تابان

نمیدونم از نگاه سرد دختره ناراحت شدم یا این که پندار باهاش دست داد به

هرحال یکم حالم گرفته شده بود یه بولیز شلوار ساده ی اسپرت به رنگ

سفید پوشیدم و اومدم بگیرم بخوابم ولی یه حسی قلقلکم میداد که در و

قفل کنم کلید و از زیر تختم در و آوردم و در و قفل کردم و رو تخت دراز کشیدم

صداشون میومد داشتن باهم انگلیسی صحبت میکردن خوابم نمیومد گوشیم

و برداشتم کار کردن باهاش و یاد گرفته بودن هندزفیری و تو گوشم کردم و

آهنگ میم مثل مادر و پلی کردم :


میم مثل ماه
میم مثل مریم
میم مثل...
مادر


کاشکی می شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
چقدر مثل بچگی هام لالایی هاتو دوست دارم
سادگی هاتو دوست دارم
خستگی هاتو دوست دارم
چادر نماز و زیر لب خدا خدا تو دوست دارم


کاشکی رو طاقچه دلت آینه و شمعدون می شدم
تو دشت ابری چشمات یه قطره بارون می شدم
کاشکی می شد یه دشت گل برات لالایی بخونم
یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم


لالایی لالایی لا لا لا

بخواب که می خوام تو چشمات ستاره هامو بشمرم

لالایی لا لا لا لا لا لا


پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم

دنیا اگه خوب اگه بد اگه بد
با تو برام دیدنیه
باغ گلهای اطلسی با تو برام چیدنیه اااااا...


لالایی لا لا لا


مادر


کاشکی می شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

لالایی هاتو دوست دارم
بغض صداتو دوست دارم


مادر


لالایی
لالایی


اشکام به آرومی رو صورتم میریختن با خودم فکر میکردم که اگه من فقط یک

بار صدای مادرم و میشنیدم به کجا برمیخورد آه کشیدم اصلا معلوم نیست

من اینجا چیکار میکنم چه قدر همه چیز زود گذشت اشکام و پاک کردم و بلند

شدم رفتم جلوی پنجره ی اتاق ایستادم و به خیابون که روبروی پنجره بود

نگاه کردم چه قدر همه چیز اتو کشیده بود خیابوناشون از تمیزی براق بود

همه مشغول کاراشون بودن اکثرا لباسای سنگینی پوشیده بودن مثلا یه

شلوار و تی شرت ساده یه پالتو و شلوار ولی بعضی یا تو این هوای سرد

لباسایی پوشیده بودن که فوق العاده زننده بود هوا حدودا یکم گرم تر شده

بود رو مبل یک نفره ی جلوی ال سی دی نشستم و تلویزیون و روشن کردم

اه هیچ چیز به درد بخوری نداشت شبکه های ایرانم که نمیونستم ببینم

گذاشتم رو یکی از شبکه هایی که فیلم داشت یه ربع بعد بود که فیلم تموم

شد بی حوصله کنترلش و گذاشتم سرجاش رفتم سمت کمدم بولیزم و بایه

لباس فیروزه ای  از جنس مخمل پوشیدم تقریبا تمام لباسایی که تو کمد بود

یاآستین کوتاه بود یا حلقه ای ولی اونایی که باخودم آورده بودم آستین سه

ربع بودن اینم سه ربع بود یه شال سفیدم رو سرم انداختم و از اتاق خارج

شدم پندار نبود در عوض اون دختره تو آشپزخونه بود و داشت یه چیزی

میپخت احتمالا کارن دیگه پندار گفته بود میاد یه بولیز آستین کوتاه براق

و چسبون مشکی تنش بود بایه شلوار لی مشکی جذب موهاش و به صورت

شل پشتش بسته بود انگار متوجه سنگینی نگاهم شد برگشت نگاهم کرد

جوری نگام میکرد انگار ارث باباش و خوردم دختره ی پررو سعی کردم نگاه

بی تفاوتم و تو چشاش بندازم رفتم تو آشپزخونه بی توجه بهش شیر و از تو

یخچال در آوردم تو کابینتا دنبال شیرجوش گشتم پیداش کردم گذاشتمش رو

گاز و مقداری شیر توش ریختم بعد رفتم دوباره دنبال پودر کاکائو پیداش کردم

درش آوردم شیر داشت سر میرفت شعله رو خاموش کردم و دوتا قاشق پر

پودر کاکائو توش ریختم همش زدم از دسته اش گرفتم و تویه لیوان شیشه

ای کشیده ای خالیش کردم لیوان برداشتم اومدم برم تو اتاق خودم که دیدم

اتاق پندار که درش تا نیمه باز بود بدجور داره بم چشمک میزنه خیلی آروم

وارد اتاقش شدم و در و پشت سرم بستم و کلید و توی در چرخوندم و قفلش

کردم اتاقش ترکیبی از سفید و مشکی بود تقریبا چیدمانش مثل اتاق من بود

با یه سری تفاوتهای جزئی یه عسلی کوچیک کنار تختش بود که دو تا از

دراش سفید بود و وسطی مشکی دلم میخواست راجع به پدر و مادرم بیش

تر بدونم و یه حسی بم میگفت تو اون اتاق میتونم جواب سوالام و بگیرم دو

طبقه سفید و باز کردم قفل نبود چیز خاصی ام توشون نبود اما در مشکی

قفل بود رفتم و مشغول پیدا کردن کلید شدم  هرجایی رو که فکر میکردم و

گشتم ولی نبود دیگه داشتم نا امید میشدم که احساس کردم چیزی پشت

ساعت برق زد ساعت و برگردوندم تو پشتش یه جایی خالی بود که کلید و

توش گذاشته بود نیشم باز شد و کلید کوچیک و باز کردم فقط دوتا دفترچه تو

کمد بود رو یکیش اسم نیما به رنگ طلایی هک شده بود و اون یکی ساده

بود دوتا دفترچه رو در آوردم و در کمد و قفل کردم نمیخواستم پندار متوجه

بشه پس باسه همین جای کلید و تغییر دادم و تو درز پنجره گذاشتمش دوتا

دفترچه رو زیر شالم گرفتم اول در و باز کردم بعد لیوان شیرم و برداشتم و در

و پام آروم باز کردم و خیلی بی سر و صدا وارد اتاقم شدم و در و قفل کردم

رو تختم نشستم در دفترچه ای که روش اسم نیما بود و بازکردم تو اولین

صفحه اسمش و نوشته بود نیما سالاری و بعد زیرش درشت همون جمله ای

که بالا تخت پندار بود و نوشته بود نوشته شده بود چشمام تر شد ورق زدم

یه عکس دختر بچه ی کوچیک تو صفحه ی دومش چسبیده بود اون دختر بچه

من بودم آره من بودم اشکای سمجم و پس زدم و ورق زدم شروع کردم به

خوندن .......