تابــــــــان 20
تابان
شروع به خوندن کردم :
بسمعه تعالی
امروز دقیقا به اندازه ی روزی که حوریه باهام ازدواج کرد خوشحالم خدا
خوشبختی مارو و با وجود پروشات تکمیل کرد اون رنگ موهای من و به
ارث برده و چشماش و رنگ پوستش نظیر حوریه است مثل یک تیکه ماه
میدرخشه تنها کسی که هنوز نخواسته نوش و ببینه آقاجون همیشه این
عقاید مزخرف و تو خودش داشت که پسر براش مهم تر بود ولی من نمیذارم
با این حرکاتش دخترم و ناراحت کنه .......
این اول خاطره ی پدرم بود دفترچه رو بستم و اشک ریختم آروم و بی صدا
حالم خوب نبود تصمیم گرفتم ادامش و بعدا بخونم چند تقه به در اتاق خورد
دفترچه هارو زیر تشک تخت گذاشتم و سریع رفتم تو دستشویی و چند
مشت آب به صورتم زدم و بعد قفل در و باز کردم همون دختره بود سینی رو
بدون حرف گرفت جلوم دستش و پس زدم وارد آشپزخونه شدم نمیخواستم
غذایی رو که اون درست کرده بخورم دوتا نیمرو زدم و رو میز تو آشپزخونه
خوردم سینی غذا رو محکم رومیز کوبوند پالتوش و پوشید و کلاه کج مشکیش
و گذاشت رو سرش و یه نگاه با نفرت بهم انداخت و از خونه رفت بیرون و در
و محکم کوبید دختره ی بیشعور اصلا احساسم دست خودم نبود شاید به
خاطر اولین حرکتی که ازش دیده بودم ساعت نزدیکای غروب بود رفتم تو
اتاقم شال و روسرم انداختم روی مبلای پذیرایی نشستم تقریبا دور تا دور
خونه با پنج تا مجسمه ی طلایی پوشش داده شده بود که معلوم بود قیمت
بالایی دارن ساعت هشت شب شده بود و پندار هنوز نیومده بود چونم و رو
زانوهام گذاشتم و تلویزیون و روشن کردم یک ساعت گذشت یه کم احساس
گشنگی کردم رفتم تو آشپزخونه و به سینی غذا نگاه کردم سوشی و سوپ
سبزیجات درست کرده بود سوپ و گذاشتم تو ماکروفر تا داغ بشه گشنم
شده بود حوصلم نداشتم چیزی درست کنم بارون گرفته بود و صدای رعد و
برق ترس عمیقی تو وجودم مینداخت رفتم پشت پنجره و به بیرون نگاه کردم
و بعد به ساعت دالانی ساعت ده و نیم بود پس چرا نیومده بود با صدای
بوق ماکروفر از فکر بیرون اومدم و سوپ و خوردن و رفتم تواتاقم دوباره دفترچه
رو باز کردم سه خاطره ی بعدی هم در مورد خودم بود تو طول خاطره لبخند
میزدم و بعدش اشک مهمون چشمام میشد رعد و برق قویی که زد نگام و
به سمت ساعت سوق داد یه ربع دوازده بود داشتم از ترس سکته میکردم
دفترچه رو زیرتخت گذاشتم یه صندلی از پشت میز برداشتمو رفتم جلوی در
نشستم میترسیدم از همه چی مدام صلوات میفرستادم دو سه بار نزدیک
بود خوابم بره ولی به خاطر ترسی که داشتم به زور چشمام و باز نگه داشتم
ساعت یک نصفه شب بود که در خونه باز شد و پندار تو چارچوب در نمایان
اومدم سرش داد بزنم که با دیدن چهره ی گرفته شده و دستش که رو بازوش
بود و از لای انگشتاش خون جاری بود به کل شوکه شدم ..
شروع به خوندن کردم :
بسمعه تعالی
امروز دقیقا به اندازه ی روزی که حوریه باهام ازدواج کرد خوشحالم خدا
خوشبختی مارو و با وجود پروشات تکمیل کرد اون رنگ موهای من و به
ارث برده و چشماش و رنگ پوستش نظیر حوریه است مثل یک تیکه ماه
میدرخشه تنها کسی که هنوز نخواسته نوش و ببینه آقاجون همیشه این
عقاید مزخرف و تو خودش داشت که پسر براش مهم تر بود ولی من نمیذارم
با این حرکاتش دخترم و ناراحت کنه .......
این اول خاطره ی پدرم بود دفترچه رو بستم و اشک ریختم آروم و بی صدا
حالم خوب نبود تصمیم گرفتم ادامش و بعدا بخونم چند تقه به در اتاق خورد
دفترچه هارو زیر تشک تخت گذاشتم و سریع رفتم تو دستشویی و چند
مشت آب به صورتم زدم و بعد قفل در و باز کردم همون دختره بود سینی رو
بدون حرف گرفت جلوم دستش و پس زدم وارد آشپزخونه شدم نمیخواستم
غذایی رو که اون درست کرده بخورم دوتا نیمرو زدم و رو میز تو آشپزخونه
خوردم سینی غذا رو محکم رومیز کوبوند پالتوش و پوشید و کلاه کج مشکیش
و گذاشت رو سرش و یه نگاه با نفرت بهم انداخت و از خونه رفت بیرون و در
و محکم کوبید دختره ی بیشعور اصلا احساسم دست خودم نبود شاید به
خاطر اولین حرکتی که ازش دیده بودم ساعت نزدیکای غروب بود رفتم تو
اتاقم شال و روسرم انداختم روی مبلای پذیرایی نشستم تقریبا دور تا دور
خونه با پنج تا مجسمه ی طلایی پوشش داده شده بود که معلوم بود قیمت
بالایی دارن ساعت هشت شب شده بود و پندار هنوز نیومده بود چونم و رو
زانوهام گذاشتم و تلویزیون و روشن کردم یک ساعت گذشت یه کم احساس
گشنگی کردم رفتم تو آشپزخونه و به سینی غذا نگاه کردم سوشی و سوپ
سبزیجات درست کرده بود سوپ و گذاشتم تو ماکروفر تا داغ بشه گشنم
شده بود حوصلم نداشتم چیزی درست کنم بارون گرفته بود و صدای رعد و
برق ترس عمیقی تو وجودم مینداخت رفتم پشت پنجره و به بیرون نگاه کردم
و بعد به ساعت دالانی ساعت ده و نیم بود پس چرا نیومده بود با صدای
بوق ماکروفر از فکر بیرون اومدم و سوپ و خوردن و رفتم تواتاقم دوباره دفترچه
رو باز کردم سه خاطره ی بعدی هم در مورد خودم بود تو طول خاطره لبخند
میزدم و بعدش اشک مهمون چشمام میشد رعد و برق قویی که زد نگام و
به سمت ساعت سوق داد یه ربع دوازده بود داشتم از ترس سکته میکردم
دفترچه رو زیرتخت گذاشتم یه صندلی از پشت میز برداشتمو رفتم جلوی در
نشستم میترسیدم از همه چی مدام صلوات میفرستادم دو سه بار نزدیک
بود خوابم بره ولی به خاطر ترسی که داشتم به زور چشمام و باز نگه داشتم
ساعت یک نصفه شب بود که در خونه باز شد و پندار تو چارچوب در نمایان
اومدم سرش داد بزنم که با دیدن چهره ی گرفته شده و دستش که رو بازوش
بود و از لای انگشتاش خون جاری بود به کل شوکه شدم ..
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۶/۲۹ ساعت 14:13 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|