تابان

از شش تا پله رفتم پایین و سر میز نشستم یه میز شش نفره بود و یه دوازده

نفره تو پذیرایی پندار جلوی من نشسته بود و شهاب جلوی پری هر قاشقی

که میخواستم بخورم باید بازور آب میفرستادمش پایین هم اشتها نداشتم هم

باز زل زده بود روم بعد از خوردن ناهار میخواستم به پری تو شستن ظرفاکمک

کنم که به سمت پذیرایی هلم داد و گفت : مگه من چیم که از کسی که

مریض کاربکشم برو ببینم اومدم برم سمت اتاقم که شهاب گفت : تابان خانم

بیاید اینجا بشینید - آخه من زیاد ..... - خواهش میکنم دوست دارم باهاتون

صحبت کنم پندار خونه نبود بعد ناهار سریع از خونه رفت بیرون شالم و یکم

کشیدم جلوش و نشستم رو مبل تکی بغل دستش - خوب بفرمایید خنده ای

کرد و گفت : خوب بگو چند سالته ؟؟ از درست بگو از علایقت از این که چه

جوری و چرا از پرورشگاه اومدی بیرون ؟؟ یه دفعه عصبانی شدم و باصدای

عصبیم که سعی درکنترلش داشتم گفتم : این شما رو ناراحت میکنه ؟؟؟

فک میکنم این حقم باشه که بعد دوازده سال یه زندگی عادی رو تجربه کنم

اصلا شما تاحالا گذرتون به پرورشگاه افتاده اصلا میدونید زندگی تو اونجا چه

جوریه اصلا ........ - خواهش میکنم تابان خانم من منظورم این نبود متاسفم

که با  حرفم ناراحتتون کردم سرم و گرفتم پایین و بعد چند تا نفس عمیق

گفتم : اشکالی نداره میشه فامیلیتون و بدونم - البته من راد هستم - آقای

راد هفده سالمه مشغول به خوندن رشته ی تجربی هستم علاقه به چیز

خاصی ندارم یا بهتر باشه نه به چیزی نه به کسی شاید اگه پدر و مادرم

بودن داشتم ولی حالا ...... فقط به دوستم روژان همین و درمورد این که چرا

از پرورشگاه اومدم بیرون بهتره از برادر زنتون بپرسید متاسفم من حالم خوب

نیست باید برم استراحت کنم فعلا و از جام بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم

خودم و رو تخت انداختم بی صدا گریه کردم به این که چه قدر بی ارزش شدم

که هرکی میتونه با کوچکترین حرفش و به راحتی تحقیرم کنه آخی چرا تا حالا

متوجه نشده بودم بالشت پندار بوی عطرش و میده سرم و کردم تو بالشتش

و یه نفس عمیق کشیدم با کشیدن چند تا نفس دیگه به خواب عمیقی فرو

رفتم چشمام و باز کردم ااااااا این اینجا چیکار میکنه چرا هی میاد تو اتاق رو

یکی از مبلای چرم اتاق خوابش برده بود باید از این به بعد دراتاق و قفل کنم

هوا نزدیک غروب بود واای چه قد خوابیده بودن ملافه ی قرمز تخت و انداختم

روش و اومدم برم بیرون که مچم و گرفت برگشتم سمتش لبخند مهربانانه ای

زد و گفت : بشین باهات حرف دارم نشستم کنارش رو مبل کناریش :

بفرمایید یه جعبه رو داد دستم و گفت : بازش کن یه نگاه بش کردم و گفتم :

این چیه ؟؟؟ - بازش کن میفهمی بازش کردم یه گوشی موبایل بود با ترکیب

صورتی و سفید ملایم معلوم بود فوق العاده هم گرونه - خوشت میاد ؟؟؟؟؟

- ممنون ولی من احتیاجی ندارم - اخمی کرد و گفت : کادو رو پس نمیدن

گذاشتمش کنار خودم و گفتم : ممنونم حالا میتونم برم ؟؟؟؟- وااای چه قدر

تو عجولی نخیر نمیتونی کارت دارم بهش خیره شدم و منتظر نگاش کردم

سیگاری از جیبش در آوردر و پک عمیقی بهش زد فوتش کرد بیرون و گفت :

من نقشه ای تو ذهنم دارم که سخت ترین مرحله شو که پیدا کردن تو باشه

رو رد کردم ولی باسه بقیه ی مراحلش احتیاج به کمک خودت دارم خوب فک

کنم تاحالا فهمیده باشی که پدر و مادرت مردن اونم دوازده سال پیش  و

ناگفته هایی درمورد این مرگ هست که به خاطر امنیت جانی خودت فعلا

نمیتونم بت بگم بعد از اون تصادف جسد سوخته ی پدر و مادرت به دست

اومد اما هیچ وقت نه جسدی نه هیچ رد دیگه ای از تو به دست نیومد خوب

این همه رو به شک انداخته بود که اگه زنده ای کجایی و اگر مردی جسدت

کجاست ؟؟ خوب به دلایلی کسی پیگیری زیادی نکرد و بماند که حالا چرا

اینجایی و چرا اومدم دنبالت و از پرورشگاه درت آوردم فعلا یه جورایی من قیم

تو به حساب میام نمیخوام بگم زندانی هستی یا زور بگم تا آخر هفته

اینجاییم دارم کارات و باسه رفتن آماده میکنم بهت قول میدم قول میدم که

همه چیز و برات تعریف کنم به همه ی سوالات جواب میدم فقط با من بیا ازت

خواهش میکنم با پای خودت بیا من میبرمت چه بخوای چه نخوای - عادت

داری کارت و با تهدید پیش ببری ؟؟؟؟؟ به سیگارش پکی زد و گفت : گفتم

که من باید نقشه مو و عملی کنم نمیذارم حالا که جای سختش و رد کردم

نمیذارم تو خرابش کنی پس ازت خواهش میکنم بیا - بیام که چی ؟؟؟ بعدش

چی ؟؟ - دوسال با من زندگی میکنی بعدش که مطمئن شدم که اوضاع

روبه راه میتونی برگردی ایران و به تنهایی زندگی کنی یا هرکار دیگه ای که

دوست داری میکنی - دوسال باهات تو یه خونه زندگی کنم ؟؟؟؟؟؟ - اگر

مشکلت سر حجابت و ..... میتونیم عقد موقت کنیم دیگه داشت عصبانیم

میکرد - میشه خواهشا با زندگی من بازی نکنید جناب ؟؟؟؟؟ در حالی که

سرش تو گوشیش بود گفت : هرجور که راحتی میخوای نکنیم نفسم و با

عصبانیت به بیرون دادم و از اتاق زدم بیرون و در و به ضرب بستم اووووه خدار

وشکر شهاب بیرون بود و پری تو حال و پذیرایی و آشپزخونه نبود - تابان بیا

اینجا برگشتم دیدم در اتاق سومیه باز و پری با یه تاپ و شلوارک نخودی

پشت میزی که شبیه میز کار نشسته و جلوش کلی کاغذ نقشه کشی باز و

کاغذای لوله شده ریخته دیوار با ترکیب نارنجی سفید درست شده بود اوووف

خونشون جعبه ی مداد رنگی بود هر اتاقش یه رنگ بود دو تا میز قهوه ای

سوخته دو طرف اتاق بود اتاقش از مابقیه اتاقا بزرگتر بود رو اون یکی میز پر

بود از قلمو و رنگ و بوق و کاغذ و اینا بود حتما مال شهاب بود - رشته ات

معماری؟؟؟ عینکش و از چشش برداشت و گفت : آره خیلی دوسش دارم و

داشتم فوق لیسانس و که گرفتم میخواستم فوق بگیرم که نشد و بعد  

نفسشو صدادار بیرون فرستاد - آقای راد نقاشی میخونن ؟؟؟ -آره شهاب

نقاشی میخونه نمونه کاراش تو اتاق خوابمون به وفووور یافت میشه و بعد

خندید ..............

شنبه پرواز داشتیم قبول کرده بودم که باهاش برم هرچند که هیچ چیز

تضمین نمیکرد تمام حرفاش راست باشه اما من فقط بر حسب اعتماد باهاش

رفتم تو یه کشور غریب تو این یه هفته با پری خیلی صحبت کردم مدام بهم

میگفت که نگران نباشم پندار قابل اعتماد بیست و دوم شهریور بود مدارس

داشت باز میشد و من حتی نمیدونستم میتونم اون سال به مدرسه برم یا

نه تو این یه هفته کلی با پری خرید کرده بودم مدل لباسی نبود که نداشته

باشم باسه اونروز یه مانتوی کوتاه عنابی کوتاه که روش سنگ دوزی شده

بود و حالت قشنگی داشت و پوشیدم یه شلوار نخی قهوه ای سوخته با یه

شال همرنگش کفشای اسپرت مشکیمم که تازه خریده بودم و پوشیدم

پری اومد تا آرایش کنه من بیچاره رو تو این یه هفته نمیذاشت بدون آرایش

برم بیرون یه رژ آجری برام زد و یه خط چشم کلفتم دور چشمم کشید یه

سایه ی قهوه ای ام دور چشمام زد خداروشکر این قدر مژه هام بلند و

پرپشت بود که احتیاج  به ریمل نداشتم دسته ای از موهام به صورت کج

ریخته بودم بیرون البته چون بیش از حد لخت بود با کلیبس ریزی نگهش

داشته بودم جلوی آیینه چرخی زدم و گفتم : چطورم ؟؟ سوتی زد و گفت :

معرکه ای دختر معرکه پالتوی آجریم و با چمدونی که داشت از زور پر بودن

میترکید و زمین گذاشتم و رفتم تو بغل پری و سخت فشردمش ازش بابت

تمامی زحماتش تشکر کردم و با پندار از خونه خارج شدیم پندار یه بولیز

سفید جذب با یه شلوار نخی خوش دوخت مشکی تنش بود کت اسپرتشم

دستش بود قرار بود با شهاب بریم که اون بعدش ماشین و برگردونه از پندار

با کلی بدبختی قول گرفته بودم که اول یه سر بریم پرورشگاه تا روژان و ببینم

اونم بعد از کلی چونه زدن قبول کرده بود تو این مدت پندار مدام پای تلفن داد

میکشید و عصبانی بود جلوی در پرورشگاه ترمز زد و من پیاده شدم و رفتم

داخل بگم بچه ها داشتن قورتم میدادن کم گفتم با حالت خیلی شیکی راه

میرفتم خوب خداییش خیلی تغییر کرده بودم تو بچه ها داشتم دنبال روژان

میگشتم که دیدم کنار سارا نشسته و میخ من شده به سمتش پرواز کردم

و محکم بغلش کردم حدودا پنج دقیقه همدیگر و بغل کرده بودیم و هیچ کدوم

حرف نمیزدیم باسش به طور خلاصه تمام ماجرارو تعریف کردم اونم با دقت به

تمام حرفام گوش داد بعد بهش شماره موبایلم و دادم و خیلی زود باهاش

خداحافظی کردم لحظه ی آخر که میخواستم بیام بیرون برگشتم سمتش که

دیدم داره گریه میکنه سست شدم اومدم برم سمتش که دستشو و به

معنی این که جبرلو نیا گرفت و بعد هم با دستش بام خداحافظی کرد منم از

پرورشگاه اومدم بیرون قرار بود بریم لندن برای دوسال چون نمیتونستم

دوسال باهاش تو یه خونه زندگی کنم قرار شد عقد موقت کنیم به سمت

محضر رفتیم استرس کل وجودم و گرفته بود عقد موقت کردیم و به سمت

فرودگاه راه افتادیم ......

بعد از گذشت یه رو بالاخره به لندن رسیدیم یه قسمت راه با کشتی بود یه

قسمتش با قطار و یه قسمتش با هواپیما میتونستم شالم و بردارم ولی اون

قدر بی جنبه نبودم که این کار و بکنم هوا بی نهایت سرد بود باسه همین

پالتومو و پوشیدم و شالم و جلو کشیدم و دستام و تو جیب پالتوم کردم مهم

ترین نکته این بود که من زبانم متوسط متوسط بود و مونده بودم چه غلطی

کنم پندار بهم ول داده بود که باهام کار کنه تاکسی گرفت و آدرس مورد نظر

شو و داد حدودا یه ربع بعد ماشین جلوی یه ساختمان سه طبقه ی آجری

رنگ توقف کرد و ما پیاده شدیم وقتی وارد میشدیم یه لابی فوق العاده

قشنگ در روبروش بود با آسانسور به طبقه ی دوم رفتیم هر طبقه تک واحدی

بود در چوبی رنگ و باز کرد و وارد شد منم وارد شدم حدودا یه خونه ی پانصد

متری بود من مونده بودم که این چه قدر پول داره که میتونه هرکاری دلش

میخواد بکنه یه خونه ی چهار اتاق خوابه بود آشپزخونه ی بسیار بزرگ اپنی

سمت راست خونه رو احاطه کرده بود حال و پذیرایی توسط رشته های

طلایی از همدیگه جدا شده بودن مبل های چرم شکلاتی و کرم رنگ توی

حال بودن و مبل های سلطنتی طلایی توی پذیرایی دوتا بوفه توی حال قرار

داشت که هردوشم پرپر بود و یه کنسول و پیانو و تو قسمت پذیرایی توسط

قالی های مربعی شکل ابریشمی هم فرش شده بود - چطوره ؟؟؟ از هپروت

در اومدم و پندار نگاه کردم پوزخندی زدم و گفتم : عالیههه به دومین اتاق از

سمت راست اشاره کرد و گفت : اینجا اتاق تو و به آخرین اتاق از سمت چپ

اشاره کرد و گفت : و اینجا اتاق من یه دقیقه بشین کارت دارم پالتومو و در

آوردم و با مانتوم نشستم - خوب ببین خواستی بری بیرون بیای داخل همش

باید زیر نظر من باشه هرکاری داشتی یا باخودم میری یا با کسی که من

میگم چون محض تفریح تورو نیاوردم اینجا باشه ؟؟؟؟ دیگه داشتم از زور

عصبانیت منفجر میشدم به سختی از لای دندونای قفل شده ام گفتم :

باشه لبخندی زد و گفت : ممنونم وبه سمت اتاقش رفت با خودم گفتم : تو

خواب ببینی تمام کارام و رفت و آمدم از تو اجازه بگیرم تا همین حالاشم که

بدون دلیل اومدم اینجا خطای بزرگی کردم ...