"باران"

تا درو باز کردم السا باجیغ گفت:بدو واسمون تعریف کن.

_زهرمار،صبرکن بیام تو بعد بپرس.

رفتم نشستم که لیلی گفت:خواهش میکنم زودتر بگو چی شد؟

لبخندی زدم وگفتم:وای نمیدونید که این حاکان عوضی چقدر خوشتیپ شده بود.

السا:از پنجره دیدیمش بابا..خوشبحالت ما ازاین شانسا نداریم که...

لیلی:خب بزار بقیه حرفشو بزنه..بگو باران جونم.

ماجرای حال گیری حاکان از شیما روتعریف کردم کلی خندیدن.

با یاد آوری دعوا دوباره ناراحت شدم،سرمو انداخم پایین:ولی متاسفانه آخرش دعوا شد..

الساولیلی باهم گفتن:دعوا؟؟

_آره..افشین وحاکان باهم دعوا کردن.واااای السا همچین بامشت زد توی صورتش که لبش خون اومد.

السا:آخـــــــی....من قربون اون لبش برم..

بایه اخم مصنوعی گفتم:الســـــا...صاحب داره عزیزم.

السا:اوهو....

لیلی:آفرین..سعی کن مثل شیما زرنگ باشی...

السا اخم کرد:خدانکنه مثل شیما باشه...بعدشم به اون نمیگن زرنگی..

لیلی:منظورم اینه که2دستی بچسبش...

السا:آره اینو باهاش موافقم...

_آره خودمم به این نتیجه رسیدم.ولی بچه ها خدایی خیلی پسر خوبیه..برخلاف رفتارش که آدم احساس میکنه آدم خیلی پرروئیه ولی باورکن تو دلش هیچی نیست.

السا:هنوز هیچی نشده ببین چطوری ازش طرفداری میکنه...

_بچه ها یه چیزی بگم مسخره ام نمیکنید؟

لیلی:بگو عزیزم..

_من میترسم با حاکان باشم.

لیلی:وا؟؟؟؟چرا؟؟؟؟

_می ترسم وابسته شم.

السا:خب سعی کن وابسته اش نشی...

_مگه دست منه؟باورکن دیشب توی ماشین وقتی عصبانی بود انقدر جذاب بود که اصلا دوست نداشتم آروم بشه...

السا:آخـــــی..بابا بزار حداقل 2روز بگذره بعد اقدام کن واسه عاشق شدن .

_عاشق شدن کجا بود؟میگم خیلی جذاب بود نگفتم که عاشق شدم.

السا:خب عزیزم آدم که یه دفعه ای عاشق نمیشه.اول از کمالات پسره میگه...بعد از تیپ واستایلش میگه...بعد از خانواده پسره مگه...بعد می بینه دستی دستی عاشق شده...

_نه نترس نمیزارم کار به اونجا بکشه..

السا:حالا ببین من کی این حرف رو زدم.

با ترس نگاش کردم:بچه ها توی دلمو خالی نکنید دیگه..راستی یه چیز دیگه...

لیلی:چی؟؟؟

_حاکان سیگاریه...

لیلی:نگــــــــــــــو..

_باورکن..منم جاخوردم ولی با چشمای خودم دیدم داشت میکشید.

السا:حالا اونا درست میشه نگران نباش.

اون شب تصمیم گرفتم که خیلی باحاکان بیرون نرم وخیلی باهاش حرف نزنم..

*********************

"حاکان"

باخستگی کفشامو درآوردم وتوی جاکفشی گذاشتم...باید خودمو واسه پاسخگویی به سوالات اینا آماده میکردم در رو باز کردم ورفتم تو که...

بابام وحامین کنار بچه ها نشسته بودند وداشتن چایی میخوردن.

قبل از اینکه اونا حرفی بزنن با عصبانیت گفتم:اینا اینجا چیکار میکنن؟

بابام از جاش بلند شد وبه سمت من اومد، خودمو کشیدم کنار که بابام با لحن ناراحتی گفت:حاکان این رسم مهمون نوازیه؟

یکم اومد جلوتر:حاکان لبت چی شده؟داره خون میاد..دعوا کردی؟

بدون توجه به حرفش باصدای بلندی گفتم:خب هرچی باشه منم داداش حامدم باید رسم مهمون نوازی رو از شماها یاد بگیرم..مگه من چند روز قرار بود اونجا باشم که حامد واسه فراری دادن من همون شب تیارا اینارو دعوت کرد؟

حامینم به سمتم اومد:آره حاکان حق باتوئه..باور کن بابا کلی باهاش دعوا کرد...

با یه پوزخند به بابام نگاه کردم:وقتی بابات لنگه خودشه...خیلی بیخود کرد که دعواش کرد.

حامین عصبانی گفت:درست حرف بزن حاکان..

_لایق از این درست تر نیست..منِ خرو باش که فکر میکردم بابام نگران منه اومده دنبالم...نگو آقا عذاب وجدان داره...تعجب کردم که آدم شده باشی...

بابام اومد دقیقا روبه روم وایساد یکم بهم نگاه کرد:تو خجالت نمیکشی حاکان؟

_چرا... میکشم دودش در نمیاد شما فکر میکنید نمیکشم.

بابام:حاکان من چی باید بگم که تو راضی بشی...

باصدای بلندی گفتم:آقای آریا منش من دیگه از خودم،از شما و از زندگیم سیرم...میفهمی؟

حامین:ببین حاکان،بابا یه کاری کرده حالا هم پشیمونه...تو باید ببخشیش..انسان جایزالخطاست...

پوزخندی زدم:من اصلا باباتو جزو انسان حساب نمیکنم.

یه دفعه یه طرف صورتم سوخت،سرمو بالا آوردم وبه چهره عصبانی حامین نگاه کردم که گفت:یادت باشه دیگه بی احترامی نکنی...

_خلایق هرچه لایق...

حامین اخم کرد:پس تو هم دقیقا لایق همین زندگی هستی که داری اینجوری زندگی میکنی...درست نمیگم؟

_آره درست میگی...لیاقت من این بود که نامزدم بهم خیانت کنه...لیاقتم این بود که بابام ازخونش بیرونم کنه...لیاقت مامان داشتن رو که اصلا نداشتم....

پرید وسط حرفم:منظورم این نبود..

_چرا دقیقا منظورت همین بود.هرچند اصلا حرفات برام مهم نیست..

حامین بهم نزدیک شد،دستشو روی سرخی صورتم گذاشت:ببین داداشم...خودت میدونی اندازه تموم دنیا دوست دارم..

آروم ولی جوری که بشنوه گفتم:آره هم تو هم بابات..

حامین:تیکه ننداز حاکان..2دقیقه به حرفم گوش بده..

_بفرما...

حامین:حاکان،تو بجز خونوادت کسی رو نداری...یعنی از خانوادت نزدیک تر کسی رو نداری..هرچقدرم که باهامون مشکل داشته باشی باز یکی از مایی..ازخون مایی..خیلی ها باخانواده هاشون مشکل داشتن ولی برگشتن ودوباره بااونا زندگی کردن مگه اینکه ازدواج کرده باشن...

حاکان حتی شده به خاطر روحیه خودت باید برگردی باما زندگی کنی..تیارا ولت کرد درست،بهت حق میدم که دیگه خوشت نیاد برگردی تهران..اما کسی مقصر نبوده...

_بابات مقصر بوده..

حامین باعصبانیت گفت:چرا همه چیز رو به اون ربط میدی؟

بابا باصدای آرومی گفت:راست میگه حامین منم مقصر بودم..من خیلی از حاکان پیش تیارا بدگفتم..

پوزخندی زدم وگفتم:دستت درد نکنه بالاخره پدری دیگه،خب درحقم پدری کردی واقعا نمیدونم چطوری باید جبران کنم...خدا سایه تو از سرم کم نکنه...من واقعا بهت احتیاج دارم..

حامین:من چیزی نمیدونستم..ولی الان هم چیزی از دست ندادی میتونی یه دختر دیگه رو انتخاب کنی و عاشقش بشی..

_آره بابا..اصلا دل که نیست فرودگاست...کسی موندنی نیست،هرکی میاد یه روز باید بپره...

بابام اومد کنار حامین وایساد:حاکان جان من خیلی شرمندم پسرم...منو میبخشی؟

سرمو انداختم پایین.دلم براش میسوخت تاحالا ندیده بودم انقدرخودشو کوچیک کنه.آروم گفتم:اگه دیگه زنجان نیایید وبهم زنگ نزنید آره میبخشمت..چون واقعا نمیتونم باشما زندگی کنم..

بابام باناراحتی گفت:باشه حاکان باما زندگی نکن..ولی بیا تهران من واست خونه میگیرم...

_نمیخوام...بیام تهران بیشتر اذیت میشم...اگه میخوای ببخشمت که عذاب وجدان نداشته باشی همین الان با حامین برگردید تهران...

بابا:یعنی چی اینکارا حاکان؟

_ای بابا...خب اینجوری که نمیشه من 2روز حالم خوب میشه بعد تو میای خرابش میکنی...خب میگم برید زندگیتونو بکنید،بزارید منم به زندگیم برسم..من فقط بخاطر مامان میومدم خونه..الانم حقیقتش اصلا دلم نمیخواد هیچکدومتون رو ببینم.

بابام با ناراحتی به حامین نگاه کرد وزیر لب گفت:بریم پسرم.

یاشار که تاحالا ساکت بودگفت:صبرکنید آقای آریا منش..

بابام برگشت وبهش نگاه کرد:جانم یاشارجان؟

اومد کنار من وایساد:خجالت نمیکشی واقعا؟

بااخم گفتم:تو چی میگی؟

یاشار:اگه نمیخوای با بابات برگردی خب نرو ولی مثل بچه آدم بهش بگو بخشیدیش...برو بهش بگو...

باعصانیت گفتم:برو بابا...

داشتم میرفتم توی اتاق که مچ دستم روگرفت:ازت خواهش میکنم حاکان..

به بابام نگاه کردم،این مرد دقیقا همون کسی بود که باعث مرگ مامانم شده بود،همون کسی بود که منو از خونش بیرون کرد...نامزدمو ازم گرفت...این مرد باعث تموم بدبختیام بود... حالا برم بغلش کنم بگم بخشیدمش؟؟؟؟اصلا نمیتونستم همچین کاری بکنم..

_یاشار جان،داداش...ممنونم که برات مهمه ولی من همچین کاری نمیکنم..

حاکان بااخم نگام کرد:حاکان دارم جدی بهت میگم یا میری درست وحسابی به بابات میگی که بخشیدیش یااینکه...

چندلحظه سکوت کرد...

_یا اینکه چی؟

یاشار مستقیم توی چشام نگاه کرد:یا اینکه دیگه نمیتونی با ما زندگی کنی..

بانفرت نگاش کردم،دستمو از دستش کشیدم وبه سمت اتاق راه افتادم..

مهراد وآرمان با داد وفریاد بهش گفتن که خفه شه...

رفتم توی اتاق و شروع کردم به جمع کردم وسایلام که حامین و مهرادو یاشار اومدن توی اتاق...

حامین اومد کنارم نشست:کجا میخوای بری؟

_قبرستون.

مهرادم نزدیکم شد:حاکان،ببخشید حالا یاشار یه چیزی گفت...خواهش میکنم وسایلتو جمع نکن..

بدون توجه به حرفاشون تند تند وسایلامو توی کولم ریختم...یاشار توی چارچوب وایساده بود وبهم نگاه میکرد.از جام بلند شدم وبه سمت در رفتم کوچکترین نگاهی به یاشار ننداختم.میخواستم رد شم که دستشو مانع کرد :معذرت میخوام داداش...فکرکردم اگه اینو بگم...

پریدم وسط حرفش:دیدی که اشتباه فکر کردی حالا دستتو بنداز میخوام رد شم..

سرشو انداخت پایین:حاکان غلط کردم...بمون،خواهش میکنم.

_دستتو بکش

یاشار:پس تو بمون من میرم..

دستشو انداختم:لازم نکرده.

از کنارش رد شدم وبه سمت در رفتم که ایندفعه بابام جلومو گرفت:اگه نمیخوای اینجا زندگی کنی پس بیا بریم تهران..

چیزی نگفتم و ازخونه زدم بیرون..خدایا منو باش پشتم به کیا گرم بود...

اون از خانوادم،اینم از دوستام..هوا خیلی سرد بود داشتم میلرزیدم..مونده بودم کجا برم.گوشیمو برداشتم وبه یکی از دوستام زنگ زدم بعد از چندتا بوق باصدای خواب آلودی جواب داد:بله؟

باشرمندگی گفتم:الو سلام چطوری میثم؟خواب بودی؟

میثم:سلام چطوری حاکان؟

_قربانت داداش.مزاحم خوابت شدم؟

میثم:نه تازه میخواستم بخوابم،مهم نیست..چه خبر؟

_خبری نیست..خونه ای؟

میثم:نه زنجانم.

_دوستات هستن؟

میثم:آره 2تاشون هستن.چطور؟چیزی شده؟

_نه...یعنی میخواستم اگه مزاحم نیستم امشب بیام اونجا..

میثم:اختیار داری داداش این چه حرفیه؟خوش اومدی منتظرتم...زودبیا.

_قربانت.پس من الان میام..فعلا.

گوشی رو قطع کردم وبه سمت خونشون به راه افتادم..ساعت یه ربع به دوازده بود..

جلوی خونه میثم اینا بودم که گوشیم زنگ خورد،آرمان بود.رد تماس زدم بعدشم خاموش کردم..

زنگ زدم که خود میثم درو باز کرد:به به سلام،آقا حاکان خودمون..اینطرفا؟؟یاد ما افتادی؟

_سلام میثم جان خوبی داداش؟بده یاد دوستان قدیمی باشیم؟

میثم:نه قربونت برم،بد نیست اما یکم زیادی عجیبه..حالا بریم تو فعلا...

با میثم رفتیم تو...همخونه هاش داشتن بازی میکردن...یکیشون یه پتو انداخته بود روش اون یکی با کمربند میزدش...یادش بخیر ماهم پارسال با بچه ها همش این بازی رومیکردیم...خیلی حال میده..

با دیدن من اومدن جلو وبهم سلام کردن ودست دادن...

اومدن پیشم نشستن ومیثم هم رفت که چایی بیاره.

دانیال:خوش اومدی،حاکان بودی دیگه؟

_ممنونم.حاکان بودی چیه؟هنوزم حاکان هستم...

حسام:آره بابا.اردوی پارسالم اومده بودی...نه؟

_کدوم اردو؟

حسام:رفتیم مشهد...دختره رو هل دادی افتاد تو آب؟یادت نیست؟

با یکی از دخترا کل کل داشتیم تو اون اردو،همش میگفت من چی ام..من فلانم،آخر اعصابم خورد شد هلش دادم افتاد توی استخر..

با یاد آوریش لبخندی زدم:آره یادمه خوش گذشت...

دانیال:آها آره منم یادمه..انصافا باحال بود...

گوشیمو روشن کردم که بلافاصله یه پیام برام اومد:"سلام بارانم.ببخشید مزاحمت شدم باور کن یاد دعوا که میوفتم نمیتونم بخوابم.بازم معذرت میخوام"

لبخندی زدم که میثم اومد:میبینم که دوست دخترت اس داده...

لبخندمو جمع کردم:نه دوست دخترم نبود.

میثم خندید:ای بابا با ماهم آره.

_باورکن دوست دخترم نبود...

میثم:پس کی بود؟

_هیچی ایرانسل بود،نوشته (مشترک گرامی خونه میثم چیکار میکنی؟)

بااین حرفم دانیال وحسام باصدای بلندی زدن زیر خنده..

میثمم خندید وبهشون گفت:شما هنوز درست وحسابی حاکان رو نمیشناسید...امشب ناراحته تازه...راستی حاکان خدایی بهم بگو چی شده؟

_چیزی نشده باورکن..

میثم:باورنمیکنم..حاکان من4ساله میشناسمت...بهم دروغ نگو..

_با یاشار حرفم شد..

میثم با تعجب گفت:تو؟؟؟؟با یاشار؟؟؟؟باورم نمیشه..آخه چرا؟

_همینطوری...شوخی شوخی دعوامون شد.

میثم:آها پس زخم لبت هم کار یاشاره؟نه؟

_نه بیرون بایکی دعوام شد..

میثم دیگه چیزی نگفت..منم گوشیمو برداشتم که جواب باران رو بدم:سلام باران جون.ای بابا...چرا خون کثیفتو آلوده میکنی؟بیخیال بابا حقم بود کتک خوردم.گور بابای من برو بخواب.

چاییمو خوردم که جواب داد:إ؟این چه حرفیه؟همش تقصیر من شد شرمنده دیگه..

اس دادم:خدا شرمندت کنه عزیزم...کاریه که شده..آرزو میکنم اون افشین کصافط خدا کنه انشالله...به حق 5تن الهی آمین...

جواب داد:خیلی باحالی بخدا...شب بخیر.

_"باحالی از خودمه..شب بخیر"

خیلی خوابم میومد،فکرکنم میثمم متوجه شد:برات متکا وپتو بیارم بخوابی؟

_اگه تو اتاق باشه خودم برمیدارم..

میثم:برات میارم..کجا میخوابی؟

_فرقی نمیکنه...کسی تو اتاق نمیخوابه؟

میثم:نه، تو اتاق میخوای بخوابی؟

_آره داداش مرسی.واقعا شرمنده ام...

میثم باناراحتی گفت:بسه دیگه حاکان کم این جمله روبگو...خونه دوستته،اینجا نیای کجا بری؟

رفتم توی اتاق دراز کشیدم و پتو رو تا زیر گردن روی خودم کشیدم..

یاد یاشار افتادم،انقدر پوستم کلفت شده بود که دیگه واسه هراتفاقی که میوفتاد فقط نیم ساعت ناراحت بودم..

انقد توی جام از این پهلو به اون پهلو شدم که اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.

***************************

صبح حاکان از خواب بیدار شد وپتویش را جمع کرد..فقط دانیال بیدار بود.

حاکان دوباره باشرمندگی گفت:مرسی دانیال جان.معذرت میخوام که مزاحمتون شدم...من کلاس دارم باید برم.از بچه ها هم تشکرکن..

دانیال:ای بابا این چه حرفیه؟خوش اومدی از کلاس برگشتی منتظرتیم ها؟الانم صبرکن صبحانه بخور بعد برو..

حاکان:نه قربانت دیگه باید برم به اندازه کافی زحمت دادم...خدافظ

دانیال:باشه.به سلامت..واسه ناهار بیای ها

حاکان سریع از خانه بیرون رفت و سوار تاکسی شد.از خانه میثم تا دانشگاه مسیر کوتاهی بود ولی حاکان حوصله پیاده روی نداشت..

باصدای راننده به خودش آمد:مگه نمیخواستی اینجا پیاده شی؟

حاکان:بله بله..معذرت میخوام حواسم نبود..

حاکان کرایه را به راننده داد وخواست پیاده شود که راننده گفت:داداش من خرده ندارم...

حاکان سری تکان دادوگفت:اشکال نداره بقیشو چسب زخم بده..

راننده خندیدوپولش را پس داد:کرایه نمیخوام..واسه سلامتی خانوادم یه صلوات بفرست.

حاکان یک لحظه به بچه های او حسادت کرد،کاش سلامتی وخوشبختی اوهم برای پدرش کمی مهم بود...

لبخندی زد ودوباره پول را به راننده داد:واسه سلامتیشون صلوات میفرستم ولی باید کرایه تو بگیری..

این راگفت وسریع از ماشین دور شد وبه سمت دانشگاه رفت..

کمی دیر کرده بود اما هنوز استاد نیامده بود..نگاهی به کلاس انداخت.

کلاس تقویتی بود وتقریبا همه آمده بودند...اول چشمش به یاشار افتاد که خیلی ناراحت بود وبه تخته زل زده بود وکنارش هم مهراد وآرمان نشسته بودند..

باران ودوستانش هم ردیف جلو نشسته بودند...باران بادیدن او از جایش بلند شد وبه سمت او آمد:سلام خوبی عشقم؟چرا دیر کردی؟

حاکان باتعجب سلام کرد.به باران نمی آمد انقدر زود خودمانی شود..با نگاه دیگری به کلاس متوجه لحن  صمیمی باران شد.شیما به آن دو خیره شده بود وگاهی پوزخندی میزد...

حاکان دوباره گفت:خوبی عزیزم؟چه خبرا؟

لبخند باران پررنگ شد:خوبم..مرسی بیا پیش من بشین...

حاکان داشت به سمت صندلی کنار باران حرکت میکرد که بازویش از پشت کشیده شد و او را وادار به برگشتن کرد..

حاکان به چهره گرفته یاشار نگاه کرد وسعی کرد بازویش را از دست او خلاص کند اما موفق نشد...

حاکان:ولم کن یاشار..

یاشار:بیا بیرون باید باهات حرف بزنم..

همهمه ای که در کلاس بوجود آمده بود به یکباره به سکوت تبدیل شده بود،همه داشتن به آنها نگاه میکردند..مهراد وآرمان هم کنار حاکان ایستاده بودند..

حاکان باعصبانیت گفت:نمیخوام به حرفات گوش کنم ولم کن...

یاشار:حاکان...

_اسم منو نیار..

--حاکان باید یه چیزایی بهت بگم..

_نمیخوام چیزی بهم بگی..

این راگفت ودستش را باعصبانیت از دستش کشید...کوله اش را جا به جا کرد و از کلاس خارج شد...

یاشار هم سریع دنبالش راه افتاد...

توی حیاط دانشگاه حاکان روی سکویی نشسته بود وسرش را میان دستانش گرفته بود.یاشار نفس عمیقی کشید وکنارش نشست ودستش را روی شانه حاکان گذاشت:حاکان؟

حاکان سرش را بالا آورد ونگاهش کرد:تنهام بزار.

یاشار:آخه حاکان 2دقیقه به حرفام گوش بده.

_دیشب حرفاتو شنیدم واسه هفت پشتم بسه.

--باورکن من فکرکردم اگه اون حرف رو بزنم تو میری درست وحسابی با بابات خدافظی میکنی...من فکرمیکردم ما بیشتر از غرورت برات مهمیم..

_خب حالا که فهمیدی اشتباه فکرمیکردی لطفا برو.

--یا باهم میریم یا منم نمیرم.

_خب نرو...من دلم نمیخواد جایی زندگی کنم که..

--بسه حاکان،به خداوندی خدا تو بیشتر از هرکسی برای من عزیزی..از همه کس و از همه چیز بیشتر دوست دارم..خب یه اشتباهی کردم الانم میگم غلط کردم...به خدا تا ساعت 5صبح بیدار بودم..حاکان..ببخشید داداش معذرت میخوام.

حاکان به صورتش نگاهی انداخت،خودش هم دوست داشت برگردد.کمی مکث کردوگفت:باشه...برمیگردم پیشتون..

یاشار دو طرف صورتش را بوسید:قربونت برم داداش

 

*****************************

یاشار بعد از کلاس با آنها به خانه برگشت.وسایلش را توی اتاق گذاشت و رفت کنار آنها نشست..

مهراد:حاکان دیشب بابات ساعت 2نصفه شب رفت.

حاکان بابی تفاوتی گفت:تا ساعت 2چتر بوده اینجا؟

مهراد:این چه حرفیه حاکان؟باباته ها!!...

حاکان:مگه من گفتم خواهر زاده عمومه؟

آرمان:حاکان بابات خیلی پشیمونه..توباید ببخشیش حداقل واسه اینکه دلش خوش باشه 2هفته یه بار برو ببینش...واسه خودتم خوبه چون امسال خیلی بد آوردی روحیت اصلا خوب نیست...قبلاهمش میگفتی ومیخندیدی اما الان به زور یه لبخند میزنی که اونم از ته دل نیست... حاکان خانواده خیلی تو روحیت تاثیر میزاره...

حاکان پوزخندی زد:برم اونجا که تیارا خانوم ومیلاد جلو چشم من عموم رو پدربزرگ کنن؟

آرمان:حالا حامد یه اشتباهی کرده..اگه بازم دعوتشون کرد تو از اتاقت بیرون نیا.

حاکان باکلافگی گفت:چرا فکر میکنید من از داشتن خونواده بدم میاد؟

بخدا منم دوست دارم مثل شما برای خانوادم مهم باشم،اما نیستم..بابام فقط بخاطر عذاب وجدان خودش میخواد من برگردم خونه... اصلا من براش مهم نیستم...

یاشار:بخدا مهمی اگه مهم نبودی این همه راهو نمیومد اینجا که تورو ببره...داداش من یکم فکر کن،درسته خانوادت درحقت خوبی نکردن و باعث شدن خیلی عذاب بکشی..اما الان پشیمونن..پس از اینجا به بعدش دست خودته میتونی خوشبخت باشی میتونی نباشی...

حاکان:آها...اگه با خانوادم باشم خوشبختم نه؟؟؟ببین یاشار تنها خوشبختی من قرصامن..اگه اونارو بخورم خیلی ناراحت نیستم و حالم خوبه..اما اگه نخورم،بدبختیام شروع میشه...عرق میکنم..میلرزم..بدنم یخ میکنه...تشنج میکنه...ببینم،کسی میتونه اندازه اونا بهم کمک کنه؟

همه ساکت به حاکان چشم دوخته بودند.دلشان برای دوستشان میسوخت..حقیقتا خیلی بدبخت بود..خیلی زجر کشیده بود،شاید اگر آنها جای حاکان بودند خودشان را یک لحظه هم زنده نمیگذاشتند...اما انتظارشان از حاکان زیاد بود..

مهراد نفس عمیقی کشید:الان قرصاتو خوردی؟

حاکان که متوجه جو سنگین خانه شده بود:نه نخوردم،اما حالم خوبه...فقط اگه ممکنه یه قرص معده بهم بده..پام خیلی درد میکنه ..

مهراد متکایی که زیر دستش بود را به سمتش پرت کرد وباخنده گفت:زهرمار...

یاشار:راستی حاکان،بیماری وجود داره که با قرص معده درمون نشه؟

حاکان کمی فکر کرد،وبعد سرش را تکان داد:آره...آره...

یاشار:چی؟؟؟

حاکان:معده درد..

همه پسر ها خندیدند..که حاکان دوباره گفت:من چند روز دیگه میرم خونه...

همه بچه ها باخوشحالی اورا در آغوش گرفتند وابراز شادمانی کردند...