تابــــــــان 17
تابان
با سرخوشی تمام و فکرای شیطنت باری که توسرم بود به سمت اتاقم رفتم
وااااا عالی بود یه اتاق کاملا نقره ای اتاق برق میزد فک کنم حدودا چهل متر
بود یه تخت kingbed وسط اتاق بود یه کتابخونه و میز آرایش و میز تحریر و یه
ال سی دی متوسط هم
روبه روش از سرتاسر سقف آویزهای نقره ای به شکل ستاره و ماه آویزوون
بود خود سقف وقتی چراغ خاموش میشد ستاره و ماه هایی بودن که
میدرخشیدن ملافه ی نقره ای این قدر زیبا بود که دلم نمیود روش دراز بکشم
یه کمد بزرگ هم سمت راست اتاق بود درش و باز کردم وااااااااا انواع لباسای
توخونه / مجلسی / بیرون و ...... توش بود حالا خوبه با خودم یه خروار لباس
اوردم خداروشکر سه تا کمد دیواری خالیم بود که میتونستم لباسارو تو بذارم
یه پنجره قدی سمت چپ اتاق خودنمایی میکرد که با پرده ی فوق العاده زیبا
ی نقره ای رنگی پوشیده شده بود یه آیینه ی قدی هم کنار کمدا بود شالم
و برداشتم و مانتوم و روتخت انداختم زیرش یه تاپ گردنی قرمز جیگری تنم
بود شلوارم و بایه شلوای لی کوتاه عوض کردم و اومدم دراز بکشم که یاد
سابقه ی خراب پندار افتادم که بدون اجازه میاد تو بلند شدم در اتاق و قفل
کردم و بعد از یه سفر طولانی و خسته کننده به خواب عمیقی فرو رفتم
...............................................................................................
نمیدونم چند ساعت بود خوابیده بودم فقط میدونم داشتم خواب فوق العاده
خوشی رومیدیدم که باصدای کوبیده شدن چیزی چشمام و باز کردم صدا از
سمت بیرون بود پندار داشت بلند بلند میگفت : تابااااان تاباااااان لعنتییی این
در چرا قفل تابااااان تاباااان هنوز گیج خواب بودم - چررراااااا داد میزنی خودم
قفلش کردم دیگه صدایی ازش نیومد بلند شدم رفتم تو دستشویی اتاق و
چند تا آب به صورتم زدم بعدش رفتم در کمد و باز کردم یه تونیک سبز سنگ
دوزی شده بایه شلوار لی سورمه ای تیره و یه روسری سبز و سفید پوشیدم
یه رژ مسی زدم و رفتم بیرون دیدم کنار در اتاق نشسته پیشونیش عرقکرده
موهای شقیقه هاش به پیشونیش چسبیده بودن انگار متوجهم نشده بود
دستم و جلوی صورتش تکون دادم که به خودش اومد و عین فنر ازجاش پرید
انگشتشو و به سمتم گرفت باصدای تقریبا بلندی گفت:بار آخرت باشه که
در این اتاق و قفل میکنی فهمیدددددییییییی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هرچند که از صداش
ترسیده بودم ولی باید جوابش و میدادم - اولا این که سر من داد نزن دوما به
خاطر سابقه ی خراب خودت در و قفل کردم یکی از ابروهاش و انداخت بالا و
گفت : این روسری چیه سرت کردی ؟؟؟؟ سابقه ی خراب من ؟؟؟؟؟ - شاید
عقد موقت کرده باشیم ولی من حجابم و دارم اگه عقد نمیکردیم حتی باهات
تو یه خونه نمیومدم و اما در مورد سابقتون این که بدون اجازه وارد اتاق
میشید یه قدم به جلو و برداشت و به حالت تهدید گفت : بار آخرت بود که
قفلش کردی و بعد رفت سمت اتاقش رفت و در و به ضرب کوبید شونه هام و
بالا انداختم ساعت پنج بود وضو و گرفتم و نمازم و خوندم و رفتم تو آشپزخونه
از آشپزی هیچی بلد نبودم رفتم تو اتاقم و کتاب آشپزی پری رو از تو چمدونم
در آوردم و دنبال دستور پخت لازانیا گشتم یه بار کامل دستورش و خوندم و
کتاب و رو پیشخون گذاشتم و در یخچال و باز کردم اووف اگه من میخواستم یه
غذای ناشناخته ی چینی ام درست کنم موادش تو اون یخچال پیدا میشد با
دقت تمام مراحل و انجام دادم و غذارو توفر گذاشتم بعد با کلم قرمز و سفید و
خیار و هویج و ذرت یه سالاد درست کردم و سس مایونزم ریختم روش و
گذاشتم وسط میز شش نفره ای که تو حال بود یه میز دایره ای کوچیک تو
آشپزخونه بود یه شش نفره تو حال و یه دوازده نفره ی مجلسی تو پذیرایی
غذارو و بانهایت سلیقه چیدم و رفتم در اتاقش و زدم در و باز کرد و گفت :بله؟
- شام ..... نذاشت ادامه ی حرفم و بزنم سریع گفت : الان از بیرون میگیرم
چون باید از یه راهروی باریک میگذشتی تا به اتاقا برسی دیدی به حال
نداشتی - نه من شام درست کردم اومدم بگم بیاید بخوریم ابروهاش و
انداخت بالا و با لبخند گفت : جدا ؟؟؟؟ - بله - خوب تو برو من دستم و بشورم
و بیام رفتم سر میز نشستم و منتظرش شدم اومد نشست و گفت : خداکنه
مزشم مثل بوش خوب باشه باسش تکه ای لازانیا تو ظرفش گذاشتم و دادم
یه مقدارم باسه خودم کشیدم و مشغول شدم خداییش باسه بار اول عالی
شده بود - دستپختت عالی بود ولی لازم نیست دیگه غذا درست کنی کارن
هرروز میاد اینجا باسه انجام همین کارا در ضمن جان یه جورایی مراقبت
هروقت خواستی جایی بری یا کاری داشتی به من میگی به جان میگم بیاد
دنبالت قاشقم و پرت کردم رو ظرف و گفتم : من احتیاج به مراقب ندارم
دستمالی از رو میز کند و گفت : خیلی خوب پس هرروز که خواستم برم بیرون
درای خونرو و قفل میکنم و کلیدارم برمیدارم از سرجام بلند شدم رفتم تواتاقم
و اومدم در و قفل کنم که دیدم کلیدش نیست یعنی کارد میزدم خونم در
نمیومد در اتاق اون قدر محکم باز کردم که خورد به در و صداش در اومد رو
کاناپه نشسته بود و داشت فیلم میدید با صدای بلندی گفتم : کلیدم کوووو؟؟
با آرامش تمام کلید و از جیبش در آورد و بدون حرفی بم نشونش داد و دوباره
گذاشت تو جیبش دستم و گرفتم سمتش و با صدایی که سعی در کنترلش
نداشتم گفتم : بدش خنده ای کرد و گفت : خیلی بانمکی و دوباره بلند تر
خندید نمیدونم ولی چرا ناخودآگاه اشکام ریخت یه دفعه جدی شد بلند شد
دستم و گرفت نشوندم رو مبل و سرم و گذاشت رو شونش احساس ضعیف
بودن میکردم تنها چیز و کسی که من داشتم پندار بود کم کم آروم شدم و
اومدم سرم و بلند کنم که نگهم داشت و گفت : چرا گریه کردی ؟؟ به خاطر
یه کلید ؟؟؟ بعد کلید و از جیبش در آورد و گذاشت و تو دستم و گفت : بیا
ولی هیچ وقت دلم نمیخواد در اون اتاق و قفل شده ببینم در ضمن مطمئن
باش من بدون اجازه وارد اتاقت نمیشم و بعد لبخندی زد و بلند شد رفت
سمت اتاقش دلم نمیخواست بره ولی رفت یه احساس خوبی پیدا کرده بودم
ولی برام لاینحل بود دیگه از افسردگی چند لحظه پیش خبری نبود احساس
میکردم از درون سبک شدم پاهام و تو خودم جمع کردم و به همه چیز فکر
کردم به آینده / گذشته و به همه چیز واقعا نمیدونستم چی در انتظارمه
ساعت ده شده بود رفتم تو اتاقم اومدم در و قفل کنم که منصرف شدم فقط
بستمش یه تاپ و شلوارک نارنجی پوشیدم و باهزار تا خیال مختلف به کار
رفتم .
ساعت کنار دستم و با توجه به وقت اونجا برای نماز صبح تنظیم کردم داشت
زنگ میزد رفته بود رو نروم دستم و به هرجهت حرکت میدادم تا بلکه بخوره
روش و خاموش شه ولی اصلا شانس نداشتم بالاخره چشمام و باز کردم و
زدم روش بلند شدم و به سمت دستشویی اتاق رفتم و بعد از وضو و گرفتن
نمازم و خوندم ولی دیگه خوابم نبرد بلند شدم همون لباسایی رو که دیروز
تنم بود و پوشیدم و از اتاق خارج شدم لای در اتاق پندار باز بود ولی رو تخت
نبود یکم در و بیش تر باز کردم که دیدم افتاده وسط اتاقش رو زمین افتاده
دستام و رو گوشم گذاشتم و جیغ کرکننده ای زدم
..
با سرخوشی تمام و فکرای شیطنت باری که توسرم بود به سمت اتاقم رفتم
وااااا عالی بود یه اتاق کاملا نقره ای اتاق برق میزد فک کنم حدودا چهل متر
بود یه تخت kingbed وسط اتاق بود یه کتابخونه و میز آرایش و میز تحریر و یه
ال سی دی متوسط هم
روبه روش از سرتاسر سقف آویزهای نقره ای به شکل ستاره و ماه آویزوون
بود خود سقف وقتی چراغ خاموش میشد ستاره و ماه هایی بودن که
میدرخشیدن ملافه ی نقره ای این قدر زیبا بود که دلم نمیود روش دراز بکشم
یه کمد بزرگ هم سمت راست اتاق بود درش و باز کردم وااااااااا انواع لباسای
توخونه / مجلسی / بیرون و ...... توش بود حالا خوبه با خودم یه خروار لباس
اوردم خداروشکر سه تا کمد دیواری خالیم بود که میتونستم لباسارو تو بذارم
یه پنجره قدی سمت چپ اتاق خودنمایی میکرد که با پرده ی فوق العاده زیبا
ی نقره ای رنگی پوشیده شده بود یه آیینه ی قدی هم کنار کمدا بود شالم
و برداشتم و مانتوم و روتخت انداختم زیرش یه تاپ گردنی قرمز جیگری تنم
بود شلوارم و بایه شلوای لی کوتاه عوض کردم و اومدم دراز بکشم که یاد
سابقه ی خراب پندار افتادم که بدون اجازه میاد تو بلند شدم در اتاق و قفل
کردم و بعد از یه سفر طولانی و خسته کننده به خواب عمیقی فرو رفتم
...............................................................................................
نمیدونم چند ساعت بود خوابیده بودم فقط میدونم داشتم خواب فوق العاده
خوشی رومیدیدم که باصدای کوبیده شدن چیزی چشمام و باز کردم صدا از
سمت بیرون بود پندار داشت بلند بلند میگفت : تابااااان تاباااااان لعنتییی این
در چرا قفل تابااااان تاباااان هنوز گیج خواب بودم - چررراااااا داد میزنی خودم
قفلش کردم دیگه صدایی ازش نیومد بلند شدم رفتم تو دستشویی اتاق و
چند تا آب به صورتم زدم بعدش رفتم در کمد و باز کردم یه تونیک سبز سنگ
دوزی شده بایه شلوار لی سورمه ای تیره و یه روسری سبز و سفید پوشیدم
یه رژ مسی زدم و رفتم بیرون دیدم کنار در اتاق نشسته پیشونیش عرقکرده
موهای شقیقه هاش به پیشونیش چسبیده بودن انگار متوجهم نشده بود
دستم و جلوی صورتش تکون دادم که به خودش اومد و عین فنر ازجاش پرید
انگشتشو و به سمتم گرفت باصدای تقریبا بلندی گفت:بار آخرت باشه که
در این اتاق و قفل میکنی فهمیدددددییییییی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هرچند که از صداش
ترسیده بودم ولی باید جوابش و میدادم - اولا این که سر من داد نزن دوما به
خاطر سابقه ی خراب خودت در و قفل کردم یکی از ابروهاش و انداخت بالا و
گفت : این روسری چیه سرت کردی ؟؟؟؟ سابقه ی خراب من ؟؟؟؟؟ - شاید
عقد موقت کرده باشیم ولی من حجابم و دارم اگه عقد نمیکردیم حتی باهات
تو یه خونه نمیومدم و اما در مورد سابقتون این که بدون اجازه وارد اتاق
میشید یه قدم به جلو و برداشت و به حالت تهدید گفت : بار آخرت بود که
قفلش کردی و بعد رفت سمت اتاقش رفت و در و به ضرب کوبید شونه هام و
بالا انداختم ساعت پنج بود وضو و گرفتم و نمازم و خوندم و رفتم تو آشپزخونه
از آشپزی هیچی بلد نبودم رفتم تو اتاقم و کتاب آشپزی پری رو از تو چمدونم
در آوردم و دنبال دستور پخت لازانیا گشتم یه بار کامل دستورش و خوندم و
کتاب و رو پیشخون گذاشتم و در یخچال و باز کردم اووف اگه من میخواستم یه
غذای ناشناخته ی چینی ام درست کنم موادش تو اون یخچال پیدا میشد با
دقت تمام مراحل و انجام دادم و غذارو توفر گذاشتم بعد با کلم قرمز و سفید و
خیار و هویج و ذرت یه سالاد درست کردم و سس مایونزم ریختم روش و
گذاشتم وسط میز شش نفره ای که تو حال بود یه میز دایره ای کوچیک تو
آشپزخونه بود یه شش نفره تو حال و یه دوازده نفره ی مجلسی تو پذیرایی
غذارو و بانهایت سلیقه چیدم و رفتم در اتاقش و زدم در و باز کرد و گفت :بله؟
- شام ..... نذاشت ادامه ی حرفم و بزنم سریع گفت : الان از بیرون میگیرم
چون باید از یه راهروی باریک میگذشتی تا به اتاقا برسی دیدی به حال
نداشتی - نه من شام درست کردم اومدم بگم بیاید بخوریم ابروهاش و
انداخت بالا و با لبخند گفت : جدا ؟؟؟؟ - بله - خوب تو برو من دستم و بشورم
و بیام رفتم سر میز نشستم و منتظرش شدم اومد نشست و گفت : خداکنه
مزشم مثل بوش خوب باشه باسش تکه ای لازانیا تو ظرفش گذاشتم و دادم
یه مقدارم باسه خودم کشیدم و مشغول شدم خداییش باسه بار اول عالی
شده بود - دستپختت عالی بود ولی لازم نیست دیگه غذا درست کنی کارن
هرروز میاد اینجا باسه انجام همین کارا در ضمن جان یه جورایی مراقبت
هروقت خواستی جایی بری یا کاری داشتی به من میگی به جان میگم بیاد
دنبالت قاشقم و پرت کردم رو ظرف و گفتم : من احتیاج به مراقب ندارم
دستمالی از رو میز کند و گفت : خیلی خوب پس هرروز که خواستم برم بیرون
درای خونرو و قفل میکنم و کلیدارم برمیدارم از سرجام بلند شدم رفتم تواتاقم
و اومدم در و قفل کنم که دیدم کلیدش نیست یعنی کارد میزدم خونم در
نمیومد در اتاق اون قدر محکم باز کردم که خورد به در و صداش در اومد رو
کاناپه نشسته بود و داشت فیلم میدید با صدای بلندی گفتم : کلیدم کوووو؟؟
با آرامش تمام کلید و از جیبش در آورد و بدون حرفی بم نشونش داد و دوباره
گذاشت تو جیبش دستم و گرفتم سمتش و با صدایی که سعی در کنترلش
نداشتم گفتم : بدش خنده ای کرد و گفت : خیلی بانمکی و دوباره بلند تر
خندید نمیدونم ولی چرا ناخودآگاه اشکام ریخت یه دفعه جدی شد بلند شد
دستم و گرفت نشوندم رو مبل و سرم و گذاشت رو شونش احساس ضعیف
بودن میکردم تنها چیز و کسی که من داشتم پندار بود کم کم آروم شدم و
اومدم سرم و بلند کنم که نگهم داشت و گفت : چرا گریه کردی ؟؟ به خاطر
یه کلید ؟؟؟ بعد کلید و از جیبش در آورد و گذاشت و تو دستم و گفت : بیا
ولی هیچ وقت دلم نمیخواد در اون اتاق و قفل شده ببینم در ضمن مطمئن
باش من بدون اجازه وارد اتاقت نمیشم و بعد لبخندی زد و بلند شد رفت
سمت اتاقش دلم نمیخواست بره ولی رفت یه احساس خوبی پیدا کرده بودم
ولی برام لاینحل بود دیگه از افسردگی چند لحظه پیش خبری نبود احساس
میکردم از درون سبک شدم پاهام و تو خودم جمع کردم و به همه چیز فکر
کردم به آینده / گذشته و به همه چیز واقعا نمیدونستم چی در انتظارمه
ساعت ده شده بود رفتم تو اتاقم اومدم در و قفل کنم که منصرف شدم فقط
بستمش یه تاپ و شلوارک نارنجی پوشیدم و باهزار تا خیال مختلف به کار
رفتم .
ساعت کنار دستم و با توجه به وقت اونجا برای نماز صبح تنظیم کردم داشت
زنگ میزد رفته بود رو نروم دستم و به هرجهت حرکت میدادم تا بلکه بخوره
روش و خاموش شه ولی اصلا شانس نداشتم بالاخره چشمام و باز کردم و
زدم روش بلند شدم و به سمت دستشویی اتاق رفتم و بعد از وضو و گرفتن
نمازم و خوندم ولی دیگه خوابم نبرد بلند شدم همون لباسایی رو که دیروز
تنم بود و پوشیدم و از اتاق خارج شدم لای در اتاق پندار باز بود ولی رو تخت
نبود یکم در و بیش تر باز کردم که دیدم افتاده وسط اتاقش رو زمین افتاده
دستام و رو گوشم گذاشتم و جیغ کرکننده ای زدم
..
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۶/۲۹ ساعت 14:10 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|