تابــــــــان 11
از زور درد قطرات اشک از چشمم روان بود و با سختی نفس میکشیدم با
صدای جیغم پندار در اتاقشو و با ضرب باز کرد و پرید بیرون لباساشو عوض
کرده بود داشتم مثل مار تو خودم میپیچیدم که اومد بالا سرمو گفت :چی
شد ؟؟؟ چی شدی ؟؟؟و بعد نگاهش به کف پام افتاد و بلند گفت : ای
وواااااااااااااااااااای نشست کنارمو و به پام نگاه کرد و بعد یکی از دستاشو
و گرفت زیر زانوهام و اون یکی رو گرفت زیر گردنمو و مثل یه بچه از جا
بلندم کرد در خونه رو و آرنجش باز کرد و همونطور باز گذاشت به سرعت سه
طبقه بالا رفت تو تموم مدت اشک میریختم با پاش در یکی از واحدارو زد
یه پسر همسنای خودش در و باز کرد و تا اومد سلام کنه سلام تو دهنش
ماسید و گفت : چی شده ؟؟؟ پندار : برو کنار شیشه رفته تو پاش پسره
رفت کنار و آیدین منو رو یکی از مبلای خونه ی پسره گذاشت و گفت :
محسن احتیاج به بیمارستان داره پسره با ابروهای گره خورده به کف پام
خیره شد و گفت : نه و همزمان شیشه رو از پام کشید کنار جیغی زدم که
تا حالا از خودم نشنیده بودم داشتم عین چی گریه میکردم زخم و ضدعفونی
کرد و دورش باند پیچید بعد دوباره اومد بلندم
* کنه که دستمو و جلوش به
معنی نه گرفتم و به سختی از جام بلند شدم از محسن خداحافظی کرد و
منم ازش تشکر کردم تو راه پله نزدیک بود بیفتم که پندار از پشت گرفتتم و
و بقیه راه بلندم کرد اومدم اعتراض کنم که خیلی قاطع گفت : ساکت منم
دیگه حرفی نزدم بردم تو خونه و رو یکی از مبلای راحتی خوابوندم کف پام
خورد به میز شیشه ای وسط مبل ا و از درد ریسه رفتم و ابر مبل و تو مشتم
فشردم به جایی که پام رفت تو شیشه نگاه کردم و دیدم که خورده های
شیشه به وفور ریخته و مایع بی رنگی هم کنارشون ریخته بود با یه لیوان و
یه قرص اومد کنارم و خیلی آروم گفت : بهتری ؟؟؟؟ تو چشاش نگرانی و یه
چیز دیگه که اون موقع براش اسمی نداشتم هویدا بود سرمو و تکون دادم و
گفتم : بله قرص و ازش گرفتم و با چند جرعه آب خوردمش یه آرام بخش بود
گفت : یه ساعت بخواب حالت که بهتر شد راه می افتیم اون قدر خسته بودم
و اون قدر از صب فشار تحمل کرده بودم فشارهایی که باسه من خیلی
سنگین بودن چشام و بستم و بی هوش شدم وقتی چشمامو وباز کردم رو
تخت بودم دیشب یادم اومد ولی دیشب که هوا تاریک بود الان روشن ای وای
من چند ساعت خوابیدم یه دفعه از جام بلند شدم به اتاقی که توش بودم
نگاه کردم دیوارای اتاق یاسی بود با پرده ای بنفش که یه مقدار از رنگ دیوارا
تیره تر بود کمدی سفید که درش نیمه باز بود با یه میز آرایش سفید یاسی
سرم و بلند کردم که دیدم ای وای این چرا رو زمین خوابیده مگه خودش اتاق
نداره ؟؟؟ به تختم نگاه کردم یه تخت بود با ملافه ی یاسی و سفید که با
حالت قشنگی ترکیب شده بودن پندار تو جاش تکونی خورد و همونطور که
چشاش بسته بود گفت : صب بخیر خانم خوش خواب وااا مگه بیداره خوب
حالا که چشاش بسته بود میخواستم خوب نگاش کنم موهای لخت مشکیش
آشفته شده بودن و خیلی جذاب تر شده بود قدش بلند بود فک کنم حدودا
صد و نود و دوسه بود قد خودم صد و شصت و پنج بود و وزنم پنجاه و دو کیلو
هیکلشم که دیگه نگوووووو بازوهاش میخواستن تیشرتی که تنش بود و پاره
کنن ( ای واااای تابان خاک تو سرم برو یه خورده خجالت بکش آبرومو و بردی)
دوباره اومدم روصورتش که تمام تنم یخ کرد دیدم چشاش بازه و داره با یه
پوزخند کنار لبش نگام میکنه آب گلومو و به سختی قورت دادم بلند شد ملافه
و بالشتشو و با خودش برداشت رسید دم در همونطور که پشتش بهم بود
گفت : پاشو تاحالا شم زیادی دیر کردیم و رفت بیرون بلند شدم و طبق عادت
همیشگیم ملافه رو مرتب کردم و رفتم جلوی آینه قدی اتاق صورتم و چشام
مث هرروز پف کرده بودن همون لباسای دیشب تنم بود فقط شالمو و برده
بود پشت سرم اومده بود دم دراتاق و گفت : ممکن بود بپیچه دور گلوت خفت
کنه سرمو و تکون دادم و تشکر کردم رفتم بیرون گفت : من هیچی از خونه
داری بلد نیستم شرمنده که میزبان خوبی نیستم پام به خاطر دیشب درد
میکرد و لنگ میزد هروقت پامو و میذاشتم زمین صورتم از درد جمع میشد
پندار که دید میلنگم انگار تازه یادش افتاده باشه گفت : ای وای پاک یادم
رفت پات خوبه ؟؟؟؟؟؟؟؟ سرم و تکون دادم و خودم و به اشپز خونش رسوندم
خوب الان خونشو و تو صیف میکنم خونش به جز اون اتاقی که توش بود کاملا
با ترکیب کرم قهوه ای چیده شده بود مبلا ی چرم سلطنتیش مبلای راحتیش
رنگ پذیرایی و حال و آشپزخونه و کابینتا همه و همه کرم و قهوه ای بودن وای
که چه قد اون رنگ بم آرامش میداد رفتم سمت یخچال ساید بای سایدش و
درشو و باز کردم وووووویییی بعضیا ندارن بخورن بعضیام ......... در کابینتاشو
باز کردم تا بالاخره تو یکیش کاسه پیدا کردم دو تا کاسه ی بلوری برداشتم و
از توی یخچال مقداری از مرباهای آلبالو و هویج و ریختم توشون برگشتم و به
سمت توستر و بسته ی نون توستی که کنارش بود نگاه کردم کار باهاش و
بلد نبودم برگشتم تا ببینم پندار کجاست که ازش طریقه ی کارشو و بدونم که
دیدم به دیوار کنار آشپزخونه تکیه داده و داره به من نگاه میکنه دستم و زدم
به کمرم و گفتم : یه وقت خسته نشید لبخند اومد رو لبش و باهمون فیگورش
گفت : تو مطمئنی تو پرورشگاه بودی ؟؟؟ باز ناراحتم کرد باز یادم اومد که
تا الان کجا بودم سرمو و انداختم پایین و یه قطره اشک از چشام چکید یه
لحظه از چیزی که فهمیدم موهای تنم سیخ شد تقریبا از موقعی که یادم میاد
هر شب یه چیز همیشه همرام بود یه کابوس / کابوسی که شبی نبود که
چشام و بارونی نکنه صدای خنده ی یه زن و مرد جوان تو ماشین زنی با
چشای طوسی درست عین من یه دختر بچه که عقب خوابیده و کمر بند
بچشو بستن تا نیفته و یه دفعه صدای جیغ اون زن ک میگه نیماااااااااااااااااااا
همیشه اینجای خواب که میشد از خواب میپریدم دست کشیدم رو صورتم
مثل همیشه صورتم خیس بود با صدای پندار به خودم اومدم که با فریاد
گفت:تابـــــــــــــــــــــااااااااااااااان سرمو و بالا گرفتم و گفتم : چیه ؟؟چرا داد
میزنید نگام کرد و گفت : چیه چراا گریه کردی ؟؟؟؟پات میسوزه ؟؟؟ چرااا
هرچی صدات میزنم جواب نمیدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟اشکامو و پاک کردمو و گفتم
ببخشد متوجه نشدم میشه کار با این دستگاه رو بم یاد بدین ؟؟؟ مشکوک
نگام کرد و به سمت توستر رفت خلاصه بعد از خوردن صبحانه و شستن
ظرفا رفتم تو اون اتاق تا آماده شم اول از همه در اتاق و قفل کردم تا یه وقت
پندار نیاد تو رفتم و در کمد دیواری سفیدشو و باز کردم و یه تیپ طوسی
مشکی زدم موهامو و محکم بالا سرم جمع کردم یه شلوار اسپورت مشکی
پوشیدم باسه مانتوی نخی طوسی که قسمت کمرش از داخل خود لباس
کش میخورد و یه پارچه از جنس خودش به حالت عبا میومد روش با یه شال
مشکی ساده چون بلد نبودم مدل دار ببندم ساده انداختمش رو سرم در
اتاق و باز کردم و رفتم بیرون وااای پندار دقیقا مث من تیپ زده بود یه شلوار
لی جذب مشکی پوشیه بود و بایه پیراهن طوسی که آستیناشو و تا آرنج بالا
زده بود لباس نزدیک بود پاره شه هردومون چند دقیقه به هم خیره شدیم
و همزمان به سمت در راه افتادیم دیدم یه ساک دستشه احتمالا وسایل
ضروریشه رفتیم تو پارکینگ اومدم برم سمت ماشینی که دیروز توش بودیم
که گفت : نه اون نه برگشتم دیدم داره روکش ضد آب یه ماشین و از روش
برمیداره وقتی برداشت فهمیدم یه پورشه ی نوک مدادیه گفت : تاحالا به
جز آیدین کسی این ماشین و ندیده و بعد گفت : سوارشو وقتی سوار شدم
گفتم : برم کف ماشین گفت : نع من تنها اومدم با یه ماشین دیگه اومدم
حالا دارم دو نفری و با یه ماشین دیگه میرم عینک آفتابیشو و رو سرش زد و
یه عینکم داد بهم و گفت : لطفا بزن گرفتمو و زدم در پارکینگ و با ریموت و باز
کرد و خارج شدیم وقتی وارد جاده چالوس شدیم ضبط ماشین و روشن کرد
و فلشش و گذاشت توش آهنگی که پخش شد پرنده ی سیاوش قمیشی و
معین بود ( این آهنگ فوق العادس دوست داشتید گوش بدید ) :
میشه پرنده باشی اما رَها نباشـی / میشه دِلت بِگیره اَسیر غُصه ها شـی
حالا که آسمونَم دنیای تـاازه ای نیسـت / اونوَقت یه جا بشینی مَحو گُذشته ها شـی
تَرسیده باشی از کـــوووچ اوجُ نَدیده باشــی / واسه یه مُشـــتِ دوونــه اَهلیِ آدما شـی
توو سایه ها بمونی دَرگیر سایه ها شــی
مَفهومِ زِندگی رو از یاد بُرده باشــی
دِلـت بخواد دوبـاااره ِ از تـهِ دِل بخونـــی
از تَرس ریزشِ اشک ، غمگینُ بی صدا شــی
میشه پَرنده باشی اما رَها نباشـی
میشه دِلت بِگیره اَسیر غُصه ها شـی
حالا که آسمونَم دنیای تـاازه ای نیسـت
اونوَقت یه جا بشینی مَحو گُذشته ها شـی
تَرسیده باشی از کـــوووچ اوجُ نَدیده باشــی / واسه یه مُشـــتِ دونه اَهلیِ آدما شـی
توو سایه ها بمونی دَرگیر سایه ها شــی
مَفهومِ زِندگی رو از یاد بُرده باشــی
دِلـت بخواد دوبـاااره ِ از تـهِ دِل بخونـــی
از تَرس ریزشِ اشک ، غمگینُ بی صدا شــی ...
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۶/۲۹ ساعت 14:3 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|