باران بدون هیچ حرفی فقط با سر گفته هایش را تایید کرد،حاکان هم دیگر چیزی نگفت...باران چشم به زمین دوخته بود ومنتظر بود حاکان حرف بزند ولی حاکان هم چنان ساکت بود..باران نگاهی به حاکان انداخت:حاکان؟

حاکان:بله؟

باران:تو منو دوست نداری؟

حاکان ایستاد ونگاهش کرد:معلومه که دوست دارم این چه حرفیه؟ولی باران تو باید موقعیت خودتو،موقعیت منو درک کنی..

باران دوباره قطره اشکی ریخت:به نظر تو من خیلی دختر احمقیم؟

حاکان با کلافگی گفت:اِ؟؟؟؟؟؟؟؟این چیه حرفیه میزنی؟؟معلومه که نه.

_پس چرا انقدر زود وابسته میشم؟؟

حاکان سرش را خاراندوگفت:نه خدایی از اون لحاظ احمقی..

حاکان خندید و باران با دلخوری نگاهش کرد و دوباره به راه افتادند... داخل مجتمع ازهمدیگر خدافظی کردندو به خانه رفتند...

*************************

"حاکان"

 

حرفای باران اعصابم رو خورد کرده بود...آخه چرا باید عاشق من میشد؟ مگه ما بهم نگفته بودیم که بی خیال ازدواج باشیم؟دلم براش میسوخت اون از افشین..اینم از من...من باران رو دوست داشتم،خیلی خیلی خیلی هم دوسش داشتم اما نمیخواستم که بخاطر من زندگیش خراب بشه..شاید به خاطر دوست داشتن زیادم بود که نمیخواستم بهم نزدیک بشه و وابستم بشه...

کلید رو توی قفل درچرخوندم ورفتم تو...همه داشتن آماده میشدن و وسایلشون رو جمع میکردن...

_کجا؟                                   

آرمان:میریم تهران...حاضر شو باهم بریم..

_کلاساتون تموم شد؟

آرمان:آره..سریع حاضر شو..

_من نمیام..عیدتونم پیشاپیش مبارک..

مهراد:آرمان جان وقتی میدونی فایده نداره بیخیال بهش نگو..

بشنکی زدم وگفتم:دقیقا حق با مهراده...یاشار کو؟؟؟

مهراد به اتاق اشاره کرد..رفتم سمت اتاق و در رو باز کردم:به به آقا یاشار به سلا...

وقتی دیدم هول کرد ویه چیزی پشتش قایم کرد حرفمو قطع کردم..

کمی نگاش کردم وگفتم:اون چی بود؟

رنگ یاشار پرید وگفت:ها؟؟؟هی...هیچی...

بهش نزدیک شدم وگفتم:اگه چیزی نبود اینجوری هول نمیکردی..میخوام ببینم چی بود..

یاشار:ب..بخدا..چیزی...نبود.

کلافه گفتم:یاشار خواهش میکنم اعصابمو خورد نکن..بده ببینم..

یاشار:چرا گیر دادی اصلا؟عکس یه نفره که نمیخوام ببینی..

کنترلمو از دست دادم با صدای بلندی گفتم:پس چرا دست و پاتو گم کردی لعنتی؟

باترس توی چشام نگاه کرد و چیزی نگفت..

دوباره داد زدم:بهت گفتم بدش به من..

یاشار سرشو انداخت پایین وعکس و انداخت و خودش از خونه رفت بیرون.به آرومی به سمت عکسی که برعکس روی زمین افتاده بود رفتم...وآروم برش داشتم...

از چیزی که دیدم دستام شروع به لرزیدن کردن...خدایا من چه گناهی کردم آخه؟؟عکس خواهر من دست دوست من چیکار میکنه؟

دلم میخواست الان یاشار اینجا بود تا تیکه تیکه اش میکردم ولی خودش فهمید چیکار کرده و سریع رفت بیرون...

برگشتم وخواستم از اتاق برم بیرون که دیدم مهراد وآرمان دارن منو نگاه میکنن.باعصبانیت زدم تو سرم خودم و داد زدم:چیه؟؟؟؟بدبخت ندیدید؟؟؟

مهراد سرشو انداخت پایین وگفت:یاشار 2ساله که خواهرتو دوس داره..

پوزخندی زدم وگفتم:یعنی رفاقتمون فقط به خاطر...

آرمان نذاشت حرفمو تموم کنم:نه بخدا..خودتم خوب میدونی یاشار جونشو واسه رفیقش میده ولی خب از خواهرتم خوشش اومده..تو یاشار رو میشناسی میدونی پسر بدی نیست...قرار بود این سری که میره خونه با مامانش حرف بزنه که برن با خانواده تو حرف بزنن.

_خب نمیشد به منم بگه؟

مهراد:خودش خیلی خواسته بهت بگه ولی سریع پشیمون میشد ومیگفت روم نمیشه به حاکان بگم..اگه به حاکان بگم ناراحت میشه؟...از این حرفا دیگه...

مهراد و آرمان از اتاق رفتن بیرون روی زمین نشستم و به عکس خیره شدم مهسان توی عکس لبخند زده بود..منم لبخند زدم،یعنی خواهر دوست داشتنیم انقدر بزرگ شده بود؟؟؟عکسشو بوسیدم و لای کتابم گذاشتمش...

از اتاق رفتم بیرون که دیدم مهراد وآرمان وسیله به دست قصد رفتن دارن..دستمو روی موهام کشیدم وگفتم:دارید میرید؟

مهراد:آره دیگه داداش..عیدتم پیشاپیش مبارک...

بعدش اومد باهام روبوسی کرد:ازت خواهش میکنم برگرد خونه که کدورتا کنار گذاشته بشه...

آرمان هم باهام روبوسی کرد وازم خواست برگردم خونه...وسایل یاشار هم دست آرمان بود و داشت باخودش می برد،چیزی نگفتم و بعد رفتنشون اومدم دراز کشیدم و خیلی زود خوابم برد...

 

**********************************

"باران"

خودمو خیلی نگه داشتم که جلوی حاکان گریه نکنم تا حدودی موفق شدم اما وقتی ازش خدافظی کردم تا توی خونه اشک ریختم..

السا با نگرانی اومد جلو ومنو بغل کرد:چی شده عزیزم؟؟؟

نتونستم جواب بدم وفقط گریه کردم..لیلی هم اومد کنارم وایساد:چیزی شده عزیزم؟؟

من هیچی نمیگفتم وفقط گریه میکردم اصلا نمیتونستم باورکنم که حاکان منو نمیخواست..مطمئن بودم حاکان منو دوست داشت... از نگاهاش می فهمیدم پس چرا می گفت ازدواج نکنیم؟؟

لیلی با محبت بغلم کرد:آجی خوشگلم...گریه واسه چیه؟چرا بهمون نمیگی چی شده؟

سرمو بالا آوردم:حاکان...بهم گفت...بهم گفته که...ما..نمیتونیم ازدواج..کنیم.

السا:اِ؟؟؟؟چرا آخه؟؟تو بهش چیزی گفتی؟

_بهش گفتم دوسش دارم..اونم گفت دوسم داره ولی...نمیتونیم ازدواج کنیم...

لیلی:غلط کرده..باید از خداشم باشه..

السا:مطمئن باش داره امتحانت میکنه اگه دوسش داری نباید کنار بکشی..

منو نشوندن روی زمین و لیلی برام چایی آورد:این جعبه ها چیه؟

_اینا رو حاکان با سلیقه خودش برام خریده..

پوزخندی زدم وگفتم:واسه عیدیم...

السا بشکنی زد:حله دیگه...بابا طرف دوست داره...آخه کدوم خری واسه یه دوست ساده انقدر پول خرج میکنه؟خب حتما میخوادت دیگه

لیلی هم لبخندی زد:آره موافقم...

با این حرفاشون منم آروم میشدم...

السا یکی یکی لباسارو نگاه میکرد و زیر لب به حاکان فحش میداد:بی شرف چه سلیقه ای هم داره...اینو ببین لیلی..وای بی شعور چه خوش سلیقه اس...

لیلی هم لباسارو پرو میکرد...

**********************************

 درخانه هرکس به کاری مشغول بود فقط چند ساعت به سال تحویل مانده بود..

مهسان و حامین سفره هفت سین را میچیدند،کوروش مشغول میوه خوردن بود و حامد هم کنار سفره ایستاده بود و نظر میداد..

سحر(نامزد حامد)هم کنار حامد ایستاده بود و به آنها نگاه میکرد..

مهسان:سحر جون نمیخوای کمکمون کنی؟

سحر:وای نه عزیزم..اینطوری راحت ترم.

مهسان لبخند زوری زد:اوهوم...

حامین:کمک لازم نیست مهسان جان تموم شد...

کوروش راهم صدا کردند که سفره را ببینند..کوروش بالبخند به سفره نگاه کرد:به به..مرسی بچه ها..خیلی زیبا شده.

سحر:فقط نیم ساعت مونده ها...بیایید بشینید..

مهسان:صبرکن من دوربین رو بیارم...

مهسان دوربین به دست مشغول فیلمبرداری شد..از سفره هفت سینشان فیلم گرفت..سپس از تک تک اعضای خانواده آرزویشان را پرسید..

15دقیقه به تحویل سال مانده بود که آیفن به صدا درآمد..

حامین:یعنی کیه؟

حامد:خب برو در روباز کن تا بفهمی کیه..

حامین به سمت آیفن رفت وسپس باصدای بلندی گفت:وای تویی؟؟خیلی خوش اومدی ..بدو بیا تو..

کوروش:کی بود حامین؟

حامین با لبخند گفت:الان میفهمید...

بعد ازچند دقیقه حاکان با دسته گل زیبایی وارد شد..مقابل آنها ایستاد وگفت:سلام.

همه باخوشحالی جواب سلامش را دادند..البته به جز حامد...

کوروش حاکان را درآغوش گرفت:پسرم خیلی ممنون که برگشتی به خونت..خوش اومدی عزیزم.

حاکان:ممنونم بابا...راستی نمیخوایید این خانم زیبا رو معرفی کنید؟

سحر با این توصیف حاکان لبخندی زد که حامین گفت:ایشون سحرجان هستند..نامزد حامد..

حاکان ازاین موضوع خیلی ناراحت شد..یعنی آنقدر بی ارزش بود که نباید از نامزدی برادر بزرگش باخبر میشد؟؟

دوباره همه سرجاهایشان نشستند ومنتظر سال تحویل بودند که مهسان دوربین فیلم برداریش را برداشت و ب حاکان گفت:حاکان همه آرزو هاشون رو گفتن..توام بزرگترین آرزوتو قبل سال تحویل بگو..

حاکان کمی فکر کرد وگفت:آرزویی که ندارم...فقط...فقط...ای کاش الان مامانم کنار ما بود..

بااین حرف حاکان همه به فکر فرو رفتند وقتی حاکان جو سنگین خانه را دید گفت:الان سال تحویل میشه همه عیدی هاتون رو آماده کنید دیگه..

بااین حرف دوباره همه فکرشان به سمت عید کشیده شد..

بعد از چند دقیقه سال نو شد وهمه شروع به روبوسی باهم کردند... وعیدی هایشان را به هم دیگر دادند...

حاکان برای مهسان یک دستبند ویک انگشتر خریده بود که انگشتر را به سحر داد...

 

*****************************

"حاکان"

چند دقیقه بعد از سال تحویل سریع رفتم توی اتاقم وبه باران زنگ زدم.

_الو سلام.عیدت مبارک

--سلام خوبی حاکان؟عیدتو هم مبارک

_ممنونم مررررررررسی...اولین کسی هستی که دارم عید رو بهش تبریک میگم..البته بجز خانواده.

--واااای مرسی ممنونم عزیزم.

_خوشحال نشو...شوخی کردم.

خندید وگفت:مسخره..

_خب چه خبر؟

--خبری نیست.سلامتی..شماچه خبر؟تنهایی؟

_نه تنها نیستم.

--بچه ها پیشت موندن؟؟؟؟؟؟؟

_نه بابا...راستش من اومدم خونه...

--چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟جدی میگی؟؟؟؟؟وای حاکان خیلی خوشحالم کردی بهتربن هدیه ای که میتونستم بگیرم همین بود..

_مرسی عزیزم.خب من باید به بچه ها اس بدم.دوباره بهت زنگ میزنم کاری نداری فعلا؟

--نه مواظب خودت باش..

_خدافظ بارون جونم.

--دوست دارم حاکان..خدافظ..

این روگفت و سریع گوشی روقطع کرد..

لبخندی زدم و عکسش رو که توی گوشیم بود رو بوسیدم....

به همه بچه ها اس دادم وعید رو تبریک گفتم...و اونا هم سریع جواب دادن..

مهسان واسه شام صدام زد:حاکان...داداشی...بیا شام بخور..

منم باصدای بلندی گفتم:مهسان یه لحظه بیا تو اتاق من..

بعد از چندلحظه مهسان بالبخندگفت:جانم داداشی؟

روی تخت نشسته بودم اشاره کردم بیاد کنارم بشینه..اومد کنارم نشست:چیزی شده؟

توی چشاش نگاه کردم:تو...تو...بیخیال..نظرت راجع به یاشار چیه؟

باشک گفت:چطور مگه؟

_آخه یاشار از تو خوشش میاد...

مهسان:چی؟؟؟؟؟؟یاشار؟؟؟از من؟؟؟

_آره..نظرت چیه؟؟؟

سرشو انداخت پایین:نمیدونم چی بگم داداش...

_فقط نظرتو بگو..

مهسان:به نظرم پسرم خوبیه...

لبخندی زدم وگفتم:به کسی چیزی نگو فعلا...بریم شام بخوریم؟

مهسان نگام کرد:بریم.

پیشونیش رو بوسیدم و باهم رفتیم پایین ودور میز نشستیم و مشغول خوردن شام شدیم...

حامد:چی شد تصمیم گرفتی که برگردی؟

نگاش کردم:همینطوری..خواستم عید رو پیش خانوادم باشم..

حامد:خوبه یادت افتاد که خونواده داری..

نفس عمیقی کشیدم وگفتم:آخه خونوادم باهام مثل یه خونواده رفتار نکردن..من چندوقت پیش فهمیدم که شما خونوادمید..باورت میشه؟

حامد باخشم داشت نگام میکرد:اینارو نگی چی بگی؟

دیگه ازش حساب نمی بردم،احترامش هم که...

_اینارو نگم یه چیزی میگم که از خجالت ذوب بشی...

توجاش نیمخیز شد که سحر دستشو گرفت...بابام هم عصبانی شده بود..:این حرفا واسه چیه شب عیدی؟مثلا شما برادرید ها...

بدون توجه به حرفای بابام واسه خودم یه لیوان آب ریختم و قرصامو از جیبم در آوردم و با همه رو باهم سر خوردم و یه لیوان آب هم خوردم و از جام بلند شدم و به اتاقم رفتم...