تابــــــــان 12
پندار
داشتم میرفتم طرف ماشین که صدام کرد همونجوری گفتم : بله ؟؟ تشکر
کرد سرمو و تکون دادم و خواستم برم که دوباره صدام کرد و گفت : چرا بعد
از این سال پدر مادرم نیومدن ؟؟؟؟ بغض گلومو و فشرد سیب گلوم به خاطر
بغض بالا پایین میشد فقط تونستم یه کلمو و رو از لای دندونانم خارج کنم
"بعدا"رفتیم خونم بهش اتاق پری و وقتی ایران بود نشون دادم و گفتم میتونه
لباساشو اونجا عوض کنه و رفتم تو اتاقم اه رنگ اناقم آرامش عمیقی درم به
وجود میاورد مشکی و قرمز اتاقم از یه تخت دو نفره با رو تختی قرمز مشکی
یه میز تحریر مشکی بایه کمد قرمز مشکی همین خیلی خلوت بود رفتم
سمت کمدم و لباسم و با یه شلوار اسپرت مشکی و یه تی شرت سبز عوض
کردم تا اومدم رو تخت دراز بکشم که صدای جیغ تابان و شنیدم نفهمیدم
چه جوری و با چه سرعتی خودمو و بهوش رسوندم خدا میدونه تو اون چند
ثانیه چه فکرایی که نکردم نشستم کنارش و دیدم که یه تیکه از شیشه ی
ودکایی که دیشب شکسته بودم رفته تو پاش و بدجور داره خون میاد با خودم
فکر کردم نمیتونم ببرمش بیمارستان شاید محسن بتونه کاری کنه محسن
دانشجوی پزشکی بود به سرعت بغلش کردم وای که چه قد سبک بود عین
پرکاه خودمو رسوندم و به واحدش و تقریبا لگد زدم در و باز کرد تا اومد سلام
احوال پرسی کنه خشکش زد و گفت : چی شده ؟؟ گفتم بره کنار تو پاش
شیشه رفته گریه های تابان داشت رو اعصابم یه قل دو قل بازی میکرد
گذاشتمش رو مبل و از محسن پرسیدم : به بیمارستان احتیاج داره ؟؟؟؟
اخماشو و توهم کشیده بود گفت : نه و همزمان شیشه رو کشید بیرون تابان
جیغی زد که دلم تیکه تیکه شد و از ته دل خواستم از خدا که من جای اون
باشم بعد پندار با اسپری و ما بقیه ی وسایل مخصوص زخم و ضدعفونی کرد
و باند پیچید دور پاش اومدم بغلش کنم که دستشو و به معنی نه جلوم گرفت
و خودش بلند شد از محسن تشکر کرد و به سمت در راه افتاد منم باهاش
خداحافظی و تشکر کردم و رفتم دنبالش تو پله ها نزدیک بود بیفته که
بادستم گرفتمش و تو همون حالت نگهش داشتم اومد اعتراض کنه که گفتم:
ساکت بردمش تو خونه و گذاشتمش رو کاناپه ی راحتی و رفتم براش یه
آرام بخش و یه لیوان آب آوردم تا یه کم استراحت کنه ازش پرسیدم خوبی ؟
گفت بعله و سرشو و تکون داد قرص و دادم خورد و بعد بش گفتم یه ساعت
بخوابه بعدش میریم اونم تز خداخواسته چشاش و بستو و بیهوش شد تا
نیم ساعت بعد نشسته بود بالا سرشو و بهش زل زده بودم موهای طلایی
- زیتونی لخت داشت دو تا چشم درشت طوسی که به قول معروف سگ
داشت و آدم و وادار میکرد بهشون نگاه کنه پوستش از سفیدی زیاد به
سرخی میزد و عین برف بود لبای صورتی و کوچولو با یه بینی قلمی صاف و
کوچیک واقعا عین فرشته ها بود خودمم سرمو و گذاشتم کنار مبل و خوابم
برد حدودا یک ساعت بعدش از خواب بیدار شدم و دیدم هنوز خوابه دلم نیومد
بیدارش کنم همونجوری بلندش کردم و بردمش تو اتاق پری و رو تخت خوابو
ندمش و ملافه و رو کشیدم روش شالشو و طوری که بیدار نشه به اروم بردم
پشت گردنش اومدم صورتشو و لمس کنم ولی دستامو ومشت کردمو و کنار
کشیدم رفتم تو اتاقم و ملافه و بالشتم و آوردم بیرون و رو زمین اتاقش دراز
کشیدم میترسیدم تنهاش بذارم بلایی سرش بیاد یه بار تو عمرم غفلت و
نادونی کرده بودم باسه تمام عمرم بس بود چشمام و بستم و با یاد آوریش
گلوم به سختی فشرده شد چشمام و روهم فشار دادم خوابم نمیبرد بلند
شدم و نشستم پشت میز آشپزخونه و باسه خودم یه لیوان قهوه درست
کردم بخار گرم قهوه صورتمو و مخاطب خودش قرار داده بود دستمو و دور لبه
ی لیوان میکشیدم با خودم میگفتم شاید اگه اون کارو میکردم الان ..........
و دستم و محکم رو میز کوبوندم به طوری که لیوان افتاد رو زمین و شکست
اول از همه بلند شدم ببینم صدا بیدارش کرده یا نه که دیدم نه خوابِ خوابِ
اوووووووفی کردم و رفتم خورده شیشه ها رو جمع کردم و زمین آشپزخونرو
و تمیز کردم بعد رفتم تو جام دراز کشیدم که حدودا بعد یه ربع بعدخوابم برد
صبح بعد وقتی اذان میگفتن بلند شدم نماز میخوندم ولی نه مرتب گفتم حالا
که بیدار شدم بخونم وضو گرفتم و نماز مو و خوندم بعد دوباره تو جام دراز
کشیدم ولی دیگه خوابم نبرد حدودا یه ساعت بعد بیدار شد لا چشمو و باز
کردمو و مطمئن شدم داشت در و دیوار اتاق و نگاه میکرد و بعد سریع چشمام
و بستم و گفتم : صب بخیر خانوم خوش خواب و بعد از لای چشمم دیدم که
تقریبا داره قورتم میده میخواستم قهقهه بزنم ولی به یه پوزخند افاقه کردم
و چشامو و باز کردم و بهش نگاه کردم وقتی نگاش افتاد رو صورتم و دید
چشام بازه رنگش عین گچ شد بلند شدم ملافه و بالشتم و برداشتم و دم در
اتاق ایستادم و گفتم بلند شه همینجوریشم زیادی دیر شده ملافه و بالشتو
و گذاشتم رو تختمو و برگشتم دم در اتاقش دیدم بلند شده و جلوی آینه قدی
اتاق ایستاده و داره به شالش که بردم پشت گردنش با تعجب نگاه میکنه
بهش گفتم : ممکن بود تو خواب بپیچه دور گردنش و خفش کنه باسه همین
این کارو کردم تشکری کرد که دوباره گفتم : من هیچی از خونه داری بلد
نیستم و ببخشید که میزبان خوبی نیستم هیچی نگفت راه افتاد سمت
آشپزخونه که دیدم لنگ میزنه تازه یادم افتاد پاش چی شده گفتم : ای وای
پاک یادم رفت پات چطوره ؟؟؟ اونم گفت : خوبه بعد رفت سمت یخچال ودرش
و باز کرد کره پنیر و مربای هویج و آلبالو رو در آورد و گذاشت رو میز بعدبرگشت
و تو کابینتارو و گشت دو تا کاسه ی بلور در آورد و یکم از دوتا مربا توشون
ریخت بعدش برگشت و به سمت تستر نگاه کرد همونجور که به دیوارای
آشپزخونه تکیه داده بودم نگاش میکردم که دستشو و به کمرش زد و گفت :
یه وقت خسته نشید خندم گرفت : و گفتم تو مطمئنی تو پرورشگاه بودی غم
بزرگی نشست تو چشاش و سرشو گرفت پایین حدود یه ربع هرچی صداش
میکردم جواب نمیداد که دیگه عصبانی شدم و داد زدم :تابــــــااااااااان سرشو
آورد بالا صورتش از قطرات اشک خیس شده بود گفتم واااا این چرا گریه کرده
گفت : چیه ؟؟؟ چرا داد میزنید ؟؟؟؟ گفتم : چرا گریه کردی ؟؟پات میسوزه
؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا هرچی صدات میکنم جواب نمیدی ؟؟؟؟ در حالی که اشکاش و
پاک میکرد گفت : ببخشید متوجه نشدم میشه کار کردن با این دستگاه و
بهم یاد بدین ؟؟؟؟شاکی و مشکوک بهش نگاه کردم ....... خلاصه صبحانرو
خوردیم و هرچی گفتم ظرفارو ول کنه ملوک خانم میشوره ( خانمی که هفته
ای دوبار میاد خونه ی پندار و تمیز میکنه ) گوش نداد و خودش شست بعد
رفت آماده شه منم رفتم تو اتاقم یه شلوار لی جذب مشکی پوشیدم با یه
پیراهن طوسی طبق عادت همیشیگیم آستینامو و تا آرنج زدم بالا و با ادکلن
مورد علاقم که بوی تلخ و خنکی داشت دوش گرفتم و رفتم بیرون واااای
دقیقا طوسی مشکی پوشیده بود یه مانتوی عبایی مشکی با یه شال
مشکی و یه شلوار اسپرت مشکی با وجود این که تیپش خیلی ساده بود
ولی فوق العاده ناز شده بود هردو مدتی به هم خیره شدیم و رفتیم سمت
در و رفتیم تو پارکینگ اومد بره سمت سوزوکی مشکیه که گفتم : نه اون نه
و بعد روکش پورشه ای رو که فقط آیدین دیده بود و برداشتم سوار شدیم
یه عینک بش دادم که بزنه گفت : برم کف ماشین که گفتم : نع من تنها
اومدم با یه ماشین دیگه اومدم حالا دارم دو نفری و با یه ماشین دیگه میرم عینک آفتابیشو و رو صورتش زدکرد و خارج شدیم وقتی وارد جاده چالوس
شدیم ضبط ماشین و روشن کردم و فلشم و گذاشتم توش آهنگی که پخش
شد پرنده ی سیاوش قمیشی ومعین بود عاشق این آهنگم: بِگیره اَسیر غُصه ها شـی
حالا که آسمونَم دنیای تـاازه ای نیسـت / اونوَقت یه جا بشینی مَحو گُذشته ها شـی
تَرسیده باشی از کـــوووچ اوجُ نَدیده باشــی / واسه یه مُشـــتِ دوونــه اَهلیِ آدما شـی
توو سایه ها بمونی دَرگیر سایه ها شــی
مَفهومِ زِندگی رو از یاد بُرده باشــی
دِلـت بخواد دوبـاااره ِ از تـهِ دِل بخونـــی
از تَرس ریزشِ اشک ، غمگینُ بی صدا شــی
میشه پَرنده باشی اما رَها نباشـی
میشه دِلت بِگیره اَسیر غُصه ها شـی
حالا که آسمونَم دنیای تـاازه ای نیسـت
اونوَقت یه جا بشینی مَحو گُذشته ها شـی
تَرسیده باشی از کـــوووچ اوجُ نَدیده باشــی / واسه یه مُشـــتِ دونه اَهلیِ آدما شـی
توو سایه ها بمونی دَرگیر سایه ها شــی
مَفهومِ زِندگی رو از یاد بُرده باشــی
دِلـت بخواد دوبـاااره ِ از تـهِ دِل بخونـــی
از تَرس ریزشِ اشک ، غمگینُ بی صدا شــی ...