رمان فرق بین من و اون32
"باران"
با بچه ها آماده بودیم بریم استخر که گوشیم زنگ خورد،حاکان بود:بله؟
حاکان:سلام.خوبی؟
_سلام حاکان.توخوبی؟چه خبر؟
--قربانت.خبری نیست..توچه خبر؟
_سلامتی..داشتیم بابچه ها میرفتیم استخر..
--بیخیال بابا هوا سرده سرما میخورید.من میخواستم دعوتت کنم بریم بیرون..خب نمیشه تو با دوستات نری؟
_آخه...باورکن دوست دارم بیام...اما...
لیلی نگام کرد وبا حرکت سرش ازم پرسید چی شده؟
به حاکان گفتم:یه لحظه گوشی...
بعد آروم گفتم:بچه ها حاکانه..دعوتم کرده...
السا پرید وسط حرفم:خب دیوونه باید باهاش بری..
لیلی:راست میگه حالا یه روز دیگه باهم میریم استخر،تو برو یکم به خودت برس باهاش برو...
منم ازخدا خواسته توگوشی گفتم:حاکان من باهات میام...
حاکان:خوبه..پس من منتظرتم.آماده شدی بهم خبر بده..
_باشه پس فعلا بای
--تابعد...
گوشی رو قطع کردم.السا ولیلی دستم رو کشیدن وبردنم توی اتاق وشروع کردن به آرایش کردنم...بعد از تموم شدن آرایش کمی که روی صورتم انجام دادن السا به سمت کمدرفت و بهترین لباسام رو انتخاب کرد وبرام آورد:اینارو بپوشی محشر میشی...
لبخندی زدم:مرسی السا جونم.
السا باعجله گفت:بسه بسه پاشو حاضر شو الان پشیمون میشه..
لیلی:چرا باید پشیمون بشه..از خداشم باشه..باران جونم یکم ناز کن براش،تو دیرتر برو...
السا:برو بابا.دوره ناز کردن و این حرفا خیلی وقته گذشته...
حاضر شدم وجلوی آینه خودمو نگاه کردم،خوشم اومد..یه مانتوی سرمه ای خیلی شیک وخانومانه...شلوار تنگ مشکیِ ساده...روسری مشکی..عینک آفتابیم هم زدم..
آرایشم خیلی کم وساده بود یکم موهامو یه طرفه ریختم روی صورتم...
گوشیم روبرداشتم وبه حاکان اس دادم که من حاضرم..
بلافاصله حاکان زنگ زد:الو
حاکان:حاضری؟
_آره من حاضرم...
حاکان:باشه پس بیا پایین.
_باشه اومدم.
گوشی رو قطع کرد.. یه بار دیگه توی آیینه خودمو نگاه کردم:بچه ها خدافظ واسم دعا کنید..
السا:برو عزیزم خوش بگذره بهت..
_قربونت خدافظ.
سریع کفشامو پوشیدم و رفتم پایین..هنوز حاکان نیومده بود..رفتم رو یه نیمکت نشستم که اونم اومد...براش دست تکون دادم که اومد طرفم..
بازم مثل همیشه خوشتیپ شده بود..تا بهم رسید لبخندی زد وگفت:خانوم شما با آنجلینا جولی نسبتی دارید؟
لبخندی زدم وگفتم:آره دختر خالمه..
حاکان:جدی میگی؟اصلا شبیه هم نیستید...ای کاش یکم به دختر خالت میرفتی...
خندیدم وگفتم:حالا سلامت کو؟
با دستش به پشتش اشاره کرد:اونجاست،میخواست بیاد من نذاشتم...
_خب حالا..چه خبر؟
--از سلام؟
_آره.خوبه؟خودت خوبی؟
--خوبه..حاکان میرسونه...
زدم زیر خنده...نه جدی چه خبر؟
--ای بابا..مگه من 20:30 ام؟
_اصلا اشتباه کردم خبر نخواستم...
یکم بهم خیره شد وگفت:بریم؟
_آره بریم...
--لنگارو خیس کن بریم..
باخنده گفتم:ای بابا حاکان اگه نمیای که من بادوستام برم استخر..
_باشه بریم...
با هم به سمت ماشین مهراد به راه افتادیم.منتظر بودم که درو برام باز کنه که دیدم خودش رفت نشست به منم اشاره کرد که سوار شم..
سوار شدم که گفت:چیه؟منتظر بودی درو برات باز کنم؟
خواستم حرف بزنم که گفت:ببین،بزار از همین الان یه چیزی بهت بگم اولا اینکه منو با رانندت اشتباه نگیر...دوم اینکه من اصلا از این جنتلمن بازیا خوشم نمیاد...
_خب که چی؟
ماشین رو به حرکت درآورد وجوابم رو نداد...یکم توی سکوت رانندگی کرد که بعدش بی حوصله دستگاه پخش رو روشن کرد..
دکلمه ای از مریم حیدرزاده بود:
باید فراموشت کنم چندیست تمرین میکنم
من می توانم میشود ارام تلقین می کنم
با عکسهای دیگری تاصبح صحبت میکنم
با ان اتاق خویش را بیهوده تزیین می کنم
سخت است اما می شود درنقش یک عاقل روم
شب نه دعایت می کنم نه صبح نفرین می کنم
حالم نه اصلا خوب نیست تابعد بهتر می شود
فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای وبرنمی گری همین
خود را برای درک این صدبار تحسین می کنم
از جنب وجوش افتاده ام دیگر نمی گویم به خود
وقتی عروسی می کند ان می کنم...این می کنم
خوابم نمی اید ولی از ترس بیداری به زور
با لطف قرص قدنقل یک خواب رنگین می کنم
این درد زرد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است
از روی عادت دوستی با بارسنگین می کنم
هر چه دعا کردم نشد شاید کسی امین نگفت
حالا تقاضای دلی سرشار از امین می کنم
نه اسب.نه باران.نه مرد.تنهایم واین دائمی ست
اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم
یا می برم یا باز هم نقش شکستی تلخ را
در خاطرات سرخ خود با رنج اذین می کنم
حالا نه تو مال منی...نه خواستی سهمت شوم
این مشکل من بودو هست در عشق گلچین می کنم
کم کم زیادم می روی این روزگارو رسم اوست
این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم
بدجور رفته بود توی فکر،آروم گفتم:کجا قراره بریم؟
آروم جواب داد:نمیدونم.هرجا توبگی...کجا بریم؟
_برای من فرقی نمیکنه..
--باشه پس میریم رستوران یه ناهار میخوریم بعدش میریم یکم باهم میچرخیم..
_باشه.خوبه.
لبخندی زدوگفت:تونستی افشین رو فراموش کنی؟
سرمو انداختم پایین:تا حدودی دارم موفق میشم...
--خوبه آفرین.
_توچطور؟تونستی دختر عموت رو فراموش کنی؟هرچند میدونم برای تو خیلی سخته.چون همش جلوی چشته ومجبوری تحمل کنی.
یه نفس عمیق کشید:آره حق باتوئه...میخوام فراموشش کنم...البته خودش خیلی برام مهم نیست.اون صحنه ای که دیدم..خیلی...خیلی...
میدونی...اون...
دوباره یه نفس عمیق کشید.به صورتش نگاه کردم رنگش پریده بود و نفساش به شماره افتاده بود...سرعتشم خیلی بالا بود...
بانگرانی گفتم:حاکان..حالت خوبه؟
سرشو به نشونه مثبت حرکت داد.
از سرعت زیادش ترس به جونم افتاد:حاکان..میشه بزنی بغل؟؟؟چند لحظه ماشینو نگه دار...
سرعت ماشین رو کم کرد وماشینو کنار خیابون متوقف کرد...سرشو گذاشت روی فرمون.اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم...
خیلی رنگش پریده بود احساس کردم دستاشم داره میلرزه...با ترس گفتم:چی شد یه دفعه؟چرا اینجوری شدی؟توروخدا بگو من باید چیکار کنم؟وای حاکان بخدا الان سکته میکنم..
حاکان بدون اینکه سرشو از روی فرمون برداره بریده بریده گفت:باران...میشه...قرصامو...از توی...داشبورد...بهم..بدی؟؟؟؟
اشک توی چشام جمع شده بود...درحالی که گریه میکردم قرصاشو بهش دادم:حاکان چرا اینجوری شدی؟
تو چشام نگاه کرد:گریه نکن...
ولی من دست خودم نبود خیلی ترسیده بودم نمیتونستم آروم باشم،دوباره گفت:بهت گفتم گریه نکن...ازت خواهش میکنم باران..
_خب چرا اینطوری شدی؟حالت خیلی بده...رنگت پریده،داری میلرزی..
حاکان این دفعه داد زد:به درک...بهت گفتم گریه نکن لعنتی...
از ترس یه لحظه ساکت شدم ولی نتونستم ودوباره گریه کردم...بدون اینکه قرصاشو بخوره از شیشه ماشین انداختشون بیرون و یه لحظه ماشین از جاش کنده شدو باصدای بدی لاستیکاش حرکت کردند...
توی مسیر یکم آروم شدم وبه جاده نگاه میکردم..چنددقیقه بعد جلوی یه رستوران شیک ترمز کرد وخودش خم شد واز داشبورد قرصاشو برداشت. ازهرکدوم یه دونه برداشت وریخت توی مشتش وهمه رو باهم خورد...وبعد ازچند دقیقه پیاده شد...منم پیاده شدم و پشت سرش راه افتادم.کنار در ایستاد تا منم بهش برسم..
بغل دستش وایسادم که گفت:مرگ حاکان دیگه گریه نکن..
سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم.
*****************************
"حاکان"
وقتی سکوتش رو دیدم لبخندی زدم وگفتم:نمیخوای بری تو؟
بهم نگاه کرد،دیگه گریه نمیکرد اما هنوز چشماش خیس بود...اصلا دوست نداشتم گریشو ببینم.وقتی گریه میکرد اعصابم بهم میریخت و کنترلم دست خودم نبود...
نزدیک در شدو در باز شد،باران آروم چند قدم برداشت و منتظر من شد. باهم به طرف یه میز گوشه ی رستوران رفتیم...
بعد از چند لحظه یه گارسون کنارم ایستاد:چیزی میل دارید؟
به باران گفتم:چی میخوری؟
--هرچی خودت میخوری؟
_ما هروقت بابچه ها میاییم بیرون همه جوجه میخوریم...میخوری جوجه؟
--آره منم جوجه میخورم..
به طرف گارسون برگشتم:پس 2تاجوجه وسالاد وسوپ وترشی.
گارسون چشمی گفت و از ما دور شد..
_خب؟؟؟؟تو چرا انقدر لوس ونازنازی هستی؟تا تقی به توقی میخوره میزنی زیر گریه...
--من لوس هستم؟؟؟اصلا میدونی چقدر حالت بد بود؟؟؟رنگت مثل گچ سفید شده بود...دستاتم میلرزید..تازه میگی چرا گریه کردی؟
لبخندی زدم:یعنی نگران من بودی؟
سرشو انداخت پایین وچیزی نگفت که من دوباره گفتم:خیلی خوبه..مرسی که نگرانم بودی نازک نارنجی خانوم...
باران توچشام نگاه کرد:حاکان؟
_بله؟
--تو مشکل داری؟
منم بهش خیره شدم:چه مشکلی؟
--مشکل روحی وروانی چیزی...
_منظورت اینه که من دیوونه ام؟
-- نه بخدا منظوری نداشتم..فقط خواستم بدونم که...
نذاشتم حرفش تموم بشه که گفتم:حق باتوئه...من مشکل دارم...از وقتی رفتم خونه عموم واون صحنه رو دیدم...
--کدوم صحنه؟
نفس عمیقی کشیدم:تیارا ونامزدش داشتن همدیگه رو میبوسیدن..
باصدای نسبتا بلندی گفت:چی؟؟؟؟
_یواش تر..آره درست شنیدی...
--خب یعنی...تو....وای بمیرم برات..خیلی سخت بود نه؟؟؟
لبخندی زدم:نه اتفاقا خیلی آسون بود شبیه فیلم سینمایی خارجی بود..آخه سینمای اینجا که چیزی نشون نمیده...
--ناراحت نشی ها؟؟؟ولی خاک تو سرش...خب داشتی میگفتی؟
_آره دیگه..از وقتی اون صحنه رو دیدم اصلا درست وحسابی نمیتونم بخوابم..
--چرا؟
غذارو آوردن ومشغول چیدن رو میز شدن...وقتی رفتن دوباره باران سوالشو تکرار کرد.
--خب چرا نمیتونی خوب بخوابی؟
_آخه تا میخوابم سریع کابوس میبینم..همش تیاراومیلاد بهم میخندن و مسخرم میکنن همش جلوی من همدیگه رو میبوسن..
--خب کاش پیش روانشناس میرفتی...
_رفتم..چندتا بهم قرص داد وقتی میخورم آروم میشم..
--بمیرم الهی...
_خدانکنه.چرا؟؟
--خب بخاطر تو دیگه..حتما خیلی عذاب کشیدی؟
_آره خیلی...
دیگه چیزی نگفتیم ومشغول خوردن غذامون شدیم...
اصلا باورم نمیشد که آدم به این مهربونی هنوزم وجود داشته باشه...واسه هرچیز کوچیکی که به خودشم مربوط نمیشد ناراحت میشد واحساس همدردی میکرد.البته وقتی ادم میبینتش فقط یه دختر مغرور وزبون دراز رو میبینه ولی وقتی باهاش آشنا میشه...
من که واقعا از دوستی باهاش خوشحال بودم...باران ازجاش بلند شد منم رفتم صندوق...
*********************************
هردو باهم از رستوران خارج شدند...باران در فکر فرو رفته بود..به حاکان فکر میکرد،بیچاره حاکان...چطور تونسته بااین وضعیت کنار بیاد...
حاکان:یه پارک همینجا هست بریم قدم بزنیم؟
باران:بریم...
حاکان:ببین باران،تو خیلی دختر خوبی هستی من اصلا به خودم اجازه نمیدم که بخوام راجع به تو فکرای ناجوری بکنم...ولی..
باران:ولی چی؟
حاکان:ولی چرا با آدمی مثل افشین دوست شدی؟
باران:آخه من از کجا میدونستم افشین همچین آدمیه؟تا موقعی که باهم بودیم خیلی پسرخوبی بود...باهم قرار ازدواج گذاشته بودیم...حتی منو به خانواده اش معرفی کرد..ولی نمیدونم چرا یه دفعه اینطوری شد..
_خب اگه قصدش ازدواج نبود باید بهت میگفت...از آدمای عوضی متنفرم...من خودم تاقبل ازاینکه عاشق تیارا بشم خیلی دوست دختر داشتم اما به همشون گفتم که نمیخوام باهاشون ازدواج کنم...
--ولی به من گفتی میخوای...
حاکان وسط حرف باران پرید:من به تو گفتم باهم باشیم اگه ازهم خوشمون اومد باهم ازدواج میکنیم ولی وقتی تو گفتی رابطمون درحد دوستی باشه من قبول کردم واصلا به ازدواج باتو فکرم نمیکنم..
باران لبخندی زدوگفت:ممنونم...بریم روی اون نیمکته بشینیم؟
حاکان:بریم.
باهم به سمت نیمکت حرکت کردند که باران گفت:برنامه ات واسه آینده چیه؟
حاکان درحالی که روی نیمکت می نشست گفت:برنامه خاصی ندارم فقط میدونم بعد از فارق التحصیلیم میخوام برم فرانسه زندگی کنم...
باران احساس کرد لحظه ای قلبش از حرکت ایستاد:واقعا؟
_آره واقعا...دیگه از نفس کشیدن متنفرم...باورکن هیچی نتونسته خوشحالم کنه تاحالا...
--حاکان تو بخوای میتونی همینجا بهترین زندگی رو واسه خودت بسازی..یکم امید داشته باش...
_چه امیدی؟به چی باید امید داشته باشم؟؟؟تو اززندگی من چیزی نمیدونی.اگه بدونی بهم میگی خودتو بکش...
باران ناراحت شد و سرش را به زیر انداخت...که دوباره حاکان گفت یه لحظه بشین من برم بستنی بگیرم.
باران لبخندی زد:باشه برو...
حاکان برای خرید بستنی رفت و باران هم به حرفهای حاکان فکر میکرد..دلش میخواست بداند در زندگی اوچه گذشته که انقدر ناامید است...
درفکر بود که صدای مردانه ای او را به خودش آورد:خانم اجازه؟
سرش را بالا آورد وبه پسری که دستش رابه حالت اجازه بالا گرفته بود نگاه کرد که پسردوباره ادامه داد:خانم اجازه میشه شماره بدم؟
باران بااخم گفت:برو آقا مزاحم نشو وگرنه...
پسر:وگرنه چی خانوم؟؟؟وگرنه منو باخط کش میزنید؟
باران خواست از جایش بلند شود که حاکان را دید.قلبش از حرکت ایستاد...
حاکان باگامهای معمولی خود را با آنها رساند فاصله زیادی با آنها نداشت درچند قدمی آنها ایستاده بود...
یکی از پسرها بادیدن حاکان شماره ای روی زمین انداخت و قصد فرار کرد که پسردیگر دست اورا گرفت:وایسا اسکل..ما 2نفریم ها...
حاکان بستنی ها را به دست باران که با ترس به او نگاه میکرد داد...
به پسرها نگاهی انداخت و خم شد و شماره را از زمین برداشت و آنرا نگاه کرد..پوزخندی زد وگفت:چه رندم هست....
دوباره پسر هارو نگاه کرد و به سمت سطل آشغال رفت و شماره را داخل آن انداخت:اولا شهر ما خانه ما...دوما کدومتون میگفت خانوم اجازه میشه شماره بدیم؟
یکی از پسرها بالحن لاتی اش گفت:من بودم...
حاکان:خب تو..فردا با اولیا میای مدرسه...
کم کم به آنها نزدیک شد ودست مشت شده اش را محکم به صورت او زد...
بااین ضربه پسردیگر پا به فرار گذاشت و خودش هم اززمین بلند شد و فرار کرد...
حاکان که انتظار داشت دوباره باران گریه کند به سمت او برگشت و با تعجب به چهره خندان او نگاه کرد..
حاکان بالبخندگفت:چه عجب؟؟!!!!تو یه بار خندیدی..؟؟؟؟؟
باران باز باخنده گفت:آخه خیلی دعوای باحالی بود...
با بچه ها آماده بودیم بریم استخر که گوشیم زنگ خورد،حاکان بود:بله؟
حاکان:سلام.خوبی؟
_سلام حاکان.توخوبی؟چه خبر؟
--قربانت.خبری نیست..توچه خبر؟
_سلامتی..داشتیم بابچه ها میرفتیم استخر..
--بیخیال بابا هوا سرده سرما میخورید.من میخواستم دعوتت کنم بریم بیرون..خب نمیشه تو با دوستات نری؟
_آخه...باورکن دوست دارم بیام...اما...
لیلی نگام کرد وبا حرکت سرش ازم پرسید چی شده؟
به حاکان گفتم:یه لحظه گوشی...
بعد آروم گفتم:بچه ها حاکانه..دعوتم کرده...
السا پرید وسط حرفم:خب دیوونه باید باهاش بری..
لیلی:راست میگه حالا یه روز دیگه باهم میریم استخر،تو برو یکم به خودت برس باهاش برو...
منم ازخدا خواسته توگوشی گفتم:حاکان من باهات میام...
حاکان:خوبه..پس من منتظرتم.آماده شدی بهم خبر بده..
_باشه پس فعلا بای
--تابعد...
گوشی رو قطع کردم.السا ولیلی دستم رو کشیدن وبردنم توی اتاق وشروع کردن به آرایش کردنم...بعد از تموم شدن آرایش کمی که روی صورتم انجام دادن السا به سمت کمدرفت و بهترین لباسام رو انتخاب کرد وبرام آورد:اینارو بپوشی محشر میشی...
لبخندی زدم:مرسی السا جونم.
السا باعجله گفت:بسه بسه پاشو حاضر شو الان پشیمون میشه..
لیلی:چرا باید پشیمون بشه..از خداشم باشه..باران جونم یکم ناز کن براش،تو دیرتر برو...
السا:برو بابا.دوره ناز کردن و این حرفا خیلی وقته گذشته...
حاضر شدم وجلوی آینه خودمو نگاه کردم،خوشم اومد..یه مانتوی سرمه ای خیلی شیک وخانومانه...شلوار تنگ مشکیِ ساده...روسری مشکی..عینک آفتابیم هم زدم..
آرایشم خیلی کم وساده بود یکم موهامو یه طرفه ریختم روی صورتم...
گوشیم روبرداشتم وبه حاکان اس دادم که من حاضرم..
بلافاصله حاکان زنگ زد:الو
حاکان:حاضری؟
_آره من حاضرم...
حاکان:باشه پس بیا پایین.
_باشه اومدم.
گوشی رو قطع کرد.. یه بار دیگه توی آیینه خودمو نگاه کردم:بچه ها خدافظ واسم دعا کنید..
السا:برو عزیزم خوش بگذره بهت..
_قربونت خدافظ.
سریع کفشامو پوشیدم و رفتم پایین..هنوز حاکان نیومده بود..رفتم رو یه نیمکت نشستم که اونم اومد...براش دست تکون دادم که اومد طرفم..
بازم مثل همیشه خوشتیپ شده بود..تا بهم رسید لبخندی زد وگفت:خانوم شما با آنجلینا جولی نسبتی دارید؟
لبخندی زدم وگفتم:آره دختر خالمه..
حاکان:جدی میگی؟اصلا شبیه هم نیستید...ای کاش یکم به دختر خالت میرفتی...
خندیدم وگفتم:حالا سلامت کو؟
با دستش به پشتش اشاره کرد:اونجاست،میخواست بیاد من نذاشتم...
_خب حالا..چه خبر؟
--از سلام؟
_آره.خوبه؟خودت خوبی؟
--خوبه..حاکان میرسونه...
زدم زیر خنده...نه جدی چه خبر؟
--ای بابا..مگه من 20:30 ام؟
_اصلا اشتباه کردم خبر نخواستم...
یکم بهم خیره شد وگفت:بریم؟
_آره بریم...
--لنگارو خیس کن بریم..
باخنده گفتم:ای بابا حاکان اگه نمیای که من بادوستام برم استخر..
_باشه بریم...
با هم به سمت ماشین مهراد به راه افتادیم.منتظر بودم که درو برام باز کنه که دیدم خودش رفت نشست به منم اشاره کرد که سوار شم..
سوار شدم که گفت:چیه؟منتظر بودی درو برات باز کنم؟
خواستم حرف بزنم که گفت:ببین،بزار از همین الان یه چیزی بهت بگم اولا اینکه منو با رانندت اشتباه نگیر...دوم اینکه من اصلا از این جنتلمن بازیا خوشم نمیاد...
_خب که چی؟
ماشین رو به حرکت درآورد وجوابم رو نداد...یکم توی سکوت رانندگی کرد که بعدش بی حوصله دستگاه پخش رو روشن کرد..
دکلمه ای از مریم حیدرزاده بود:
باید فراموشت کنم چندیست تمرین میکنم
من می توانم میشود ارام تلقین می کنم
با عکسهای دیگری تاصبح صحبت میکنم
با ان اتاق خویش را بیهوده تزیین می کنم
سخت است اما می شود درنقش یک عاقل روم
شب نه دعایت می کنم نه صبح نفرین می کنم
حالم نه اصلا خوب نیست تابعد بهتر می شود
فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای وبرنمی گری همین
خود را برای درک این صدبار تحسین می کنم
از جنب وجوش افتاده ام دیگر نمی گویم به خود
وقتی عروسی می کند ان می کنم...این می کنم
خوابم نمی اید ولی از ترس بیداری به زور
با لطف قرص قدنقل یک خواب رنگین می کنم
این درد زرد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است
از روی عادت دوستی با بارسنگین می کنم
هر چه دعا کردم نشد شاید کسی امین نگفت
حالا تقاضای دلی سرشار از امین می کنم
نه اسب.نه باران.نه مرد.تنهایم واین دائمی ست
اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم
یا می برم یا باز هم نقش شکستی تلخ را
در خاطرات سرخ خود با رنج اذین می کنم
حالا نه تو مال منی...نه خواستی سهمت شوم
این مشکل من بودو هست در عشق گلچین می کنم
کم کم زیادم می روی این روزگارو رسم اوست
این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم
بدجور رفته بود توی فکر،آروم گفتم:کجا قراره بریم؟
آروم جواب داد:نمیدونم.هرجا توبگی...کجا بریم؟
_برای من فرقی نمیکنه..
--باشه پس میریم رستوران یه ناهار میخوریم بعدش میریم یکم باهم میچرخیم..
_باشه.خوبه.
لبخندی زدوگفت:تونستی افشین رو فراموش کنی؟
سرمو انداختم پایین:تا حدودی دارم موفق میشم...
--خوبه آفرین.
_توچطور؟تونستی دختر عموت رو فراموش کنی؟هرچند میدونم برای تو خیلی سخته.چون همش جلوی چشته ومجبوری تحمل کنی.
یه نفس عمیق کشید:آره حق باتوئه...میخوام فراموشش کنم...البته خودش خیلی برام مهم نیست.اون صحنه ای که دیدم..خیلی...خیلی...
میدونی...اون...
دوباره یه نفس عمیق کشید.به صورتش نگاه کردم رنگش پریده بود و نفساش به شماره افتاده بود...سرعتشم خیلی بالا بود...
بانگرانی گفتم:حاکان..حالت خوبه؟
سرشو به نشونه مثبت حرکت داد.
از سرعت زیادش ترس به جونم افتاد:حاکان..میشه بزنی بغل؟؟؟چند لحظه ماشینو نگه دار...
سرعت ماشین رو کم کرد وماشینو کنار خیابون متوقف کرد...سرشو گذاشت روی فرمون.اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم...
خیلی رنگش پریده بود احساس کردم دستاشم داره میلرزه...با ترس گفتم:چی شد یه دفعه؟چرا اینجوری شدی؟توروخدا بگو من باید چیکار کنم؟وای حاکان بخدا الان سکته میکنم..
حاکان بدون اینکه سرشو از روی فرمون برداره بریده بریده گفت:باران...میشه...قرصامو...از توی...داشبورد...بهم..بدی؟؟؟؟
اشک توی چشام جمع شده بود...درحالی که گریه میکردم قرصاشو بهش دادم:حاکان چرا اینجوری شدی؟
تو چشام نگاه کرد:گریه نکن...
ولی من دست خودم نبود خیلی ترسیده بودم نمیتونستم آروم باشم،دوباره گفت:بهت گفتم گریه نکن...ازت خواهش میکنم باران..
_خب چرا اینطوری شدی؟حالت خیلی بده...رنگت پریده،داری میلرزی..
حاکان این دفعه داد زد:به درک...بهت گفتم گریه نکن لعنتی...
از ترس یه لحظه ساکت شدم ولی نتونستم ودوباره گریه کردم...بدون اینکه قرصاشو بخوره از شیشه ماشین انداختشون بیرون و یه لحظه ماشین از جاش کنده شدو باصدای بدی لاستیکاش حرکت کردند...
توی مسیر یکم آروم شدم وبه جاده نگاه میکردم..چنددقیقه بعد جلوی یه رستوران شیک ترمز کرد وخودش خم شد واز داشبورد قرصاشو برداشت. ازهرکدوم یه دونه برداشت وریخت توی مشتش وهمه رو باهم خورد...وبعد ازچند دقیقه پیاده شد...منم پیاده شدم و پشت سرش راه افتادم.کنار در ایستاد تا منم بهش برسم..
بغل دستش وایسادم که گفت:مرگ حاکان دیگه گریه نکن..
سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم.
*****************************
"حاکان"
وقتی سکوتش رو دیدم لبخندی زدم وگفتم:نمیخوای بری تو؟
بهم نگاه کرد،دیگه گریه نمیکرد اما هنوز چشماش خیس بود...اصلا دوست نداشتم گریشو ببینم.وقتی گریه میکرد اعصابم بهم میریخت و کنترلم دست خودم نبود...
نزدیک در شدو در باز شد،باران آروم چند قدم برداشت و منتظر من شد. باهم به طرف یه میز گوشه ی رستوران رفتیم...
بعد از چند لحظه یه گارسون کنارم ایستاد:چیزی میل دارید؟
به باران گفتم:چی میخوری؟
--هرچی خودت میخوری؟
_ما هروقت بابچه ها میاییم بیرون همه جوجه میخوریم...میخوری جوجه؟
--آره منم جوجه میخورم..
به طرف گارسون برگشتم:پس 2تاجوجه وسالاد وسوپ وترشی.
گارسون چشمی گفت و از ما دور شد..
_خب؟؟؟؟تو چرا انقدر لوس ونازنازی هستی؟تا تقی به توقی میخوره میزنی زیر گریه...
--من لوس هستم؟؟؟اصلا میدونی چقدر حالت بد بود؟؟؟رنگت مثل گچ سفید شده بود...دستاتم میلرزید..تازه میگی چرا گریه کردی؟
لبخندی زدم:یعنی نگران من بودی؟
سرشو انداخت پایین وچیزی نگفت که من دوباره گفتم:خیلی خوبه..مرسی که نگرانم بودی نازک نارنجی خانوم...
باران توچشام نگاه کرد:حاکان؟
_بله؟
--تو مشکل داری؟
منم بهش خیره شدم:چه مشکلی؟
--مشکل روحی وروانی چیزی...
_منظورت اینه که من دیوونه ام؟
-- نه بخدا منظوری نداشتم..فقط خواستم بدونم که...
نذاشتم حرفش تموم بشه که گفتم:حق باتوئه...من مشکل دارم...از وقتی رفتم خونه عموم واون صحنه رو دیدم...
--کدوم صحنه؟
نفس عمیقی کشیدم:تیارا ونامزدش داشتن همدیگه رو میبوسیدن..
باصدای نسبتا بلندی گفت:چی؟؟؟؟
_یواش تر..آره درست شنیدی...
--خب یعنی...تو....وای بمیرم برات..خیلی سخت بود نه؟؟؟
لبخندی زدم:نه اتفاقا خیلی آسون بود شبیه فیلم سینمایی خارجی بود..آخه سینمای اینجا که چیزی نشون نمیده...
--ناراحت نشی ها؟؟؟ولی خاک تو سرش...خب داشتی میگفتی؟
_آره دیگه..از وقتی اون صحنه رو دیدم اصلا درست وحسابی نمیتونم بخوابم..
--چرا؟
غذارو آوردن ومشغول چیدن رو میز شدن...وقتی رفتن دوباره باران سوالشو تکرار کرد.
--خب چرا نمیتونی خوب بخوابی؟
_آخه تا میخوابم سریع کابوس میبینم..همش تیاراومیلاد بهم میخندن و مسخرم میکنن همش جلوی من همدیگه رو میبوسن..
--خب کاش پیش روانشناس میرفتی...
_رفتم..چندتا بهم قرص داد وقتی میخورم آروم میشم..
--بمیرم الهی...
_خدانکنه.چرا؟؟
--خب بخاطر تو دیگه..حتما خیلی عذاب کشیدی؟
_آره خیلی...
دیگه چیزی نگفتیم ومشغول خوردن غذامون شدیم...
اصلا باورم نمیشد که آدم به این مهربونی هنوزم وجود داشته باشه...واسه هرچیز کوچیکی که به خودشم مربوط نمیشد ناراحت میشد واحساس همدردی میکرد.البته وقتی ادم میبینتش فقط یه دختر مغرور وزبون دراز رو میبینه ولی وقتی باهاش آشنا میشه...
من که واقعا از دوستی باهاش خوشحال بودم...باران ازجاش بلند شد منم رفتم صندوق...
*********************************
هردو باهم از رستوران خارج شدند...باران در فکر فرو رفته بود..به حاکان فکر میکرد،بیچاره حاکان...چطور تونسته بااین وضعیت کنار بیاد...
حاکان:یه پارک همینجا هست بریم قدم بزنیم؟
باران:بریم...
حاکان:ببین باران،تو خیلی دختر خوبی هستی من اصلا به خودم اجازه نمیدم که بخوام راجع به تو فکرای ناجوری بکنم...ولی..
باران:ولی چی؟
حاکان:ولی چرا با آدمی مثل افشین دوست شدی؟
باران:آخه من از کجا میدونستم افشین همچین آدمیه؟تا موقعی که باهم بودیم خیلی پسرخوبی بود...باهم قرار ازدواج گذاشته بودیم...حتی منو به خانواده اش معرفی کرد..ولی نمیدونم چرا یه دفعه اینطوری شد..
_خب اگه قصدش ازدواج نبود باید بهت میگفت...از آدمای عوضی متنفرم...من خودم تاقبل ازاینکه عاشق تیارا بشم خیلی دوست دختر داشتم اما به همشون گفتم که نمیخوام باهاشون ازدواج کنم...
--ولی به من گفتی میخوای...
حاکان وسط حرف باران پرید:من به تو گفتم باهم باشیم اگه ازهم خوشمون اومد باهم ازدواج میکنیم ولی وقتی تو گفتی رابطمون درحد دوستی باشه من قبول کردم واصلا به ازدواج باتو فکرم نمیکنم..
باران لبخندی زدوگفت:ممنونم...بریم روی اون نیمکته بشینیم؟
حاکان:بریم.
باهم به سمت نیمکت حرکت کردند که باران گفت:برنامه ات واسه آینده چیه؟
حاکان درحالی که روی نیمکت می نشست گفت:برنامه خاصی ندارم فقط میدونم بعد از فارق التحصیلیم میخوام برم فرانسه زندگی کنم...
باران احساس کرد لحظه ای قلبش از حرکت ایستاد:واقعا؟
_آره واقعا...دیگه از نفس کشیدن متنفرم...باورکن هیچی نتونسته خوشحالم کنه تاحالا...
--حاکان تو بخوای میتونی همینجا بهترین زندگی رو واسه خودت بسازی..یکم امید داشته باش...
_چه امیدی؟به چی باید امید داشته باشم؟؟؟تو اززندگی من چیزی نمیدونی.اگه بدونی بهم میگی خودتو بکش...
باران ناراحت شد و سرش را به زیر انداخت...که دوباره حاکان گفت یه لحظه بشین من برم بستنی بگیرم.
باران لبخندی زد:باشه برو...
حاکان برای خرید بستنی رفت و باران هم به حرفهای حاکان فکر میکرد..دلش میخواست بداند در زندگی اوچه گذشته که انقدر ناامید است...
درفکر بود که صدای مردانه ای او را به خودش آورد:خانم اجازه؟
سرش را بالا آورد وبه پسری که دستش رابه حالت اجازه بالا گرفته بود نگاه کرد که پسردوباره ادامه داد:خانم اجازه میشه شماره بدم؟
باران بااخم گفت:برو آقا مزاحم نشو وگرنه...
پسر:وگرنه چی خانوم؟؟؟وگرنه منو باخط کش میزنید؟
باران خواست از جایش بلند شود که حاکان را دید.قلبش از حرکت ایستاد...
حاکان باگامهای معمولی خود را با آنها رساند فاصله زیادی با آنها نداشت درچند قدمی آنها ایستاده بود...
یکی از پسرها بادیدن حاکان شماره ای روی زمین انداخت و قصد فرار کرد که پسردیگر دست اورا گرفت:وایسا اسکل..ما 2نفریم ها...
حاکان بستنی ها را به دست باران که با ترس به او نگاه میکرد داد...
به پسرها نگاهی انداخت و خم شد و شماره را از زمین برداشت و آنرا نگاه کرد..پوزخندی زد وگفت:چه رندم هست....
دوباره پسر هارو نگاه کرد و به سمت سطل آشغال رفت و شماره را داخل آن انداخت:اولا شهر ما خانه ما...دوما کدومتون میگفت خانوم اجازه میشه شماره بدیم؟
یکی از پسرها بالحن لاتی اش گفت:من بودم...
حاکان:خب تو..فردا با اولیا میای مدرسه...
کم کم به آنها نزدیک شد ودست مشت شده اش را محکم به صورت او زد...
بااین ضربه پسردیگر پا به فرار گذاشت و خودش هم اززمین بلند شد و فرار کرد...
حاکان که انتظار داشت دوباره باران گریه کند به سمت او برگشت و با تعجب به چهره خندان او نگاه کرد..
حاکان بالبخندگفت:چه عجب؟؟!!!!تو یه بار خندیدی..؟؟؟؟؟
باران باز باخنده گفت:آخه خیلی دعوای باحالی بود...
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۶/۲۹ ساعت 14:27 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|