تابان

دستشو و تو دستم فشردم و لبخندی بهش زدم - پری نگفتی از دانشگاهت

چه خبر ؟؟ بالاخره نمیخواید این خونه رو عوض کنید ؟؟ پری نگاهش و به

پنداردوخت و گفت : دیگه دانشگاه نمیرم داداش و بعد سرش و گرفت پایین

پندار شربتش و کوبوند رو میز و گفت : یعنی چی دیگه دانشگاه نمیرم ؟؟؟؟

هاااااان ؟؟؟؟ - چند بار برام مزاحمت ایجاد کردن شهاب دیگه اجازه نداد برم

پندار عصبانی شده بود چون بازم شقیقه و گیجگاش قرمز شده بودن و

رگاش متورم - شهاب غلط کرده و بعد از خونه زد بیرون و در و محکم بست

به پری نگاه کردم داشت گریه میکرد واااا خوب به پندار چه شوهرش دیگه

نخواسته بره دانشگاه کلا باسه آینده ی همه تصمیم میگیره دستمالی از

رو میز کندم و دادم دستش و گفتم : گریه نکن برگشت سمتم لبخند مهربانی

زد و گفت : میدونی منو و پندار به تو خیلی خیلی مدیونیم پروشات ؟؟؟

- نه چرا ؟؟ اسم من تابان - تابان چه اسم قشنگی خود پندار بت میگه

چراشو - اومممم میتونم بپرسم چند سالتونه ؟؟ - خنده ی قشنگی کرد و

گفت : بامن راحت باش دختر عمو آره من بیست و چهار سالمه - خوب برادرت

چی ؟؟ اون چند سالشه ؟؟ - پندار بیست و هفت سالشه دیگه سوالی

نداشتم پس به خوردن شربتم مشغول شدم اونم زل زد رو من در کل عادت

دارن زل بزنن رومردم - چه غذایی رو خیلی دوست داری ؟؟؟ بهش نگاه کردم

و کمی فکر کردم آدم بد غذایی نبودم تقریبا تمام غذاهارو میخوردم اما

فسنجون برام یه چیز دیگه بود لبم و با زبونم تر کردم و گفتم : همه چی

میخورم - اون که آره ولی چی رو بیش تر دوست داری ؟؟ - فسنجون لپم و

کشید و گفت : تو که غریبه نیستی پاشو بیا کمک کن یه فسنجون خوشمزه

درست کنیم پندارم عاشق فسنجون بلکه اینطوری از دلش در بیارم پسره ی

بد اخلاقو آهان راستی تو اتاق وسطی میتونی لباسات و عوض کنی راستی

میدونستی خیلی بیش تر از اون چیزی که فک میکردم زیبایی ؟؟؟ - ممنون

لطف داری پری خانوم یه سوال دیگه - خانوم نه پری خالی آره عزیزم بپرس

- چرا مادر و پدرم نیستن ؟؟ چرا نیومدن دنبالم ؟؟ دیگه صدام داشت میرفت

بالا - چرا منی که خانواده داشتم باید این همه سال تو پرورشگاه میبودم

چرا باید ...... گریه نذاشت ادامه بدم پری که خودش معلوم بود بغض کرده

بغلم کرد و گفت : گریه نکن عزیزم میترسم میترسم بت بگم اونوقت تو آتیش

کینه ای که تو دلت روشن میشه خیلیای دیگه که گناهی ندارن بسوزن

میفهمی مطمئن باش زمانی که وقتش باشه میفهمی حالام پاشو برو

لباستو و عوض کن و بعد رفت تو آشپزخونه از حرفاش خیلی تعجب کردم

یعنی چی میترسه تو آتیش کینه ای که تو دلت روشن میشه افرادی که

گناهی ندارن بسوزن سعی کردم بیخیالش بشم رفتم تو اتاقی که گفته بود

یه اتاق به رنگ لیمویی بود و به طرز خیلی قشنگی چیده شده بود یه تخت

لیمویی سفید دونفره گوشه ی اتاق و تابلوهای تقاشی سرتاسر دیوارا

رو پوشونده بود یه قالی سفید به شکل مربع کف اتاق با دوتا کمد یکی

لیمویی و اون یکی سفید در لیمویی رو باز کردم لباسای تو خونه بود یه دامن

سفید ساده که روش چینای زیادی خورده بود به حالت لایه لایه با یه پیراهن

شکلاتی ساده تا زیر باسنم که جلوش دکمه میخورد و آستین سه ربع بود یه

شال سفیدم برداشتم که اونا اومدن بندازمش موهام و که محکم بالا سرم

جمع کرده بودم و باز کرم و دسته ای ازش جدا کردم و پشت سرم بستم و

بقیش و ریختم دورم رفتم جلوی آیینه و به خودم نگاه کردم بعدم رفتم پایین

تو آشپزخونه یه تی شرت بنفش چسبون بایه شلوار اسپرت مشکی تنش

بود موهاشم باز ریخته بود دورش - خوب من چیکار کنم ؟؟ برگشت سمتم و

سوتی زد و گفت : واااااا چه موهای قشنگی داری چه رنگی داره لبخندی

به روش پاشیدم و گفتم : ممنون عزیزم چشات قشنگ میبینه دستگاه چرخ

گوشت و گذاشت جلوم و گفت : این گردوارو چرخ کن اینطوری خلاصه بعد

دوساعت کارای فسنجون تموم شد و ما با دوتا لیوان چایی رفتیم سمت مبل

راحتی و نشستیم - میشه بدونم اسم مادرم چی بوده ؟؟ بم خیره شد و

گفت : حوریه - حوریه ؟؟؟ تاحالا نشنیدم - مادرت همه چیزش خاص بود حتی

اسمش چشاش تار شده بود حلقه ی اشک چشمای خودمم قاب گرفته

بودن با صدام که خشدار شده بود گفتم : و اسم پدرم ؟؟؟؟ - نیما یه دفعه زد

زیر گریه و به سمت اتاق خوابشون دوید اسم نیما مثل پتک تو سرم میخورد

تو کابوسام فریاد اون زن که میگفت : نیماااااااااااااا احساس کردم محیط خونه

داره خفم میکنه به سمت اتاقشون رفتم در باز کردم به سرعت همونجور که

اشکام میریخت لباسام و عوض کردم و پالتومم و برداشتم و اومدم بیرون پری

با صدای گرفته اش گفت : کجا تابان ؟؟؟ جوابشو و ندادم و به سمت در

دوییدم دنبالم اومد اما اهمیتی ندادم - تابان وایساااااا کفشامو و پام کردم

و دوییدم تو کوچه وسطای کوچه بودم که صدای پندار و شنیدم - تابان تابان

کجا میری داشت میدویید دنبالم نه من نمیخواستم با اوناباشم حالم بد بود

خیلی بد پس با تمام توانم دوییدم و دم کوچه دستم و برای اولین ماشین که

زرد بود تکون دادم و قبل از این که بم برسه ماشین حرکت کرد بلند بلند هق

هق میکردم راننده دستمال و گرفت جلوم و گفت : حالتون خوبه خانم ؟؟؟

یه دستمال کشیدم و گفتم : ممنون پیاده میشم زد کنار اومدم برم که گفت :

خانمممم کرایه تون ؟؟ ای وای من که پول نداشتم تنها چیزایی که ارزشمند

بودن و داشتم یه ساعت بود که روژان برام اون اوایل که اومده بود با پولای

عیدیش که از خونشون آورده بود خریده بود یکم آب طلا کاری شده بود با دوتا

گوشواره که از زمانی که اومده بودم پرورشگاه تو گوشم بود ترجیح دادم

ساعت و بدم ساعت و باز کردم و گفتم : آقا من پول همرام نیست این کافیه؟

و ساعت و گرفتم جلوش یه نگاه کرد چشاش برق زد و نیشش باز شد و گفت

بعله و ساعت و رو هوا قاپید پوزخندی زدم و تو خیابون راه رفتم خلوت خلوت

بود بارون گرفته بود و حدودا ساعت نه شب بود بلند بلند گریه میکردم و فریاد

میزدم خدااااااااااااااا خدااااااااااااااااااا و بعد از حدودا یک ساعت راه رفتن و گریه

کردن خسته کنار پادری یکی از مغازه ها نشستم دو سه تا ماشین مزاحمم

شده بودن که با بدبختی از شرشون راحت شده بودم داشتم از سردرد و زق

زق چشمام میمردم ای خداا حالا چیکار کنم یه ماشین دیگه جلوم ترمز زدو

سه تا پسر از توش اومدن بیرون دیگه توانی برای دفاع از خودم نداشتم

چشام دیگه تار میدید یکیشون گفت : بچه ها مثل این که مریضه ولش کنید

خونش گردنمون و میگیره هاااا اون یکی گفت : نه من اصا نمیتونم از این

بگذرم ببین چه تیکه ایه دو نفرشون اومد زیر بغلمو و گرفتن و بلندم کردن

داشتن میبردنم سمت ماشین که یکیشون نقش زمین شد برگشتم دیدم

پندار باهاشون درگیر شده دیگه چیزی نفهمیدم بدنم توانایی نگه داشتنم و

نداشت باسه همین از حال رفتم

................................................................................

.چشام و باز کردم واای چه قد سرم سنگین

انگار یه متکای سنگین گذاشتن روش چرا همه چیز تاره واااا چرا همه چی

سفیده وااای همه چی یادم اومد حرفای پری بیرون رفتنم بد شدن حالم اون

دعوا و از حال رفتنم یه پرستار وارد اتاق شد ازش با صدایی که به زور در

میومد پرسیدم : خانم من چند وقته اینجام ؟؟؟ اصلا چرا اینجام - ااا ؟ به

هوش اومدی ؟؟؟ میخواستم بگم پ ن پ روحم با تو داره حرف میزنه - تو سه

روز اینجایی مثل این که وقتی داشتی از حال میرفتی سرت میخوره به جدول

خیابون سه روز یه خانم و دو تا آقا پشت در ایستادن خیلی آشفتن یکی از

مردا تو این سه روز همینجا خوابیده خیلی ام تیکه اس شوهرته ؟؟ اخمی

کردم و گفتم : کارتون و بکنید ایشییی گفت و سورنگی رو تو سرمی که تو

دستم بود فرو برد حدودا نیم ساعت بعد در به ضرب باز شد و پندار با قیافه ای

برافروخته و عصبانی و ترسناک وارد شد وااا چرا اینطوریه ؟؟؟ با همون

عصبانیت اومد بالا سرم و دست مشت شدشو و زد رو بالش کنار سرم با

صدایی که از زوز خشم میلرزید گفت : باسه چیی از خونه زدی بیرون ؟؟

باسه چی صدات کردم دوییدی ؟؟ یه دفعه فریاد زد باسه چییییییی احمق

میدونی اگه نمیرسیدم چه بلایی سرت میاوردن هاااااااااااااان ؟؟ پری و دو تا

از دکترا اومدن تو اتاق  و به زور بردنش بیرون پسره ی نفهم سر من داد میزد

به من میگه احمق فک کرده چون بی کس و کارم هر غلطی که بخواد میتونه

بکنه چشمامو و بستم و آروم قطره اشکی از چشام بیرون ریخت و آهنگی رو

زیر لب زمزمه کردم :
نگاهم رو به سمت تو، شبم آیینه ی ماهه
دارم نزدیکتر میشم، یه کم تا آسمون راهه
به دستای نیاز من، نگاهی کن از اون بالا
من این آرامش محضو، به تو مدیونم این روزا
خدایا دوستت دارم، واسه هر چی که بخشیدی
همیشه این تو هستی که، ازم حالم رو پرسیدی
بازم چشمامو می بندم، که خوبی هاتو بشمارم
نمی تونم فقط میگم، خدایا دوستت دارم
تو دیدی من خطا کردم، دلم گم شد دعا کردم
کمک کن تا نفس مونده، به آغوش تو برگردم
تو حتی از خودم بهتر، غریبی هامو می شناسی
نمی خوام چتر دنیا رو، که تو بارون احساسی
خدایا دوستت دارم، واسه هر چی که بخشیدی
همیشه این تو هستی که، ازم حالم رو پرسیدی
بازم چشمامو می بندم، که خوبی هاتو بشمارم
نمی تونم فقط میگم، خدایا دوستت دارم

(آهنگ خدایا دوستت دارم مازیار فلاحی)