حاکان ساعت 10از خواب بیدار شد.تمام وسایلش را درکوله پشتی اش گذاشت واز اتاق خارج شد.

صدای پدرش را شنید که با مردی صحبت میکرد...

کوروش:مهران،خیلی داغونم خیلی عذاب وجدان دارم...

مهران:خب یه بار کامل واسم توضیح بده چی شده...من باید بدونم تا بتونم بهت کمک کنم.

حاکان میخواست خارج شود که جمله ی بعدی پدرش اورا در جا میخکوب کرد.

کوروش:مهران من....من...من مقصر...مرگ لیلام...

حاکان همانجا روی پله نشست وسرش را میان دستانش گرفت...

مهران:یعنی چی؟منظورت چیه؟

کوروش:اون روز لیلا همش میخواست راجع به حاکان باهام حرف بزنه..همش ازم خواهش میکرد که بهش زنگ بزنم و ازش بخوام برگرده اما من همش سرش داد و زدم وگفتم تمومش کنه..لیلا هم به گریه افتاد...مهران من خیلی حرف های نامربوطی بهش زدم خیلی بهش بد وبیراه گفتم....

مهران:خب...بعدش؟؟؟

کوروش:بعدش...بعدش لیلا دستشو روی سینش گرفت وبعدشم افتاد...

مهران:کوروش تو کف دست بو نکرده بودی که قراره همچین اتفاقی بیوفته...خب بین هر زن وشوهری دعوا میشه..یه چیز خیلی طبیعیه...

کوروش:کاش فقط همون بود...من چندوقت بعدش به حاکان زنگ زدم گفتم که مقصر مرگ مامانت تو بودی،فقط به خاطر اینکه عذاب وجدانم کم بشه...کم که نشد هیچ تازه 2برابرم شد...بخدا دیگه نمیدونم باید چیکار کنم...دیروز رفتم حاکانو آوردم تهران حال اونم اصلا تعریفی نداره...به نظرت همه چیو بهش بگم؟

مهران میخواست حرف بزند که حاکان مقابلشان ایستاد:نه بابای مهربون و دلسوز نمیخواد بگی خودم شنیدم...فقط بدون من هیچوقت نظرم راجع بهت عوض نمیشه ...من واسه همیشه ازت متنفر میمونم...خدافظ

کوروش:حاکان کجا؟ازت خواهش میکنم بمون...من خیلی پشیمونم بخدا..

حاکان بدون اینکه پاسخی به کوروش بدهد به سرعت از خانه خارج شد

حالا که همه چیز رامیدانست احساس راحتی میکرد...پس او در مرگ مادرش مقصر نبوده...

به سمت راه آهن رفت و منتظر قطار شد....

 

*****************************

 

"حاکان"

زنجان کلی برف اومده بود.فضای مجتمع رو برف پوشونده بود و خیلی زیبا شده بود...

به سمت بلوک خودمون حرکت کردم که دیدم چند متر اون ورتر یه دختر و پسر دارن داد و فریاد میکنن...

یکم رفتم جلوتر دیدم باران و افشین بودن...میخواستم برم پیش افشین اما بلافاصله پشیمون شدم.

یه دفعه باران داد زد:کثافت خیانتکار..حالم ازت بهم میخوره تو با دوستم ریختی رو هم....ازت متنفرم..

جالب شد...پس افشینم بله....

افشین:من از همون اول شیمارو دوست داشتم...حالا هم واسه دعوا نیومدم وسایلای شیمارو بده من برم.

باران:پس چرا همش بهم میگفتی دوست دارم عوضی؟

افشین:دروغ گفتم بهت تمومش کن دیگه..فقط میخواستم با شیما باشم

باران:نامرد ترین آدمی هستی که تا حالا دیدم..

افشین شروع کرد به داد و بیداد کردن:خفه شو دختره ی عوضی...خفه شو تا آبروتو نبردم...

همینطوری داشت سر باران داد میزد و حرفای نامربوط میزد که کنترلم رو از دست دادم و به سرعت خودمو به اونا رسوندم...

افشین تا منو دید گفت:حاکان خواهش میکنم دخالت نکن داداش...

کولمو روی زمین انداختم و یقشو گرفتم:کثافت عوضی به من نگو داداش..

افشین:چته؟دعوای ما به خودمون مربوطه...دخالت نکن..

بادست مشت شدم زدم توی صورتش که روی زمین افتاد:گمشو تا نکشتمت...یه بار دیگه این طرفا پیدات بشه و مزاحم بشی زندت نمیزارم..

افشین درحالی که دهنشو با دستش پاک میکرد گفت:باشه باشه..بهم میرسیم..

باران هم که به شدت گریه میکرد پشت من وایساده بود و بهم نگاه میکرد.دوستاشم که نمیدونم کی اومده بودن کنارش وایساده بودن...

به طرفش رفتم وگفتم:گریه نکن...چی شده؟

اما باران از شدت گریه نمیتونست حرف بزنه...الساگفت:شیما و افشین به باران خیانت کردن...دارن باهم ازدواج میکنن..

یاد خودم افتادم...دقیقا حالشو درک میکردم...بهش نگاه کردم:بخاطر افشین گریه میکنی؟خدا میدونه من همون اولشم از این شیما خوشم نمیومد...دختره نچسب...آخه گریه کردن نداره که...اتفاقا خیلی هم بهم میان...

وقتی دیدم همچنان داره گریه میکنه گفتم:هرچند این اتفاق واسه خودم افتاده و دقیقا درکت میکنم...

همه بهم خیره شده بودن.گفتم:خیلی خب..برید تو دیگه هوا خیلی سرده سرما میخورید...

با این حرفم باران ودخترا ازم تشکر کردن و رفتن خونه...منم رفتم سمت خونه..کلید رو انداختم و وارد شدم..بچه ها همه آماده بودن انگار میخواستن برن بیرون...

مهراد با تعجب گفت:سلام..چه زود برگشتی؟

_سلام..

نمیخواستم حرفی بزنم ومستقیم رفتم کنار بخاری نشستم...

آرمان:ماداریم میریم بیرون برف بازی،الان برفا آب میشه.پاشو باهامون بیا.

_خوش بگذره داداش من حوصله ندارم.

یاشار:پاشو دیگه...اصلا چرا انقد زود برگشتی؟

با بی حوصلگی و صدای نسبتا بلندی جواب دادم:اگه وجود من ناراحتتون میکنه من برم؟

یاشار بااخم گفت:این چه حرفیه حاکان؟اینجا خونه تو هم هست...

مهراد:بیخیال این حرفا...خدایی پاشو بریم برف بازی...یکمم حالت جا میاد.

_حوصله ندارم بیخیال دیگه...

بچه ها همه رفتن بیرون...فکرم مشغول باران بود...پس اونم مثل من بود..بیچاره دلم براش میسوخت خیلی مظلوم گریه میکرد..بااینکه باهامون لج میکرد ولی دوست نداشتم ناراحتیشو ببینم...

بی حوصله ازجام بلندشدم رفتم کنار پنجره دیدم بچه ها دارن با دخترا بازی میکنن...ای بابا اینا که همین الان رفتن تو...السا ولیلی بودن ولی باران روی یه نیمکت نشسته بود وتو اونا رو نگاه میکرد...

منم آماده شدم رفتم پایین.مهراد با دیدن من گلوله ای که توی دستش بود رو به سمتم پرتاب کرد که خورد به پیشونیم...لبخندی زدم و رفتم کنار باران نشستم..متوجه حضورم نشد...منم سعی نکردم اونو متوجه خودم کنم...

بچه ها داشتن به بازیشون ادامه میدادن و گاهی به ما نگاه میکردن..

داشتم به آرمان نگاه میکردم یه گلوله به سمتم پرت کرد که به صورت باران خورد.باران دستشو روی صورتش گرفت و همش ناله میکرد.همه دورش جمع شدن که یه دفعه باران دستشو برداشت و گفت:کار کی بود؟

همه به آرمان اشاره کردن...آرمان هول شد وگفت:من...من...من..آره کار من بود...

باران خندید وگفت:صبر کن الان بهت میگم.اصلا بچه ها منم بازی میکنم.

منم لبخندی زدم وگفتم:پس منم بازی...من و باران...شماهمه...

باران با ذوق گفت:پس پاشو دیگه..

با جیغ سروصدا داشتیم بازی میکردم که السا گفت:وای بچه ها بسه دیگه دارم یخ میکنم بخدا...

مهراد:آره موافقم.منم دیگه خسته شدم...فعلا بریم خونه شب دوباره برمیگردیم...

یاشار:الان ساعت چنده؟

_الان ساعت 4:30...

همه رفتن خونه و قرار گذاشتن که شب دوباره برگردن.باران داشت میرفت خونه که صداش کردم..

_باران؟

باران:بله؟

_وقت داری بریم بیرون یکم بچرخیم؟

باران:واسه چی؟

_میخوام باهات حرف بزنم.

باران:در مورد؟

_در مورد تو وافشین...درمورد خودم...

باران یکم فکر کرد:باشه بریم.

تا بیرون مجتمع باهم قدم زدیم که گفتم:خب کجا بریم؟

باران:نمیدونم.مثل اینکه تو دعوتم کردی ها؟؟

_آها ببخشید حق باتوئه...بریم یه جایی که تا حالا نرفته باشیم.

باران گفت:بریم سفره خونه سلوا؟

_مگه اونجا نرفتی؟

باران:نه راستش نرفتم تا حالا.

_باشه بریم.

باهم دیگه راهی  سلوا شدیم.جای قشنگی بود...توی ماشین هیچ حرفی نزدیم...

توی سفره خونه نشستیم که باران گفت:میشه بگی چیکارم داشتی؟

_اول یه چیزی سفارش بده.غذا خوردی؟

باران:آره خوردم.

_قلیون میکشی؟

باران سرشو پایین انداخت وگفت:بعضی وقتا...ولی الان هوس کردم بکشم.

نگام کرد وگفت:یه چیزی بپرسم؟

_بفرما.

باران:چرا دیگه مثل قبل تیکه نمیندازی؟راستش اونجوری خیلی بیشتر باهات راحت بودم تا حالا.

لبخندی زدم وچیزی نگفتم.

یه آقا اومد کنارم وگفت:سفارش دادید؟

_نخیر.اگه میشه یه قلیون واسه ما بیارید باچایی...

مرد:چه طعمی؟

به باران گفتم:چی میکشی؟

آروم گفت:هلو...

گفتم:اگه میشه هلو...

مرد:هلو خالی؟

_بله هلو خالی بزن،خالیشم بیشتر بریز لطفا..

اول متوجه نشد ولی بعدش با خنده گفت چشم.

باران با ذوق بهم نگاه کرد:دمت گرم.اینجوری خیلی باحال تری.

قلیون رو برامون آوردن و مشغول کشیدن شدیم.باران گفت:خب؟؟؟نمیخوای بگی چیکارم داشتی؟

_میشه قضیه افشین رو بهم بگی؟

باران:چرا میخوای بدونی؟

_همینجوری...آخه بعدش منم میخوام یه چیزایی بهت بگم.

باران:من تقریبا 2ساله با شیما دوستم.2ساله که افشینم میشناسم..

هردوتاشون خیلی خوب میشناختم..اصلا فکرشم نمیکردم بخوان بهم خیانت کنن.شیما رفته بود حموم که براش اس اومد منم گوشیشو برداشتم شوخی شوخی پیامشو باز کردم دیدم افشین واسش نوشته بود شیما جونم و عشقم و از این حرفا...

_باورم نمیشه...

باران:یادمه تو هم گفتی همچین چیزی برات اتفاق افتاده.

_آره.منم نامزدم بهم خیانت که نه...اما حلقه منو بدون اینکه خودم بدونم پس داده بود و با یکی دیگه نامزد کرده بود...

وقتی دیدم خیلی تو فکره قلیون رو به سمتش چرخوندم و گفتم:بکش سرد شد...

لبخندی زد و قلیون رو از دستم گرفت...

_میشه...یعنی امکانش هست که...چطوری بگم..؟...میشه باهم باشیم؟؟؟