراه حالم سرجاش نبودبهش نیازداشتم اما حالا که میشینم فکرمیکنم چطوربااون دختره ی جلف لاس میزدن ازش دوری میکنم بیچاره غذامیاره بالا بخورم اما م فقط میگم بذارپشت درو برو حتی حاضرنیستم ببینمش ...اتاق من روبه دریاست خیلی ارامش دارم ازاینکه بجای دیوارلعنتیکه هرروز باعث خفه شدنمه شیشه کل دورتادوراتاقو گرفته ومن میتونم راحت دریاروببینم .....داشتم بیرونو نگاه میکردم که صدای بازشدن دراتاق اعصابموبهم ریخت  کفرم بالا اومدازاینکه ارامشموبهم ریختن بادیدن سامی توچهارچوب اتاق امپرم رفت روهزار ....بانگاه دردمندپرازالتماس بهم خیره شده بوداما من سنگ شده بودم ....اینقدراعصابم بهم ریخته بود که سینه ام بالاو پایین میرفت  چشماموبستموصداموولوم دادم ....بربییییییییییییییییرون گمشوووووو بیرون...سامی اومد داخلو درباضرب بستوبهش تکیه داد ازاینکه به حرفم گوش ندادجری ترشدم ..امااون نفسشوفوت کردواومدسمتم   منم بی مهابا بهش حمله کردم دستهای ظریفوبی جونمو مشت کردموباضربه های که ازپرکاه سبک تربودوبه سینه اش فرودمیاوردم.......... اما هیچی نمیگفت کم کم جیغودادم تبدیل به هق هق شد وهق هقام تبدیل به زجه  تبدیل شد ...باچشمای خیسم بهش خیره شدم زیرنگاه پرازدردم دووم نیاوردو   چشماشو محکم بست  ...سامی-خواهش میکنم یاسی خواهش میکنم  نکن اینکارارو ..نکن باخودت این کارارون نکن کمک کم صداش لرزید ...اخه فدات بشم چی ازت مونده ببین دستاتو ببیین حتی رواعصابت کنترلی نداری اخه تاکی میخوای  اینطری ادامه بدی تاکی میخوای منو نابود کنی تاکی /ایندفعه اون صدای اروم ملایم تبیدیل به یه داد وصدای خشداربلندشد  ...تاکییییییییییی هان تاکی؟...ازترس سرجام خشکم زد اروم چشمامو بستمو رفتم تواغوشش         احساس کردم ...اون ازمون داغون تره چون محکم بغلم کرد توری که استخونام داشت خورد میشد........................ تااینکه صدای یلدا ازاون ور بلندشد...یلدا-چه خبرتونه ..؟یاسی سامی چه خبرتونه هان..............ادامه دارد