تابان

نمیدونستم چیکار کنم خودم و رسوندم بالا سرش اشکام میریخت دستم و

گذاشتم رو شونش و تکونش دادم ولی هیچ عکس العملی نشون نداد سرم

و گذاشتم رو سینش قلبش میزد همین باعث شد یه نیرویی بگیرم یه صدایی

شنیدم یه کم که دقت کردم دیدم از تلفنشه یکی داشت حرف میزد انگار

داشته صحبت میکرده چون تلفنش تو دستش بود آروم تلفن و برداشتم و کنار

گوشم گرفتمش - پنداااااااااار مامان جواب بده پنداااااااار همش یه نقشه بود

مجبووورم یه دفعه صدای یه مرد سالخورده رو شنیدم که گفت : خفه

شووووووو...... دیگه ادامه ی حرفش و نشنیدم به جاش بوق آزاد بود که تو

سرم میپیچید با چشمای خیسم یه نگاه به پندار کردم باید هرطور بود

میبردمش بیمارستان سریع رفتم تو اتاقم یه پالتوی مشکی ساده از تو کمد

بیرون کشیدم و روهمون لباسام تنم کردم و رفتم تو اتاق پندار یه پالتو از تو

کمدش در آوردم و به سختی تو همون حالت تنش کردم حالا چه جوری

بلندش میکردم سه برابر وزن من وزن داشت نشستم یکی از دستاش و

انداختم دور گردنم و با یکی از دستام نگهش داشتم اون یکی دستم و گرفتم

دور کمرش و با گفتن یا علی بلندش کردم احساس کردم نفسم حبس شد

سرش افتاده بود رو شونم کاملا بیهوش بود خیلی سنگین بود داشتم میمردم

رسیدم دم در حالا چه جوری میبردمش پایین تکیه ام و دادم به دیوار دم در

و نفسای عمیق میکشیدم عرق سرد رو پیشونیم نشسته بود آروم

گذاشتمش رو زمین بدبختی هیچ همسایه ای رو هم نمیشناختم که بتونم

کمک بخوام سعی کردم جلوی گریم و بگیرم چون هیچ فایده ای نداشت

کفشام و پاک کردم کفشای خودشم پاش کردم بعد دوباره همونجوری

بلندش کردم خیلی آروم پله ها رو پایین میرفتم و پندارم میاوردمش پایین

نزدیک بود کمرم خوردشه پله ی آخر پام لیز خورد سرم خورد به پله ولی تا

پندار اومد سرش بخوره کجش کردم سرش افتاد رو من درد شدیدی تو سرم

پیچید و جریان مایع گرمی رو لای موهام و روی پیشونیم حس کردم دست

زدم رو سرم خونی شد اصلا دیگه نمیتونستم بلند شم ولی هم حال خودم

بد بود هم پندار خداروشکر خونه تو خیابون اصلی بود به سختی خودم و پندار

و تا خیابون کشوندم دیگه نمیتونستم باایستم تا ماشین مشکی تاکسی رو

دیدم دستم و بلند کردم و دیگه هیچ چی نفهمیدم ( تاکسیاشون مشکیه )

.................................................................................................

چشمام و باز کردم سرم سنگین بود خیلی سنگین باند پیچی شده بود

چند دقیقه طول کشید تا موقعیتم و شناسایی کنم به سختی سرم و یکم

بلند کردم یه بولیز آستین سه ربع صورتی و یه شلوار همرنگش تنم بود دستم

و بردم سمت سرم رو باند همون روسری که سرم بود تو خونه سرم بود

حتما چون دیده بودن حجاب دارم برش نداشتن دیگه نتونستم بیدار بمونم

دوباره سرم رو بالشت افتاد و به خواب رفتم
این بار که چشمام و باز کردم سرم سبک تر بود در اتاق باز شد یه مرد جوان

با روپوش کوتاه دکتری وارد شد چهار شونه قدبلند بینی قلمی و کشیده

موهای لخت طلایی که بدون قاعده روسرش ریخته بود پوست سفید و

چشمای کشیده ی آبی لبخند زیبایی رو لباش اومد و گفت :
Oh my god finally came four days and it's your husband's intelligence and emotion Was made.

یه ذره فکر کردم ولی جز دو سه کلمه چیز دیگه ایشو و نفهمیدم به سختی گفتم :
What about my husband?

گفت :

your husband just had a good feeling it was a shock

گفتم :


can I see my husband

خنده ای کرد و در حالی که چیزهایی رو روی تخته ای که رو دستش بود مینوشت

گفت :

 you can not but he can  come to see you

و بعد لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت و بعد چند دقیقه پندار اومد تو طوری راه میرفت


که انگار کمرش درد میکنه با دیدن من لبخند عمیقی زد و کنار تختم نشست دستم و


تو دستش گرفت و آروم نوازش کرد با صداش خشدار شده بود گفت : با خودت چیکار


کردی تابان ؟؟؟ و بعد تو چشاش اشک حلقه زد سرش و گذاشت رو دستم بلند بلند


گریه میکرد و میگفت : تابان مادرم مادرم و دوباره میزد زیر گریه نمیفهمیدم چی میگه


با صدام که به زور در میومد گفتم : داشتی با مادرت صحبت میکردی که حالت بد شد


سرش و بلند کرد و گفت : تو از کجا میدونی ؟؟؟ - وقتی اومدم بالا سرت یکی داشت


اونور خط صحبت میکرد گوشیتو و برداشتم سرفه ای کردم و ادامه دادم - نمیدونم چی


بهت گفته  فقط مثل این که همش یه نقشه بوده و مجبورش کردن البته نتونست


ادامه بده چون تلفن قطع شد یه دفعه یه چیزی تو چشاش رنگ عوض کرد اضطرابی


بود که جاش و با آرامش عوض کرد بوسه ای رو دستم زد که دستم سوخت بلند شد


از اتاق رفت بیرون دستم و که بوسه زده بود و آوردم بالا گونه هام قرمز شده بود ولی


علاوه بر خجالت یه احساس خیلی خوب داشتم با کلی افکار بی منتها سرم و رو


بالشت گذاشتم و خوابیدم .



امروز مرخص میشدم کمر درد شدیدی به خاطر این که پندار و بلند کرده بودم گرفته


بودم ولی همین که میدیدم سالمه دردم یادم میرفت برام لباس آورده بود یه بارونی


شکلاتی یه کلاه و شال گردن خردلی که کامل موها و گردنم و میپوشوند و بت دوتا


بوت های جیر قهوه ای و یه شلوار جین لباسارو و پوشیدم رو پیشونیم به خاطر ضربه


یه خط افتاده بود که دکتر گفت موقتیه باسه همین اهمیتی نداشت کمر پندار چون


خورده بود به پله درد میکرد و دکتر گفته بود اگه عصبانی بشه خطر جانی داره


رفتیم خونه وقتی رسیدیم دختری قد بلند با پوست سفید و موهای لخت مشکی که


آزاد دور خودش ریخته بود چشمای مشکی تیله ای بینی کوچیک و سربالا و لبای


غنچه ای صورتی جلوی در ایستاده بود نگاهش اونقدر سرد و جدی بود که انگار باهمه


دعوا داره من حتی


نمیدونستم اون دختر کیه پندار با دیدنش لبخندی زد سمت همدیگه رفتن و دست


همدیگر و فشردن اعصابم خورد شد بدون این که نگاهی به دختره بندازم وارد خونه


شدم و در مقابل چشمای متعجب پندار و دختره وارد اتاقم شدم و در و بستم