رمان فرق بین من و اون28
"باران"
اصلا باورم نمیشد که حاکان همچین حرفی زده باشه...میخواست با من باشه؟؟؟وای خدا اصلا باورم نمیشه...
با اخم بهش گفتم:چرا همچین فکری راجع به من کردی؟
حاکان:من چه فکری راجع به تو کردم؟
_فکر کردی من با افشین تموم کردم دیگه...
نذاشت حرفمو تموم کنم که با پوزخندی گفت:نکنه من بهت پیشنهاد دادم دور برت داشته؟ببین من تو عمرم به هیچ دختری پیشنهاد دوستی ندادم...اگه اینو بهت گفتم که باهام باشی فکر نکن با بقیه دخترا واسم فرق داری...اصلا اینطوری نیست..من فقط وقتی دیدم مثل خودم بهت نارو زدن...
منم پریدم وسط حرفش:منم ذوق نکردم که تو بهم پیشنهاد دادی...خیلی از تو بهتراشم خواستن که بامن باشن...
پرید وسط حرفم:آره یا نه؟ببین اگه الان بهم بگی نه اصلا واسم مهم نیست...اصلا ناراحت نمیشم..همونطور که جواب مثبتت خوشحالم نمیکنه...فقط خواستم هیچکدوم تنها نباشیم همین...
_خدافظ آقای آریا منش...
درحالی که داشتم ازجام بلند میشدم حاکان با لبخندگفت:شرط میبندم نظرت عوض میشه...سرکار خانم محتشم....
_هه...به همین خیال باش
حاکان:فکر نمیکنم با سیرابی بودن توی فکر وخیال کسی باشه....
_ببین،دهن منو باز نکن...
حاکان:مگه تا الان دهنت بسته بود؟
با اخم ازش دور شدم..بچه پررو راجع خودش چی فکرکرده بود؟؟؟فکر کرده بود چون شیما آویزونش شده بود پس همه ما کشته مرده اش بودیم...
به سمت خونه حرکت کردم..از عصبانیت کل مسیر،ناخونامو جویدم...
خدایا حاکان پسر خیلی جذابیه،آرزوی هردختریه که بخواد با حاکان باشه..ولی خیلی بی شعوره..اصلا بلد نیست چطور باید با یه خانوم رفتار کنه..نه،بخاطر غرورشه که به هیچکس احترام نمیزاره..آخه چه ربطی به غرور داره؟پسره بی شعور به من میگه سیرابی...میدونم چطور باید حالشو بگیرم...
توی همین فکرا بودم که اصلا نفهمیدم چطور به خونه رسیدم..با کلید در رو باز کردم که السا و لیلی مثل جن پریدن جلو...
_زهرمار ترسیدم...
السا با هیجان گفت:زود تند سریع بگو ببینم حاکان چیکارت داشت؟
همینطوری ساکت نگاشون کردم..که لیلی با کلافگی گفت:دِ بنال دیگه.
_هیچی بهم پیشنهاد دوستی داد...
السا جیغی کشید:راســــــت مــــــــیگی؟؟؟
_آره دروغم چیه؟
لیلی:خوش بحالت باران....حــــــــــاکـــان...کوفتت بشه..
السا:چی گفتی بهش؟
_از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون..اول خواستم یکم ناز کنم بعد موافقت کنم ولی...
السا پرید وسط حرفم:پسره رو پرش دادی رفت؟؟؟
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم که لیلی با دستش محکم زد توی سرم:یعنی خـــــــــــاک تو سرت...
السا:منو باش فکر میکردم رفیقم عاقله...
****************************
"حاکان"
از حرکات باران خندم گرفته بود...مطمئن بودم که دوست داره با من باشه..اگه تا چند روز دیگه بهم زنگ نزنه اسممو عوض میکنم...
گوشیم زنگ خورد یاشار بود:جانم؟
یاشار:کجایی؟
_تو لباسام..
یاشار خندید وگفت:قربون اون زبون درازت برم...با باران کجا رفتی؟
آهی کشیدم و گفتم:منو باران اومدیم تا برای همیشه عشقمونو به خاک بسپاریم..
یاشار:دیوونه درست حرف بزن ببینم چی میگی؟
_میام خونه براتون میگم..
یاشار:باشه پس زودتر بیا منتظرتیم...
_اومدم.
وقتی به خونه رسیدیم همه یه جوری نگام میکردن...
_چیه؟نکنه اشتباه اومدم؟
مهراد:میبینم که بلدی و رو نمیکنی...
_معلومه که بلدم.میخوای واسه تو أم بخونم؟
مهراد با تعجب گفت:چی؟؟؟
_یه توپ دارم قل قلیه...سرخ و سفید وآبیه....میزنم زمین میره زیر زمین...من این توپ و نداشتم...از تو کمد برداشتم...
آرمان:بسه دیگه مسخره...برو خودتو سیاه کن...
_مگه عمو نوروزم برم خودمو سیاه کنم.خب مثل آدم بگین چی شده؟
یاشار:لوس بازی در نیار باران رو میگه؟
_کتابی حرف میزنی چرا؟اولا باران نه و بارون...دوما بارون نه و برف...داره برف میاد...
مهراد کتابشو پرت کرد طرفم که با خنده گفتم:باشه میگم...به باران پیشنهاد دادم..
یاشار با هیجان گفت:جونِ من؟خب چی گفت؟
_هیچی...یکم ناز کرد...یکمم گل واژه گفت...بعدشم قهر کرد و رفت...
مهراد:از خداشه داره ناز میکنه...
_میدونم...خیلی سرم درد میکنه...
آرمان بانگرانی گفت:یاشار قرصاشو بهش دادی؟
_قرصامو خودم خوردم فقط اگه میشه یه قرص معده بهم بده..
با این حرفم همه خندیدن...
مهراد:خب هدفت از پیشنهاد دادن به باران چی بود؟اگه افشین بفهمه...
یاشار سریع گفت:راست میگه...افشین رو فراموش کردی؟
_نه فراموش نکردم...افشین با شیما با هم طرح رفاقت ریختن...
مهراد:دووووووورووووووغ میگیــــــــــــــی؟؟؟؟
_باور کن...
یاشار:بی خیال اون...کی میدونه فردا چه خبره؟
مهراد:چه خبره؟
با پوزخند گفتم:شلوغش نکن داداش.تولد منه...
یاشار:آفرین...معمولا کسی تولد خودشو یادش نمیمونه...
_آره خب.اولا اینکه من آدم غیر معمولی هستم..دوم اینکه اون واسه کسایی که بقیه تولدشون را فراموش نمیکنن..من مجبورم یادم بمونه...
مهراد:حق باتوئه داداش.شرمنده ایم...
***************************
تصمیم گرفته بود از فردا در کلاس حاضر شود.ساعت 8 از خواب بیدار شد کلاسش ساعت9:30 دقیقه شروع میشد..امروز فقط یاشار کلاس داشت...دلش نمیخواست امروز با هیچکدام از دخترها کلاس داشته باشد.یاشار هم از خواب بیدار شد...
حاکان:کلاس داری مگه؟
یاشار سرشو خاروند وگفت:سه شنبه نیست مگه؟
_آره.
--آره بابا کلاس دارم.صبرکن آماده شم باهم بریم.
_باشه پس زودتر فقط..
یاشار سریع آماده شد و صبحانه مختصری با هم خوردند و به راه افتادند.
تا وارد کلاس شد هرسه دختر را در کنار هم دید و به شانس بدش لعنت فرستاد..
الساولیلی لبخندی به رویش زدند و با سر سلام کردند.حاکان هم با سر جوابشان را داد..
حاکان ویاشار هم کنار هم نشستند..نصف کلاس خالی بود..استاد رضایی استاد بداخلاقی بود وکمتر کسی میتوانست با او بسازد.
اکثر بچه ها آمده بودند اما ترجیح میدادند در حیاط دانشگاه بمانند.
حاکان آرام گفت:یاشار؟
یاشار :هوم؟
حاکان:نصف کلاس خالیه..بیا ماهم بریم بیرون.
یاشار:بیخیال حاکان.
_پس من میرم.
--خدایی بشین دیگه.
استاد رضایی با صدای بلندی گفت:پس بقیه بچه ها کجان؟
یه نفر از ته کلاس گفت:استاد غایبن..
استاد با صدای بلند تری گفت:این همه غایب؟
حاکان که از عصبانیت استاد خنده اش گرفته بود:استاد حرص نخور..فقط چند نفر غایبن،بقیه خودشونو زدن به غایبی...
باحرف حاکان همه به خنده افتادند.
استاد با غیظ گفت:ساکت شو لطفا...اصلا آقای آریا منش خودت تا حالا کجا بودی؟
حاکان کمی هول کرد:استاد ...من..من استاد...بابا من شکست عشقی خورده بودم...
دوباره همه خندیدند.استاد ارام آرام خودش را به حاکان رساند..حاکان خودش را روی صندلی کمی جابه جا کرد:بسم الله...چیه استاد؟چرا اونجوری نگام میکنی؟
استاد:داری منو مسخره میکنی؟
حاکان از جایش بلند شد:استاد من؟؟؟شمارو مسخره کنم؟؟ای بابا...نه بخدا..شما اصلا مال مسخره کردن نیستید...
استاد رضایی بدون اینکه به جمله ی حاکان فکر کند رفت و سرجایش نشست:این دفعه کسی بخنده دیگه سرکلاس من نمیاد.
بچه ها همه ساکت و بی صدا به درس گوش میدادند و استاد رضایی به فکر تلافی بود..
استاد:آقای آریا منش؟
حاکان:جانِ آریا منش؟
استاد:شما تا حالا نیومدید پای تخته.اومدین؟
حاکان با اخم گفت:نکنه فکر کردید تخته و ماژیک ندیده ام؟
استاد:نخیر منظور بنده این بود که تا حالا...
حاکان اجازه نداد حرفش تمام شود:آهان.بله استاد اومدم.
استاد که مطمئن بود حاکان تا حالا پای تابلو مسئله ای را حل نکرده گفت:کدوم مبحث رو اومدید؟کدوم مسئله رو حل کردید؟
حاکان:نه استاد واسه حل مسئله مزاحم نشدم اومدم تخته رو پاک کردم.
دوباره همه خندیدند که استاد وسایلش را جمع کرد وبا حرص گفت:کلاس تعطیله...
اصلا باورم نمیشد که حاکان همچین حرفی زده باشه...میخواست با من باشه؟؟؟وای خدا اصلا باورم نمیشه...
با اخم بهش گفتم:چرا همچین فکری راجع به من کردی؟
حاکان:من چه فکری راجع به تو کردم؟
_فکر کردی من با افشین تموم کردم دیگه...
نذاشت حرفمو تموم کنم که با پوزخندی گفت:نکنه من بهت پیشنهاد دادم دور برت داشته؟ببین من تو عمرم به هیچ دختری پیشنهاد دوستی ندادم...اگه اینو بهت گفتم که باهام باشی فکر نکن با بقیه دخترا واسم فرق داری...اصلا اینطوری نیست..من فقط وقتی دیدم مثل خودم بهت نارو زدن...
منم پریدم وسط حرفش:منم ذوق نکردم که تو بهم پیشنهاد دادی...خیلی از تو بهتراشم خواستن که بامن باشن...
پرید وسط حرفم:آره یا نه؟ببین اگه الان بهم بگی نه اصلا واسم مهم نیست...اصلا ناراحت نمیشم..همونطور که جواب مثبتت خوشحالم نمیکنه...فقط خواستم هیچکدوم تنها نباشیم همین...
_خدافظ آقای آریا منش...
درحالی که داشتم ازجام بلند میشدم حاکان با لبخندگفت:شرط میبندم نظرت عوض میشه...سرکار خانم محتشم....
_هه...به همین خیال باش
حاکان:فکر نمیکنم با سیرابی بودن توی فکر وخیال کسی باشه....
_ببین،دهن منو باز نکن...
حاکان:مگه تا الان دهنت بسته بود؟
با اخم ازش دور شدم..بچه پررو راجع خودش چی فکرکرده بود؟؟؟فکر کرده بود چون شیما آویزونش شده بود پس همه ما کشته مرده اش بودیم...
به سمت خونه حرکت کردم..از عصبانیت کل مسیر،ناخونامو جویدم...
خدایا حاکان پسر خیلی جذابیه،آرزوی هردختریه که بخواد با حاکان باشه..ولی خیلی بی شعوره..اصلا بلد نیست چطور باید با یه خانوم رفتار کنه..نه،بخاطر غرورشه که به هیچکس احترام نمیزاره..آخه چه ربطی به غرور داره؟پسره بی شعور به من میگه سیرابی...میدونم چطور باید حالشو بگیرم...
توی همین فکرا بودم که اصلا نفهمیدم چطور به خونه رسیدم..با کلید در رو باز کردم که السا و لیلی مثل جن پریدن جلو...
_زهرمار ترسیدم...
السا با هیجان گفت:زود تند سریع بگو ببینم حاکان چیکارت داشت؟
همینطوری ساکت نگاشون کردم..که لیلی با کلافگی گفت:دِ بنال دیگه.
_هیچی بهم پیشنهاد دوستی داد...
السا جیغی کشید:راســــــت مــــــــیگی؟؟؟
_آره دروغم چیه؟
لیلی:خوش بحالت باران....حــــــــــاکـــان...کوفتت بشه..
السا:چی گفتی بهش؟
_از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون..اول خواستم یکم ناز کنم بعد موافقت کنم ولی...
السا پرید وسط حرفم:پسره رو پرش دادی رفت؟؟؟
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم که لیلی با دستش محکم زد توی سرم:یعنی خـــــــــــاک تو سرت...
السا:منو باش فکر میکردم رفیقم عاقله...
****************************
"حاکان"
از حرکات باران خندم گرفته بود...مطمئن بودم که دوست داره با من باشه..اگه تا چند روز دیگه بهم زنگ نزنه اسممو عوض میکنم...
گوشیم زنگ خورد یاشار بود:جانم؟
یاشار:کجایی؟
_تو لباسام..
یاشار خندید وگفت:قربون اون زبون درازت برم...با باران کجا رفتی؟
آهی کشیدم و گفتم:منو باران اومدیم تا برای همیشه عشقمونو به خاک بسپاریم..
یاشار:دیوونه درست حرف بزن ببینم چی میگی؟
_میام خونه براتون میگم..
یاشار:باشه پس زودتر بیا منتظرتیم...
_اومدم.
وقتی به خونه رسیدیم همه یه جوری نگام میکردن...
_چیه؟نکنه اشتباه اومدم؟
مهراد:میبینم که بلدی و رو نمیکنی...
_معلومه که بلدم.میخوای واسه تو أم بخونم؟
مهراد با تعجب گفت:چی؟؟؟
_یه توپ دارم قل قلیه...سرخ و سفید وآبیه....میزنم زمین میره زیر زمین...من این توپ و نداشتم...از تو کمد برداشتم...
آرمان:بسه دیگه مسخره...برو خودتو سیاه کن...
_مگه عمو نوروزم برم خودمو سیاه کنم.خب مثل آدم بگین چی شده؟
یاشار:لوس بازی در نیار باران رو میگه؟
_کتابی حرف میزنی چرا؟اولا باران نه و بارون...دوما بارون نه و برف...داره برف میاد...
مهراد کتابشو پرت کرد طرفم که با خنده گفتم:باشه میگم...به باران پیشنهاد دادم..
یاشار با هیجان گفت:جونِ من؟خب چی گفت؟
_هیچی...یکم ناز کرد...یکمم گل واژه گفت...بعدشم قهر کرد و رفت...
مهراد:از خداشه داره ناز میکنه...
_میدونم...خیلی سرم درد میکنه...
آرمان بانگرانی گفت:یاشار قرصاشو بهش دادی؟
_قرصامو خودم خوردم فقط اگه میشه یه قرص معده بهم بده..
با این حرفم همه خندیدن...
مهراد:خب هدفت از پیشنهاد دادن به باران چی بود؟اگه افشین بفهمه...
یاشار سریع گفت:راست میگه...افشین رو فراموش کردی؟
_نه فراموش نکردم...افشین با شیما با هم طرح رفاقت ریختن...
مهراد:دووووووورووووووغ میگیــــــــــــــی؟؟؟؟
_باور کن...
یاشار:بی خیال اون...کی میدونه فردا چه خبره؟
مهراد:چه خبره؟
با پوزخند گفتم:شلوغش نکن داداش.تولد منه...
یاشار:آفرین...معمولا کسی تولد خودشو یادش نمیمونه...
_آره خب.اولا اینکه من آدم غیر معمولی هستم..دوم اینکه اون واسه کسایی که بقیه تولدشون را فراموش نمیکنن..من مجبورم یادم بمونه...
مهراد:حق باتوئه داداش.شرمنده ایم...
***************************
تصمیم گرفته بود از فردا در کلاس حاضر شود.ساعت 8 از خواب بیدار شد کلاسش ساعت9:30 دقیقه شروع میشد..امروز فقط یاشار کلاس داشت...دلش نمیخواست امروز با هیچکدام از دخترها کلاس داشته باشد.یاشار هم از خواب بیدار شد...
حاکان:کلاس داری مگه؟
یاشار سرشو خاروند وگفت:سه شنبه نیست مگه؟
_آره.
--آره بابا کلاس دارم.صبرکن آماده شم باهم بریم.
_باشه پس زودتر فقط..
یاشار سریع آماده شد و صبحانه مختصری با هم خوردند و به راه افتادند.
تا وارد کلاس شد هرسه دختر را در کنار هم دید و به شانس بدش لعنت فرستاد..
الساولیلی لبخندی به رویش زدند و با سر سلام کردند.حاکان هم با سر جوابشان را داد..
حاکان ویاشار هم کنار هم نشستند..نصف کلاس خالی بود..استاد رضایی استاد بداخلاقی بود وکمتر کسی میتوانست با او بسازد.
اکثر بچه ها آمده بودند اما ترجیح میدادند در حیاط دانشگاه بمانند.
حاکان آرام گفت:یاشار؟
یاشار :هوم؟
حاکان:نصف کلاس خالیه..بیا ماهم بریم بیرون.
یاشار:بیخیال حاکان.
_پس من میرم.
--خدایی بشین دیگه.
استاد رضایی با صدای بلندی گفت:پس بقیه بچه ها کجان؟
یه نفر از ته کلاس گفت:استاد غایبن..
استاد با صدای بلند تری گفت:این همه غایب؟
حاکان که از عصبانیت استاد خنده اش گرفته بود:استاد حرص نخور..فقط چند نفر غایبن،بقیه خودشونو زدن به غایبی...
باحرف حاکان همه به خنده افتادند.
استاد با غیظ گفت:ساکت شو لطفا...اصلا آقای آریا منش خودت تا حالا کجا بودی؟
حاکان کمی هول کرد:استاد ...من..من استاد...بابا من شکست عشقی خورده بودم...
دوباره همه خندیدند.استاد ارام آرام خودش را به حاکان رساند..حاکان خودش را روی صندلی کمی جابه جا کرد:بسم الله...چیه استاد؟چرا اونجوری نگام میکنی؟
استاد:داری منو مسخره میکنی؟
حاکان از جایش بلند شد:استاد من؟؟؟شمارو مسخره کنم؟؟ای بابا...نه بخدا..شما اصلا مال مسخره کردن نیستید...
استاد رضایی بدون اینکه به جمله ی حاکان فکر کند رفت و سرجایش نشست:این دفعه کسی بخنده دیگه سرکلاس من نمیاد.
بچه ها همه ساکت و بی صدا به درس گوش میدادند و استاد رضایی به فکر تلافی بود..
استاد:آقای آریا منش؟
حاکان:جانِ آریا منش؟
استاد:شما تا حالا نیومدید پای تخته.اومدین؟
حاکان با اخم گفت:نکنه فکر کردید تخته و ماژیک ندیده ام؟
استاد:نخیر منظور بنده این بود که تا حالا...
حاکان اجازه نداد حرفش تمام شود:آهان.بله استاد اومدم.
استاد که مطمئن بود حاکان تا حالا پای تابلو مسئله ای را حل نکرده گفت:کدوم مبحث رو اومدید؟کدوم مسئله رو حل کردید؟
حاکان:نه استاد واسه حل مسئله مزاحم نشدم اومدم تخته رو پاک کردم.
دوباره همه خندیدند که استاد وسایلش را جمع کرد وبا حرص گفت:کلاس تعطیله...
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۶/۲۹ ساعت 14:22 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|