وانیا:نه.معلومه که نه.من عاشق خود آرشام بودم و هستم.اون من و با حرکات و رفتاراش مجذوب کرد.من عاشق شخصیت و غرورش بودم.دوست داشتم درونش و کنکاش کنم.دلم میخواست بدونم چی تو ذهن و دلش میگذره.هیچ وقت فکر نمیکردم آرشام به همین زودی اسیر دختر دل فریبی مثل تو بشه.عشق در یک نگاه و قبول دارم اما این وصله ها به ارشام نمیچسبه.آرشام روزی صدتا دختر خوشگل و جذاب میدید اما به هیچ کدوم ذره ای علاقه پیدا نکرد و سرد از کنارشون رد میشد.شاید خنده دار باشه که من دارم این حرفا رو به تو میزنم اما من میخواستم تو بدونی من واقعا ارشام و دوست دارم و خواهم داشت.هیچ وقت فراموشش نمیکنم.میدونی وقتی من از یه چیز خوشم بیاد تا بدستش نیارم ولش نمیکنم و تا اخر عمر دو دستی بهش میچسبم.

این حرفاش بوی خطرمیداد.منظورش چی بود؟!

وانیا:ملودی خوب گوش کن.تو حتی اگه با آرشام ازدواج کنی و زیر یک سقف زندگی برین ، آرشام برای من همون آرشام ِ.عشق من میمونه و من همیشه بهش سر میزنم.تو حقی نداری بهم بگی چیکار کنم و چیکار نکنم.برام مهم نیست که تو زنشی.گفتم که تا چیزی و بدست نیارم ولش نمیکنم.آرشام هم تا اخر عمر ول نمیکنم مگر اینکه من بمیرم.تو آرشام و از من دزدیدی.دلش و بردی و فریبش دادی.من که میدونم چی تو ذهن تو میگذره.تو هم مثل بقیه به فکر ثروت آرشامی نه خودش.نمیذارم آب خوش از گلوت پایین بره.این و بدون.

یکی بیاد جلوی این دخترِ رو بگیره.چی میگه واسه خودش؟! آیدین و آرشام کجان که این حرفا رو بشنون؟خدا به داد زن واقعی آرشام برسه.

با بهت وانیا رو نگاه کردم.عصبی گفتم:

_چی میگی تو دختره ی احمق؟فکر کردی همه مثل تو هرزه ان؟مثل تو از سر و کول پسرا بالا میرن و آویزون میشن؟نخیر خانوم.از این فکرای مزخرف نکن.پدرم اونقدر پول داره که نیازمند پول دیگران نباشم.ذهن تو کثیف و آلوده ست.باید ذهنت و شست و شو داد.تو حقی نداری به من توهین کنی.آرشام دیگه متاهل میشه و تو حقی نداری بهش نزدیک بشی.به فکر زندگیت باش.زندگی شمادوتا خواهر و برادر پایان خوشی نداره.مواظب حرف زدنت باش.خدا خوب خداییه.از خدای بالای سرت بترس.چوب خدا صدا نداره.

با صدای آیدین دست از حرف زدن برداشتم و به طرفش برگشتم.إ ! اینا کجا رفته بودن؟خوبه خودم گفتم اینا کجان.این دختر حواس نذاشته برام.چه بی خبر و بی صدا رفته بودن!

آرشام و ونداد سرجاشون نشستن.پس رفته بودن با هم صحبت کنند.آیدین با پلاستیک پر از خوراکی کنارم ایستاد و تعارف کرد.خم شد و در گوشم گفت:

آیدین:چیزی شده؟ باز وانیا حرف بی ربطی زده؟

نمیخواستم آیدین و نگران و ناراحت کنم.به خاطر همین سکوت کردم و سرمو به نشونه "نه" تکون دادم.سرم و خم کردم ببینم چی خریده.نوشیدنی خنک با تنقلات خریده بود.ردبول گرفتم و بدون نی سرکشیدم.چند قلپی خوردم تا انرژی تحلیل رفته مو بدست بیارم.اصلا به وانیا نگاه نکردم و به بحث ادامه ندادم.

وانیا آروم گفت:

وانیا:مطمئن باش حرفات بی جواب نمیمونه.

بی توجه به حرفش مشغول نوشیدن ردبول شدم.

وانیا بلند گفت:ارشام اگه شما باهم نامزدین پس حلقه تون کجا رفته؟

آیدین هرچی ردبول تو دهنش ریخته بود و تف کرد بیرون و تمام محتویاتش پاشیده شد به طرفین و به سرفه افتاد.بیچاره به جای ما هول کرد.موندم چی جواب بدم.

آرشام:رفتم دوش بگیرم یادم رفت حلقه رو بگیرم و بذارم.

وانیا پیروزمندانه طوری که انگار واقعیت و پی برده بود نگاهم کرد و گفت:

وانیا:خب تو چی؟

_من..من خب چند وقت پیش با ارشام رفته بودم ابشار نیاگارا رو ببینم. حواسم نبود
به دستام کرم زده بودم و دستم و تو اب بردم که حلقه از دستم لیز خورد و متاسفانه افتاد تو اب.

وانیا خندون نگاهمون کرد و گفت:

وانیا:إ حیف شد.خب پس یه حلقه دیگه افتادین.

_آره.

وانیا:چطوره همین امروز بگیرین؟

آیدین با شدت بیشتری سرفه کرد.ای نمیری تو! چقدر ضایع بازی در میاره.

آرشام محکم و با جدیت جواب داد:

آرشام:نه.ملودی میخواد از ایران حلقه بگیره.
هزار بار گفتم تو کارایی که به تو مربوط نمیشه دخالت نکن.

به آرشام نگاه کردم.چقدر قیافه جدی بهش میومد.جذاب ترش میکرد...

وانیا صداش و پایین آورد و گفت:
وانیا:اخر نشد برم سر اصل مطلب.میخواستم بگم برام خیلی جالبه که آرشام به تو علاقه پیدا کرده.چطور تونستی دل سنگش و نرم کنی؟اون ورود عشق دخترا به قلبش ممنوع کرده بود اما تو تو قلبش نفوذ کردی.آرشام مثل ظاهرش مغرور و دوست داشتنی هست یا نه؟
اولش سکوت کردم اما وقتی نگاه پرسشگر آیدین رو دیدم سکوت و جایز ندونستم.میخواستم جواب بدم اما جواب قانع کننده ای نداشتم که بدم.چی میگفتم؟وانیا فکر میکرد من و ارشام با همیم اما ما حتی با هم هیچ حرفی نداشتیم غیر از موارد تصادفی که باعث رد و بدل شدن مکالمه میشد.
از جام بلند شدم و از ایدین یه برگ دستمال گرفتم و سمت درخت پشت سرم که سه متر ازم فاصله داشت رفتم و شیراب کنارش و باز کردم تا دستای نوچ لواشکی مو بشورم.هونطور که سرم پایین بود جواب دادم.
_آرشام خیلی مغرورِ!البته مرد ِ و غرورش اما این زیادی غرور داره.کوه غرورِ! در ظاهر شاید دوست داشتنی باشه اما در باطن اونجور که من تو این مدت که باهم بودیم فهمیدم اونقدر دوست داشتنی نیست.اما تو خواب چرا! تو خواب مثل بچه معصوم و دل نازک و آروم میشه.پسر لجبازِ خودخواه و غُدیه! در کل بگم نچسب و مغروره.شاید تعجب کنی اما اونقدر ارتباط صمیمانه و نزدیکی با هم نداریم.به این نتیجه رسیدیم که به درد هم نمیخوریم.
دستام موقع شستن ثابت موند.وای!من چی گفتم!؟ حواسم به حرفایی که زدم نبود.گند زدم.چرا اون حرفا رو زدم؟! خاک بر سرم شد.ملودی ارتباط صمیمانه نداریم یعنی چی؟!! خوبه آرشام مشغول گپ و گفت بود و متوجه حرفام نشد.
دستامو تکوندم و با دستمال خشک کردم.سرمو که بلند کردم دو تا تیله به خون نشسته دیدم.ابروهاش وحشتناک تو هم گره خورده بود.اب دهنمو به زور قورت دادم و آروم به طرف نیمکت رفتم.یکدفعه آرشام از جاش بلند شد.با ترس بهش نگاه کردم.یک قدم اومد جلو.نمیتونستم ریسک کنم و برم سرجام بشینم.ترجیح دادم فضای کافی برای فرار داشته باشم.گفتم الان میره میشینه اما برعکس یک قدم دیگه به سمتم برداشت.ناخوداگاه یک قدم به عقب برداشتم.هی آرشام یک قدم میومد جلوتر و من یک قدم میرفتم عقب تر.با التماس به آیدین نگاه کردم.ریزریز میخندید و درحالی که با دست چپ جلو دهنشو گرفته بود دست راستشو تو هوا تکون به طرفین تکون میداد.یعنی " خدا به دادت برسه".
ونداد با اخم و وانیا با نیش باز داشتند این صحنه رو تماشا میکردن.آره دیگه وقتی ببینه من و ارشام به جون هم افتادیم معلومه که خوشحال میشه.انقدر من رفتم عقب و اون اومد جلو که راهی برای برداشتن قدم دیگه ای باقی نموند و من خوردم به درخت.محکم خودمو بهش چسبوندم.راه فراری نداشتم چون من و آرشام تنها یک قدم باهم فاصله داشتیم.اگه من فرار میکردم قطعا آرشام دنبالم میکرد و این خیلی بد بود.بهتره ترس و فراموش کنم و ببینم چی میگه و میخواد چیکار بکنه.اگه بخواد روم دست بلند کنه دیگه اسمشو نمیارم.هیچ وقت...
تازه به آرشام دقیق شدم.تیشرت جذب مشکی و شلوارلی ابی تیره پوشیده بود.عاشق استایلش بودم.دست تو جیب داشت نگاهم میکرد.منم کم نیاوردم و نگاهش کردم.ابروهای گره خوده و چشمای خشمگین و سردش در عین خونسردی با ژست خاصش منو وادار به بی حرکتی کرد.میترسیدم اگه یه حرکتی ازم سر بزنه زنده م نذاره.آرشام اومد جلو و فاصله رو از بین برد.چشمامو محکم بستم و لبم و که خشک شده بود تر کردم.منتظراحساس درد تو صورت و بازوم هام شدم اما برخلاف انتظار چیزی حس نکردم.شده بودم مثل بچه ی خرابکاری که منتظر تنبیه پدرشه.چشم راستمو آروم باز کردم و به چشماش خیره شدم.برق شیطنت جای هوای طوفانی و سرد چشماشو گرفته بود.برخلاف اجزای صورتش چشماش میخندید اما چهره ش کلملا جدی بود.دوباره به ایدین نگاه کردم که چشماشو بسته بود و درحالی که لباش میخندید و گوشه چشماش خط افتاده بود رو تخته چوپ کنار پاش ضربه های کوتاه میزد.یعنی"فاتحه ت خوندست." نمیدونستم از این حرکتش بخندم یا گریه کنم.جلو جلو داشت برام فاتحه میخوند پسره ی خُل! به چهره جذاب و اخمالو ی روبروم نگاه کردم که با یه من عسلم نمیشد خورد.یه دستشو آورد بالا.این دفعه چشمامو محکم تر و با فشار زیاد روی هم گذاشتم.دستشو زیر چونم گذاشت.اشهدمو خوندم.حتما با این دست صورتمو نگه داشته تا با اون یکی دست بزنَتم.خدایا نمیخوام این روزای آخر با صورت داغونِ کبود شده و چشمای ورم کرده برم پیش خانواده م.خدایا خودت کمکم کن.توروخدا نذار منو بزنه.نمیخوام اخرین بار جلوی وانیا و ونداد سنگ رو یخ بشم.همینجور داشتم تو دلم به خودم بد و بیراه میگفتم اما یکدفعه ساکت شدم.نفسم تو سینه حبس شد.چیز نرم و داغی رو لبام حس کردم.انگار جریان 220 ولتی بهم وصل کردن...داغ شدم...گر گرفتم...از سرم دود بلند شد...لبام سوخت...از زمین و زمان کنده شدم...مسخ شدم...بی قرار شدم...نتونستم مقاومت کنم...نتونستم قدم از قدمی بردارم...بوسه هاش حالم و دگرگون کرد...حرکات لباش حالم و خراب کرد...وجومو اتیش زد...لبای ملتهبش با لبای لرزونم بازی میکرد...انگار زمان از حرکت ایستاده بود و تنها ما بودیم و ما...اما...تنها صدای جیغ های مکرر وانیا بود که سکوت فضا رو بهم ریخته بود...
نفس کم آوردم.فکر کنم فهمید که دست از بوسیدن برداشت و لباشو آروم از لبام جدا کرد.چشمام همچنان بسته بود.نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم.نفس حبس شده مو بیرون فرستادم و هوای تازه بلعیدم.دستم و برای مانع شدن گذاشتم رو سینه ش که از هیجان بالا و پایین میرفت.نفسای تند و بی صدا و گرمش به صورتم پاشیده میشد.خواستم حرفی بزنم که لباش مهر سکوت رو لبام نشوند.شیرینی لباش و به خوبی حس میکردم.دستای ازادم و حرکت دادم و تو بغلش دست و پا زدم بلکه رهام کنه اما ولم نکرد.یک دستش پشت کمرم قرار گرفت.دست داغش کمرم و ذوب کرد.احساس کردم بهم نزدیکتر شد و خودش و بهم چسبوند.به کمرم فشاری اورد و به خودش بیشتر چسبوند.داشتم دیوونه میشدم.حالم خراب بود..خیلی خراب...فکر نمیکردم همچین کاری بکنه...من همراهیش نمیکردم اما اون همچنان به بوسیدنش ادامه میداد.دستامو که شل کنارم افتاد بود بالا اوردم و رو صورنش گذاشتم.صورت نرم و لطیفش کف دستمو نوازش میکرد...دستامو پشت گردنش فرستادم...بی اختیار...ناخواسته...دست راستمو تو موهای نرم و پرپشتش فرو کردم...ارشام هرلحظه بیشتر از قبل منو به خودش میفشرد...موهاش و کمی کشیدم که ولم کنه اما بیخیال نبود...هه.حتما فکر کرده میتونه منو رام کنه...هیجان درونی وجودم و سوزوند...قلبم تالاپ تالاپ میزد...لبای آرشام متوقف شد و اروم لباشو از رو لبام برداشت که باعث شد کمی لبام به سمتش کشیده بشه...ارشام بار دیگه اما کوتاه بوسه ای رو لبام زد...یک دفعه احساس درد کردم...یواش گازی از گوشه لبم گرفت...هرم گرم نفسهای داغش به گوش و گردنم خورد.لاله گوشم و بوسید.زیر لب اروم کنار گوشم گفت:
آرشام:حالا چی؟ارتباط صمیمانه داریم؟دیگه دوست داشتنی شدم؟ دلچسب شدم؟
سرمو به سمت راست کج کردم چون گرمای نفسش مورمورم میکرد.ارشام هم پررو ، گردنمو که موهام بخاطر کج کردن ریخته بود اونطرف صورتم بوسید.
اروم گفت:
آرشام:خانوم کوچولو حالا میتونی بری.دیگه به من نگو غد و نچسب.اگه بخوای لجبازی کنی من لجبازتر از توَم.
پس تمام مدت حواسش به ما بود و به حرفای ما گوش میداد.
مثل خودش آروم با نفرت جواب دادم:
_تو یه پسر هوس بازی.احمق!ولم کن.
اما ازم جدا نشد.با دست به سینه ش فشار وارد کردم و هولش دادم به عقب اما چند میلی هم تکون نخورد.
آرشام:انگار تنت میخواره خانوم کوچولو.
_میری کنار یا کنار بزنمت؟
آرشام و هول دادم اما باز تکون نخورد.دیگه اشک تو چشمام جمع شده بود.بغض کردم.حس نفرت درونم و پر کرد.چطور به خودش اجازه همچین کاری و داده بود؟
_لعنتی برو کنار وگرنه داد میزنم.برو کنار تا ابروتو جلو دوستت نبردم.
با پوزخند نگاهم میکرد.با خشم نگاهش کردم و گفتم:
_تو خیلی پستی.خیلی.حس تنفرم به خودت بیشتر از قبل شده و بدون باعث و بانیش خودت بودی.دیگه حالم ازت بهم میخوره.دیگه نمیخوام ببینمت.هیچ وقت.
صدای جیغ مانند وانیا دوباره بلند شد.
وانیا:واقعا که.ارشام خیلی بی لیاقتی.فکر کردم داری بازی میکنی اما حالا فهمیدم تو واقعا نامزدشی.خیلی بیشعوری.
با گریه حرفاش و ادا کرد و با دو از ما دور شد.
ونداد هم با خشم و فک منقبض نگاهمون کرد و ثانیه ای بعد حرکت کرد و با وانیا دور شد.
آیدین:عاقا من رفتم.میترسم زیادی 18+ بشه.وای وای دَدَم وای!
این حرفش حتی ذره ای از خشمم کم نکرد.حتی لبم با حرفش کشیده نشد و لبخند رو لبام نیومد.آرشام اینبار خودش عقب رفت. بدون حرفی ازش جدا شدم و موبایل و کیف پولم و برداشتم و با تمام سرعتی که تونستم به قدم هام بدم ازش فاصله گرفتم و کنار ماشین پیش ایدین ایستادم.


آیدین:خوش گذشت؟

_آیدین یکبار دیگه در مورد جریانی که پیش اومد حرفی بزنی من میدونم و ت.حوصله هیچ کس و ندارم.

آیدین:چیزی شده ملودی؟

با چشمای اشکی نگاهش کردم.چرا من همش باید غم و غصه مو بهش بگم و ناراحتش کنم؟! ترجیح دادم حرفی نزنم.

_آیدین میخوام برم هوا بخورم.فضای اینجا داره حالمو بد میکنه.بای.

چند متر ازش دور شدم و به سمت راه خروجی رفتم.

آیدین بلند گفت:کجا میری؟تو که جایی و نمیشناسی.

اشکامو پاک کردم و بغضمو خوردم.برگشتم سمتش.

_الکی یکسال اینجا زندگی نکردم که هیج جا رو نشناسم.نگران نباش با همه جا آشنایی کامل دارم.

آیدین:من باهات بیام؟یا نه هرجا میخوای بری ما میرسونیمت

_ تو رو خدا راحتم بذارین.آیدین اون من و خورد کرد.با اینکارش بهم توهین کرد.بهش بگو بخاطر کاری که کرد نمیبخشمش.دیگه نمیخوام ببینمش.برو.دوستت اومد.برو...

برگشتم و به راه خودم ادامه دادم.بی صدا برای خودم اشک ریختم.من از درون خورد شدم...شکستم...میخواست با اینکار چی رو نشون بده؟ که قدرتمنده و هرکاری بخواد میتونه بکنه؟پسره ی عوضی هوس باز!

قدم های لرزونم تبدیل شد به قدم های محکم...من دیگه نباید گریه کنم...برای کس بی ارزشی مثل اون نباید اشکامو حیف کنم...اون فقط مایه عذاب من بود و از لحاظ روحی بهم ضربه زد.دیگه برام اهمیتی نداره...مهم نیست ونداد و وانیا از واقعیت با خبر بشن.به هر حال سایه نحس ونداد یه روزی از زندگیم برداشته میشه.فقط نمیدونم چرا انقدر ساکت شده بود.مشکوک میزد..اما..دیگه هیچ چیز برام مهم نیست...باید مسیر زندگیمو عوض کنم...فقط به درس و شغل آینده م فکرکنم...هیچ چیز جز موفقیتم برای سربلندی خانواده م مهم نیست...با ارزش ترین کس تو زندگیم خانواده منه...همه کس من هستن...مهم ترین کار تو زندگیم خوشحالی و راضی نگه داشتن خانوادمه...پس باید قدم در مسیری جدید بذارم...از همین حالا شروع میکنم...اولین قدم و برمیدارم...قدم محکمی برداشتم...اولین قدم برای رسیدن به ملودی سابق و موفقیت...

***

با ناباوری دوباره به مانیتور زل زدم.

الیزه:دو ساعت به چی نگاه کرد؟ملودی؟

با چشمای گردشده و دهن باز به الیزه نگاه کردم و باز به مانیتور و نوشته چشم دوختم.

الیزه:یا مرم مقدس! ملودی تو خوب بود؟چرا حرف نزد؟تو زنده هست یا مرده؟!

جیغی کشیدم و پریدم تو بغل الیزه.

_that's it.

الیزه:گوشم پاره شد!چرا جیغ کشید؟

مامان الیزه در اتاق و با شدت باز کرد و با وحشت گفت:

خاله ماریا:what's wrong?

خندیدم و گفتم:

_nothing.u can go.

الیزه:comeon!بگو چی شد .

سفت بغلش کردم و همراه خودم به طرفین تکونش دادم.

الیزه:حالت خوب است؟چرا اینطوری کرد؟

از خودم دورش کردم و به چمشمای زاغش نگاه کردم.

دستامو به هم زدم و با جیغ خوشحالی گفتم:

_من قبول شدم الیزه.رتبه م عالی شد.متوجه شدی یا فرانسوی بگم؟

الیزه:نُه.نُه.i got it! حالا چیکار کرد؟

با خوشحالی لپش و بوسیدم و از تخت پایین اومدم.

_میرم خودم و برای رفتن آماده کنم و بلیط بگیرم.

الیزه با ناراحتی نگاهم کرد و گفت:

_اوه! پِلیز نرو.من دلم برات تنگ شد.

کوله پشتیمو رو دوشم جابجا کردم و لپ تاپ و تو کیفش قرار دادم و کنار تخت گذاشتم.الیزه رو بغل کردم و پشتشو نوازش کردم.

_هانی دل منم برات تنگ میشه.حالا هنوز نرفتم که غمباد گرفتی.ارتباطمون که قطع نمیشه.بهت زنگ میزنم.

الیزه محکم بغلم کرد و گونمو بوسید.

_ملودی من تو رو خیلی دوست داشت.تو خیلی دختر نایس و گود است.تو بهترین دوست من بود.برات بهترین ها آرزو کرد.فقط یه چیزی ملودی!غمباد به چه معناست؟

لپش و کشیدم و با خنده گفتم:

_تو هم خیلی خوب و مهربونی.غمباد یعنی یه گوشه بشینی کز کنی و پریشون بشی.

سرشو خاروند و گفت:

الیزه:من نفهمید تو چی گفت.

_همون بهتر که متوجه نشدی.من دیگه برم.میخوام زودتر کارای رفتن و درست کنم.دلم برای مامان و بابام یه ذره شده.کاری نداری؟

الیزه:نُه.امیدوارم با پدر توانست امد اِیرپورت.دوباره برگشت.یِس؟

_آره عزیزم برمیگردم.الیزه تو این یکسال خیلی خوب تونستی فارسی و یادبگیری و صحبت کنی.من به تو افتخار میکنم.من دیگه میرم.بای.

با الیزه بیشتر انگلیسی و فارسی صحبت میکردم تا فرانسوی...برای آخرین بار بوسیدمش.

الیزه:گودلاک.آی ویل میس یو!(موفق باشی.دلم برات تنگ میشه.)

_منم همینطور.

همراهش از اتاق خارج شدم.از خاله ماریا خداحافظی کردم و سوار آلفارومئو سفید عروسکم سوار شدم.بابا یک ماه پیش تو حسابم پول هنگفتی ریخته بود اما بهش زیاد احتیاج نداشتم.به خاطر همین تصمیم گرفته بودم ماشین بخرم چون برای رفت و امد از اتوبوس استفاده میکردم.با آرمین به نمایشگاه های مختلف سر زدیم و در اخر از نمایشگاه اتومبیل A.Z ماشین خریدم.به قدری زیبا بودن که تو انتخاب مونده بودم!

تو این سه ماه خیلی رو خودم کار کردم...شدم ملودی سابق...دختر شاد و شنگول قبل...همه اتفاقات مربوط به آرشامو تو ذهنم خاک کردم... تو این سه ماه خیلی چیزا تغییر کرد...
 
...آیدین برگشت انگلیس...آرشام مثل قبل روزا خونه نمیومد و فقط شب ها خونه میومد...صدای سازهای مختلف همراه صدای قشنگش بعد از نیمه شب ها به گوش می رسید...متن آهنگش خیلی برام آشنا بود..خیلی...ونداد و وانیا روز بعد از مشاجره برگشتن ایران...وانیا خودکشی کرد...از طریق آرامیس با خبر شدم...تو وان رگ خودشو زد...دلم براش سوخت...هنوز جوون بود...من خودمو از طرفی مقصر میدونستم چون من بازی و شروع کرده بودم و ای کاش هیچ وقت ادامه نمیدادم...مهبد خواستگاری ملینا رفت...بابا و مامان شوکه شده بودن...نگفته بود خواستگارش کیه و عمو هم میخواست غافلگیر کنه...ملینا در مورد این جریانات بهم گفته بود...بابا و مامان مخالف ازدواجشون نبودن اما هنوز این درگیری ها رو برای ملینا زود میدونستند...واقعا هم همینطور بود و درست میگفتند...الان تو سنی قرار داره که فقط باید به فکر درس و اینده ش باشه...قبل محرم شدن ملینا بهم زنگ زد و اجازه گرفت...ازم خجالت میکشید..دوست نداشت قبل من بره سر خونه و زندگیش..اما من باز بهش تاکید کردم که اگه بخواد منتظر من بمونه موهاش مثل دندوناش سفید میشه...خیلی خوشحال شدم که ملینا فرد مورد علاقه ش و پیدا کرده...آرمان هم داره پیر پسر میشه و قصد ازدواج نداره...بالاخره به کمک آرمان متوجه شدم مزاحم کی بوده...کسی نبود جز کامیار!...برای خودم جای تعجب داشت که چرا اون موقع شب زنگ میزد و بدون حرفی پشت تلفن سکوت میکرد و بعد قطع میکرد...آرمان میگفت کامیار دوستت داره اما باور نکردم...ملینا بهم گفته بود یه روز مکالمه بین گلنوش و کامیار و شنید که راجب من صحبت میکردن...میگفت کامیار ازم خوشش اومده...حس و علاقه برادرانه ای در کار نبود...هضمش برام اسون نبود...من کامیار و فقط به عنوان برادر بزرگتر قبول داشتم نه کس دیگه...یک شب بیدار موندم تا ازش حرف بکشم...تا کی میخواست قائمکی زنگ بزنه؟!...باهاش حرف زدم در صورتی که اون فقط در سکوت به حرفام گوش میکرد...بهش گفتم که ما به درد هم نمیخوریم و به چشم برادر دوستش دارم...دوست نداشتم عمه و بابا و مامان از این مسئله با خبر بشن...

با صدای بوق مکرر ماشین پشت سرم به خودم اومدم.وای!کی چراغ سبز شد؟! سرعتم و زیاد کردم که زود به خونه برسم و به آرمان خبر بدم.خیابون باریک و یک لاینی شد.ماشین جلویی آروم میروند.چند بار بوق زدم اما انگار نمیشنید.چشمم به کوچه چندمتر جلوتر خورد که دوباره به سمت همین خیابون منتهی میشد.بیشتر شبیه خیابون بود چون چندین کوچه داشت که به خیابون اصلی راه پیدا میکرد.وارد شدم و از کوچه سمت چپ خارج شدم و وارد چهار راه اصلی شدم.سرعتمو زیاد کردم و جلو پاگانی هویرا فرد ناشنوا ایستادم و راهشو بستم.البته پشت چراغ قرمر ایستاده بودم و تا اخرین جایی که امکان داشت جلو رفته بودم که نتونه مستقیم به راهش ادامه بده.چراغ سبز شده بود و میخواست رد بشه اما چراغ سمت من قرمز بود.خداروشکر پشت سرش ماشینی نبود و خیابون اون سمت خلوت بود.شیشه ماشینش دودی بود و چهره راننده مشخص نبود.از دستش حرصم گرفته بود.مگه کر بود که صدای بوق و نمیشنید؟!شیشه رو دادم پایین و انگشت وسط و اشاره مو بالا اوردم.یعنی"دراز گوش!"

ماشین دنده عقب گرفت و با سرعت جلو اومد.ترسیدم بهم بزنه اما با سرعت و به صورت حرفه ای سمت راست پیچید و مخالف جهت ماشین من روند.قبل از اینکه از کنارم رد بشه شیشه رو پایین اورد و عینکش و از رو چشماش برداشت.خندون نگاهم کرد و سری از تاسف تکون داد.با بهت رفتنش و از آینه تماشا کردم.خودش بود؟...آره چشمام درست دیدن...خودش بود...آرشام زندی بود...آرشامی که سه ماه ندیده بودمش...آرشامی که عزادار بود...آرشامی که خستگی از سر و روش میبارید...
 
با صدای بوق اعتراض ماشین ها به سمت خونه حرکت کردم.خدایا چرا الان باید باهاش روبرو میشدم؟..اه حالم گرفته شد..با دیدن لباس سیاهش قلبم فشرده شد..یاد وانیا افتادم..سرمو با شدت تکون دادم..نمیخواستم دوباره خاطرات زنده بشن..دستی و کشیدم و از ماشین پیاده شدم..موبایلم تو خونه جا مونده بود..باید با ارمان در مورد رفتنم مشورت کنم..از اسانسور پیاده و وارد خونه شدم..بی سیم و برداشتم و به ارمان زنگ زدم..بعد از سه بوق برداشت.
_سلام.
آرمان:سلام ملودی.خوبی؟
_مرسی تو خوبی؟خسته نباشی دکتر.بیکاری باهات صحبت کنم؟
آرمان:یه لحظه گوشی!
مکالمه های فرانسوی بین آرمان و منشی رد و بدل شد اما صدا واضح نبود.
آرمان:خیله خب.بیماری ندارم.جانم بگو!
جیغی کشیدم و گفتم:
_آرمان نتایج آزمون اومد.قبول شدم.
آؤمان:اخ گوشم.کر شدم رفت!به به مبارک باشه خانوم دکتر.
_مرسـی.تو تعجب نکردی؟!
خندید و گفت:
آرمان:دیوونه ای؟چرا تعجب کنم؟خب معلوم بود قبول میشی.نمیشدی شک میکردم.تو همیشه تو درس موفق بودی.به عمو خبر دادی؟
_نه میخوام وقتی برگشتم ایران بهشون بگم.
آؤمان:باشه.حالا کی میخوای برگزدی؟
_هرچه زودتر بهتر.میشه برام بلیط جور کنی؟من تا وسایلمو جمع کنم کلی وقت میبره.امیدوارم برای یکی دو روز دیگه پرواز داشته باشه.
آذمان:چقدر هولی!از مونترال خوشت نیومد؟
_چرا.مگه میشه از شهر به این قشنگی خوشم نیاد؟ خودت میدونی که دوری از خانواده چقدر سخته مخصوصا برای من.باز تو پسری زودتر با شرایط کنار میای و کمتر دلتنگ میشی.خودم اونقدر وابستگی بهشون ندارم اما چون تو این یکسال نیومدن دیدنم خیلی ذوق هرچه زودتر برم دیدنشون.
آرمان:إ؟کی گفته من دلتنگ نمیشم؟
_نگفتم اصلا گفتم کمتر.خب معلومه اگه یه ذره به فکرشون بودی سالی یکبار هم که شده بهشون سرمیزدی.دق داری زن عموی بیچاره مو!البته میدونم شغلت اجازه نمیده.مطمئن باش اگه پاتو بذاری ایران زن عمو نمیذاره دیگه برگردی!
آرمان خندید و گفت:آی گفتی! به خاطر شغلم واقعا اسیرم و نمیتونم برم.نه که نتونم برم اما از روزی میترسم که برم و دیگه برنگردم کانادا.خودت که گفتی مامان منو نگه میداره و نمیذاره برگردم.اونقدر که مامان که به من وابسته ست من بهش وابسته نیستم.
_خب طبیعیه.تک بچه خانواده ای.با این که داری پیر میشی اما باز نگرانته.اینطوری نمیشه خودم باید برات استین بالا بزنم.دیر بجنبی میترشی و رو دست زن عمو میمونی.
آرمان:إ؟نه بابا.تو اول برای خودت استین بالا بزن!بچه پررو.دختر برای من ریخته.کافیه اراده کنم.پیر هم بشم خاطرخواه زیاد دارم.تو به فکر خودت باش.وقتی سنت بالا بره و هی خواستگارا رو رد کنی اخر کسی نمیگیرتت و سیمین جون باید ترشی بندازتت!
بعد از اتمام گفته ش قاه قاه خندید.
خندیدم و گفتم:
_کوفت.نیشتو ببند.
آرمان:از کج میدونی بازه؟
_از اونجایی که همیشه بازه!
آرمان:خیلی زبون داریا!میترسم جدی جدی کسی تو رو نگیره ، بپوسی تو خونه.
_خب حالا.خوبه تازه 25 سالمه.برای ازدواج زوده.من اصلا نخوام شوهر کنم باید کی وببینم؟
آرمان:منو! اصلا خودم میام خواستگاریت.هوم؟ تو به تمام خواستگارات جواب رد بده منم خواستگارام و دک میکنم برن.بعد ما دو تا ترشیده میمونیم که هیچکی مارو نمیگیره.البته همه من و میگیرن اما به خاطر تو ازدواج نمیکنم.بعد چون هردو ترشیده ایم و همدردیم با هم ازدواج میکنیم.
آرمان خنده ش شدت گرفت.
_ببند اون غار علی صدرُ! خودشیفته چه بانمک شدی.دیشب خیارشور زیاد خوردی یا تو آب نمک خوابیده بودی؟
آرمان:اوم.خب من همیشه بانم بودم.اما نه به شوری کامیار.
_چشمشو دور دیدی پشتش اینطوری صحبت میکنی؟
آرمان:جلو خودشم همین و میگم.چیز بدی نگفتم که!
_خیله خب.حالا بگو بلیط میگیری؟
آرمان:آره الان میرم ببینم چه میشه کرد.نمیخواد تعارف کنی چون الان وقت کاریم تموم شده و تا چند ساعت بیکارم.
_که به لطف من پرکار شدی!
آرمان:این چه حرفیه!
_باشه.مرسی.پس خبرشو بهم بده.
آرمان:اوکی.فقط یه چیز! باید سور بدی.من شیرینی میخوام.
_آرمان اذیت نکن.بیا ایران بیرون برای شام دعوتت میکنم.
آرمان:نچ نمیشه.خودت میدونی نمیتونم بیام.نظرت با کلاب چیه؟
_کلاب؟خب...خب من نظری ندارم.هر چی تو بگی!
آرمان:پس من فرداشب میام دنبالت.
_باشه.تو فعلا برو به کارای من رسیدگی کن البته اگه زحمتی نمیشه.
آرمان:باز که تعارف کردی.زحمتی نیست.باشه خانومی قطع کن من برم.
_باشه.بای.
تماس و قطع کردم.کمد و کشو رو باز کردم و همه لباسام رو کشیدم بیرون.چمدونم و در اوردم و تک تک لباسا رو تا کردم و داخلش چیدم.صدای زنگ موبایلم بلند شد.بدون نگاه کردن به صفحه جواب دادم.
_بله؟
آرمان:ملودی پاسپورت و اماده کن بیام میگیرم.
_باشه.
خیلی خوشحال بودم که بالاخره بعد از یکسال برمیگردم ایران پیش خانواده م.دلم برای دعوا با ملینا،سرزنش های مامان،مسخره بازی هامون،خنده های بابا و مامان،اذیت کردن مامان،سرکار گذاشتن بابا،شوخی های بابا لک زده...! با خودم عهد بسته بودم که اگه دکترا قبول شدم برم ایران و الان هم دارم عملی میکنم.

***

تو آینه به خودم نگاه کردم.پیراهن کوتاه پشت گردنی فیروزه ای که تا زیر رون میرسید،چکمه ورنی مدل چروک دار تا زیر زانو،آرایش ملایم و چهره ای خندون...
زنگ خونه به صدا در اومد.پالتو به دست،سریع خودم و به در رسوندم.به پسر جذاب و شاداب روبروم نگاه کردم.
_به به.سلام پرنس خوشتیپ.
آرمان لبخند قشنگی زد طوری که چال گونه هاش دیده شد.
آرمان:سلام پرنسس زیبا.اماده ای؟
_بله شاهزاده ام!
بازوشو به سمتم گرفت.
آرمان:پس بریم.
دستمو دور بازوش حلقه کردم.
_بریم.
سوار آسانسور شدیم و در سکوت به موزیک لایت گوش کردیم.پیاده شدیم و از در پشتی به سمت پارکینگ رفتیم.سوار لکسوز ال.اف.اِی شدیم و بعد از 10 مین به کلاب ایرانی رسیدیم.