تابان

همزمان با شنیدن آهنگ اشکام میریخت برگشت نگام کرد و سریع آهنگ و عوض کرد با این

آهنگ هیچ احساس خاصی نداشتم پس ترجیح دادم مثل وقتایی که بیکارم

بشینم به کابوسام و خانوادم فکر کنم خیلی احساس خاصی داشتم که بعد

از این همه سال شب قبل از اونروز کابوسام و ندیدم با خودم فکرایی میکردم

که آخرش خودمم به خنده مینداخت یه ساعتی تو فکر بودم که با صدای پندار

به خودم اومدم پندار : میشه لطفا یه چایی بم بدی ؟؟ تو ساک عقب در

ساکشو و باز کردم و فلاکسو و در آوردم و براش یه لیوان چایی ریختم وبه

جاده خیره شدم وووووی چه جاده ی قشنگی بود تاحالا نیومده بودم فقط با

مدرسه یه بار رفته بودیم لواسان از یه تونل طولانی که گذشت انگار دنیا

عوض شد تا قبل تونل هوا خشک و آفتابی بود ولی بعد تونل انگار وارد

بهشت میشدی کل هوا بارونی و غرق در مه عمیق بود محو خلقت خدا شده

بودم که ماشین ترمز کرد برگشتم دیدم که روبروی یه رستوران نگه داشته

رستوران شیکی بود در حالی که قفل فرمون و میزد گفت : ما همیشه بابچه

ها میایم اینجا غذاهاش عالیه پیاده شو رفتیم سمت رستوران اومد بره تو که

که یکی از صندلی هایی رو که تو محوطه ی بیرون چیده بود و کشیدم و

نشستم برگشت و با چشای گرد شده نگام کرد و گفت : تو این هوای سرد

میخوای بیرون بشینی سرمو و با ذوق تکون دادم راه افتاد سمت ماشینش

نگاه خیلی از دخترا رو رو خودش خیره کرده بود و این یه جورایی ناراحتم

میکرد و خودمم نمیدونستم چرا صندوق عقب ماشینشو و باز کرد و یه پلیور

و یه پالتو از توش در آورد پلیور مشکی با لوزی های طوسی با پالتو اومد

طرفم و گفت : پاشو شالمو و کشیدم جلو و گفتم : ممنون سردم نیست اخما

شو کشید تو هم و بازوم و گرفت و بلندم کرد و به حالت غرغر گفت : آره

معلومه از رنگت اومد دستم کنه که گرفتمش و خودم پوشیدم یه مانتوی

آبی کاربنی بود با دکمه های تیله ای به همون رنگ یه کمربند مشکی رو

ناحیه ی کمرش به حالت اریب میخورد با یه خز مشکی دلم خیلی برای روژان

تنگ شده بود دلم میخواست الان اونجا میبود پندار نشست روبروم و دستاش

و به حالت عمود گذاشت رو میز و خیره شد رو من سرم و انداختم پایین ولی

نگاه خیره اش بدجوور آزارم میداد دست بردارم نبود به جای غذا داشت

درسته قوورتم میداد خلاصه منو رو آوردن و من راحت شدم یه نگاه به منو کرد

و گفت : چی میخوری گفتم : خورااک میگو سرشو و تکون داد و دوتا خوراک

میگو سفارش داد بعد از خوردن غذا دوباره راه افتادیم تو ماشین که نشستیم

یه نفس عمیق کشیدم و بوی عطر تلخ و خنکشو و به ریه هام کشیدم یه

نگاه بم کرد و گفت : چطور بود ؟؟ انگار از گیجی در اومده باشم گفتم : هاان؟

چی ؟؟؟؟ تقریبا قهقهه زد و گفت :بوی عطرمو و میگم گونه هام رنگ گرفتن

و سرم و به سمت پنجره برگردوندم دوباره خندید و راه افتادیم ترافیک شدیدی

بود و حالا حالاها توش گیر کرده بودیم و نماز نزدیک بود بره گفتم : بی زحمت

نگه دارید نمازم و بخونم ابروهاش و انداخت بالا و گفت : ا ؟؟مگه نمازمیخونی

سرمو و تکون دادم و گفتم : آره گفت : په چرا نماز صبح بلند نشدی - چون

عادت دارم بیدارم کنن - اوکی گرفتم زد کنار و بطری آب داد و یه زیر انداز داد

دستم و ساکشم برداشت و گفت : حالا مام یه استراحتی میکنیم پیاده

شدیم و زیر انداز و انداختیم پندار دراز کشید و دستشو و به حالت عمود

گذاشت رو سرش با خودم گفتم : یعنی نماز نمیخونه شونه هام و انداختم

بالا و با آب معدنی وضو گرفتم و شالمو کشیدم جلو و نمازامو و خوندم بعد

نماز در ساکش و باز کردم که دیدم کنار ساک یه شیشه ی کدر دیگم هست

پرسیدم این چیه ؟؟؟ - ودکا یکم اسمشو و تو ذهنم مرور کردم که یادم اومد

یکی از بچه ها میگفت یه نوع مشروبه برگشتم سمتشو و باچشمای گرد

شده گفتم : شما مشروب میخورید ؟ همونطور با چشمای بسته گفت :

دوست ندارم جمع ببندیم من یه نفرم خوب ؟؟؟ با وجو اینکه سختم بود ولی

با حالت مفرد باهاش صحبت کردم - باشه مشروب میخوری خیلی ریلکس

گفت : آره - ولی مشروب که ........ پرید وسط حرفم و گفت : اعتقادی ندارم

یه فلاکس دیگم بود که توش قهوه بود دوتا لیوان ریختم یکی باسه خودم یکیم برا پندار همه چی با خودش آورده

بودقهوه هامون و خوردیم بار اولی بود که قهوه میخوردم به نظرم طعمش عالی

بود دوباره راه افتادیم حدودا دوساعت بعد رسیدیم رامسر اووووف چه شهر

دل گیری بود جلوی یه خونه ی تقریبا قدیمی دوپارک کرد و پیاده شدیم زنگ

یکی از طبقات و زد صدای ظریف دخترونه ای گفت : بله ؟؟؟ پندار صداشو و

کلفت کرد و گفت : خانوم مامور آب و برقم لطفا در و باز کنید در باز شد و من

همونطور با تعجب نگاهش میکردم یه حیاط تقریبا بزرگ با درختای خرمالو

واقعا که قشنگ بود پندار رفت جلوی در قدیمی ساختمون و در زد در باز شد

و دختر چند لحظه ای با حالت شوکه به پندار نگاه کرد و بعد جیغی زد و

خودشو و پرت کرد تو بغل پندار پندار دستاشو و دور کمر دختر حلقه کرد و

فشار داد صورت همدیگرو و غرق در بوسه کردن پندار دختررو و زمین گذاشت

به قیافه ی دختره نگاه کردم پوست گندمی چشمای بادومی کشیده لب و

دهن و بینیش عین پندار فقط ظریف تر و مدل دخترونه با موهای لخت خرمایی

در کل زیبا و جذاب بود قیافش به دل میشست پندار : چطوری وروجک  ؟؟؟

دختره اخم بامزه ای کرد و گفت : اااا داداش خوب هرچند که تقریبا فهمیده

بودم خواهرش ولی مطمئن شدم پندار سرشو و برد عقب و قهقهه زد پندار

دختره که انگار تازه منو دیده چشاشو و دشت کرد و گفت : داداشی معرفی

نمیکنی ؟؟؟ نکنه خبراییه ؟؟ پندار بینی دختررو و گرفت فشار داد و گفت :

نه شیطووووون ایشون ...... ایشون ..... انگار براش سخت بود بگه چشاش و

بست و گفت : پروشات دختره یکه خورد ای قدر واضح که منم متوجه شدم

دستشو و گرفت به چارچوب در همینطور خیره شده بود رو من پرده ی اشک

چشماشو تار کرده بود دستشو و که میلرزید آورد گذاشت رو صورتم بعد یه

دفعه زد زیر گریه و نشست رو زمین بلند بلند گریه میکرد پندار رفت طرفش

بغلش کرد و بم گفت برم تو بعد در و پشت پاش بست خواهرش و بردگذاشت

رو یکی از مبلای پارچه ای خونه یه خونه ی دو طبقه ی قدیمی که فک کنم

هر طبقش حدودا 100 متر بود طبقه پایین از حال و پذیرایی و آشپزخونه

تشکیل شده بود و طبقه ی دوم که با شش تاپله از طبقه ی اول جدا میشد

از سه تا اتاق خواب تو حالش دودست مبل آلبالویی پارچه ای به صورت ال

بود و تو پذیراییش مبلای چرم شیری دیوارام به رنگ کرم بود برگشتم سمت

پندار و پری پری سرشو و گذاشته بود رو شونه ی پندار و گریه میکرد و نگاه

خیره اش رو من بود تا نگاه منو و رو خودش دید بلند شد اومد سمتم پایین

پام نشست : دستامو و گرفت تو دستاش و گفت : هفده سالته نه ؟؟؟؟؟

سرمو و تکون دادم و گفتم : بله بلند شد بغلم کرد همینجور اشک میریخت

بعد نشست کنارم نگاه خیرشو و رو خودم حس میکردم پندار : خوب پری

شهاب کجاست ؟؟ سرکاره ؟؟ پری لبخندی زد و گفت : آره داداش شرکت که

بدون مدیر عامل رو هواست پندار: خیلی دلم براش تنگ شده از دانشگاهت

چه خبر ؟؟ پری یه دفعه از جاش پرید و گفت : ای واااااای پذیرایی یادم رفت و

به سمت آشپزخونه دویید سرم پایین بود و با ناخونام بازی میکردم -اینجاراحت

نیستی ؟؟؟ - هیچ کس دوروزه به جایی عادت نمیکنه - بعله حق باشماست

خوب مدرسه که میری ؟؟ - آره -  چه رشته ای میخونی ؟؟ - تجربی - زبانت

چه جوریه - متوسط - خوب فک کنم باید قویش کنه - نه لازم نیست - چرا

لازم - برای چیییی ؟؟؟ - چون تو ایران نمیمونی نمیدونم چرا ولی یه دفعه

عصبانی شدم و گفتم : ببخشیدا باسه چی این قد راحت در مورد آینده ی

من تصمیم میگیرید ؟؟؟؟؟؟؟ خیلی ریلکس در حالی که سیبی رو گاز میزد

گفت : چون من چیزایی رو میدونم که تو نمیدونی - خوب بگید منم بدونم

- نچ نمیشه نفسم و با عصبانیت دادم بیرون تو همین موقع پری با یه ظرف

شیرینی و سه تا لیوان شربت آلبالو از آشپزخونه اومد بیرون بلند شدم و ظرف

شیرینی رو ازش گرفتم نشست کنارم و دستم و تو دستش گرفت مهرش

خیلی به دلم نشسته بود .......