تابــــــــان 21
تابان
دستم و رو دهنم گذاشتم و با تعجب بهش نگاه کردم بدون توجه بهم رفت تو
اتاقش و در و بست چند دقیقه همونجا ایستادم و بعد رفتم تو آشپزخونه جعبه
کمک های اولیه رو برداشتم در اتاقش و زدم گفت : بیا تو در و باز کردم با نیم
تنه ی لخت رو تخت نشسته بود و سرش و پایین گرفته بود و دستش و رو
زخمش فشار میداد رفتم کنارش نشستمر دستش و آروم کنار زدم و به زخم
نگاه کردم با چاقو یه برش نسبتا عمیق ایجاد شده بود خون لخته نکرده بود
و یعنی زخم تازه بود با بتادین خیلی آروم زخمش و تمیز کردم دستشو
مشت کرده بود و گذاشته بود رو پاش یکم نمک رو زخمش ریختم و با باند
بستمش و خیلی آروم از اتاق اومدم بیرون اصلا کنجکاو نبودم که بیبینم چرا
اون زخم ایجاد شده جعبه رو گذاشتم سر جاش و وارد اتاقم شدم و خوابیدم
یک هفته از اون روز گذشته سه روز پیش باسه ثبت نام مدرسه رفتیم پنج
هفته از شروع مدارسشون گذشته بود و به سختی قبولم کردند تو این مدت
یکم رو زبان خودم کار کردم اون قدر هاهم که فکر میکردم مشکل نبود صبح
ها با پندار میرفتم مدرسه و ساعت دو با جان بر میگشتم تا آخر شب
خودم و با درسم مشغول میکردم تا به چیزای دیگه فکر نکنم پندار هرشب
حدود ساعتای دوازده برمیگشت و اکثرا آشفته بود بی تفاوت بودم رابطم با
کارن بهتر شده بود و چون وقت نداشتم باسه خودم غذا درست کنم
غذاهایی که میپخت و میخوردم تو مدرسه یه دوست پیدا کرده بودم اسمش
لیزا بود دختر خون گرمی بود و باهاش احساس راحتی میکردم لباس
مدرسم یه پیرهن سفید آستین بلند بود که رو آستیناش دکمه میخورد یه
کراوات زرشکی رو لباس داشت با یه دامن زرشکی که تا روی زانو بود
موهام و با روسری میبستم پنجشنبه شب بود پندار که از بیرون اومد
میخواستم بگیرم بخوابم که صدام کرد برم تو اتاقش تعجب کردم شال
بنفشم و روسرم انداختم و در اتاقش و زدم و وارد شدم رو تخت نشسته بود
و بهم نگاه میکردم بلند شد رفت سمت عسلی کنار تختش و در کشوی
وسط و باز کرد یه نگاه به جای خالیه دفترچه ها کرد و یه نگاه به من قلب
عین چی میزد و کف دستام عرق کرده بود اومدم عقب گرد کنم و برم بیرون
که دستم و کشید و به سمت تخت هلم داد و در اتاق و قفل کرد
دستم و رو دهنم گذاشتم و با تعجب بهش نگاه کردم بدون توجه بهم رفت تو
اتاقش و در و بست چند دقیقه همونجا ایستادم و بعد رفتم تو آشپزخونه جعبه
کمک های اولیه رو برداشتم در اتاقش و زدم گفت : بیا تو در و باز کردم با نیم
تنه ی لخت رو تخت نشسته بود و سرش و پایین گرفته بود و دستش و رو
زخمش فشار میداد رفتم کنارش نشستمر دستش و آروم کنار زدم و به زخم
نگاه کردم با چاقو یه برش نسبتا عمیق ایجاد شده بود خون لخته نکرده بود
و یعنی زخم تازه بود با بتادین خیلی آروم زخمش و تمیز کردم دستشو
مشت کرده بود و گذاشته بود رو پاش یکم نمک رو زخمش ریختم و با باند
بستمش و خیلی آروم از اتاق اومدم بیرون اصلا کنجکاو نبودم که بیبینم چرا
اون زخم ایجاد شده جعبه رو گذاشتم سر جاش و وارد اتاقم شدم و خوابیدم
یک هفته از اون روز گذشته سه روز پیش باسه ثبت نام مدرسه رفتیم پنج
هفته از شروع مدارسشون گذشته بود و به سختی قبولم کردند تو این مدت
یکم رو زبان خودم کار کردم اون قدر هاهم که فکر میکردم مشکل نبود صبح
ها با پندار میرفتم مدرسه و ساعت دو با جان بر میگشتم تا آخر شب
خودم و با درسم مشغول میکردم تا به چیزای دیگه فکر نکنم پندار هرشب
حدود ساعتای دوازده برمیگشت و اکثرا آشفته بود بی تفاوت بودم رابطم با
کارن بهتر شده بود و چون وقت نداشتم باسه خودم غذا درست کنم
غذاهایی که میپخت و میخوردم تو مدرسه یه دوست پیدا کرده بودم اسمش
لیزا بود دختر خون گرمی بود و باهاش احساس راحتی میکردم لباس
مدرسم یه پیرهن سفید آستین بلند بود که رو آستیناش دکمه میخورد یه
کراوات زرشکی رو لباس داشت با یه دامن زرشکی که تا روی زانو بود
موهام و با روسری میبستم پنجشنبه شب بود پندار که از بیرون اومد
میخواستم بگیرم بخوابم که صدام کرد برم تو اتاقش تعجب کردم شال
بنفشم و روسرم انداختم و در اتاقش و زدم و وارد شدم رو تخت نشسته بود
و بهم نگاه میکردم بلند شد رفت سمت عسلی کنار تختش و در کشوی
وسط و باز کرد یه نگاه به جای خالیه دفترچه ها کرد و یه نگاه به من قلب
عین چی میزد و کف دستام عرق کرده بود اومدم عقب گرد کنم و برم بیرون
که دستم و کشید و به سمت تخت هلم داد و در اتاق و قفل کرد
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۶/۲۹ ساعت 14:13 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|