حاکان در ماشین خوابیده بود.کوروش جلوی در ترمز کرد و حاکان را از خواب بیدار کرد:حاکان...پاشو پسرم رسیدیم...

حاکان همچنان خواب بود...کوروش از فرصت استفاده کرد وبادقت به چهره رنگ پریده پسرش خیره شد...حتی درخواب هم معلوم بود که چقدر ناراحت است..باناراحتی دوباره صدایش زد.اینبار حاکان ازخواب بیدار شد...

حاکان به خانه شان نگاهی انداخت:إ؟رسیدیم؟

کوروش:آره رسیدیم..پیاده شو بریم تو...

حاکان بانگرانی پرسید:حامدم هست؟

کوروش بالبخند کمرنگی نگاهش کرد:نه نیست...الان شرکته...البته شایدم خونه باشه.

حاکان با بی میلی گفت:اوهوم...

هردو وارد خانه شدند.حاکان به محض اینکه وارد شد حامد را دید که داشت با گوشی حرف میزد.با دیدن آنها تماس را قطع کرد وگفت:به به اینطرفا...

حاکان زیر لب سلام کرد:سلام

حامد:سلام داداشِ جذابِ من...چرا اینجوری شدی پس؟انگار با سوزن خالیت کردن..

حاکان پوزخندی زد:آره خب...ظاهرا واسه تو بدم نشده...انگار خیلی خوشبحالته..

حامد باصدای بلندی خندید:وای حاکان بسه شوخی...راستی تبریک میگم...

حاکان:به چه مناسبت؟

حامد:نامزدیِ نامزدت....

و دوباره با صدای بلندی خندید...

حاکان بغض کرد وخواست از خانه خارج شود که کوروش بازویش را گرفت و مانع از رفتنش شد:بمون

وبا غیظ به حامد گفت:این چه حرفیه که میزنی حامد.خجالت بکش...

حامد با خنده گفت:چی گفتم مگه؟

حامین که تازه از حمام برگشته بود به سرعت به سمت حاکان آمد و اورا محکم درآغوش گرفت:چطوری حاکان؟حالت خوبه داداش؟چرا....

حاکان میان حرفش آمد وگفت:توچطوری؟خوش میگذره؟

حامین میخواست حرف بزند که حامدبا بی حوصلگی زودترگفت:حامین ولش کن معلومه که خسته اس بزار بره استراحت کنه...

حامین:حامدجان اگه داری اذیت میشی میتونی اینجا نشینی...

حاکان ازجایش بلند شد وبه سمت اتاقش رفت:معذرت میخوام.شما راحت باشید...

هیچوقت تا این حد از خودش مظلومیت سراغ نداشت..هیچوقت هیچ حرف و بی احترامی را بی جواب نمی گذاشت..اما حالا حوصله جواب دادن هم نداشت...

بعد از رفتن حاکان،حامین با صدایی که سعی میکرد آرام باشدگفت:حامد مشکل تو با حاکان چیه؟

حامد پوزخندی زد:آخه دیوونه من چه مشکلی میتونم بااون داشته باشم؟اصلا در اون حد نمیبینمش که بخوام باهاش مشکل داشته باشم...

حامین:هه...پس بخاطر این انقدر بهش حسادت میکنی؟

حامد خندید وگفت:حسادت میکنم؟؟؟؟به حاکان؟؟؟مسخره اس...آخه من باید به چه چیز حاکان حسودیم بشه؟؟

حامین:پس چه مرگته که انقدر اذیتش میکنی؟

حامد:بزار یه چیز بهت بگم...من از آدمای مغرور نفرت دارم..حالم بهم میخوره...

حامین میخواست حرف بزند که حاکان از پذیرایی عبور کرد وبه سمت در رفت:کجا حاکان؟

حاکان:قبرستون

حامین:حـــــــــــاکـــــــــــان...

حاکان:خو چیه؟؟دارم میرم سرخاک مامان...

حامین:آها باشه برو...فقط سعی کن قبل از اینکه بابا از شرکت برگرده بیای خونه..

حاکان بدون حرفی از خانه خارج شد...

حامد به حامین گفت:مهسان کجاست؟

حامین:با دوستاش رفتن بیرون...

حامد:شماره اکرم خانومو داری؟

_واسه چی میخوای؟اون فقط آخر هفته ها میاد اینجا...                    

--آخه امشب مهمون داریم...

حامین باتعجب پرسید:مهمون؟؟؟کی هست حالا؟

--عمو کیوان اینا...

حامین با عصبانیت فریاد زد:چی؟؟؟؟چرا انقد عقده ای هستی؟؟؟ها؟؟؟

توفقط میخوای حاکانو عذاب بدی...خیلی عوضی ای خیلی...

--هیسسسس...خفه شو صداتو بیار پایین...من دعوتشون کردم به تو أم هیچ ربطی نداره..نمیتونی تحمل کنی،خوش اومدی...

حامین به علامت تاسف سری تکان داد:واقعا برات متاسفم..

 

*************************

 

"باران"

 

بعد از مدتها کتابمو برداشته بودم ومشغول درس خوندن بودم..اصلا دوست نداشتم به اون دوست عوضیم و اون افشین نامرد فکر کنم ولی مگه میشد؟

السا 2تا چایی ریخت و اومد کنارم نشست:دیدی چه برفی میاد؟

باشوق گفتم:شوخی میکنی؟

السا:نه به جون تو...چاییتو بخور بریم برف بازی...

_آخ جون خیلی هوس برف بازی کرده بودم.

لیلی هم به جمعمون اضافه شد:بچه ها داره برف میاد.

السا:آره میدونم...خیلی حال میده بریم برف بازی

لیلی:آره موافقم...

یاد برف بازی پارسال افتادم که توی مجتمع با افشین بازی میکردیم...دلم واسه همه ی خاطراتم با افشین تنگ شده بود ولی نمیخواستم اینطور بشه سعی کردم به یه چیز دیگه فکر کنم اما بی فایده بود...

چایی هامونو خوردیم و همه رفتیم آماده شدیم..شال،کلاه،کاپشن،دستکش،2جفت جوراب،2تا شلوار...انقدر خودمونو پوشونده بودیم که دیگه داشتیم خفه میشدیم...ساعت 5بود میخواستیم بریم بیرون که آیفن به صدا دراومد جلوتر از همه جواب دادم:بله؟

یه دختر بود:سلام.میشه چند لحظه بیایید بیرون؟

_بله الان میام.

همه باهم رفتیم پایین،یه دختر 20،21ساله بود:بفرمایید..

دختر:من یکی از دوستان شیما هستم.شیما منو فرستاده که بیام وسایلشو ببرم.

با اومدن اسم شیما دوباره بدنم یخ کرد:کدوم وسایلاش؟

--من نمیدونم گفتن یه سری خرت وپرت اینجا دارن...

_من شرمندم چون من نمیتونم وسایل دوستتو بهت بدم.

--معذرت میخوام چرا اونوقت؟

_به خودش بگو بیاد ببره...

--چرا؟

_همینجوری.ببخشید میشه از جلوی در برید کنار میخواییم بریم بیرون؟

خودشو کنار کشید و ماهمه رد شدیم.

با اینکه حالم گرفته شده بود ولی برف بازی خیلی بهم چسبید...بعد از کلی برف بازی لیلی رفت برامون چایی بیاره توی برف بخوریم..

 

***********************

 

"حاکان"

 

کلی با مامانم دردو دل کردم ساعت نزدیک 6بود و هوا خیلی سرد بود.با مامانم خدافظی کردم و راه خونه رو در پیش گرفتم...

تنها آرزوم این بود که منم بمیرم و منو کنار مامانم دفنم کنن.شاید همه همینو بگن ولی اگه پاش برسه جا میزنن ولی من واقعا دلم میخواست بمیرم...

دوست نداشتم برم خونه اصلا حوصله حامد و بی احترامی هاشو نداشتم..من از حامد اصلا خوشم نمیاد ولی اصلا بهش بی احترامی نکردم و فکر کنم دقیقا بخاطر همین انقدر پررو شده...

هوا خیلی سرد بود ومجبور شدم که راهمو کج نکنم و مستقیم برم خونه...

کلید خونه رو نداشتم واسه همین مجبور شدم آیفن رو بزنم. چند لحظه بعد در باز شد...

آروم آروم از حیاط گذشتم و به خونه رسیدم...از خونه سرو صدا میومد انگار مهمون داشتیم...ای خداااا همین مهمونم کم بود....

تقه ای به در زدم و رفتم تو...

میخواستم برگردم..اما...نمیشد..ضربان قلبم خیلی تند شده بود...دلم میخواست برم بیرون..

نمیدونم چقدر همونجوری وایساده بودم که باصدای بابام به خودم اومدم:پسرم بیا بشین...

یه نگاهی به جمعشون انداختم...

بابام وفرهاد عمو کنار هم نشسته بودند...مهسان و رزا هم باهم بگوبخند میکردن...حامین ورهام هم باهم حرف میزدن...تیارا ومیلاد هم خیلی صمیمی کنار هم نشسته بودند...زن عمو هم همش با دامادش خوش وبش میکرد...

با تاخیر زیاد خیلی آروم سلام کردم و راهی اتاقم شدم...هنوز چندتا پله بیشتر بالا نرفته بودم که صدای میلاد رو شنیدم:حاکان جان نمیخوای بیای بیشتر آشنا بشیم؟

سعی کردم خودمو نبازم.با بی تفاوتی نگاش کردم اونم یه نگاه تحقیر آمیز انداخت وگفت:خوشحال میشم بیای؟

یه لبخند زدم وگفتم:با بچه ها رفته بودیم گردش...برای همین یکم خستم...

کم نیاورد:حالا وقت واسه استراحت زیاده...

اعصابمو داشت خورد میکرد.با بی میلی رفتم و کنار زن عمو نشستم..

زن عمو باناراحتی نگام کرد:خوبی پسرم؟چقدر لاغر شدی؟

بالحن خشکی گفتم:ممنونم.چیزی نیست...

میلاد:فکرکنم حاکان جان از گردش زیاد انقدر لاغر شده..؟نه؟؟

_نه.

میلاد:حاکان چند سالته؟

با کلافگی سری تکون دادم:اگه اجازه بدی من برم بخوام...

میلاد:الان سر شبه...چه خوابی آخه؟

_چرا انقدر مشتاقی با من هم صحبت بشی؟...

میخواستم بازم حرف بزنم که گوشیم به صدا دراومد...

یاشار بود:سلام خوبی داداش؟حالت چطوره؟بهتری؟

حامد گفت:کی بود؟

_دوستمه...

حامد:چی میگه؟

از فرصت واسه خالی کردن عقده هام استفاده کردم:هیچی نوشته:در این حوالی کسانی زندگی میکنند که می گفتند بدون تو حتی نفس هم نمیکشم ولی امروز در آغوش دیگری نفس نفس می زنند..."

تیارا که داشت بهم نگاه میکرد،سرشو انداخت پایین.ولی میلاد به تیارا نزدیک تر شد و دستشو روی شونه ی تیارا انداخت و با موهاش بازی میکرد..

سرمو پایین انداختم و از حرص دندونامو روی هم فشار میدادم...طوری که فکم درد گرفته بود...

بابا که متوجه حال بدم شده بود گفت:حاکان جان برو تو اتاقت پسرم واسه شام صدات میکنیم...

از خدا خواسته رفتم توی اتاقم..پاهام میلرزید و به زور میتونستم راه برم...

از نرده ها دست گرفتم وخودمو بالا میکشیدم...

آخه چرا باید دعوتشون میکردن؟چرا از عذاب کشیدن من لذت میبردن؟

تصمیم گرفتم فردا صبح برگردم زنجان.نمیتونستم اینجا بمونم احساس خفگی میکردم...حداقل اگه تیارا یه غریبه بود باز کمتر عذاب میکشیدم...اما حالا مدام جلوی چشمامه...همیشه تو زندگیم مجبورم اونو باشوهرش ببینم مجبورم عذاب بکشم...

روی تختم دراز کشیدم و قرصمو قبل از اینکه حالم بد بشه خوردم..خیلی زود خوابم برد...

نمیدونم چقدر خوابیده بودم که باتکون دستی مجبور شدم بیدار شم...

حامین:حــــــــــاکـــــــــــان...بیدار شو دیگه 2ساعته دارم صدات میکنم...

_چیه؟؟؟؟؟

حامین:بیا شام بخور

_نمیخورم گشنم نیست...

--پاشو  یه چیزی بخور گشنه نخوابی...

_برادر من میگم گشنم نیست چی بخورم؟

--حاکان تو ساعت 1ظهر اومدی خونه.الان ساعت هشت ونیمه...هنوز هیچی نخوردی پاشو یه چیزی بخور جون بگیری یکم.


_حامین!!!!...

--حامین و کوفت..باید بخوری پاشو..

_ای بابا

--تا نیای از جام تکون نمیخورم دیگه خود دانی..

دیگه کاملا خوام پریده بود..به ناچار از جام بلند شدم و همراه حامین رفتم سرمیز شام..به تیارا که بغل دست میلاد نشسته بود نگاه کردم...

من چی از میلاد کم داشتم؟تیارا چی میخواست که من نداشتم؟؟؟

همینطور که داشتم فکر میکردم مهسان گفت:حاکان واست بکشم؟

با گیجی نگاش کردم:ها؟؟؟؟چی؟؟؟؟

مهسان:غذا...ظرفتو بده واست غذا بکشم...

_آها...بفرما..فقط یکم بکش میل ندارم.

مهسان:باشه.

بعد از خوردن شام دوباره به اتاقم برگشتم.دیگه خواب به چشام نمیومد..به ناچار رفتم کنار پنجره..دیدم میلاد و تیارا دارن قدم میزنن.نمیخواستم نگاشون کنم..اما...دوباره بغض به گلوم هجوم آورد.

یعنی من به همین سادگی تیارا رو از دست دادم؟

باید میخوابیدم..تصمیم خودمو گرفته بودم باید فردا برمیگشتم زنجان.اصلا دلم نمیخواست اینجا زندگی کنم.جایی که برادر آدم باعث آزار و اذیت آدم میشه..