هیچی یادم نمیاد هیچی به دستگاه مانیتوری که روش چند تا خط نا منظم رفتو امد میکرد نگاه محزونی کردم ماسکو از روی دهنم پایین اوردم حالم خیلی بد بود طوری که منتظر مردن بودم با سرفه ی من سام که پشت به من بیرون پنجره رو نگاه میکرد برگشت با دو به سمتم اومد:سایه؟سایه خوبی ؟اشکاش روی گونه هاش جاری شد سخت بود دیدن گریه ی مردی که قرار بود پشتت باشه تو همه ی شرایط

بریده بریده گفتم:کجام؟

در حالی که سعی داشت ارامش خودشو حفظ کنه گفت:الان سه چهار روزه بیهوشی

تمام صحنه های اون روز به یک باره اومد جلو چشمم با اینکه میدونستم سام رو ی سهیل حساسه اما باید میپرسیدم من باعث حال خرابش بودم من ! زمزمه کرذدم:سهیل؟

سام در حالی که چشماشوو میبست گفت:نگران نباش خوبه خوبه.. توفقط  استراحت کن

_زبون باز کردم و گفتم:سام..

که با قرار گرفتن لبای سام روی لبام چشمامو بستم نفسم داشت تموم میشد سعی کردم کنارش بزنم اما نمیتوستم انگار متوجه شد و یهو کنار رفت و ماسکو گذاشت روی دهنم و با خشم دستی توی موهاش کشید و از اتاق خارج شد

سام

از در اتاق که خارج شدم چشم ها همه به سمتم برگشت مادر که قرانی به دست داشت از روی صندلی بلند شد و به سمتم اومد:با بازو بسته کردن چشمام بهشون فهموندم که بهوش اومده

_احسان:داش میخوام ببینمش

احسانو بغل کردم و سعی کردم ببرمش یه کنار رو به روشش ایستادم اما باید میگفتم باید بهش میگفتم که حال سایه بده خیلی بد

تکونش دادم چون توی شوک بود:گوش کن احسان من من نمیتونم کاری کنم جز پیوند الانم یه قلب هست

احسان فقط سر تکون داد

محکم تر تتکونش دادم و داد زدم:گوش کن چه قلب سهیل باشه چه کس دیگه جون سایه در خطره اگه به سایه ندن باید به یکی دیگه پیوند بخوره میفهمی احسان میفهمی؟

پدر سایه به سمتمون اومد:چی شده؟

_پدر جون باید با عمه حرف زد میدونم میذدونم سخته اما این تنها راهه من...اشکام اومد پایین اما به عنوان نامزد سایه و دکترش حرفمو زدم:من حتی تنمیدونم سایه یه ساعت دیگه زنده ست یا نه باید با  عمه خانوم حرف بزنین

صدای پرستار و دویدن چند دکتر دیگه به سمت اتاق سایه بلند شد با دو به سمت اتاق سایه رفتم خط مانیتور صاف شده بود

با چشمای وحشت زده داد زدم:دستگاه شوک

دستگاه شوکو اوردن پیرهن سایه رو بالا زدم و گفتم:110

با صدای پرستار که گفت:بله

اون دو تا دستگاهو وی سینه ی سایه فرود او.ردم

بی فایده بود داد زدم:220 و روی سینه ی سایه دستگاهو فشردم:برگرد سایه برگرد برگرد لعنتی

320

با حرکت پرستار روی سینه ی سایه فرود اومدم انقدر با خشم دستگاهو میاوردم روی سینه ش که تمام عضلات بدنم سفت شده بود صدای پرستار اومد:دکتر برگشت

روی زمین ولو شدم یکی از پرستارا لیوان ابی به سمتم اورد

کمی از اب خوردم و از جا بلند شدم باید خودم با عمه سایه حرف میزدم لباس دکتریمو در اوردم و حاضر شدم رو به احسان گفتم:مواظبش باش بر میگر دم

به سرعت از در بیمارستان خارج شدم با یاد اوری اینکه اتنا توی بخشه برگشتم شاید اون میتونست راضی بشه به سمت پله های بیمارستان برگشتم و سوار اسانسور شدم با رسیدن به طبقه ی مورد نظر کمی تند تر قدم برداشتم اتنا پشت به من ایستاده بود و از بیرون شیشه به داخل اتاقی که سهیل بود نگاه میکرد رفتم جلو و زمزمه کردم:اتنا خانوم؟

برگشت به سمتم چشماش قرمز بود و من درک میکردم مرگ مغزی سخت ترین مرگ برای کسیه که میخواد عزیزشو از دست بده

_میدونم میدونم گفتن دوبارش بی فایده ست اما..

_اقای محترم شوهر من زنده ست

شوهر شما مرده خانوم مرگ مغزی.میدونین یعنی چی؟یعنی میتونه جون چند نفرو نجات بده

_اقای..

دستمو اوردم بالا که یعنی ساکت و ادامه دادم:میدونم سخته خانوم میدونم اما واقیعته اتنا خانوم زن من و زدم به سینه م

زن من داره میمیره هر لحظه ممکنه بمیره و این به خاطر اینه که شما شما...مطمونم اگه سهیل شما هم بود همین کارو میکرد ببینید خانوم همسر شما بره زیر خاک بهتره یا اینکه تعضاش توی بدن دیگران زنده باشه هان هان؟

_شوهر من زنده ست

_داد زدم:شوهر شما مرده خانوم مرگگگگگگگگگ  مغ..زی...رفتم  جلو تر:سعی کن بفهمیش

و به سرعت برگشتم به سمت اسانسور که پدرو مادر سهیلو دیدم که با بهت نگام میکردن:بهتر بزار حرفامو شنیده باشن

از اسانسور رفتم پایین به سمت اتاق سایه احسان با دیدنم بلند شد:چی شد؟

فقط سرمو تکون دادمو گفتم:باید دید

رفتم توی اتاق سایه و کنار تختش نشستم:خدایا خدایا کمکش کن