تابــــــــان 13
تابان
همزمان با شنیدن آهنگ اشکام میریخت برگشت نگام کرد و سریع آهنگ و عوض کرد با این
آهنگ هیچ احساس خاصی نداشتم پس ترجیح دادم مثل وقتایی که بیکارم
بشینم به کابوسام و خانوادم فکر کنم خیلی احساس خاصی داشتم که بعد
از این همه سال شب قبل از اونروز کابوسام و ندیدم با خودم فکرایی میکردم
که آخرش خودمم به خنده مینداخت یه ساعتی تو فکر بودم که با صدای پندار
به خودم اومدم پندار : میشه لطفا یه چایی بم بدی ؟؟ تو ساک عقب در
ساکشو و باز کردم و فلاکسو و در آوردم و براش یه لیوان چایی ریختم وبه
جاده خیره شدم وووووی چه جاده ی قشنگی بود تاحالا نیومده بودم فقط با
مدرسه یه بار رفته بودیم لواسان از یه تونل طولانی که گذشت انگار دنیا
عوض شد تا قبل تونل هوا خشک و آفتابی بود ولی بعد تونل انگار وارد
بهشت میشدی کل هوا بارونی و غرق در مه عمیق بود محو خلقت خدا شده
بودم که ماشین ترمز کرد برگشتم دیدم که روبروی یه رستوران نگه داشته
رستوران شیکی بود در حالی که قفل فرمون و میزد گفت : ما همیشه بابچه
ها میایم اینجا غذاهاش عالیه پیاده شو رفتیم سمت رستوران اومد بره تو که
که یکی از صندلی هایی رو که تو محوطه ی بیرون چیده بود و کشیدم و
نشستم برگشت و با چشای گرد شده نگام کرد و گفت : تو این هوای سرد
میخوای بیرون بشینی سرمو و با ذوق تکون دادم راه افتاد سمت ماشینش
نگاه خیلی از دخترا رو رو خودش خیره کرده بود و این یه جورایی ناراحتم
میکرد و خودمم نمیدونستم چرا صندوق عقب ماشینشو و باز کرد و یه پلیور
و یه پالتو از توش در آورد پلیور مشکی با لوزی های طوسی با پالتو اومد
طرفم و گفت : پاشو شالمو و کشیدم جلو و گفتم : ممنون سردم نیست اخما
شو کشید تو هم و بازوم و گرفت و بلندم کرد و به حالت غرغر گفت : آره
معلومه از رنگت اومد دستم کنه که گرفتمش و خودم پوشیدم یه مانتوی
آبی کاربنی بود با دکمه های تیله ای به همون رنگ یه کمربند مشکی رو
ناحیه ی کمرش به حالت اریب میخورد با یه خز مشکی دلم خیلی برای روژان
تنگ شده بود دلم میخواست الان اونجا میبود پندار نشست روبروم و دستاش
و به حالت عمود گذاشت رو میز و خیره شد رو من سرم و انداختم پایین ولی
نگاه خیره اش بدجوور آزارم میداد دست بردارم نبود به جای غذا داشت
درسته قوورتم میداد خلاصه منو رو آوردن و من راحت شدم یه نگاه به منو کرد
و گفت : چی میخوری گفتم : خورااک میگو سرشو و تکون داد و دوتا خوراک
میگو سفارش داد بعد از خوردن غذا دوباره راه افتادیم تو ماشین که نشستیم
یه نفس عمیق کشیدم و بوی عطر تلخ و خنکشو و به ریه هام کشیدم یه
نگاه بم کرد و گفت : چطور بود ؟؟ انگار از گیجی در اومده باشم گفتم : هاان؟
چی ؟؟؟؟ تقریبا قهقهه زد و گفت :بوی عطرمو و میگم گونه هام رنگ گرفتن
و سرم و به سمت پنجره برگردوندم دوباره خندید و راه افتادیم ترافیک شدیدی
بود و حالا حالاها توش گیر کرده بودیم و نماز نزدیک بود بره گفتم : بی زحمت
نگه دارید نمازم و بخونم ابروهاش و انداخت بالا و گفت : ا ؟؟مگه نمازمیخونی
سرمو و تکون دادم و گفتم : آره گفت : په چرا نماز صبح بلند نشدی - چون
عادت دارم بیدارم کنن - اوکی گرفتم زد کنار و بطری آب داد و یه زیر انداز داد
دستم و ساکشم برداشت و گفت : حالا مام یه استراحتی میکنیم پیاده
شدیم و زیر انداز و انداختیم پندار دراز کشید و دستشو و به حالت عمود
گذاشت رو سرش با خودم گفتم : یعنی نماز نمیخونه شونه هام و انداختم
بالا و با آب معدنی وضو گرفتم و شالمو کشیدم جلو و نمازامو و خوندم بعد
نماز در ساکش و باز کردم که دیدم کنار ساک یه شیشه ی کدر دیگم هست
پرسیدم این چیه ؟؟؟ - ودکا یکم اسمشو و تو ذهنم مرور کردم که یادم اومد
یکی از بچه ها میگفت یه نوع مشروبه برگشتم سمتشو و باچشمای گرد
شده گفتم : شما مشروب میخورید ؟ همونطور با چشمای بسته گفت :
دوست ندارم جمع ببندیم من یه نفرم خوب ؟؟؟ با وجو اینکه سختم بود ولی
با حالت مفرد باهاش صحبت کردم - باشه مشروب میخوری خیلی ریلکس
گفت : آره - ولی مشروب که ........ پرید وسط حرفم و گفت : اعتقادی ندارم
یه فلاکس دیگم بود که توش قهوه بود دوتا لیوان ریختم یکی باسه خودم یکیم برا پندار همه چی با خودش آورده
بودقهوه هامون و خوردیم بار اولی بود که قهوه میخوردم به نظرم طعمش عالی
بود دوباره راه افتادیم حدودا دوساعت بعد رسیدیم رامسر اووووف چه شهر
دل گیری بود جلوی یه خونه ی تقریبا قدیمی دوپارک کرد و پیاده شدیم زنگ
یکی از طبقات و زد صدای ظریف دخترونه ای گفت : بله ؟؟؟ پندار صداشو و
کلفت کرد و گفت : خانوم مامور آب و برقم لطفا در و باز کنید در باز شد و من
همونطور با تعجب نگاهش میکردم یه حیاط تقریبا بزرگ با درختای خرمالو
واقعا که قشنگ بود پندار رفت جلوی در قدیمی ساختمون و در زد در باز شد
و دختر چند لحظه ای با حالت شوکه به پندار نگاه کرد و بعد جیغی زد و
خودشو و پرت کرد تو بغل پندار پندار دستاشو و دور کمر دختر حلقه کرد و
فشار داد صورت همدیگرو و غرق در بوسه کردن پندار دختررو و زمین گذاشت
به قیافه ی دختره نگاه کردم پوست گندمی چشمای بادومی کشیده لب و
دهن و بینیش عین پندار فقط ظریف تر و مدل دخترونه با موهای لخت خرمایی
در کل زیبا و جذاب بود قیافش به دل میشست پندار : چطوری وروجک ؟؟؟
دختره اخم بامزه ای کرد و گفت : اااا داداش خوب هرچند که تقریبا فهمیده
بودم خواهرش ولی مطمئن شدم پندار سرشو و برد عقب و قهقهه زد پندار
دختره که انگار تازه منو دیده چشاشو و دشت کرد و گفت : داداشی معرفی
نمیکنی ؟؟؟ نکنه خبراییه ؟؟ پندار بینی دختررو و گرفت فشار داد و گفت :
نه شیطووووون ایشون ...... ایشون ..... انگار براش سخت بود بگه چشاش و
بست و گفت : پروشات دختره یکه خورد ای قدر واضح که منم متوجه شدم
دستشو و گرفت به چارچوب در همینطور خیره شده بود رو من پرده ی اشک
چشماشو تار کرده بود دستشو و که میلرزید آورد گذاشت رو صورتم بعد یه
دفعه زد زیر گریه و نشست رو زمین بلند بلند گریه میکرد پندار رفت طرفش
بغلش کرد و بم گفت برم تو بعد در و پشت پاش بست خواهرش و بردگذاشت
رو یکی از مبلای پارچه ای خونه یه خونه ی دو طبقه ی قدیمی که فک کنم
هر طبقش حدودا 100 متر بود طبقه پایین از حال و پذیرایی و آشپزخونه
تشکیل شده بود و طبقه ی دوم که با شش تاپله از طبقه ی اول جدا میشد
از سه تا اتاق خواب تو حالش دودست مبل آلبالویی پارچه ای به صورت ال
بود و تو پذیراییش مبلای چرم شیری دیوارام به رنگ کرم بود برگشتم سمت
پندار و پری پری سرشو و گذاشته بود رو شونه ی پندار و گریه میکرد و نگاه
خیره اش رو من بود تا نگاه منو و رو خودش دید بلند شد اومد سمتم پایین
پام نشست : دستامو و گرفت تو دستاش و گفت : هفده سالته نه ؟؟؟؟؟
سرمو و تکون دادم و گفتم : بله بلند شد بغلم کرد همینجور اشک میریخت
بعد نشست کنارم نگاه خیرشو و رو خودم حس میکردم پندار : خوب پری
شهاب کجاست ؟؟ سرکاره ؟؟ پری لبخندی زد و گفت : آره داداش شرکت که
بدون مدیر عامل رو هواست پندار: خیلی دلم براش تنگ شده از دانشگاهت
چه خبر ؟؟ پری یه دفعه از جاش پرید و گفت : ای واااااای پذیرایی یادم رفت و
به سمت آشپزخونه دویید سرم پایین بود و با ناخونام بازی میکردم -اینجاراحت
نیستی ؟؟؟ - هیچ کس دوروزه به جایی عادت نمیکنه - بعله حق باشماست
خوب مدرسه که میری ؟؟ - آره - چه رشته ای میخونی ؟؟ - تجربی - زبانت
چه جوریه - متوسط - خوب فک کنم باید قویش کنه - نه لازم نیست - چرا
لازم - برای چیییی ؟؟؟ - چون تو ایران نمیمونی نمیدونم چرا ولی یه دفعه
عصبانی شدم و گفتم : ببخشیدا باسه چی این قد راحت در مورد آینده ی
من تصمیم میگیرید ؟؟؟؟؟؟؟ خیلی ریلکس در حالی که سیبی رو گاز میزد
گفت : چون من چیزایی رو میدونم که تو نمیدونی - خوب بگید منم بدونم
- نچ نمیشه نفسم و با عصبانیت دادم بیرون تو همین موقع پری با یه ظرف
شیرینی و سه تا لیوان شربت آلبالو از آشپزخونه اومد بیرون بلند شدم و ظرف
شیرینی رو ازش گرفتم نشست کنارم و دستم و تو دستش گرفت مهرش
خیلی به دلم نشسته بود .......