رمان فرق بین من و اون33
از اون روزی که حاکان حالش بدشد خیلی فکرم رو مشغول خودش کرد...هم دلم براش میسوخت،هم دلم میخواست کمکش کنم...
آخه تو زندگیش چی بوده که همچین ناامید بود؟کاش میتونستم بفهمم..
السا:چیه؟؟؟توفکری؟؟
_تو فکر حاکانم..
السا چشمکی زد وگفت:عاشق شدی رفت.نه؟؟؟
_نه فقط دلم براش میسوزه..توی ماشین یه دفعه حالش بد شد...رنگش پرید،دستاش میلرزید...وای السا خیلی ترسیده بودم...
السا:جدی میگی؟؟؟چش شد مگه؟
_نمیدونم.فکرکنم یه سری مشکل روحی داره.یه اتفاقایی توی زندگیش افتاده...
لیلی از آشپزخونه اومد بیرون:چه اتفاقی؟؟
دلم نمیخواست کسی از زندگیش چیزی بدونه...
_نمیدونم بهم نگفت..ولی فکرکنم خیلی بدبوده که با یاد آوریش اینطوری میشه...
السا:آخی...اصلا بهش نمیاد آدم مشکل داری باشه...
_آره نمیاد ولی داره دیگه،فقط یکم زیادی توداره...
لیلی:حالا جونِ لیلی راستش رو بگو...ازش خوشت اومده؟؟؟
سرمو انداختم پایین:مسخرم نکنید ولی...آره امروز که باهم بودیم یکم ازش خوشم اومده...ولی ماهیچوقت بهم نمیرسیم..
السا اخم کرد:زهرمار...چرا اونوقت؟؟؟
_بخاطر اینکه من از اولش بهش گفتم که نباید راجع به ازدواج فکرکنیم...بهش گفتم که فقط باهم دوست باشیم..اونم قبول کرد..
السا بادستش زدتو سرم:خاک تو اون سر بی لیاقتت کنن..آخه خر بی شعور..چرا یکم بیشتر به کارات فکر نمیکنی؟؟؟این پسره پولداره...خوشگله...خوش تیپ وباکلاسه...دیگه چی میخوای؟؟؟؟چرا همش لگد به بختت میزنی؟؟؟
لیلی هم سری به نشونه تاسف تکون داد:واقعا متاسفم برات..
وقتی بچه ها اینجوری باهام حرف میزدن بلافاصله از کارام پشیمون میشدم ودلم میخواست زمان برگرده..اما..
_خب حالا باید چیکار کنم؟؟؟
السا:هیچی...باید دلشو به دست بیاری.باید یه کاری کنی عاشقت بشه.
_چطوری؟
لیلی:مثل آدم....که البته از عهده جنابعالی خارجه...
_زهرمار..خب راهنماییم کنید دیگه...راستش خودمم بدم نمیاد که باهاش باشم..
السا ولیلی شروع کردن راه وروش به من ارائه دادن...
*********************************
"حاکان"
کفشامو درآوردم ورفتم تو...طبق معمول بچه نشسته بودن وقلیون میکشیدن....
مهراد تا منو دید با پوزخندگفت:چی شد؟؟؟
_نمیدونم...سونوگرافی نرفتیم.
یاشار:زهرمار مثل آدم بیا بشین تعریف کن...
_بزار پارک کنم بعد شروع کنید سوال پرسیدن..
یاشار:خب؟خوش گذشت؟
_جات خالی..جلو دختره آبروم رفت...
مهراد:خب دیوانه توی کوله ات واست مای بی بی گذاشته بودم نمیذاشتی متوجه بشه...
_آخه مای بی بی خودتو گذاشته بودی سایز من نبود...
مهراد:داداش توکه ماشالله مانکنی همه چی اندازت میشه..
بی حوصله گفتم:تو الان اینجا خیار دیدی انقد نمک میپاشی؟
آرمان:خب بیا تعریف کن دیگه.
_نمیشه...شرط داره..
آرمان:چه شرطی؟
_قلیونو بدید من بکشم..
یاشار:بمیری...بیا بکش ولی زودتر بنال.
رفتم قلیون رو ازش گرفتم و درحالی که میکشیدم گفتم:جونم براتون بگه که داداش حاکانتون باز داره عاشق میشه...
بلافاصله مهراد به سرفه افتاد.منم سریع گفتم:نمیشه...عاشق نمیشه..
یاشار وآرمان خندیدن ویاشار گفت:تواین چندروز عاشقش شدی؟
جدی شدم وگفتم:نه عاشق که نشدم فقط خیلی ازش خوشم اومده..خیلی دختر خوب وخانومیه..
یاشارهم جدی گفت:پس میتونه انتخاب درستی برای تو باشه؟
_اون میتونه انتخاب درستی برای من باشه..اما من انتخاب درستی برای اون نیستم...تازه اون گفته نمیخواد باهام ازدواج کنه،گفته فقط باهم دوست باشیم...
یاشار:حالا اون یه چیزی گفته مطمئن باش از خداشم هست..بعدشم،چرا میگی انتخاب درستی واسه اون نیستی؟
_آخه توی ماشین حالم بدشد...
نذاشت ادامه حرفمو بزنم:چی؟؟؟؟؟؟حالت بدشد؟؟آخه نفهم مگه نگفتم قرصاتو بخور بعدبرو...اگه اون پیشت نبود چیکار میکردی ها؟؟؟لابد پشت فرمون حالت بد شد؟؟؟خیلی بی فکری حاکان..خیلی.
_بیخیال بابا..خلاصه اینکه باران خیلی ترسیده بود...
مهراد:حالا کلک اگه میگی عاشقش نشدی چرا داری راجع به ازدواج باهاش حرف میزنی؟
_عاشقش نشدم،هیچ خری 1هفته ای عاشق نشده..گفتم دختر خوبیه شاید بتونه جای تیارا رو برام بگیره...باعشق که به جایی نرسیدیم،شاید این دفعه بدون عشق شروع کردم...به نظرم عشق بعد ازازدواج پایدار تر از عشق قبل ازدواجه...تجربه ثابت کرده..
گوشیم زنگ خورد...بابام بود:بله؟
بابا:سلام پسرم خوبی؟
_سلام ممنونم.شماخوبی؟
--قربانت خوبم..کجایی؟اون شب کجارفتی؟
_ خونه ام.اون شبم رفتم خونه دوستم.بچه هاچطورن؟مهسان؟حامین؟
--خوبن..سلام میرسونن.نمیخوای بیای خونه؟
_فعلا نه.یعنی اصلا نه..میخواستم بیام اما پشیمون شدم راستش اصلا نمیتونم کنار بیام
--آخه چرا؟؟؟پسرم من چندبار باید ازت معذرت خواهی کنم؟؟؟درکم کم دیگه پشیمونم بخدا...
_بازم راجع بهش فکرمیکنم...
--باشه حاکان جان.ناامیدم نکن...فقط خواستم بدونم که حالت خوبه..خب دیگه بامن کاری نداری؟
_نه ممنونم که زنگ زدی.
--چیزی احتیاج نداری؟هرچی خواستی بهم بگو.
_نه چیزی احتیاج ندارم..فعلا خدافظ.
--خدافظ.
******************************
حدود3 ماه از رابطه شان باهم میگذشت...باران از حسش به حاکان میترسید..هرروز دلش برای حاکان تنگ میشد و سعی داشت به هر بهانه ای هست حاکان را ببیند....زندگی حاکان برایش مهم شده بود..وقتی اورا ناراحت وافسرده میدید دلش میلرزید...
به نظرش خیلی برای این احساس زود بود..هیچوقت تصورش را نمیکرد که عاشق این پسر مغرور شود...هیچوقت فکر نمکیرد بتواند با او کنار بیاید...هرشب موقع خواب به او فکر میکرد..ازخودش بدش می آمد...از اینکه انقدر زود به کسی وابسته میشد ازخودش متنفر میشد...دلش نمیخواست باز هم شکست بخورد...خوب میدانست که هیچوقت به حاکان نخواهد رسید...اما...
در مقابل حاکان هم از باران خوشش می آمد اما نمیخواست چیزی بگوید...از همان ابتدا باران با او اتمام حجت کرده بود و او نباید بیشتر از این دل به باران میبست...باران را دوست داشت وقتی بااو بیرون میرفت حالش ازهمیشه بهتر بود..کنار او احساس آرامش میکرد واورا برای قلب پاک و مهربانش تحسین میکرد...
باران همیشه دلش میخواست راجع به تیارا بداند...میخواست خود را با تیارا مقایسه کند..دلش میخواست او هم مانند تیارا مورد علاقه حاکان باشد...اما به نظرش حاکان فردی مغرور بود که هیچوقت به هیچ دختری دل نمیداد...اگر میدانست حاکان هم اورا دوست دارد،انگار تمام دنیا را به او میدادند..خیلی از زبان حاکان تعاریف خود را شنیده بود اما هیچ کلمه عاشقانه ای که بتواند دل او را خوش کند نشنیده بود...
*****************************
"باران"
داشتم از کلاس برمیگشتم که حاکان رو دیدم باخنده بهش سلام کردم:سلام خوبی؟
حاکان:سلام سلام بارون خانوم..چگونه ای؟
_صد بار بهت گفتم نگو بارون..
--پس چی بگم؟تگرگ خوبه؟
باخنده گفتم:زهرمار...کجا میرفتی؟
--کلاس دارم میرم دانشگاه..
_آها...منم دارم میرم خونه.
--خیلی خب تو برو خونه کلید و بده منم شب میام.
کتابمو محکم زدم توی سرش:بی شعور...
حاکان درحالی که سرشو گرفته بود:آخ..چطور دلت میاد منو بزنی آخه؟
توی چشماش نگاه کردم،واقعا من چطور دلم اومد؟؟؟؟؟وای خدا نزار من بیشتر از این عاشقش بشم..خدایا بزار حداقل بعدا بتونم فراموشش کنم.
از هم دیگه خدافظی کردیم و من راهی خونه شدم..توی راه همش به حاکان فکر میکردم..خدایا چرا من اون حرف رو زدم؟؟؟؟خدایا چرا میخواد بره فرانسه؟؟؟؟ای خدا دارم دیوونه میشم...خدایا چی میشه منو دوست داشته باشه و یه بار دیگه بهم پیشنهاد بده؟؟یعنی میشه؟؟؟
اگه اون منو بخواد حتما میشه...باید منو بخواد همونجوری که من تو این مدت خیلی کوتاه ازش خوشم اومده و واسش هرکاری میکنم...
باید یه کاری بکنم که عاشقم بشه...باید بهش میگفتم که ازش خوشم میاد..باید بهش بگم دوسِت دارم...اما مگه من دوسش دارم؟؟؟باید اول از حس خودم نسبت به اون مطمئن بشم...
خودم همه کارارو خراب کرده بودم...أه...
داشتم باخودم حرف میزدم که صدای خنده 2نفرو شنیدم...سرمو بالا آوردم و شیما وافشین رو دیدم که داشتن سوار تاکسی میشدن و میخندیدن...
یه لحظه افشین منو دید و ایندفعه با صدای بلندی خندید...بعد از چند لحظه حرکت کردن..
دیگه زیاد واسم مهم نبودن...اصلا بهشون فکر نمیکردم،درحال حاضر حاکان ازهمه چی برام مهم تر بود...میدونستم خیلی احمقم ولی نه دیگه تا این حد..من خودم بهش گفتم درمورد ازدواج حرف نزنیم بعد خودم عاشقش شدم....خوبه والله..
حاکان ترم آخر بود..یعنی اینکه بعدش میره فرانسه...من چیکار کنم؟؟؟؟
خدایا کمکم کن...
********************************
"حاکان"
آخرین کلاس این ترم هم تموم شد.ترم بعد آخرین ترمم بود..دیگه تموم میشد...
گوشیم رو برداشتم و شماره باران روگرفتم:الو
باران:الو سلام عزیزم.خوبی؟
_ممنونم مرسی....خوش اخلاق شدی؟
--یعنی قبلا خوش اخلاق نبودم؟خیلی نامردی.
_نه همیشه ازاین خبرا نیست که بگی عزیزم و...
پرید وسط حرفم:ای بابا اصلا بیخیال...خب چه خبر؟
--خبری نیست...خواستم بهت بگم حاضر شی بریم خرید..واسه عید.
_آخ جوووووووون..باشه الان آماده میشم میام بیرون مجتمع...زودبیای ها..
خندیدم وگفتم:باشه زودباش..
یه مسیر رو پیاده رفتم ویه مسیر رو تاکسی گرفتم...
باران جلوی در مجتمع وایساده بود..مثل همیشه عالی به نظر میرسید..خوش تیپ وجذاب...
از کنارش رد شدم وگفتم:خانوم شما از چه کرمی استفاده میکنید انقدر پوستتون جوون مونده.؟؟؟
با ذوق نگام کرد:واااااااااای اومدی؟؟؟
_نه من 2تا چهارراه پایین ترم تا 20دقیقه دیگه اینجام.
خندید وگفت:کوفت..خب بریم دیگه..
_بریم عزیزم..
پیاده به سمت بازار به راه افتادیم..با اصرار زیاد باران بالاخره راضی شد من براش لباس بخرم...اونم گفت به شرطی قبول میکنه که همه چی رو به سلیقه خودم براش بگیرم...
وقتی داشتم براش مانتو انتخاب میکردم متوجه نگاه های خیره اش میشدم...وای خدا عشق نه!!!خواهش میکنم...
وقتی از مغازه اومدیم بیرون باران گفت:حاکان؟
_جانم؟
--میشه یه چیزی بهت بگم؟
_بگو عزیزم؟
--من...من...من دوست دارم حاکان...اگه میشه..یکم راجع به ازدواج..
نذاشتم ادامه حرفشو بزنه:خواهش میکنم ادامه نده...حق باتو بود باران ما فقط باید باهم دوست بمونیم.
بدنم یخ کرده بود..اصلا دلم نمیخواست به این زودی بینمون از این حرفا باشه..2ماه رابطه خیلی زود بود برای این حرفا،نمیخواستم باران به من وابسته بشه...
اشک توی چشاش جمع شد ولی اجازه نداد سرازیر بشن...سرشو انداخت پایین وخیلی آروم گفت:باشه..معذرت میخوام حاکان فقط میخواستم حرف دلمو بهت بزنم...
_ببین باران..من فقط امسال ایرانم،ما نمیتونیم باهم ازدواج کنیم...خودت اینو گفتی مگه نه؟؟؟
--آره من گفتم...یه دفعه نمیدونم چم شد..اصلا بیخیال شو...بریم خونه دیگه خریدمون هم که تموم شد.
_باشه بریم.خودمم تحمل اون جو سنگین رو نداشتم من از باران خوشم میومد،ولی نه اونقدر که بخوام بهش بهش بگم من دوست دارم بیادرمورد ازدواج فکر کنیم...
باران خیلی ناراحت به نظر می رسید و کل مسیر سرش پایین بود..کلافه شدم وگفتم:باران؟؟؟؟!!!
نگام کرد:جانم؟
_چرا اینجوری میکنی؟خب قرارمون از همون اول همین بود...
لبخندی زد:خب حالا چی شده مگه؟یه حرفی زدم وکلی هم پشیمونم.. حق باتوئه من نباید بیشتر از این بهت دل ببندم..چون فقط به ضرر خودمه وقتی بری بازم مثل همیشه منم که باید تنها بمونم،غصه هاش میمونه واسه من..
یه قطره اشک ازچشمش افتاد،سریع بادست پاکش کرد:حاکان،افشین منو با نامردی گذاشت کنار ولی تو...خیلی مردی که بدون هیچ انتظاری خواستی با من باشی که جفتمون از تنهایی در بیاییم..خیلی مردی که از الان داری میگی که قصدت ازدواج نیست...ممنونم حاکان من از رفتار خوبت باخودم برداشت بدی کردم...مثل همیشه زودقضاوت کردم...مثل همیشه احساساتی شدم...من نباید تو رو دوست داشته باشم و بهت وابسته بشم...ولی خاک توی سر من که شدم...
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:ببین باران،تو خیلی دلت پاکه..خیلی دختر پاکی هستی..شعار نیست،جدی دارم میگم..لیاقت تو خیلی ازمن بیشتره..تو باید با یکی باشی که لیاقتت رو داشته باشه..من لیاقت تورو ندارم..بخدا ندارم...من یه پسر مریضم که جنبه 2تا مشکل رو نداشتم... من خیلی ضعیفم خیلی...بخدا به لطف اون قرصا میتونم عادی باشم..
من سیگاریم باران..من بی خانواده ام..من هیچی ندارم..خونه ندارم..ماشین ندارم..اخلاق ندارم..من هیچی نیستم..
چطوری میخوای با پسری که هیچی نداره زندگی کنی؟با یه دانشجوی ساده ای که از دار دنیا یه بابای پولدار داره که...
ساکت شدم واجازه دادم به حرفام فکر کنه...