برگشتم عقبو و دیدم که به سمت ماشینی که پیچیده بود تو کوچه رفت

در ماشینو باز کرد و بازوی شخصی رو که تو ماشین بود و گرفت و کشیدش

بیرون وقتی آوردش بیرون فهمیدم همون دختریی که یه ساعت پیش دیدمش

دنبال خودش کشوندش و از دید محو شدن با صدای بسته شدن در ماشین

به خودم اومدم و برگشتم و دیدم آیدین از ماشین پیاده شده و تقریبا داره

دنبال اونا میدوو از تعجب یکی از ابروهام که همرنگ موهام بود یه خورده تیره

تر ( زیتونی ) پرید بالا رحیمی هم تلفن به دست از ماشین پیاده شد برگشتم

سمت روژان چی میدیدم روژان که یه دختر کنجکاو و سرزندس و حالا باید

تو شیشه ی عقب باشه از کنجکاوی تو خودش بود و داشت خیلی آروم گریه

میکرد قلبم فشرده شد روژان و به اندازه ی  خواهر نداشته ام دوست داشتم

بغلش کردم و با بغض و صدایی که از ناراحتی دورگه شده بود گفتم :خواهری

من چرا داره گریه میکنه برگشتو و با چشای کشیده و قهوه ایش که لبالب

پر از اشک شده بود گفت : تاب ..... بان من چه...هارس ..سال پیش همه

چیز و همه کس.... م و از دست د .... دادم چ.... چهار سال....ه که بع ... د از

خدا تو هم ...مه چیز و همه کس....سمی اگه تو بر...ری ....... هق هق و

بغضش نذاشت ادامه ی حرفشو بزنه و خودشو و تو بغلم رها کرد و همونجور

گریه کرد دستامو و دورش فشردمو و پشت کمرشو آروم با دستم نوازش

کردم و گفتم : روژان فک میکنی برا من راحته ؟؟؟؟ اگه تو چهار سال که پدر و

مادر نداری من از اول بی کس چهار سال که با تو تنهایی رو کم ترحس

میکنم چه جوری ازت دل بکنم ...... چند دقیقه ای تو بغل هم گریه کردیم

روژان خودشو و ازم جدا کرد و با لبخند گفت : اوههه نگاه عین چی ام گریه

میکنیم شدیم کپی برابر اصل برادران مسلم و بعد خنده ی کوتاهی کرد و

منم خندیدم گفت : ای وای اگه الان رحیمی مارو با این قیافه و چشای اندازه

ی توپ پینتبال ببینه که حسابمون با کرام الکاتبین قیافم ناراحت شد وگفتم :

حالا چیکار کنیم ؟؟ یه چند ثانیه ای به حالت تفکر نگام کرد و گفت : اگه اون

چیزی که تو طول حرکت هی میخوره از زیر صندلی به پام آب باشه خیلی

خوبه و بعد دولا شد و از زیر صندلی یه بطری پلاستیکی که به ظاهر میخورد

توش آبه رو درآورد و طوری که انگار الکل و کشف کرده با افتخار به بطری نگاه

میکرد درشو باز کرد و اول پنجره یی رو که سمت رحیمی نبود و کشید پایین

سرشو و کرد بیرون و یه مقدار از بطری رو رو صورتش ریخت و بعد جاشو و با

من عوض کرد و منم همون کارو کردم و بطری رو سر جاش گذاشتم و باشالم

صورتمو و خشک کردم حدودا سی ثانیه بعد رحیمی سوار شد و دوسه دقیقه

بعدشم پندار و آرمین سوار شدن شقیقه های آرمین قرمز و متورم شده بود

و رگهای کنار شقیقه اش متورم حتما علائم عصبانی شدنشه رسیدیم

پرورشگاه پیاده شدم و با بچه هایی که آشنایی داشتم خداحافظی سرسری

کردم تا بیش تر وقتم و با روژان بگذرونم بعضی دخترا ناجور نگام میکردن و

وقتی از کنارم رد میشدن تیکه مینداختن ولی من اهمیتی نمیدادم باروژان

صحبت کردیم و بهش قول دادم که هفته ای یه بار بهش سر بزنم همدیگرو

و بغل کردیم و بعد از کلی گریه و زاری و شوخی هایی که روژان در مورد

پندار باهام میکرد از هم جدا شدیم به سمت ماشین پندار رفتم که دیدم به

ماشین تکیه دادنو و زل زدن به من بعد یه دقیقه کنار رفتن و پندار در و باز کرد

و من سوار شدم خودشم سوار شد آیدین رفت پیش روژان و برگشت خیلی

کنجکاو شدم بدونم چی به روژان گفته ولی نفهمیدم رفتیم رستوران و ناهار

خوردیم وبعد آرمین و رسوند خونشون اوووووووووه مخم سوت کشید خونشون

عین یه کاخ بود بعد جلوی یه پارک نگه داشتو و گفت : پیاده شم رو یه نیمکت

نشستیم پندار بلند شد بره بستنی بخره خیلی سوال داشتم اونجام محیط

خوبی بود برای پریسیدن هنوز مدتی نگذشته بود از رفتنش که با صدای یه

پسر که گفت : اوهوو بچه ها اینجارو عجب تیکه ایه خون تو تنم یخ زد اون قدر

با دنیای بیرون آشنایی نداشتم ولی شدیدا ترسیده بودم شونه های باریک

و ظریفم شروع کردن به لرزیدن یکیشون که انگاری از همه پررو تر بود اومد

شونه هامو و بگیره که خودم و کشیدم عقبو و هــــــــی بلندی گفتم

که گفت : امشب چه شبی بشه با این عروسک کوچولووووووو و بعد قهقه ی

چندش آوری زد تو همین موقع یکیشون با یه ضربه نقش زمین شد به خودم

اومدم و دیدم پندار باهاشون درگیر شده بیش تر میخوردتابزنه دلم براش کباب

شد زبونم از شدت ترس قفل کرده بود و چیزی نمیتونستم بگم بعد از دعوا و

خودشو وبا کمک نیمکت بلند شد و کنارم نشست بهش نگاه کردم آستین

سمت راستش پاره شده بود و عضلات قویشو به نمایش گذاشته بود و کنار

لبش پاره شده بود و از بینیشم خون میومد دستمال نداشتم باسه همین

گوشه ی شالمو و گرفتم طرفش چند لحظه نگاه سنگینشو و رو خودم حس

کردم و بعد شال و گرفت و کمی از خونای صورتشو و پاک کرد و گفت : تا

یه ساعت دیگه میریم رامسر بلند شد و داشت میرفت که گفتم : آقا پندار

برگشت طرفمو و منتظر نگام کرد سرمو و زیر انداختمو و گفتم : ممنونم نگام

کرد و سرشو تکون داد که دوباره برگشت سریع تر از قبل گفتم : چرا بعد از

این همه مدت پدر مادرم نیومدن دنبالم چرا شما اومدید ؟؟؟ یعنی حتی

دلشون نمیخواست منو ببینن  و اشکامو و که روان بودن و کلافه پس زدم

جوابم یه کلمه بود : بعدا رفتیم خونش نزدیکای خونش که بودیم بهم گفت :

برم کف ماشین بخوابم منم همین کارو کردم وارد خونش شدیم یه آپارتمان

حدودا دویست و پنجاه سیصد متری فوق الاده شیک تو طبقه ی پنجم تو

کامرانیه بود بهم اتاقی رو نشون داد و گفت : اونجا میتونم لباسامو و عوض

کنم گفت : همه ی لباسام تمیز و شسته شدس و به سمت یکی از اتاقا

رفتو و درش و محکم بست داشتم خونه رو آنالیز میکردم که با فرورفتن چیزی

تو کف پام از درد جیغ وحشتناکی کشیدم و رو زمین ولو شدم احساس

میکردم از شدت درد صورتم کبود شده و نفسم بالا نمیاد ...


ادامه دارد