22سایه
میشی عزیزم
وارد اسانسور شدیم انگار میخواست چیزی بگه اما نمیتونست سعی کردم ارومش کنم با توقف اسانسور همه
خارج شدیم سایه وارد اتاق عمل شد و من موندم بیرون رو به دکتر گفتم:استاد زندگیمو به دستتون میسپارم
دکتر مجد زد سر شونه مو گفت:اروم باش اروم دعا کن
پشت در اتاق عمل منتظر بودم نمیدونم چند ساعت بود ساعت از دستم خارج شده بود یا قدم میزدم یا میشستم
مادر منو مادر سایه دعا میکردن و حال احسانو پدر هم بهتر از من نبود ساعت پنج صبح بود که در اتاق عمل باز
شد و دکتر خارج شد به سمتش رفتم جرئت نداشتم لب باز کنم که بپرسم چی شد دکتر با دیدن حال نگرانم
گفت:عمل خوب بود الان میارنش بخش
هوفی گفتم و زیر لب گفتم:خدایا نوکرتم
تختی که روش سایه بیهوش بودو اوردن و منم دنبالش رفتم کسی به سمتم نمیومد احسان به سمت مامان اینا
رفت و داشت حرف های دکترو باز گو میکرد سایه رو منتقل کردن به بخش لباس مخصوصمو پوشیدم و وارد اتاق
شدم میخواستم وقتی بهوش میاد من بالا سرش باشم به صورتش خیره شدم با اون چشمای معصوم بسته
دستمو از زیر روسریش داخل موهاش کردم و مشغول نوازش شدم سرمو گذاشتم گوشه ی تخت کنار دستش و
به خواب رفتم
با حس فرو رفتن چیزی توی موهام چشم باز کردم سرمو بلند کردم و به سایه نگاه کردم با دیدن چشمای بازش
لبخند زدم خوبی عشق من؟
ماسکو در اوردو گفت:سام
_جانم جانم که تو منو اینطوری صدا میکنی
_اب
سریع بلند شدمو لیوان ابی ریختم و کمکش کردم بشینه نمیدونم اما غروب نشون از این میداد که 12 ساعتی
گذشته
ابو کامل خورد کمی حالش جا اومد بلند شدمو گفتم:الان بر میگردم
رفتم توی سالن خبری از پدر مادر سایه نبود پرستاری رو از دور دیدم که به سمتم میومدبهم رسیدو گفت:ااا بیدار
شدین دکتر؟همراهاتون رفتن و گفتن بگم رفتن تشییع جنازه
یهو یاد سهیل افتادم باید میرفتم واسه احترام رو به پرستار گفتم:حواستون به خانومم باشهه اگه پرسید بگین
رفتن به مریضاشون سر بزنن
_چشم دکتر
لباس فرممو عوض کردم و راهی خونه شدم یه راست به سمت حموم رفتم و دوشی گرفتم شلوار جین ابی تیره
ای پوشیدم با لباس استین بلند مشکی رنگ گوشی موبایلمو برداشتم و از خونه زدم بیرون شماره احسانو
گرفتم اما جواب نمیداد دیگه داشتم قطع میکردم که صداش پیچید :الو
از اونور خط صدای قران میومد
گفتم:الو احسان
_بله سلام خوبی؟
_اره اره شما کجایین؟
خونه عمه م
باشه نمیخوای سایه رو ببینی بهوش اومده؟
_چرا چرا میخواستم بیام دیگه
باشه سام تو برو منم دارم میام اونجا فقط سایه فعلا چیزی نفهمه
_باشه داداش کاری نداری؟
نه نه قربونت
دنده رو عوض کردم و گذاشتم رو دنده دو یه کمی سرعتمو بیشتر کردم مدتی طول کشید تا به خونه رسیدم
جلوی خونه پرچم های مشکی رنگی زده بودن ماشینو پارک کردم و پیاده شدم داداش سهیل جلو در دست به
سینه ایستاده بود رفتم جلو و سلامی کردم
با دیدنم نگاهی با تاسف به سرتا پام کرد اما حالشو درک میکردم داخل خونه شدم صدای شیون زنی تمام
فضارو پر کرده بود:داداش داداشم داداش زود رفتی...
به سرعت داخل شدم عمه جونو دیدم و اتنا که کنار اون زن(خواهر سهیل)نشسته بودن و هم پاش اشک
میریختن رفتم جلو:تسلیت میگم عمه جون
سر بلند کرد با دیدن من شیون سر داد:پسرم رفت چه تسلیتی میگی دیگه کاری نمیتونی بکنی...اییی وااای
واای
داد میزدو میزد رو پاش نگران حال اتنا بودم با بچه ای که تو راه داش یه جورایی بهش مدیون بودم کمی نشستم و
فاتحه ای خوندم درسته که بعضی ادمای خونه چشم دیدنمو نداشتن اما من وظیفه مو انجام دادم
با خداحافظی کوتاهی از خونه خارج شدم مادر سایه به دنبالم دوید:سام سام پسرم
برگشتم سمتش :جانم مادر
_سایه چه طوره؟
_بهوش اومده اما فعلا چیزی نفهمه
_باشه پسرم برو به امید خدا
سری تکون دادم و به سمت ماشین رفتم سوار ماشین شدم و شیشه هارو پایین کشیدم با اینکه زمستون بود
و برف میومد اما ارامش میخواستم صدای اهنگ ضبطو بلند کردم
داغه یه عشق قدیمواومدی تازه کردی
شهر خاموش دلم رو
تو پر آوازه کردی
آتش این عشق کهنه
دیگه خاکستری بود
اومدی وقتی تو سینه
نفس آخری بود
به عشق تو زنده بودم
منو کشتی دوباره زنده کردی
دوست داشتم دوسم داشتی
منو کشتی دوباره زنده کردی
تا تویی تنها بهانه
واسه زنده بودنم
من به غیر از خوبیه تو
مگه حرفی میزنم
عشقت به من داد
عمر دوباره
معجزه با تو
فرقی نداره
تو خالق من
بعد از خدایی
در خلوت من
تنها صدایی
به عشق تو زنده بودم
منو کشتی دوباره زنده کردی
دوست داشتم دوسم داشتی
منو کشتی دوباره زنده کردی
با اهنگ میخوندمو داد میزدم از ته گلوم
رفته بود هر چی که داشتیمدیگه از خاطر من
کهنه شد اسم قشنگت
میون دفتر من
من فراموش کرده بودم
همه روزای خوبو
اومدی افتابی کردی
تن سرد غروبو
عشقت به من داد
عمر دوباره
معجزه با تو
فرقی نداره
تو خالق من
بعد از خدایی
در خلوت من
تنها صدایی
به عشق تو زنده بودم
منو کشتی دوباره زنده کردی
دوست داشتم دوسم داشتی
منو کشتی دوباره زنده کردی
با خشم زدم روی ترمز جوری که صدای جیغ لاستیکا در اود جای خلوتی بود پیاده شدم و دستامو باز کردمو داد
زدم:خداااااااااااااااااااااااااااااا خداااااااااااااااااااااااااااا