تابــــــــان 9
اعصابم و خورد کرده بود حالا دیگه مطمئن شده بودم که اون دیدار اتفاقی نبوده بلکه
اون مامور بوده دنبال من باشه خودم و به ماشینش رسوندم در و باز کردم و بازوشو و
گرفتم و از ماشین کشیدمش بیرون دنبال خودم کشیدمش و بردمش تو یه کوچه ی
فرعی دیگه بازوشو و این قد محکم ول کردم که خورد به دیوار و آخ گفت رفتم جلو و
تقریبا با دیوار مماسش کردم رو به روش ایستادم و گفتم : خوب بگو میشنوم ؟؟؟؟؟؟؟
یه نگاه کرد و سرش وانداخت پایین این دفعه بلندتر فریاد زدم و گفتم : الان وقت حرف
زدن نه لال شدن سرشو و که آورد بالا دیدم صورتش خیسه گفتم : نکنه اون بابای
عوضیت مامورت کرده که منو دنبال کنی هااااااااااان ؟؟؟؟ همونجور که سرش پایین
بود گفت : تو حق نداری به پدر من توهین کنی دستمو و آوردم بالا که بزنم تو دهنش
که دستم از پشت گرفته شد برگشتم دیدم آیدین دستم و از دستش آزاد کردم و
گفتم : همین الان از جلوی چشمام گم میشی میری یه دفعه دیگم از این غلطا بکنی
عکس العملی بدی از جانب من در انتظارته هرررررررری !!!!! سریع کیفش و برداشت
و از جلوی چشام محو شد خودم وبه دیوار تکیه دادم و سرمو و بالا گرفتم و به آسمون
چشم دوختم آیدین اومد کنارم و گفت : حالا میخوای چیکار کنی با این اوصاف حتما
دنبالتن یه نگاه بهش کردم و گفتم : میبرمش خونه ی پری گفت : با همین ماشین ؟؟
تکیه مو از دیوار گرفتم و به سمت ماشین راه افتادم و گفتم : نه باسه اونجاشم یه
فکری کردم سوار ماشین شدیم و به سمت پرورشگاه راه افتادیم بازم این دخترای
ندید بدید زل زده بودن روم ترجیح دادم عینک آفتابیم رو صورتم باشه بعد از تکمیل
فرم ها و گرفتن پرونده ی تابان اومدیم بریم سمت تابان که دیدم با روژان همدیگر و
بغل کردن آیدین دستمو و کشید و گفت : بذار راحت خداحافظیش و بکنه غول تشن
خنده ای کردم و سرجام ایستاد بعد از یه ربع از همدیگه جدا شدن و تابان به سمت
منو و آیدین که به ماشین تکیه زده بودیم اومد سرشو و بالا گرفته بود و نگاه میکرد
آیدین زد تو پهلوم که از جلوی در برم کنار به خودم اومدم اومدم کنار و در و باز کردم
و خودمم سوار شدم آیدین رفت پیش روژان و برگشت که باعث تعجم شد بعد از این
که سوار شد یه نگاه بش کردم و ترجیح دادم بعدا ازش بپرسم برای ناهار جلوی یه
رستوران شیک نگه داشتم پیاده شدیم و رفتیم تو منو رو که گرفتیم ازش
پرسیدم : چی میخوری ؟؟؟؟ گفت : هرچی خودتون میخورید سه تا
شیشلیک سفارش دادم و منتظر شدیم بعد از صرف شام آیدین و رسوندم
خونشون و جلوی یه پارک نگه داشتم و گفتم پیاده شه رو یه صندلی
نشستیم بلند شدم برم بستنی بگیرم دوتا فالوده گرفتم تو راه برگشت دیدم
سه تا پسر دورش کردن و دارن میخندن عصبانی شدم بستنی یارو ول کردم
و رفتم سمتشون چون سه نفر بودن بیش تر خوردم تا بزنم بعد از دعوا از رو
زمین به سختی بلند شدم رو نیمکت کنارش نشستم توطول دعوا هیچی
نگفت هنوز شخصیتش برام مجهول بود از بینی و کنار لبم خون میومد گوشه
ی شالشو و گرفت سمتم چند دقیقه بهش نگاه کردم و با گوشه ی شالش
خونای روصورتم پاک کردم و بهش گفتم تا یک ساعت دیگه میریم رامسر
وبعد بلند شدم وبه سمت ماشین راه افتادم خیلی حرفا میخواستم بزنم ولی
منصرف شدم .......
اون مامور بوده دنبال من باشه خودم و به ماشینش رسوندم در و باز کردم و بازوشو و
گرفتم و از ماشین کشیدمش بیرون دنبال خودم کشیدمش و بردمش تو یه کوچه ی
فرعی دیگه بازوشو و این قد محکم ول کردم که خورد به دیوار و آخ گفت رفتم جلو و
تقریبا با دیوار مماسش کردم رو به روش ایستادم و گفتم : خوب بگو میشنوم ؟؟؟؟؟؟؟
یه نگاه کرد و سرش وانداخت پایین این دفعه بلندتر فریاد زدم و گفتم : الان وقت حرف
زدن نه لال شدن سرشو و که آورد بالا دیدم صورتش خیسه گفتم : نکنه اون بابای
عوضیت مامورت کرده که منو دنبال کنی هااااااااااان ؟؟؟؟ همونجور که سرش پایین
بود گفت : تو حق نداری به پدر من توهین کنی دستمو و آوردم بالا که بزنم تو دهنش
که دستم از پشت گرفته شد برگشتم دیدم آیدین دستم و از دستش آزاد کردم و
گفتم : همین الان از جلوی چشمام گم میشی میری یه دفعه دیگم از این غلطا بکنی
عکس العملی بدی از جانب من در انتظارته هرررررررری !!!!! سریع کیفش و برداشت
و از جلوی چشام محو شد خودم وبه دیوار تکیه دادم و سرمو و بالا گرفتم و به آسمون
چشم دوختم آیدین اومد کنارم و گفت : حالا میخوای چیکار کنی با این اوصاف حتما
دنبالتن یه نگاه بهش کردم و گفتم : میبرمش خونه ی پری گفت : با همین ماشین ؟؟
تکیه مو از دیوار گرفتم و به سمت ماشین راه افتادم و گفتم : نه باسه اونجاشم یه
فکری کردم سوار ماشین شدیم و به سمت پرورشگاه راه افتادیم بازم این دخترای
ندید بدید زل زده بودن روم ترجیح دادم عینک آفتابیم رو صورتم باشه بعد از تکمیل
فرم ها و گرفتن پرونده ی تابان اومدیم بریم سمت تابان که دیدم با روژان همدیگر و
بغل کردن آیدین دستمو و کشید و گفت : بذار راحت خداحافظیش و بکنه غول تشن
خنده ای کردم و سرجام ایستاد بعد از یه ربع از همدیگه جدا شدن و تابان به سمت
منو و آیدین که به ماشین تکیه زده بودیم اومد سرشو و بالا گرفته بود و نگاه میکرد
آیدین زد تو پهلوم که از جلوی در برم کنار به خودم اومدم اومدم کنار و در و باز کردم
و خودمم سوار شدم آیدین رفت پیش روژان و برگشت که باعث تعجم شد بعد از این
که سوار شد یه نگاه بش کردم و ترجیح دادم بعدا ازش بپرسم برای ناهار جلوی یه
رستوران شیک نگه داشتم پیاده شدیم و رفتیم تو منو رو که گرفتیم ازش
پرسیدم : چی میخوری ؟؟؟؟ گفت : هرچی خودتون میخورید سه تا
شیشلیک سفارش دادم و منتظر شدیم بعد از صرف شام آیدین و رسوندم
خونشون و جلوی یه پارک نگه داشتم و گفتم پیاده شه رو یه صندلی
نشستیم بلند شدم برم بستنی بگیرم دوتا فالوده گرفتم تو راه برگشت دیدم
سه تا پسر دورش کردن و دارن میخندن عصبانی شدم بستنی یارو ول کردم
و رفتم سمتشون چون سه نفر بودن بیش تر خوردم تا بزنم بعد از دعوا از رو
زمین به سختی بلند شدم رو نیمکت کنارش نشستم توطول دعوا هیچی
نگفت هنوز شخصیتش برام مجهول بود از بینی و کنار لبم خون میومد گوشه
ی شالشو و گرفت سمتم چند دقیقه بهش نگاه کردم و با گوشه ی شالش
خونای روصورتم پاک کردم و بهش گفتم تا یک ساعت دیگه میریم رامسر
وبعد بلند شدم وبه سمت ماشین راه افتادم خیلی حرفا میخواستم بزنم ولی
منصرف شدم .......
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۶/۲۹ ساعت 14:2 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|