الیکا
به سمت در ورودی حافظیه رفتیم.
بلیط ها رو گرفتم و با بقیه به داخل حافظیه رفتیم.شانس اوردیم به اسچتزی گیر ندادن،چون حوصله نداشتم.
جازمین به همراه اسچتزی تندتر از ما می رفتن.جک هم پشت سر ما داشت راه می رفت.
رو به مامان جون گفتم:مامان جون به پدر گفتین که اومدین ایران؟
مامان جون:امروز عصر بهش می گم
-بهش نگفتین.مامان جون میدونید اگه پدر بفهمه اومدین ایران و بعد اومدین خونه ی من خیلی عصبانی میشه
مامان جون با لحن محکمی گفت:من هرکاری دلم بخواد میکنم.و به کسی ربطی نداره.
با لحن محکم مامان جون ساکت شدم.جک اومد کنارم و باهام هم قدم شد.
جک:الیکا چرا عصبانی هستی؟
در حالی که از پله ها بالا می رفتم گفتم:من از چیزی عصبانی نیستم
جک:به من دروغ نگو.من تو رو خوب می شناسم
-جک من از چیزی عصبانی نیستم.
جک با لجبازی گفت:چرا هستی.وقتی سوار ماشین شدم سفید چشمات مثل همیشه نبود.و این نشون از عصبانیت تو.
-چیزی رفته بود تو چشمم.چیز خاصی نبود
و بعد به سرعت قدمام اضافه کردم و پیش جازمین رفتم.
میدونستم نمی تونم چیزی رو از جک قایم کنم.چون جک خیلی تیز بود.مطمئنم متوجه نگاه سامیار موقعی که داشتیم باهم حرف می زدیم شده بود.
کلافه موهام رو دادم داخل مقتعه ام.جازمین و مامان جون و جک به سمت قبر حافظ رفتن.ولی من حوصله نداشتم.واسه ی همین کنار درختی وایسادم و منتظر اونا شدم.اسچتزی هم کنارم وایساده بود.انگار متوجه این شده بود که حوصله چیزی ندارم.
بعد از چند دقیقه جازمین و جک و مامان جون اومدن.
جازمین:بریم فروشگاش.میخوام یه کتاب حافظ بخرم.
جک:نکه خیلی چیزی ازش می فهمی
جازمین:خب ترجمه به انگلیسش رو می خرم.
مامان جون:شما برید من و الیکا اینجا می مونیم.
جازمین:اِاِ چرا الیکا رو قاطی خودتون می کنید؟من که نمی تونم برم.من فارسی بلد نیستم.
جک:جازمین راست میگه مامی.الیکا همراه ما میاد.شما هم برای اینکه تنها نباشید اسچتزی پیشتون می مونه.
همون موقع اسچتزی پارسی کرد و دمش رو تکون داد.جازمین خندید و گفت:اخی.الیکا خیلی بزرگ شده.
نگاهی به اسچتزی کردم و گفتم:تازه فهمیدی؟
جازمین:خب توجه نکرده بودم.
جک:بیاید بریم دیگه.که بتونیم سعدیه هم بریم.
جازمین فوری دستم رو کشید و گفت:راست میگه جک.بدو بریم.
و منو دنبال خودش کشید.دستم رو ازدستش بیرون کشیدم و گفتم:خودم می تونم بیام.
و بعد اروم کنارش قدم برداشتم.
جازمین:این طرز راه رفتنت منو یاد دوتزن می ندازه
دوتزن یکی از هم کلاسی هامون بود.هیچ وقت نمی دویید.هیچ وقت جوری لبخندی نمیزد که دندوناش معلوم بشه و خیلی چیزای دیگه.همیشه می گفت:به پرنسس هیچ وقت این کارو نمی کنه.
کلا هیچکی باهاش دوست نبود.
با اعتراض گفتم:من کجام شبیه اون پرنسسه.
جک:همه چیت شبیشه.
-کسی با تو نبود جک


تا جک اومد چیزی بگه وارد فروشگاش شدیم.
جازمین یه کتاب حافظ که ترجمه ی انگلیسی داشت خرید و جک به گردنبند گرفت.
باهم از فروشگاه خارج شدیم.جازمین با شوق و ذوق پیش مامان جون رفت و بهش کتابش رو نشون داد.مثل بچه ها بود.
مامان جونم با یه لبخند به حرفاش گوش میداد.بعد از اینکه جازمین درباره ی کتابش گفت دست مامان جون رو کشید و گفت:مامی میگن اینجا حوضی هست که اگه توش سکه بندازی ارزوهات براورده میشن.بیا بندازیم.
مامان جون می خنیدید و دنبال جارمین کشید می شد.
من و جک و اسچتزی دنبال اونا راه می رفتیم.جازمین ازم به سکه گرفت و چشماش رو بست و سکه رو با هیجان انداخت توی حوض و نگاش کرد.
جک با خنده گفت:نکنه دعا کردی که ازدواج کنی؟
جازمین زبونش رو برای جک در اورد و گفت:لو نمیدم.
جک:میخوام که ندی


بعد از گشتن حافظیه و سعدیه،بالاخره جازمین رضایت داد که برگردیم خونه.
تو راه برگشت خونه بودیم که مامان جون گفت:الیکا حالا واسه تولدت کاری کردی؟
-اره.کیک رو سفارش دادم.وسایل تزیینی هم که به درد گروه سنی من نمی خوره.
جازمین:مهمونا چی؟
-به ایسا و ساناز سپردم که دعوت کنن.
جک:و خودتم فقط نشستی و دستور دادی.
-ناسلامتی تولد منه.
مامان جون:حالا اینو بی خیال.الانم برو خونه حمید(پدرم)
برگشتم سمت مامان جون و گفتم:خونه پدر؟
مامان جون چونه ام رو گرفت و برگردوند سمت جاده و گفت:اول نگات به جاده باشه و دوم اره می خوام برم خونه پسرم.مشکلیه؟
-نه.
و مسیر رو به سمت خونه پدر تغییر دادم.به خونه پدر که رسیدیم دم درش پارک کردم.فقط خدا خدا می کردم که مامان جون نگه بیا تو.
مامان جون:من میرم.تو و جک و جازمین برگردین خونه.ممکنه شبم نیام.
اینقدر خوشحال شدم که می خواستم بپرم و مامان جون رو بوس کنم ولی جلوی خودم رو گرفتم و فقط سری تکون دادم.
مامان جون از ماشین پیاده شد.بعد از اینکه زنگ خونه رو زد،گاز دادم رفتم.
به خونه که رسیدیم،ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم.جازمین و جک پیاده شدن.منم اروم بلند شدم و همراه اونا به سمت خونه راه افتادم.
کلید رو انداختم تو در و در خونه رو باز کردم.بعد از اینکه جازمین و جک رفتن تو در رو بستم و کفشام رو در اوردم و به سمت اتاقم رفتم.
از اشپزخونه رد شدم.با دیدن ساناز که روی مبل لم داده بود داشت مجله می خوند گفتم:تو اینجا چی کار میکنی؟
ساناز از جا پرید و مجله از دستش افتاد.گفت:مشکل داری؟وقتی وارد یه جایی میشی قبلش یه اهمی،اومومی بکن.
به اپن تکیه دادم و کیفم رو انداختم کنار اپن و گفتم:حالا نگفتی تو اینجا چی کار میکنی؟
ساناز در حالی که خم میشد و مجله رو برمی داشت گفت:اومدم جک و جازمین رو ببینم
-و احیانا از کجا فهمیدی که اومدن؟
ساناز ابروهاش رو انداخت بالا و گفت:خبرا زود میرسه.
همون موقع جازمین اومد تو اشپزخونه.با دیدن ساناز جیغی کشید که فکر کنم گوشام کر شدم و پرید و بغل ساناز.
جک از صدای جیغ جازمین اومد.با دیدن ساناز نفس راحتی کشید و گفت:چه صدایی داری جازمین
جازمین در حالی که ساناز رو بغل کرده بود گفت:دلتم بخواد.
ساناز که تازه متوجه حضور جک شده بود،جازمین رو از بغلش در اورد و از خودش دور کرد و رفت سمت جک و بغلش کرد.
منم حوصله دیدن این ابراز احساسات رو نداشتم،واسه ی همین رفتم تو اتاقم.
مقنعه ام رو از سرم در ارودم و گذاشتم سرچوب لباسی و مانتوم رو در اوردم و گذاشتمش تو کمدم.
تی شرتی پوشیدم و با همون شلوارم.موهام رو دم اسبی پشتم بستم و از اتاقم اومدم بیرون.
ساناز و جازمین و جک روی مبل ها نشسته بودن و داشتن باهم حرف می زدن.
منم بی توجه به اونا به سمت کیفم رفتم و اونا رو برداشتم و دوباره رفتم تو اتاقم.
*****
سامیار
تا پامو گذاشتم تو خونه،کریستین دویید سمتم و خودش رو پرت کرد تو بغلم.
مامان در حالی که می خندید گفت:چه وروجکیه این؟
موهای کریستین رو ناز کردم و گفتم:دوستی خودمه.
کریستین رو از خودم جدا کردم و به سمت مامان رفتم که روی مبل سه نفره نشسته بوده و پاهاش رو دراز کرده بود.پیشونیش رو بوس کردم و گفتم:بد بود.کلی سرگرمت کرد.
مامان خنده ای کرد و دستم رو گرفت تو دستش و نگام کرد.منم زل زدم توی چشماش.توی چشماش اشک جمع شده بود.
قطره ای اشک از چشماش اومد پایین.

فوری اشکش رو پاک کردم و گفتم:گریه و اینا نداشتیما.
مامان به اجبار لبخندی زد.می دونستم این شرایط براش خیلی سخته،ولی نباید امیدش رو از دست میداد.
همون موقع صدای جسی اومد که مثلا داشت گریه می کرد و گفت:اوه چه رمانتیک.من که اشکم در اومد.تو چطور کریستین؟
کریستین هم ادای گریه کردن در اورد و گفت:خیلی رمانتیک بود.
جسی با شیطنت گفت:ولی به شرطی که جای بهار جون یه ادم دیگه باشه.
چشم غره ای به جسی رفتم که جسی شونه هاش رو بی تفاوت انداخت بالا.مامان هم با تعجب نگام کرد.
دست مامان رو ول کردم و گفتم:مامان فکر کنم این جسی مخش تاب برداشته.
بعد رو به کریستین گفتم:کریستین پایه ای بریم بیرون؟
کریستین دستاش رو بهم کوبید و دویید سمت اتاقشون.
جسی:پس من چی؟
-تو هم برو اماده شو
جسی هم اروم به سمت اتاقشون راه افتاد.مامان داشت مشکوک نگام میکرد.
لپش رو بوسیدم و گفتم:من که گفتم از یه دختری خوشم میاد.
و بعد بدو رفتم تو اتاقم تا مامان سئوال پیچم نکنه.همون بهتر که مامان نمی تونه راه بره و بیاد تو اتاقم.
بعد از چند دقیقه صدای جسی اومد:سامیار.سامی کجایی؟من اماده ام.
از اتاقم اومدم بیرون و گفتم:اینجام بابا.کل خونه رو گذاشتی رو سرت.
جسی اومد سمتم و بازوم رو گرفت و گفت:بریم.
کریستین هم اومد کنارم و گفت:بریم.
بازوم رو از دست جسی کشیدم بیرون و گفتم:بریم.
بعد رو به مامان گفتم:خدافظ مامان
جسی و کریستین باهم گفتن:خدافظ بهارجون
مامانم به تکون دادن سرش اکتفا کرد و مشقول خوندن ادامه ی کتابش شد.
باهم سوار ماشین شدیم.رو به بچه ها گفتم:بچه ها بریم باغ ارم.
جسی در حالی که سعی داشت موهاش رو بزنه زیر شالش گفت:ما جایی رو نمی شناسیم.هرجا خواستی بریم.
ماشین رو از حیاط ارودم بیرون و رو به جسی گفتم:حداقل قبل از اومدن یه تحقیقی درباره ی شیراز و جاهای دیدنیش می کردین.
جسی:کی حوصلش رو داره؟
-تو
جسی:اگه حوصله داشتم که الان اینجا نبودم.
-پس کجا بودی؟
جسی:داشتم درسام رو می خوندم.
-افرین بچه ی درس خون
جسی:نظر لطفته.
-اینقدر خودت رو تحویل نگیر
جسی:اخیش.بالاخره موهام رو تونستم بدم تو.
خنده ای کردم و گفتم:می گفتی من بهت یاد میدادم.
جسی:حالا فکر کن الان گفتم
-خب ادم عاقل.بهتره موهات رو ببندی.بعد شالت رو بکنی سرت.اینجوری که تو موهات رو باز گذاشتی که معلومه کل موهات می ریزه بیرون.
جسی:خب چرا زودتر نگفتی؟
-چون تو زودتر نپرسیدی
جسی کلافه پوفی کرد و دسته ی موهایی که از اطرافش ریخته بودن بیرون رو کرد تو.
به باغ ارم که رسیدیم ماشین رو پارک کردم و همگی از ماشین پیاده شدیم.

عد از گشتن باغ ارم،ساعت 12 بود واسه ی همین رفتیم به رستورانی تا چیزی بخوریم.
هرسه تامون استیک سفارش دادیم.رو به جسی گفتم:جسی دو روز دیگه تولد الیکا،یکی از فامیلای دورمونه.به نظرت واسش چی بخرم؟
جسی:من از کجا بدونم.
-جـــسی
جسی:خب.به یه شرط.
-چه شرطی؟
جسی یه دسته از موهاش رو که اومده بود بیرون رو کرد تو و گفت:من و کریستین هم میایم
-ولی جسی اون که شما رو دعوت نکرده.بعد من کی باشم که الکی الکی دوتا مهمون با خودم بیارم.
جسی:در هرحال شرط من این بود
-صبر کن به ساناز زنگ بزنم ببینم چی میگه
گوشیم رو از تو جیبم در اوردم و توی لیست تلفن دنبال اسم ساناز گشتم.پیداش کردش.
بهش زنگ زدم.بعد از ده بوق خانوم بالاخره جواب داد.
ساناز:هان؟
چقدر با ادب
-سلام ساناز.
ساناز:سلام سامیار.ببخشید فکر کردم دوستمی
-مشکلی نداره.چطوری؟
ساناز:من خوبم.چرا زنگ زدی؟
چه با ادب.یه احوال پرسی هم نکرد.
-خب...میدونی...میخواستم بگم
ساناز کلافه گفت:سامیار زودتر بگو
-ساناز من می تونم دوتا از دوستام رو همراه خودم تو تولد الیکا بیارم.
ساناز:چرا از من می پرسی؟از خود الیکا بپرس
-اول تو مسئول مهمونا هستی.و دوم من شماره اش رو ندارم.
ساناز:در کل به من ربطی نداره.اگه میخوایم می تونم شماره الیکا رو واست اس کنم.
-فکرش نکن که من بهش زنگ بزنم.
ساناز:هرجوری میلته.خدافظ
و بعد قطع کرد.به یه دقیقه نکشیده بود که شماره اش رو برام اس کرد.
نمی تونستم بهش زنگ بزنم.مخصوصا با اون برخورد صبحون.واسه ی همین گوشیم رو گذاشتم توی جیبم و رو به جسی گفتم:باشه.شماها هم بیاید.
جسی:عالی شد.حالا امروز باید بریم کادو بخریم.وای باید لباسم بخرم
-اروم باش جسی.دو روز دیگه تولدشه
جسی:وای بالاخره می تونم الیکا رو هم ببینم.باید خیلی دختره باحالی باشه.
اومدم چیزی بگم که گارسون اومد و برامون غذاها رو اورد و گذاشت روی میز و رفت.
بعد از خوردن ناهار،پول ناهار رو حساب کردم و همگی باهم به سمت خونه راه افتادیم.
*****
الیکا
جازمین:بیا دیگه.تو هنوز لباس واسه تولدت نگرفتی.دو روز دیگه تولدته ها.
-وای جازمین منو ول کن.من چیزی که زیاد دارم لباسه.
جازمین:ولی لباس تولد باید خاص باشه
-یعنی تو میگی لباسای من خاص نیستن؟
جازمین:چرا هستن.ولی بیا بریم.اگه چیزی پسند نکردی برمی گردیم.
-مگه من بی کارم.
جازمین:مگه الان داری چی کار میکنی؟نشستی داری فیلم نگاه می کنی.
-من حوصله خرید ندارم.
جازمین:اینقدر بهونه نگیر
-من بهونه نمی گیرم.
جازمین:چرا می گیری.
بعد دستم رو کشید و از روی مبل بلندم کرد و گفت:بدو برو اماده شو.الان ساناز میاد
-میخوام که نیاد.
جازمین در حالی که هولم میداد به سمت اتاقم گفت:برو دیگه.جکم داره اماده میشه.منم که اماده ام.
منو پرت کرد تو اتاقم و در اتاق رو بست و از پشت در گفت:تا لباست رو عوض نکنی نمی تونی بیایی بیرون.
پوفی کردم و به سمت کمدم رفتم.