تابان

باز با یادآوری کابوسا چشمام خیس شده بود اسم پدرم نیما بوده پس حتما

تو تصادف مردن ای واای چه قد اون لحظه ها برام سخت بود نفسم به

سختیبالا میومد از پشت در صدای پندار و میشنیدم که میگفت : ای بابا

میخوام برم ببینمش به خدا آرومم آقا ولم کن و بعد در و باز کرد اومد تو هنوزم

عصبانی بود ولی نه به اون شدت اومد صندلی کنار تخت و کشید بیرون و

نشست روبروی تختم ازش میترسیدم یه کم زل زده بودم تو چشاش دستاش

و گذاشت رو تخت نفسای بلند و عصبی میکشید - میشنوم - بله ؟؟؟؟ -

چرا از خونه اون موقع شب زدی بیرون ؟؟ - به خودم مربوطه زندانی تو نیستم

که - آهان که به خودت مربوطه حالا از این به بعد بت میفهمونم زندانی یعنی

چی ؟؟ - هرکاری میخوای بکن فعلا میخوام استراحت لطفا برو بیرون پوزخندی

زد و گفت : جام راحته استراحتت و بکن نفسم و با حرص دادم بیرون و پتوم و

ملافم و کشیدم روم نصفه شب بود که از خواب پریدم سرشو گذاشته بود

کنار تختم و خوابش برده بود خیلی تو خواب مظلوم بود یه پتو روم بود یه

ملافه ملافه رو و برداشتم کشیدم روشو دوباره خوابیدم صبح با نوازشای

دست یکی بیدار شدم چشمام و باز کردم دیدم پری صورتم و ناز کرد و گفت :

بیدار شدی عزیزم ؟؟ - لبخند تلخی زدم و گفتم : سلام صبحت بخیر صندلی

رو آورد نزدیکتر و نشست و گفت : تابان یه سوال بپرسم جواب میدی ؟؟؟

- آره - چرا زدی بیرون از خونه ؟؟؟ دوباره حلقه ی اشک تو چشمام جمع شد

- میدونی دوازده سال چی همدم هرشبم شده آب دهنم و قورت دادم و گفتم

: من هرشب یه کابوس میدیدم کابوسی که تمام لحظاتشو و از برم یه زن

جوان با چشمای درشت طوسی عین خودم تو ماشین صدای خنده هاش

فضای ماشین و پرکرده یه بچه صندلی عقب خوابیده و یه دفعه صدای فریاد

اون زن که میگه : نیماااااااا بازم ناخودآگاه اشکام صورتم و خیس کرده بود اما

پری گریه نمیکرد بلکه خیلی جدی خیره شده بود رومن انگار تو فکر بود -

هیچ وقت دلم نمیخواست فکر کنم اونا پدر و مادرمن اما دیشب که گفتی

اسم پدرم نیما ........ بغض خفه کننده ای که تو گلوم بود داشت آزارم میداد

باسه این که سرباز نکنه ادامه ندادم پری دستم و گرفت و گفت : به زودی

همه به سزای عملشون میرسن عزیزم پاشو اینارو بپوش که امروز مرخصی

بلکه پندارم بعد چهارشب مثل آدم بگیره بخوابه با کمکش بلند شدم سرم

باندپیچی شده بود و گه گداری گیج میرفت باکمک پری لباسایی روکه آورده

بود و پوشیدم انگار نه انگار که تابستون بود هوا بدجور سوز داشت یه شلوار

سرمه ای تیره با یه مانتوی سفید و شال سرمه ای یه پالتو از جنس ساتن

به رنگ شیری ام برام آورده بود رفتیم بیرون پندار و یه مرد دیگه رو صندلیای

جلوی اتاق نشسته بودن حدس میزدم شهاب باشه یه مرد چهارشونه قد

بلند حدودا صد و هشتاد و پنج هشتاد و شیش موهای لخت قهوه ای روشن

داشت چشمای درشت دقیقا همرنگ موهاش بینی استخوانی که به

صورتش میومد با لبای قلوه ای مرد جذابی بود پری گفت : خوب تابان جان

معرفی میکنم همسرم شهاب شهاب جان ایشونم دختر عموی عزیزم تابان

هستن شهاب با لیخند زیبایی دستشو به سمتم دراز کرد و گفت :خوشبختم

پندار اخم کرده بود عادت نداشتم با آقایون دست بدم ولی دوست نداشتم

ضایعش کنم باسه همین دستش و فشردم و گفتم : هم چنین اخمای پندار

بیش تر توهم کشیده شد فک میکرد بابای من با فکرم خنده ی کوچکی رو

لبم اومد گوشه ی لبم و گاز گرفتم و گفتم : بیچاره سه روز به خاطر کم تو

بیمارستان مونده دیروز بد باش حرف زدم باید از دلش دربیارم البته خودشم

بد صحبت کرد پری زیر گوشم گفت : فک کنم اون فسنجونرو و مستقیم باید

به سمت سطل آشغالی شوتش کنیم و یکی دیگه درست کنیم کسی حتی

بش لبم نزد حتی لبخندی زدم و گفتم : شرمنده نمیتونستم اون موقع تو

خونه بمونم هواش داشت خفم میکرد پری : فدای سرت این بار که گذشت

ولی تروخدا دیگه از اینکاراا نکن این دفعه به خیر گذشت هردفعه .... سرم و

تکون دادم و گفتم : کسی نمیتونه منو درک کنه و ازشون جلو زدم سرم درد

میکرد گاهی اوقات تعادلم و از دست میدادم ولی قبل از این که بم برسن

خودم و کنترل میکردم بالاخره به ماشین پندار رسیدیم و سوار شدیم منو و

پری عقب نشستیم و شهاب جلو رفتیم خونه با کمک پری رفتیم تو اولین

اتاق خونش یه اتاق با ترکیب قرمز و مشکی تخت دونفره ی قرمز و مشکی

وسط اتاق اونطرف تختی یه کتابخونه ی مشکی بود و اینطرفش یه کمد

دیواری که ترکیبی از قرمز و مشکی بود دوتا کاناپه ی چرم مشکی ساده

هم روبروی تخت پنجره ی این اتاق برخلاف اون یکی اتاق قدی بود و حیاط

کاملا معلوم پری کمکم کرد رو تخت بخوابم و بعد گفت : قبلا ها پندار زیاد

میومد اینجا مام که با این اتاق کاری نداشتیم اینجارو براش درست کردیم

تا راحت باشه بعد رفت بیرون و بایه قرص و یه لیوان آب برگشت و گفت : بیا

این و بخور دکترت تجویز کرده یکم استراحت کن تامن ناهار و آماده کنم و بعد

پیشونیم و بوس کرد و رفت بیرون قرص و خوردم و دراز کشیدم به تلفن بغل

دستم نگاه کردم آخ که چه قد دلم برا روژان تنگ شده بود شماره ی

پرورشگاه و داشتم زنگ زدم خانوم رحیمی برداشت - بله ؟؟ بفرمایید - الو

سلام خانم - سلام شما ؟؟؟ - من تابانم خانوم رحیمی - آه سلام تابان جان

چطوری دخترم ؟؟؟ مشکلی پیش اومده ؟؟ - مرسی خانم خوبم نه مشکلی

نیست فقط میخواستم ببینم میشه چند دقیقه با روژان صحبت کنم ؟؟؟ -

آره عزیزم فقط زیاد طولانی نشه - چشم خانوم لطفا بهش نگید منم خنده ای

کرد و گفت : باشه باشه - ممنون از این ور خط شنیدم که اسمش و پیج کردن

اومد و گوشی و برداشت و گفت : الو ؟؟؟ بفرمایید - سلااااااام خانمممممم

چند لحظه ای مکث کرد جیغ زد و گفت : تابااااااان تویییی ؟؟؟؟؟؟ گوشی رو

از گوشم فاصله دادم و گفتم : چته دیووونه کرم کردی آره خودمممم خوبیی؟

روژان صداش حالت بغض گرفت و گفت : تابان خیلی تنهام دلم برات تنگ شده

خیلی از این که صداش بغضدار شده بود ناراحت شدم بغض کردم و گفتم :

آجی جونم بغض نکن دل من برا تو شده قد پاهای مورچه خنده ی بلندی کرد

خوشحال شدم که خندید گفت: دیوووونه ای به خدا خوب بگو ببینم خونشون

کجاست ؟؟ چطوریه ؟؟؟ چند تا خواهر برادر داره ؟؟ ..... - اووووه روژان یه

دقیقه ببند لطفا فعلا که شمالم خونه ی خواهرش یه خواهر داره ولی خونه

خودش تو ولنجک حدودا سیصد متر خیلی خونش قشنگ بود اما پیششون

احساس راحتی نمیکنم - ببند بابا احساس راحتی نمیکنم یه ذره بگذره

این قد راحت میشی که خودتم باورت نمیشه چند لحظه ای سکوت کرد و

گفت : مامان و بابات و دیدی؟؟؟ بغض کردم و قطره اشکی از چشمام ریخت

- روژان میدونی اسم پدرم چیه ؟؟؟ - نه بغض کردی ؟؟؟؟؟؟ - اسمش

نیماست و یه دفعه زدم زیر گریه - یعنی اون کابوسات ..... - آره یه دفعه پندار

در و باز کرد و پرید تو اتاق بیشعور - چی شده ؟؟؟ چرااا گریه میکنی ؟؟؟؟

بعد یه نگاه به تلفن کرد و گفت :با کی داری حرف میزنی ؟؟؟؟؟ برگشتم

سمتش و به روژان گفتم : بعدا بهت زنگ میزنم فعلا و گوشی رو گذاشتم سر

جاش و گفتم : با روژان اومد نشست کنارم و گفت : حالا چرا گریه میکنی ؟؟

- هیچی - منو نپیچون ازت میپرسم چرا از خونه زدی بیرون میگی به خودم

مربوطه میگم چرا گریه میکنی میگی هیچی جواب منو بده برگشتم نگاش

کردم واا چرا نفهمیدم این چرا زیر چشش سیاه شده و گوشه ی لبش پاره

- لب و زیر چشت چی شدن دوباره رگاش متورم شد و گردن و شقیقه اش

قرمز - اصا تو میفهمی و بعد دستشو و به حالت عصبی کرد تو موهاش و رفت

جلوی آیینه دستاشو و پشتش گره کرده بود و به بیرون خیره شده بود -

میشه از پدر و مادرم برام بگی ؟؟؟ - چند دقیقه ای به بیرون خیره شد و گفت

: دوازده سال پیش بود اواسط دی ماه بود و برف و یخبندون همه جارو فرا

گرفته بود تو اون موقع ها پنج سال بیش تر نداشتی صداش گرفته شد حوریه

و نیما میخواستن برن شمال پدرت کوچکترین بچه ی خانواده بود هفت سال

باهام تفاوت سنی داشت بهش نمیگفتم عمو میگفتم نیما خیلی باهم

صمیمی بودیم شانزده دی بود یه زمستان سرد سرد تصمیم گرفتن با حوریه

برن شمال چراشو و هیچ کس نفهمید جز نتونست دیگه ادامه بده رفتم

کنارش دیدم خیلی بیش از حد صورتش قرمزه رگاش ممکن هر آن پاره بشه

سیگاری رو روشن کرد و پک عمیقی زد و به بیرون فوت کرد - میشه ادامش و

بگی ؟؟؟ - فک کنم هنوز برات خیلی زوده که ادامش و بفهمی فعلا و بعد از

اتاق رفت بیرون ای واااااای روانیم کرده بود دوساعت بود خیره شده بودم

به نقطه ای و بیش تر از ده بار تمام حرف ها و کلماتی که گفته بود و مرور

کردم آخر سر خسته شدم و خوابم برد با صدای پری که صدام میکرد بلند

شدم داشت از بیرون صدام میکرد بلند شدم از تخت اومدم پایین ملافه رو

مرتب کردم رفتم تو دستشویی اتاق یه آب رو دست و صورتم زدم اومدم بیرون

چشمم به تابلویی که بالای تخت پندار بود افتاد توش با خط خوشی نوشته

بود از بزرگی روایت شده است :

مهم ترین چیز در این دنیا این که افراد برچسب قیمت ندارن

فروختنی و خریدنی نیستن

 چند دقیقه ای رو جمله فکر کردم و رفتم تو

اتاق بغلی همون لباسایی رو که چندروز پوشیده بودم و پوشیدم و شال

سفیدم انداختم رو سرم و از پله ها رفتم پایین همه منتظرم بودن .....