رمان فرق بین من و اون29
با اینکه کلی با تیکه هاش حال کردم،اما وقتی از کنارش رد شدم که از کلاس برم بیرون گفتم:أه أه...کلاس مارو باش باید بخاطر کی تعطیل بشه...
حاکان برگشت وبااخم گفت:چیزی گفتی؟
انقدر اخمش غلیظ بود که باترس گفتم:من؟؟؟من چیزی گفتم؟نه...
حاکان خندید که گونه اش چال افتاد.باغرور بهم نگاه کرد:آخه تو که وجود حرف زدن نداری...مگه مجبوری به فکر تلافی باشی؟
دستمو به کمرم زدم:من وجود ندارم؟
اونم متقابلا همین کارو کرد:بله دقیقا منظورم با خودته..
_من وجود ندارم؟
--نه وجود خارجی که دارید...وجود داخلی نداری...ماشالله واسه خودت دب اکبری هستی...
_چی گفتی؟
--شنیدی چی گفتم...
با کلافگی گفتم:برو بابا..
وبا لیلی و السا از کلاس زدیم بیرون.
السا:باران؟
_چیه؟
السا:یه سوال میپرسم خدایی راستشو بگو..
بادقت نگاش کردم:بپرس..
السا:پشیمون نیستی پیشنهادشو قبول نکردی؟
_پشیمون که بودم..ولی حالا نه صدهزار مرتبه خداروهم شکرمیکنم.
لیلی:جدی میگی؟
_آره خب...طرف یه ذره شعور نداره...
السا:شعور داره...فقط یکم زیادی زبونش درازه.
لیلی:آره موافقم..
السا:اوه اوه..بچه ها اونجارو...اونجارو.
به سمتی که السا اشاره کرده بود برگشتیم..که شیمارو دیدیم..
داشت به سمت کلاسا میرفت،بی شعور بی حیا..حالم ازش بهم میخورد حیف اون 2سالی که وقتمو سرف دوستی با این کثافت آشغال کردم.
لیلی:چه با نازم راه میره عوضی.
السا:چرا با ناز راه نره؟؟؟ماشالله این همه استعداد در زمینه های مختلف داره.
_ولش کنید بچه ها بیایید بریم خونه دارم یخ میزنم.
لیلی:آره منم همینطور.
***********************************
"حاکان"
بعد از رفتن دخترا یاشار با خنده گفت:دب اکبر دیگه چیه؟
خندیدم وگفتم:دب یعنی چی؟
گفت:خرس..
_خب..حالا اکبر یعنی چی؟
--یعنی بزرگ...
_به عبارت دیگه میشه خرس گنده..
خندید و باکتابش زد تو پشتم:خیلی بی شعوری.
_یاشار حوصله داری یکم به حرفام گوش کنی؟
--حرفات یا مزخرفات؟
آهی کشیدم وگفتم:نه میخوام جدی باهات حرف بزنم..درباره تیارا.
یاشار روی اولین نیمکت نشست:آره آره داداش.چرا که نه؟
منم کنارش نشستم:به خنده هام نگاه نکن...بخدا دارم کم میارم...راستش نمیتونم تیارا رو با یکی دیگه ببینم و چیزی نگم.
--خب داداش من..قرار نیست که همش تیارا رو ببینی..خب مسلما بعد از این اتفاقی که افتاده خانوادت به خاطر تو أم که شده رفت وآمداشونو با خانواده عموت کم میکنن...
پوزخندی زدم وگفتم:چرا گل واژه میگی؟خانواده من؟بخاطر من؟تا پام رسید خونه حامد زنگ زده بود واسه شام دعوتشون کرده بود..باورت میشه؟فقط بخاطر اینکه من حرص بخورم میلاد هم دعوت کرده بود..
یاشار با تعجب پرسید:میلاد دیگه کیه؟
سیگاری از جیبم در آوردم و روشنش کردم:نامزد جدید خانومم...
یاشار خندید:کوفت...
_یاشار بخدا نمیدونم باید چیکار کنم؟تموم سعی ام رومیکنم که بهش فکرنکنم ولی واقعا سخته نمیشه..
یاشار سیگار رو از دستم کشید و زیر پاش لهش کرد:اولا چند بارگفتم حق نداری از این بکشی؟دوما باید بری پیش روانشناس یکم باهات حرف بزنه، یه قرصی چیزی بهت بده..
_شاعر میگه:قرصی دارم که محتاج هیچ دارو خونه ای نیستم...
--چه قرصی؟
_قرص معده...
با خنده افتاد دنبالم و منم از دستش فرار میکردم.بعد از کلی دوئیدن وایسادیم..
--حاکان؟
_هوا خیلی سرده..به نظرت چی میچسبه تو این هوا؟
--بستنی؟
_پایه ای؟
--آره..چه جورم
با یاشار رفتیم 2تا بستنی گرفتیم و توی پیاده رو شروع به خوردن کردیم..بااینکه هوا خیلی سرد بود ولی خیلی چسبید...
--حــــــــــــاکــــــــــــان...
_چرا مثل این دخترای دم بخت انقدر حرفاتو میکشی؟
--کوفت...
بعد از این حرفش یه بسته از توی کولش در آورد و روبه روم گرفت:تولدت مبارک...
_منکه میدونم بازم واسم مسخره بازی کادو گرفتی...
--باورکن نه..کلی پولشو دادم..
جعبه رو نگاه کردم...فکرکنم ساعت بود..ولی نه یکم زیادی از جای ساعت بزرگتر بود...
_مثل آدم بگو چیه..
با هیجان گفت بازش کن..
بسته رو باز کردم.یعنی میخواستم بزنم تو دهنش ولی وقتی کادویی که من واسه تولدش گرفته بودم رو یادم افتاد هیچی نگفتم فقط گفتم:گمشو تا نزدم تو دهنت..
باخنده گفت:چیه مگه؟
_آخه مرد حسابی کدوم خری دیدی کادو تولد موز بده؟
--چی میگی؟600تومن پولشو دادم..از کادوی تو خیلی بهتره که استشهاد محلی جمع کرده بودی که سال بعد یه چیز خوب واست میخرم...
با یاد آوریش خندم گرفت..یه برگه برداشته بودم و دادم کل کلاس امضاش کنن که من سال بعد یه چیز خوب واسش میگیرم...یاشارم
برگه رو برداشته وقایم کرده که من نزنم زیرش...
یاشار نگام کرد وگفت:نمیخوریش؟
_نه میخوام بزارم لای دفتر خاطراتم.
یاشار:زهرمار..
میخواستم جواب بدم که گوشیم زنگ خورد...مهراد بود
تا جواب دادم مهراد و آرمان با هم گفتند:تو...لدت...م..با...رک
سریع گفتم:خفه شید... خفه شد...مردای گنده خجالتم نمیکشن...قطع کن ببینم شارژت تموم میشه...
مهراد باخنده گفت:باشه باشه خدافظ.
************************************
دخترها در خانه نشسته بودند و چایی میخوردند که گوشی باران زنگ خورد..باران چند لحظه به صفحه گوشی اش خیره شد.
لیلی:چرا جواب نمیدی که؟
باران آرام گفت:افشینه...
السا:ولش کن جواب نده.
باران بدون توجه به حرف السا جواب داد:بله؟
افشین:سلام باران خانم.
_بفرمایید..
--گفته بودی دعوتت کنم..جمعه نامزدی منو شیماست...
_آها...آره خوشحال میشم...حتما میام.
--راستی ما هرکسی رو دعوت کردیم همه جفتن...اگه میتونی توأم با جفتت بیا...
باران با حرص گفت:باشه حتما.به امید دیدار.
منتظر حرف افشین نشد و گوشی را قطع کرد.
السا ولیلی که باران را نگاه میکردند گفت هم گفتند:چی میگفت؟
باران:هیچی جمعه نامزدیشه...دعوتم کرد...
لیلی شروع کرد به جویدن لبش وگفت:حتما توأم میخوای بری؟؟
باران:معلومه که میرم..اگه نرم فکرمیکنه...
السا:نخیر غلط میکنه فکرکنه...تو هیج جا نمیری..
باران:میرم السا...میرم..تازه گفته باید یه جفتم با خودت بیاری..
لیلی:خب خره اون میدونه تو کسی رو نداری میخواد کم بیاری.
السا:با کی میخوای بری؟
باران:با پسر خالم..
لیلی:کدوم پسرخالت؟
باران:سعید...
السا بشکنی زد وگفت:فهمیدم فهمیدم...
لیلی:چیو؟
السا:یه نفرو میگم اگه با اون بری...رسما یه جای شیما وافشین میسوزه..
باران:منظورت حاکانه؟
السا:دقیقا.
باران:اسمشم نیار..من بهش گفتم نه..الان خودم برم بهش پیشنهاد بدم؟
لیلی:راست میگه باران اگه حاکان باهات بیاد معرکه میشه..وااااااای السا قیافه شیما تو اون لحظه که تو با حاکان میرقصی دیدنیه...
باران:غرورم بهم اجازه...
السا اجازه نداد حرفش تمام شود که گفت:چه ربطی به غرور داره؟اول حاکان بهت پیشنهاد داده.بعدشم به شیما فکرکن که تنها آرزوش این بود که حاکان یه روی خوش بهش نشون بده...باران اگه با حاکان بری خیلی خوب میشه.خواهش میکنم حداقل بخاطر ما...
باران سرش را پایین انداخت وبه فکر فرو رفت...حق با السا بود اگر حاکان همراه او میرفت،نه تنها شیما،بلکه همه دخترها به او حسادت میکردند.
باران:یعنی به نظر شما بهش زنگ بزنم؟
لیلی:آره همین الان باید بهش زنگ بزنی...
السا:الان 4شنبه اس...بهش زنگ بزن شاید اصلا کار داشته باشه نتونه بیاد.
باران گوشی اش را از روی زمین برداشت و شماره حاکان را گرفت...
*************************************
"حاکان"
ساعت 5 بود که از خواب بیدار شدم..بچه ها داشتند قلیون میکشیدند.
منم رفتم یکم صورتم رو شستم و کنارشون روی تخت نشستم.
مهراد:یکم دیگه میخوابیدی؟
بدون توجه به حرف مهراد به یاشارگفتم:بده من اون قلیونو..
یاشار:منم هنوز نکشیدم...تازه از آرمان گرفتم..
_پس یه چایی بهم بدید..
آرمان یه چایی برام ریخت وگفت:احیانا وقتی خواب بودی،خواب ندیدی پادشاهی؟
سرمو خواروندم:نه فکرنمیکنم.چطور؟
آرمان:هیچی آخه همش داری دستور میدی.
گوشیمو برداشتم یه آهنگ بزارم که زنگ خورد...
مهراد:کیه؟
_نمیدونم...
جواب دادم:بله؟
--سلام حاکان...خوبی؟
با شنیدن صدای باران لبخند پیروزمندانه ای زدم و به سمت بچه ها که به من نگاه میکردند برگشتم و به گوشی اشاره کردم وآروم گفتم:بارانه
یه دفعه همه زدن زیر خنده.
باران:مزاحم شدم؟خواب بودی؟
_نه خواب نبودم..بفرما؟کاری داشتی؟
--راستش...راستش...ببین حاکان...راستش...
_راحت باش..
--میشه جمعه با من به یه....مهمونی بیای؟
نیشام تا بناگوش باز شد:جمعه؟؟فکرنمیکنم بتونم بیام...چه ساعتی؟
باران با صدای گرفته ای جواب داد:ساعت 7تا11...اشکال نداره اگه کار دارید...
_اگه مهمونی مهمیه من سعی میکنم کارمو کنسل کنم...
آروم گفت:آره مهمه...جشن نامزدی شیما و افشینه..
_آها که اینطور...پس صد درصد میام..
باصدای بلندی گفت:وااااای جدی میگی؟؟؟مرسی ممنونم.پس من جمعه منتظرتونم.
_پس تا جمعه بای.
گوشی را قطع کردم که آرمان با ذوق گفت:چی شد؟
_هیچی جمعه نامزدی اون 2تا نامرده...باران میخواد بامن بره..
یاشار:کدوم 2تا نامرد؟
_شیماو افشین..
مهراد:خوبه دیگه..همونجا مخ بارانم بزن دیگه..
باغرور گفتم:دیدی که؟؟؟اونا باید مخ منو بزنن..
مهراد پوزخندی زد و زیر لب یه چیزی گفت.
_باز تو فحش عمه دادی؟
مهراد:نه بخدا...
_زر نزن من که میدونم باز با عمم رفتی ماه عسل..
همه خندیدند که مهراد گفت:نه بخدا گفتم ارواح عمت...
_دیدی؟من که میدونم تو از عمم خوشت اومده...
مهراد:ای بابا..این باز میخواد عمشو بندازه به ما.
_از خداتم باشه.عمه دارم هلووو..تازه آکبندم هست دیگه چی از این بهتر؟اشانتیونم داره.
آرمان:اشانتیونش چیه؟
_پسر عمم..15سالشه..
یاشار داد زد:حاکان..حاکان..من عمتو میخوام.
_تو غلط کردی..عمم شوهر داره.
یاشار:تو که گفتی آکبنده؟
_اگه آکبنده پس اون پسر 15ساله از کره ماه اومد؟
یاشار باخنده گفت:چه ربطی داره؟
_حتما ربط داره که شکم عمم اومد بالا.
آرمان با خنده گفت:تورو خدا بسه دیگه حاکان.
*********************************
"باران"
به حاکان زنگ زده بودم و کلی سفارش کردم که خوشتیپ کنه.چون خونه افشین اینا زنجان بود نامزدی تو باغ افشین اینا برگزار میشد..
ساعت 6:30دقیقه بود.من آماده بودم..به حاکان زنگ زدم اونم گفت که آمادس بهش گفتم بیاد تو مجتمع..
وقتی رفتم پایین حاکان زودتر از من پایین بود،اعتراف میکنم که جذاب ترین پسری بود که تا حالا دیده بودم..وای خدای من معرکه بود..
با دیدن من به سمتم اومد:سلام..دیر که نیست؟
_سلام نه دیر نیست.ممنونم که اومدی.بریم؟
حاکان:آدرس داری؟
_آره بریم.
حاکان:از این طرف بیا من ماشین مهرادومیارم.
_خوبه.بازم ممنونم.
حاکان چیزی نگفت و به سمت ماشین رفت..الان مثلا حاکان باید به من میگفت:وای چقدر خوشگل شدی...ولی...
منم پشت سرش راه افتادم.حاکان پشت فرمون نشست..اصلا روم نمیشد بغل دستش بشینم..حتما پیش خودش فکرمیکرد که چقدر آویزونم...رفتم پشت نشستم..
دیدم از توی آیینه داره با اخم نگام میکنه..هول کردم وگفتم:چیزی شده؟
به سمت من برگشت:بنده رانندتم که رفتی پشت نشستی؟
کلی خجالت کشیدم که دوباره گفت:منو نگاه کن..
بهش نگاه کردم.دوباره گفت:به من میاد راننده تو باشم؟
وقتی سکوتم رو دیدگفت:بیا جلو بشین..
آروم رفتم کنارش،رو صندلی جلو نشستم..اونم حرکت کرد.کل مسیر رو اخم کرده بودم و ساکت بودم ...اونم چیزی نمیگفت...
داشتم از شیشه خیابون رو نگاه میکردم که گفت:خوشگل شدی.
آروم گفتم:ممنونم.توأم خوشگل شدی.
گفت:من از اولشم خوشگل بودم..خوشگل تر شدم..
سریع به سمتش برگشتم..فکرکردم داره شوخی میکنه ولی هرچی تو صورتش نگاه کردم اثری از شوخی ندیدم..
دوباره سرمو به سمت شیشه چرخوندم.اصلا نفهمیدم کی رسیدیم..
حاکان برگشت وبااخم گفت:چیزی گفتی؟
انقدر اخمش غلیظ بود که باترس گفتم:من؟؟؟من چیزی گفتم؟نه...
حاکان خندید که گونه اش چال افتاد.باغرور بهم نگاه کرد:آخه تو که وجود حرف زدن نداری...مگه مجبوری به فکر تلافی باشی؟
دستمو به کمرم زدم:من وجود ندارم؟
اونم متقابلا همین کارو کرد:بله دقیقا منظورم با خودته..
_من وجود ندارم؟
--نه وجود خارجی که دارید...وجود داخلی نداری...ماشالله واسه خودت دب اکبری هستی...
_چی گفتی؟
--شنیدی چی گفتم...
با کلافگی گفتم:برو بابا..
وبا لیلی و السا از کلاس زدیم بیرون.
السا:باران؟
_چیه؟
السا:یه سوال میپرسم خدایی راستشو بگو..
بادقت نگاش کردم:بپرس..
السا:پشیمون نیستی پیشنهادشو قبول نکردی؟
_پشیمون که بودم..ولی حالا نه صدهزار مرتبه خداروهم شکرمیکنم.
لیلی:جدی میگی؟
_آره خب...طرف یه ذره شعور نداره...
السا:شعور داره...فقط یکم زیادی زبونش درازه.
لیلی:آره موافقم..
السا:اوه اوه..بچه ها اونجارو...اونجارو.
به سمتی که السا اشاره کرده بود برگشتیم..که شیمارو دیدیم..
داشت به سمت کلاسا میرفت،بی شعور بی حیا..حالم ازش بهم میخورد حیف اون 2سالی که وقتمو سرف دوستی با این کثافت آشغال کردم.
لیلی:چه با نازم راه میره عوضی.
السا:چرا با ناز راه نره؟؟؟ماشالله این همه استعداد در زمینه های مختلف داره.
_ولش کنید بچه ها بیایید بریم خونه دارم یخ میزنم.
لیلی:آره منم همینطور.
***********************************
"حاکان"
بعد از رفتن دخترا یاشار با خنده گفت:دب اکبر دیگه چیه؟
خندیدم وگفتم:دب یعنی چی؟
گفت:خرس..
_خب..حالا اکبر یعنی چی؟
--یعنی بزرگ...
_به عبارت دیگه میشه خرس گنده..
خندید و باکتابش زد تو پشتم:خیلی بی شعوری.
_یاشار حوصله داری یکم به حرفام گوش کنی؟
--حرفات یا مزخرفات؟
آهی کشیدم وگفتم:نه میخوام جدی باهات حرف بزنم..درباره تیارا.
یاشار روی اولین نیمکت نشست:آره آره داداش.چرا که نه؟
منم کنارش نشستم:به خنده هام نگاه نکن...بخدا دارم کم میارم...راستش نمیتونم تیارا رو با یکی دیگه ببینم و چیزی نگم.
--خب داداش من..قرار نیست که همش تیارا رو ببینی..خب مسلما بعد از این اتفاقی که افتاده خانوادت به خاطر تو أم که شده رفت وآمداشونو با خانواده عموت کم میکنن...
پوزخندی زدم وگفتم:چرا گل واژه میگی؟خانواده من؟بخاطر من؟تا پام رسید خونه حامد زنگ زده بود واسه شام دعوتشون کرده بود..باورت میشه؟فقط بخاطر اینکه من حرص بخورم میلاد هم دعوت کرده بود..
یاشار با تعجب پرسید:میلاد دیگه کیه؟
سیگاری از جیبم در آوردم و روشنش کردم:نامزد جدید خانومم...
یاشار خندید:کوفت...
_یاشار بخدا نمیدونم باید چیکار کنم؟تموم سعی ام رومیکنم که بهش فکرنکنم ولی واقعا سخته نمیشه..
یاشار سیگار رو از دستم کشید و زیر پاش لهش کرد:اولا چند بارگفتم حق نداری از این بکشی؟دوما باید بری پیش روانشناس یکم باهات حرف بزنه، یه قرصی چیزی بهت بده..
_شاعر میگه:قرصی دارم که محتاج هیچ دارو خونه ای نیستم...
--چه قرصی؟
_قرص معده...
با خنده افتاد دنبالم و منم از دستش فرار میکردم.بعد از کلی دوئیدن وایسادیم..
--حاکان؟
_هوا خیلی سرده..به نظرت چی میچسبه تو این هوا؟
--بستنی؟
_پایه ای؟
--آره..چه جورم
با یاشار رفتیم 2تا بستنی گرفتیم و توی پیاده رو شروع به خوردن کردیم..بااینکه هوا خیلی سرد بود ولی خیلی چسبید...
--حــــــــــــاکــــــــــــان...
_چرا مثل این دخترای دم بخت انقدر حرفاتو میکشی؟
--کوفت...
بعد از این حرفش یه بسته از توی کولش در آورد و روبه روم گرفت:تولدت مبارک...
_منکه میدونم بازم واسم مسخره بازی کادو گرفتی...
--باورکن نه..کلی پولشو دادم..
جعبه رو نگاه کردم...فکرکنم ساعت بود..ولی نه یکم زیادی از جای ساعت بزرگتر بود...
_مثل آدم بگو چیه..
با هیجان گفت بازش کن..
بسته رو باز کردم.یعنی میخواستم بزنم تو دهنش ولی وقتی کادویی که من واسه تولدش گرفته بودم رو یادم افتاد هیچی نگفتم فقط گفتم:گمشو تا نزدم تو دهنت..
باخنده گفت:چیه مگه؟
_آخه مرد حسابی کدوم خری دیدی کادو تولد موز بده؟
--چی میگی؟600تومن پولشو دادم..از کادوی تو خیلی بهتره که استشهاد محلی جمع کرده بودی که سال بعد یه چیز خوب واست میخرم...
با یاد آوریش خندم گرفت..یه برگه برداشته بودم و دادم کل کلاس امضاش کنن که من سال بعد یه چیز خوب واسش میگیرم...یاشارم
برگه رو برداشته وقایم کرده که من نزنم زیرش...
یاشار نگام کرد وگفت:نمیخوریش؟
_نه میخوام بزارم لای دفتر خاطراتم.
یاشار:زهرمار..
میخواستم جواب بدم که گوشیم زنگ خورد...مهراد بود
تا جواب دادم مهراد و آرمان با هم گفتند:تو...لدت...م..با...رک
سریع گفتم:خفه شید... خفه شد...مردای گنده خجالتم نمیکشن...قطع کن ببینم شارژت تموم میشه...
مهراد باخنده گفت:باشه باشه خدافظ.
************************************
دخترها در خانه نشسته بودند و چایی میخوردند که گوشی باران زنگ خورد..باران چند لحظه به صفحه گوشی اش خیره شد.
لیلی:چرا جواب نمیدی که؟
باران آرام گفت:افشینه...
السا:ولش کن جواب نده.
باران بدون توجه به حرف السا جواب داد:بله؟
افشین:سلام باران خانم.
_بفرمایید..
--گفته بودی دعوتت کنم..جمعه نامزدی منو شیماست...
_آها...آره خوشحال میشم...حتما میام.
--راستی ما هرکسی رو دعوت کردیم همه جفتن...اگه میتونی توأم با جفتت بیا...
باران با حرص گفت:باشه حتما.به امید دیدار.
منتظر حرف افشین نشد و گوشی را قطع کرد.
السا ولیلی که باران را نگاه میکردند گفت هم گفتند:چی میگفت؟
باران:هیچی جمعه نامزدیشه...دعوتم کرد...
لیلی شروع کرد به جویدن لبش وگفت:حتما توأم میخوای بری؟؟
باران:معلومه که میرم..اگه نرم فکرمیکنه...
السا:نخیر غلط میکنه فکرکنه...تو هیج جا نمیری..
باران:میرم السا...میرم..تازه گفته باید یه جفتم با خودت بیاری..
لیلی:خب خره اون میدونه تو کسی رو نداری میخواد کم بیاری.
السا:با کی میخوای بری؟
باران:با پسر خالم..
لیلی:کدوم پسرخالت؟
باران:سعید...
السا بشکنی زد وگفت:فهمیدم فهمیدم...
لیلی:چیو؟
السا:یه نفرو میگم اگه با اون بری...رسما یه جای شیما وافشین میسوزه..
باران:منظورت حاکانه؟
السا:دقیقا.
باران:اسمشم نیار..من بهش گفتم نه..الان خودم برم بهش پیشنهاد بدم؟
لیلی:راست میگه باران اگه حاکان باهات بیاد معرکه میشه..وااااااای السا قیافه شیما تو اون لحظه که تو با حاکان میرقصی دیدنیه...
باران:غرورم بهم اجازه...
السا اجازه نداد حرفش تمام شود که گفت:چه ربطی به غرور داره؟اول حاکان بهت پیشنهاد داده.بعدشم به شیما فکرکن که تنها آرزوش این بود که حاکان یه روی خوش بهش نشون بده...باران اگه با حاکان بری خیلی خوب میشه.خواهش میکنم حداقل بخاطر ما...
باران سرش را پایین انداخت وبه فکر فرو رفت...حق با السا بود اگر حاکان همراه او میرفت،نه تنها شیما،بلکه همه دخترها به او حسادت میکردند.
باران:یعنی به نظر شما بهش زنگ بزنم؟
لیلی:آره همین الان باید بهش زنگ بزنی...
السا:الان 4شنبه اس...بهش زنگ بزن شاید اصلا کار داشته باشه نتونه بیاد.
باران گوشی اش را از روی زمین برداشت و شماره حاکان را گرفت...
*************************************
"حاکان"
ساعت 5 بود که از خواب بیدار شدم..بچه ها داشتند قلیون میکشیدند.
منم رفتم یکم صورتم رو شستم و کنارشون روی تخت نشستم.
مهراد:یکم دیگه میخوابیدی؟
بدون توجه به حرف مهراد به یاشارگفتم:بده من اون قلیونو..
یاشار:منم هنوز نکشیدم...تازه از آرمان گرفتم..
_پس یه چایی بهم بدید..
آرمان یه چایی برام ریخت وگفت:احیانا وقتی خواب بودی،خواب ندیدی پادشاهی؟
سرمو خواروندم:نه فکرنمیکنم.چطور؟
آرمان:هیچی آخه همش داری دستور میدی.
گوشیمو برداشتم یه آهنگ بزارم که زنگ خورد...
مهراد:کیه؟
_نمیدونم...
جواب دادم:بله؟
--سلام حاکان...خوبی؟
با شنیدن صدای باران لبخند پیروزمندانه ای زدم و به سمت بچه ها که به من نگاه میکردند برگشتم و به گوشی اشاره کردم وآروم گفتم:بارانه
یه دفعه همه زدن زیر خنده.
باران:مزاحم شدم؟خواب بودی؟
_نه خواب نبودم..بفرما؟کاری داشتی؟
--راستش...راستش...ببین حاکان...راستش...
_راحت باش..
--میشه جمعه با من به یه....مهمونی بیای؟
نیشام تا بناگوش باز شد:جمعه؟؟فکرنمیکنم بتونم بیام...چه ساعتی؟
باران با صدای گرفته ای جواب داد:ساعت 7تا11...اشکال نداره اگه کار دارید...
_اگه مهمونی مهمیه من سعی میکنم کارمو کنسل کنم...
آروم گفت:آره مهمه...جشن نامزدی شیما و افشینه..
_آها که اینطور...پس صد درصد میام..
باصدای بلندی گفت:وااااای جدی میگی؟؟؟مرسی ممنونم.پس من جمعه منتظرتونم.
_پس تا جمعه بای.
گوشی را قطع کردم که آرمان با ذوق گفت:چی شد؟
_هیچی جمعه نامزدی اون 2تا نامرده...باران میخواد بامن بره..
یاشار:کدوم 2تا نامرد؟
_شیماو افشین..
مهراد:خوبه دیگه..همونجا مخ بارانم بزن دیگه..
باغرور گفتم:دیدی که؟؟؟اونا باید مخ منو بزنن..
مهراد پوزخندی زد و زیر لب یه چیزی گفت.
_باز تو فحش عمه دادی؟
مهراد:نه بخدا...
_زر نزن من که میدونم باز با عمم رفتی ماه عسل..
همه خندیدند که مهراد گفت:نه بخدا گفتم ارواح عمت...
_دیدی؟من که میدونم تو از عمم خوشت اومده...
مهراد:ای بابا..این باز میخواد عمشو بندازه به ما.
_از خداتم باشه.عمه دارم هلووو..تازه آکبندم هست دیگه چی از این بهتر؟اشانتیونم داره.
آرمان:اشانتیونش چیه؟
_پسر عمم..15سالشه..
یاشار داد زد:حاکان..حاکان..من عمتو میخوام.
_تو غلط کردی..عمم شوهر داره.
یاشار:تو که گفتی آکبنده؟
_اگه آکبنده پس اون پسر 15ساله از کره ماه اومد؟
یاشار باخنده گفت:چه ربطی داره؟
_حتما ربط داره که شکم عمم اومد بالا.
آرمان با خنده گفت:تورو خدا بسه دیگه حاکان.
*********************************
"باران"
به حاکان زنگ زده بودم و کلی سفارش کردم که خوشتیپ کنه.چون خونه افشین اینا زنجان بود نامزدی تو باغ افشین اینا برگزار میشد..
ساعت 6:30دقیقه بود.من آماده بودم..به حاکان زنگ زدم اونم گفت که آمادس بهش گفتم بیاد تو مجتمع..
وقتی رفتم پایین حاکان زودتر از من پایین بود،اعتراف میکنم که جذاب ترین پسری بود که تا حالا دیده بودم..وای خدای من معرکه بود..
با دیدن من به سمتم اومد:سلام..دیر که نیست؟
_سلام نه دیر نیست.ممنونم که اومدی.بریم؟
حاکان:آدرس داری؟
_آره بریم.
حاکان:از این طرف بیا من ماشین مهرادومیارم.
_خوبه.بازم ممنونم.
حاکان چیزی نگفت و به سمت ماشین رفت..الان مثلا حاکان باید به من میگفت:وای چقدر خوشگل شدی...ولی...
منم پشت سرش راه افتادم.حاکان پشت فرمون نشست..اصلا روم نمیشد بغل دستش بشینم..حتما پیش خودش فکرمیکرد که چقدر آویزونم...رفتم پشت نشستم..
دیدم از توی آیینه داره با اخم نگام میکنه..هول کردم وگفتم:چیزی شده؟
به سمت من برگشت:بنده رانندتم که رفتی پشت نشستی؟
کلی خجالت کشیدم که دوباره گفت:منو نگاه کن..
بهش نگاه کردم.دوباره گفت:به من میاد راننده تو باشم؟
وقتی سکوتم رو دیدگفت:بیا جلو بشین..
آروم رفتم کنارش،رو صندلی جلو نشستم..اونم حرکت کرد.کل مسیر رو اخم کرده بودم و ساکت بودم ...اونم چیزی نمیگفت...
داشتم از شیشه خیابون رو نگاه میکردم که گفت:خوشگل شدی.
آروم گفتم:ممنونم.توأم خوشگل شدی.
گفت:من از اولشم خوشگل بودم..خوشگل تر شدم..
سریع به سمتش برگشتم..فکرکردم داره شوخی میکنه ولی هرچی تو صورتش نگاه کردم اثری از شوخی ندیدم..
دوباره سرمو به سمت شیشه چرخوندم.اصلا نفهمیدم کی رسیدیم..
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۶/۲۹ ساعت 14:24 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|