دختر یخی پسر آتش 26
ایسا ادای حال بهم زدن رو نشون داد و گفت:ایی.حالم بهم خورد.
-خیلی دلتم بخواد.
ایسا نشست رو تختم و گفت:اصلا دلم نمیخواد.
اسچتزی رو گذاشتم رو زمین و گفتم:می خوام که نخواد.
از جام بلند شدم و به سمت میز ارایش رفتم و شونه ی اسچتزی رو گذاشتم سرجاش و برگشتم و پیش ایسا روی تخت نشستم.
ایسا چهار زانو نشست روی تخت،روبه روی من.و نگام کرد.
نگاهش کردم و گفتم:چته؟که اینجوری نگام میکنی؟
ایسا:میگم الیکا نظرت راجب به این پسره علی محتشم چیه؟
برگشتم و کامل نگاش کردم و گفتم:پسر خیلی پررویی.حالا برای چی می پرسی؟
ایسا به حالت اعتراض گفت:اخه کجاش پرروِ؟تو یه جوری هستی
چشم غره بهش رفتم.ایسا زود گفت:خب مگه دروغ میگم.اون فقط برای اشنایی دستش رو دراز کرد.نه چیز دیگه ای؟
-خب حالا.تو چیکار این پسره ی پررو داری؟
ایسا:اِاِ الیکا
-خب باشه.تسلیم.حالا داشتی می گفتی.
ایسا:اها داشتم می گفتم که به نظر میاد پسر خوبی باشه.نه؟
با تعجب نگای ایسا کردم که ایسا سرش رو انداخت پایین.اخه ایسا خیلی وقت بود که دور پسرا رو خط کشیده بود.خیلی وقتم یعنی حدود دوماه پیش.
ایسا:اینجوری نگام نکن خب.خجالت میکشم.
لبخندی زدم و گفتم:تو و خجالت؟چیزای جدید می شنوم.
ایسا:خب بابا مگه جرمه که من از پسر مردم خوشم بیاد.
-نه.چه مشکلی
ایسا نفس عمیقی کشید و گفت:اخی.راحت شدم.فکر کردم الان کلی میخوای نصیحتم کنی.
چشم غره ای بهش رفتم.ایسا باخنده از جاش بلند و شد و رفت کنار اسچتزی که داشت با خرسش بازی می کرد.
تا شب با ایسا کلی حرف زدیم.حدود ساعت های 10 بود که خانوم رضایت دادن و رفتن و منو راحت کردن.بعد از رفتنش خوابیدم روی تختم و دراز کشیدم و گوشیم رو از توی جیبم در اوردم و به جازمین زنگ زدم و و بعد به مامان جون و ازشون خواستم که واسه ی تولدم بیان.جازمین گفتن که باید ببینن پرواز گیرشون میاد یا نه؟اخه یکم دیرگفته بودم.
ولی مامان جون گفت به فکرش بوده و تمام سعیش رو میکنه تا بیاد.
خیلی دلم براشون تنگ شده بود.اخرین بار که دیدمشون 2 سال پیش بود که اومده بودن ایران.اخه پدر اجازه نمیده من برم پیششون لاس وگاس.
گوشیم رو گذاشتم کنار بالشتم و نگاه سقف کردم.داشت خوابم می برد که اسچتزی پرید روی شیکمم.
از درد صورتم جمع شد.فوری اسچتزی رو با دستم پرت کردم طرف دیگه تخت و دستم رو گذاشتم رو شیکمم و صاف نشستم.
نگاهی به اسچتزی کردم که دیدم سرش رو کج کرده و دمش رو داره تکون میداد.خودش رو داشت برام لوس میکرد.
دلم نیومد دعواش کنم واسه ی همین لبخندی زدم و دستم رو از روی دلم برداشتم و سر اسچتزی رو ناز کردم و گفتم:دختر خوب دیگه تکرار نشه؟
اسچتزی خودش رو نزدیکم کرد و پارس کرد.لبخندی زدم و دوباره دراز کشیدم و اسچتزی هم کنارم دراز کشید.
طولی نکشید که چشمام سنگین شد و خوابم برد.
سامیار
خمیازه ای کشیدم و از جام بلند شدم.اخه مگه من بیکارم که باید ساعت 4 صبح برم فرودگاه.
غرغر کنان لباسم رو پوشیدم و سویچ ماشین رو برداشتم و به سمت فرودگاه رفتم.تو راه همش چشمام می خواست بسته بشه.
هر چی تونستم به جسی گفتم با این وقت اومدنش.اخه نمی تونستی یه زمان دیگه بیایی.
"چند روز پیش جسی بهم زنگ زد:
جسی:سلام سامی.یه خبر خوب دارم برات.
-سلام جس.چه خبره؟نکنه می خوای ازدواج کنی؟
جسی:نه.خوشحال نشو.من و کریستین.....
تا خواست ادامه ی حرفش رو بده کسی گوشی رو ازش گرفت.مطمئنم کریستین بود.صدای دعواشون میومد که جسی به کریستین می گفت:مگه نمی بینی دارم با تلفن صحبت میکنم.
و کریستین در جوابش می گفت:من میخوام به سامی بگم.
دیگه داشتم خسته میشدم واسه ی همین از پشت تلفن گفتم:چی رو میخوایید بگید.
کریستین فوری تلفن رو گرفت و گفت:سامی ما هفته ی اینده میایم ایران تا تو رو خوشحال کنیم.
جسی با صدای بلند گفت:کریستین اول یه مقدمه چینی می کنن.
کریستین:کی حوصله اس رو داره؟
فکر کنم جسی به کریستین چشم غره رفت چون کریستین گفت:باشه.باشه.غلط کردم.
از پشت تلفن گفتم:حالا کی میخواید بیاید؟
اونا که انگار تازه یاد من افتاده باشن هر دوتاشون با هم گفتن:دوشنبه.4 صبح ایران.
خندیدم و گفتم:شما خیلی شبیه همین.
دوباره هردوتاشون هم زمان گفتن:ما هیچیمون شبیه هم نیست.
جسی:من کجام شبیه این گوریل؟
کریستین:اگه من گوریلم تو زرافه ای.
اخه کریستین چاق بود.البته نسبت به جسی به مثل خلال دندون بود خیلی چاق بود.
درحالی که می خندیدم گفتم:خدافظ
و قطع کردم.البته شک دارم که صدام رو شنیده باشن."
حالا من بدبخت تو راه تا برم و اینا رو از فرودگاه بیارم.
به فرودگاه که رسیدم.ماشین رو تو پارکینگش پارک کردم و از ماشین پیاده شدم و به سمت در وردی فرودگاه رفتم.
از دور دیدمشون که داشتن باراشون رو می گرفتن.جسی با اون شال سفید نازکش و پالتوی مشکی مارک دارش محشر شده بود.
کریستن هم سویی شرت قرمزی پوشیده بود با شلوار مشکی با یه کلاه روی سرش.موهای بلند بلوندش از زیر کلاهش بیرون زده بود بیرون و خوشکلش کرده بود.
بعد از برداشتن چمدوناشون به سمت من اومدن.بعد از عبور از در شیشه ای با چشم دنبال کسی می گشتن.که مطمئنم دنبال من می گشتن.
اروم رفتم پشتشون و از پشت هلشون دادم.جسی فوری برگشت و نگاهم کرد.یکم نگاهم کرد.فکر کنم داشت نگاه می کرد که ببینه من چقدر تغییر کردم.کریستین هم داشت نگام میکرد.
منم نگاه جسی کردم.دختری با موهای قهوه ای تیره که نصفش از شالش زده بود بیرون و چشمای ابی.صورتی سفید و کشیده.البته و فک و بینیش رو عمل کرده بود و خوشکل تر شده بود.با قد خیلی بلند.قدش یکم از من بلندتر بود.
بعد از دیدن جسی نگاهی به کریستین کردم خیلی تغییر کرده بود.پوستش یکم روشن تر شده بود.موهاش بلوندش بلندتر شده بودن و چشمای سبزش یکم تیره تر شده بود.یا شایدم من اینطوری فکر میکردم.ولی به قدش فکر نکنم اضافه شده باشه.بیشتر وزن اضافه کرده بود.
یک دفعه جسی پرید و بغلم کرد و دستش رو دور گردنم حلقه کرد.گونم رو بوسید و گفت:وای سامی دلم خیلی برات تنگ شده بود.
*********
در حالی که سعی میکردم جسی رو از خودم دور کنم گفتم:منم دلم برات تنگ شده بود.ولی جسی اینجا ایرانه.این حرکاتا براشون زشته.
جسی اروم ازم جدا شد و نگاه دور اطرافش کرد.دید چند نفر دارن نگاش می کنم.نگام کرد و گفت:وای اینا چرا اینجوری می کنن؟انگار قاتل دیدن.
یه پیرزنی که از کنارمون رد میشد گفت:از دست جونایی امروزی
جسی هم نمی دونست زن چی میگه.منم از حرف پیرزنه خندم گرفته بود.جسی نگاهم کرد و با دیدن لبخندم گفت:تو دیگه چته؟
-وای.جسی خیلی باحال شدی.
بعد رومو کردم سمت کریستین و بغلش کردم و گفتم:چطوری خانوم بزرگ؟
کریستین:عالی.ولی سامی چرا ادمای اینجا اینجورین؟
با لبخند و مهربونی نگاش کردم و گفتم:چه جورین؟
کریستین قیافش رو کشید تو هم گفت:نمیدونم.تیپاشون عجق و وجقه.
و بعد با دست یه زنی اشاره کرد که ساپورتی راه راه مشکی و سفید پوشیده بود و با یه مانتوی خیلی کوتاه.و شالشم از سرش افتاده بود و داشت بستنی می خورد و با یه پسر صحبت می کرد.
خودم هم از دیدن همچین زنی یه جوری شدم.نگام رو از زنه گرفتم و نگاه کریستین کردم که هنوز داشت نگاه زنه میکرد.گفتم:حالا اینا رو بی خیال.بیا بریم که میخوام شیراز رو بهت نشون بدم
و بعد چمدون توی دستش رو ازش گرفتم و رو کردم به جسی که داشت اطراف رو نگاه میکرد و گفتم:بریم؟
جسی گنگ نگام کرد و گفت:کجا؟
-خونه دیگه.من خوابم میاد.شما منو از خواب نازم بیدار کردید.
جسی خندید و چمدونش رو کشید و همراه سامیار از فرودگاه خارج شدن.
با خارج شدنشون از فرودگاه جسی و کریستین نگاه اطارفشون می کردن.
منم به سمت ماشین می رفتم و اونا هم دنبالم و با کنجکاوی نگاه اطراف میکردن.دزدگیر ماشین رو زدم و به سمت عقب ماشین رفتم و صنودق عقب رو باز کردم و چمدون و کریستین رو گذاشتم توش.به سمت جسی رفتم و چمدون رو از دستش بیرون کشیدم.
جسی نگاش رو از زن چادری که داشت با یه پسر کوچیک رد میشدن گرفت و نگاه من کرد.لبخندی بهش زدم و چمدون رو گذاشتم تو صنوق عقب.
رو کردم به کریستین و جسی گفتم:نمیخواین سوار بشین؟
جسی جلو سوار شد و کریستین عقب.منم رفتم پشت فرمون نشستم و کمربندم رو بستم و به راه افتادم.
کریستین سرش رو به شیشه چسبونده بود داشت بیرون رو نگاه میکرد.جسی هم چشماش رو بسته بود و سرش رو به صندلی تکیه داده بود.
کریتسین با دیدن سطل اشغالی که دروش اشغال بود روکرد به من و گفت:سامیار چرا این جا اینقدر اشغاله؟
موندم بهش جواب بهش چی بدم.تا اومدم دهنم رو باز کنم و چیزی بهش بگم.
کریستین گفت:سامی چرا این خیابون اینقدر کثیفه؟سامی چرا این مغازهه اینجوریه؟سامی.....
پریدم وسط حرفش و گفتم:اِاِ کریستین.اینجا ایرانه.فرانسه که نیست.اینجا اینجوریه.حالا هم اینقدر سامی سامی نکن.بگیر مثل جسی بخواب.
جسی با چشمای بسته گفت:من خواب نیستم.فقط دارم فکر میکنم.
-حالا هرچی.
کریستین بغض کرد و دست به سینه به صندلی تکیه داد و نگاه جلو کرد.از اینه نگاهش کردم و لحنم رو مهربون تر کردم و گفتم:خوب کریستین عصبانیم کردی.حتی نمیذاشتی من حرف بزنم.حالا قهر نکن باشه؟
کریستین جوابی بهم نداد.ولی دستاش رو گذاشت رو پاش و سرش رو انداخت پایین و مشغول تکون دادن پاش کرد.این یعنی دیگه داره خر میشه.
تا وقتی رسیدیم خونه،همه ساکت بودن و منم رانندگیم کردم.داشت خوابم می برد.خوایم میومد.اینا هم هیچی نمی گفتن،چند بار پلکم سنگین شد و داشت خوابم می برد ولی به بدبختی خودم رو بیدار نگه داشتم.
به خونه که رسیدیم،ریموت در رو زدم و در رو باز کردم و رفتم تو.ماشین رو یه گوشه حیاط پارک کردم.
تا پارک کردم کریستین پیاده شد و جسی هم چشماش رو باز کرد و از ماشین پیاده شد.
کمربندم رو باز کردم و از ماشین پیاده شدم.کریستین کنار صندوق عقب وایساده بود،تا دید من پیاده شدم گفت:سامی.لطفا اینو باز میکنی؟
به سمتش رفتم و در صندوق رو باز کردم.کریستین فوری چمدونش رو برداشت.چمدون جسی رو هم برداشتم و اوردمش بیرون و رفتم کنار کریستین که تو یکی از جیبای چمدونش دنبال چیزی بود و بهش گفتم:الان کاری نکن.وقتی رفتیم داخل میتونی چیزی رو که می خوای پیدا کنی.
کریستین نگام کرد.بعد در چمدونش رو بست و دسته ی چمدونش رو گرفت و اونو به سمت در وردی خونه کشید.جسی هم شونه به شونه ی من همرام اومد.
در وردی خونه رو باز کردم و اول کریستن و بعد جسی وارد خونه شدن منم پشت سرشون.
نگاهی به ساعت توی هال کردم و با دیدن ساعت اه از نهادم بلند شد.ساعت 6:30 بود.منم ساعت 9 کلاس داشتم.وقت نمی کردم بخوابم.می خواستم حتما برم.چون امروز کلاسم با الیکا باهم بود.
رو به جسی و کریستن گفتم:بچه ها بیاین اتاقتون رو بهتون نشون بدم.الان که مامان و بابام بیدار بشن.
بعد چمدون رو به سمت اتاق کنار،اتاقم بردم که ،اتاق مهمون بود و قرار بود فعلا اتاق اونا باشه.
چمدون جسی رو گذاشتم کنار تخت دونفره ی تو اتاق و گفتم:یکم استراحت کنین.حتما خسته شدین.
و بعد از اتاق اومدم بیرون و به سمت اتاق خودم رفتم.
دکمه های لباسم رو باز کردم و روی تخت دراز کشیدم.گوشیم رو از تو جیبم در ارودم و گذاشتمش کنار بالشتم.نفس عمیقی کشیدم و نگاه سقف سفید اتاقم کردم.
یادم اومد روز تولد 15 سالگیم بود و بابا گفت:که بهتره برم فرانسه پیش پسرعموی بابام.
و حالا وقتی تولد 23 سالگیم بود بابا گفت:باید برگردم ایران.
اولش برام سئوال بود که چرا بابا گفت باید برگردم.و بابا در جواب سئوالم بهم میگفت:به خاطر مامانته.
و حالا می فهمم چون بیماری قلب مامانم وخیم تر شده بود،بابا گفت که برگردم ایران.باید قبل از کلاس به سر به مامان بزنم.
یکی در اتاقم رو زد و بعد وارد اتاق شد.با تعجب نگاه در اتاقم کردم که دیدم جسی وارد اتاق شد.صاف سرجام نشستم.جسی اومد تو و نگاه اتاقم کرد.در حالی که داشت اتاقم رو انالیز میکرد گفت:با اجازه
نگاهی بهش کردم و گفتم:تو نمی گی شاید من داشتم لباس عوض میکردم؟
جسی بی تفاوت شونه هاش رو انداخت بالا و به سمت میزالتحریرم رفت و گفت:نکه الان دکمه های لباست باز نیست.حالا انگار خیلی خوش هیکله.
چشم غره ای بهش رفتم که فکر نکنم که دید چون پشتش به من بود و داشت جزوه هام رو نگاه میکرد و گفتم:نکه هیکل اون پسره لاغره خیلی خوب بود.اسمش چی بود؟بزار یکم فکرکنم.....اممم.......اها لوکاس
جسی به طرفم برگشت و به میزم تکیه داد و سرش رو انداخت زیر و مشقول بازی با دستاش شد.جسی با صدای ارومی گفت:منو و لوکاس بعد از رفتن تو باهم بهم زدیم.
با تعجب نگاش کردم.اون دوتا خیلی همدیگرو دوست داشتن.واسه ی هم می میردن و حالا از هم جدا شده بودن.
به سمت جسی رفتم و دستاش رو که داشت باهاش بازی میکرد تو دست راستم گرفتم و با دست چپم چونه اش رو گرفتم و اوردم بالا و نگاه چشماش کردم.توی چشمای ابیش اشک جمع شده بود.بدون گفتن هیچی بغلش کردم.جسی چونه اش رو گذاشت روی شونه ام و اروم اشک ریخت.جسی همیشه اروم گریه میکرد،تنها راهی که میشد فهمید داره گریه میکنه نفساش بودن که می لرزیدن.
دست راستم رو از دور دستاش جدا کردم و گذاشتم روی کمرش و اروم کمرش رو نوازش کردم.دست چپم هم دور شونه هاش حلقه کردم.هیچی نگفتم و گذاشتم خودش رو تخلیه کنه.
بعد از 10 دقیقه گریه کردن،وقتی مطمئن شدم که اروم تر شده،از خودم جداش کردم.جسی سرش رو انداخته بود پایین و داشت دماغش رو می کشید بالا.دستش رو گرفتم و نشوندمش روی تختم و گفتم:بگو چی شده؟
جسی بعد از چند لحظه گفت:نمیدونم چی شد.فقط روزای اخر که تو داشتی می رفتی،من همش پیشت بودم و خیلی پیش لوکاس نبودم.وقتی تو رفتی و من توی فرودگاه گریه کردم لوکاس خیلی عصبانی شد و به جای اینکه بغلم کنه،ولم کرد و رفت.تا چند وقت جواب تلفن هام رو نمیداد و نه اس ام اس هام رو.بعد از یه هفته که جوابم رو نداد رفتم دم خونشون و اینقدر منتظر شدم تا بیاد بیرون.بعد از 2 ساعت منتظر موندن بالاخره اومد بیرون.رفتم سمتش و گفتم:این همه وقت کجا بودی؟چرا جوایم رو نمیدادی؟
ولی میدونی اون جوابم رو چی داد.
جسی نفس عمیقی کشید و دستش رو از زیر دستم بیرون کشید و دوتا دستاش رو گذاشت روی صورتش تا من اشکاش رو نبینم و گفت:سامی اون گفت....گفت:تو که سامی رو دوست داری چرا با من دوستی؟
اول با تعجب نگاش کردم،اون فکر میکرد من که تورو همیشه مثل بردارم میدیم،حالا عاشقت باشه.هر چی بهش گفتم که داره اشتباه میکنه،ولی اون اصلا به حرفام گوش نداد.بعد از اینکه تعطیلات تموم شد هم مدرسه اش رو عوض کرد.سامی من شکستم.اون فکر میکرد من عاشق توهم.اون فکر می......
بقیه حرفش رو نتونست بگه و شروع کرد به گریه کردن.سرش رو انداخت پایین و اروم گریه کرد.دستاش رو که صورتش رو پوشنده بود رو گرفتم و اروم نوازششون کردم و گفتم:چرا زودتر بهم نگفتی؟ها؟اگه زودتر میگفتی من می تونستم با لوکاس صحبت کنم.
جسی سرش رو به دو طرف تکون داد و گفت:نمی خواستم تو رو ناراحت کنم.
-جسی.....
جسی یکی از دستاش رو از دستام بیرون کشید و اشکاش رو پاک کرد و در حالی که سعی میکرد لبخندی بزنه و صداش رو خوشحال کنه گفت:تو چیکار می کنی؟تو ایران بهت خوش میگذره؟
بعد چشمکی زد و گفت:دختری رو تونستی پیدا کنی؟
و بعد خندید.خندیی تلخ.خیلی تلخ.انگار داشت کل ناراحتی و کینه هاش رو با این خنده بیرون می ریخت.
یکی از بالشت های روی تختم رو برداشتم و گذاشتم زیر دستام و گفتم:فکر کنم.
جسی دست از خندیدن برداشت و گفت:چی فکر کنی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:فکر کنم دختری رو پیدا کردم که لیاقتم رو داشته باشه.
جسی با تعجب و شیطنت نگام کرد و گفت:اون کیه؟
انگار نه انگار این دختر داشت تا یه دقیقه پیش گریه میکرد.لبخندی زدم و گفتم:....
-خیلی دلتم بخواد.
ایسا نشست رو تختم و گفت:اصلا دلم نمیخواد.
اسچتزی رو گذاشتم رو زمین و گفتم:می خوام که نخواد.
از جام بلند شدم و به سمت میز ارایش رفتم و شونه ی اسچتزی رو گذاشتم سرجاش و برگشتم و پیش ایسا روی تخت نشستم.
ایسا چهار زانو نشست روی تخت،روبه روی من.و نگام کرد.
نگاهش کردم و گفتم:چته؟که اینجوری نگام میکنی؟
ایسا:میگم الیکا نظرت راجب به این پسره علی محتشم چیه؟
برگشتم و کامل نگاش کردم و گفتم:پسر خیلی پررویی.حالا برای چی می پرسی؟
ایسا به حالت اعتراض گفت:اخه کجاش پرروِ؟تو یه جوری هستی
چشم غره بهش رفتم.ایسا زود گفت:خب مگه دروغ میگم.اون فقط برای اشنایی دستش رو دراز کرد.نه چیز دیگه ای؟
-خب حالا.تو چیکار این پسره ی پررو داری؟
ایسا:اِاِ الیکا
-خب باشه.تسلیم.حالا داشتی می گفتی.
ایسا:اها داشتم می گفتم که به نظر میاد پسر خوبی باشه.نه؟
با تعجب نگای ایسا کردم که ایسا سرش رو انداخت پایین.اخه ایسا خیلی وقت بود که دور پسرا رو خط کشیده بود.خیلی وقتم یعنی حدود دوماه پیش.
ایسا:اینجوری نگام نکن خب.خجالت میکشم.
لبخندی زدم و گفتم:تو و خجالت؟چیزای جدید می شنوم.
ایسا:خب بابا مگه جرمه که من از پسر مردم خوشم بیاد.
-نه.چه مشکلی
ایسا نفس عمیقی کشید و گفت:اخی.راحت شدم.فکر کردم الان کلی میخوای نصیحتم کنی.
چشم غره ای بهش رفتم.ایسا باخنده از جاش بلند و شد و رفت کنار اسچتزی که داشت با خرسش بازی می کرد.
تا شب با ایسا کلی حرف زدیم.حدود ساعت های 10 بود که خانوم رضایت دادن و رفتن و منو راحت کردن.بعد از رفتنش خوابیدم روی تختم و دراز کشیدم و گوشیم رو از توی جیبم در اوردم و به جازمین زنگ زدم و و بعد به مامان جون و ازشون خواستم که واسه ی تولدم بیان.جازمین گفتن که باید ببینن پرواز گیرشون میاد یا نه؟اخه یکم دیرگفته بودم.
ولی مامان جون گفت به فکرش بوده و تمام سعیش رو میکنه تا بیاد.
خیلی دلم براشون تنگ شده بود.اخرین بار که دیدمشون 2 سال پیش بود که اومده بودن ایران.اخه پدر اجازه نمیده من برم پیششون لاس وگاس.
گوشیم رو گذاشتم کنار بالشتم و نگاه سقف کردم.داشت خوابم می برد که اسچتزی پرید روی شیکمم.
از درد صورتم جمع شد.فوری اسچتزی رو با دستم پرت کردم طرف دیگه تخت و دستم رو گذاشتم رو شیکمم و صاف نشستم.
نگاهی به اسچتزی کردم که دیدم سرش رو کج کرده و دمش رو داره تکون میداد.خودش رو داشت برام لوس میکرد.
دلم نیومد دعواش کنم واسه ی همین لبخندی زدم و دستم رو از روی دلم برداشتم و سر اسچتزی رو ناز کردم و گفتم:دختر خوب دیگه تکرار نشه؟
اسچتزی خودش رو نزدیکم کرد و پارس کرد.لبخندی زدم و دوباره دراز کشیدم و اسچتزی هم کنارم دراز کشید.
طولی نکشید که چشمام سنگین شد و خوابم برد.
سامیار
خمیازه ای کشیدم و از جام بلند شدم.اخه مگه من بیکارم که باید ساعت 4 صبح برم فرودگاه.
غرغر کنان لباسم رو پوشیدم و سویچ ماشین رو برداشتم و به سمت فرودگاه رفتم.تو راه همش چشمام می خواست بسته بشه.
هر چی تونستم به جسی گفتم با این وقت اومدنش.اخه نمی تونستی یه زمان دیگه بیایی.
"چند روز پیش جسی بهم زنگ زد:
جسی:سلام سامی.یه خبر خوب دارم برات.
-سلام جس.چه خبره؟نکنه می خوای ازدواج کنی؟
جسی:نه.خوشحال نشو.من و کریستین.....
تا خواست ادامه ی حرفش رو بده کسی گوشی رو ازش گرفت.مطمئنم کریستین بود.صدای دعواشون میومد که جسی به کریستین می گفت:مگه نمی بینی دارم با تلفن صحبت میکنم.
و کریستین در جوابش می گفت:من میخوام به سامی بگم.
دیگه داشتم خسته میشدم واسه ی همین از پشت تلفن گفتم:چی رو میخوایید بگید.
کریستین فوری تلفن رو گرفت و گفت:سامی ما هفته ی اینده میایم ایران تا تو رو خوشحال کنیم.
جسی با صدای بلند گفت:کریستین اول یه مقدمه چینی می کنن.
کریستین:کی حوصله اس رو داره؟
فکر کنم جسی به کریستین چشم غره رفت چون کریستین گفت:باشه.باشه.غلط کردم.
از پشت تلفن گفتم:حالا کی میخواید بیاید؟
اونا که انگار تازه یاد من افتاده باشن هر دوتاشون با هم گفتن:دوشنبه.4 صبح ایران.
خندیدم و گفتم:شما خیلی شبیه همین.
دوباره هردوتاشون هم زمان گفتن:ما هیچیمون شبیه هم نیست.
جسی:من کجام شبیه این گوریل؟
کریستین:اگه من گوریلم تو زرافه ای.
اخه کریستین چاق بود.البته نسبت به جسی به مثل خلال دندون بود خیلی چاق بود.
درحالی که می خندیدم گفتم:خدافظ
و قطع کردم.البته شک دارم که صدام رو شنیده باشن."
حالا من بدبخت تو راه تا برم و اینا رو از فرودگاه بیارم.
به فرودگاه که رسیدم.ماشین رو تو پارکینگش پارک کردم و از ماشین پیاده شدم و به سمت در وردی فرودگاه رفتم.
از دور دیدمشون که داشتن باراشون رو می گرفتن.جسی با اون شال سفید نازکش و پالتوی مشکی مارک دارش محشر شده بود.
کریستن هم سویی شرت قرمزی پوشیده بود با شلوار مشکی با یه کلاه روی سرش.موهای بلند بلوندش از زیر کلاهش بیرون زده بود بیرون و خوشکلش کرده بود.
بعد از برداشتن چمدوناشون به سمت من اومدن.بعد از عبور از در شیشه ای با چشم دنبال کسی می گشتن.که مطمئنم دنبال من می گشتن.
اروم رفتم پشتشون و از پشت هلشون دادم.جسی فوری برگشت و نگاهم کرد.یکم نگاهم کرد.فکر کنم داشت نگاه می کرد که ببینه من چقدر تغییر کردم.کریستین هم داشت نگام میکرد.
منم نگاه جسی کردم.دختری با موهای قهوه ای تیره که نصفش از شالش زده بود بیرون و چشمای ابی.صورتی سفید و کشیده.البته و فک و بینیش رو عمل کرده بود و خوشکل تر شده بود.با قد خیلی بلند.قدش یکم از من بلندتر بود.
بعد از دیدن جسی نگاهی به کریستین کردم خیلی تغییر کرده بود.پوستش یکم روشن تر شده بود.موهاش بلوندش بلندتر شده بودن و چشمای سبزش یکم تیره تر شده بود.یا شایدم من اینطوری فکر میکردم.ولی به قدش فکر نکنم اضافه شده باشه.بیشتر وزن اضافه کرده بود.
یک دفعه جسی پرید و بغلم کرد و دستش رو دور گردنم حلقه کرد.گونم رو بوسید و گفت:وای سامی دلم خیلی برات تنگ شده بود.
*********
در حالی که سعی میکردم جسی رو از خودم دور کنم گفتم:منم دلم برات تنگ شده بود.ولی جسی اینجا ایرانه.این حرکاتا براشون زشته.
جسی اروم ازم جدا شد و نگاه دور اطرافش کرد.دید چند نفر دارن نگاش می کنم.نگام کرد و گفت:وای اینا چرا اینجوری می کنن؟انگار قاتل دیدن.
یه پیرزنی که از کنارمون رد میشد گفت:از دست جونایی امروزی
جسی هم نمی دونست زن چی میگه.منم از حرف پیرزنه خندم گرفته بود.جسی نگاهم کرد و با دیدن لبخندم گفت:تو دیگه چته؟
-وای.جسی خیلی باحال شدی.
بعد رومو کردم سمت کریستین و بغلش کردم و گفتم:چطوری خانوم بزرگ؟
کریستین:عالی.ولی سامی چرا ادمای اینجا اینجورین؟
با لبخند و مهربونی نگاش کردم و گفتم:چه جورین؟
کریستین قیافش رو کشید تو هم گفت:نمیدونم.تیپاشون عجق و وجقه.
و بعد با دست یه زنی اشاره کرد که ساپورتی راه راه مشکی و سفید پوشیده بود و با یه مانتوی خیلی کوتاه.و شالشم از سرش افتاده بود و داشت بستنی می خورد و با یه پسر صحبت می کرد.
خودم هم از دیدن همچین زنی یه جوری شدم.نگام رو از زنه گرفتم و نگاه کریستین کردم که هنوز داشت نگاه زنه میکرد.گفتم:حالا اینا رو بی خیال.بیا بریم که میخوام شیراز رو بهت نشون بدم
و بعد چمدون توی دستش رو ازش گرفتم و رو کردم به جسی که داشت اطراف رو نگاه میکرد و گفتم:بریم؟
جسی گنگ نگام کرد و گفت:کجا؟
-خونه دیگه.من خوابم میاد.شما منو از خواب نازم بیدار کردید.
جسی خندید و چمدونش رو کشید و همراه سامیار از فرودگاه خارج شدن.
با خارج شدنشون از فرودگاه جسی و کریستین نگاه اطارفشون می کردن.
منم به سمت ماشین می رفتم و اونا هم دنبالم و با کنجکاوی نگاه اطراف میکردن.دزدگیر ماشین رو زدم و به سمت عقب ماشین رفتم و صنودق عقب رو باز کردم و چمدون و کریستین رو گذاشتم توش.به سمت جسی رفتم و چمدون رو از دستش بیرون کشیدم.
جسی نگاش رو از زن چادری که داشت با یه پسر کوچیک رد میشدن گرفت و نگاه من کرد.لبخندی بهش زدم و چمدون رو گذاشتم تو صنوق عقب.
رو کردم به کریستین و جسی گفتم:نمیخواین سوار بشین؟
جسی جلو سوار شد و کریستین عقب.منم رفتم پشت فرمون نشستم و کمربندم رو بستم و به راه افتادم.
کریستین سرش رو به شیشه چسبونده بود داشت بیرون رو نگاه میکرد.جسی هم چشماش رو بسته بود و سرش رو به صندلی تکیه داده بود.
کریتسین با دیدن سطل اشغالی که دروش اشغال بود روکرد به من و گفت:سامیار چرا این جا اینقدر اشغاله؟
موندم بهش جواب بهش چی بدم.تا اومدم دهنم رو باز کنم و چیزی بهش بگم.
کریستین گفت:سامی چرا این خیابون اینقدر کثیفه؟سامی چرا این مغازهه اینجوریه؟سامی.....
پریدم وسط حرفش و گفتم:اِاِ کریستین.اینجا ایرانه.فرانسه که نیست.اینجا اینجوریه.حالا هم اینقدر سامی سامی نکن.بگیر مثل جسی بخواب.
جسی با چشمای بسته گفت:من خواب نیستم.فقط دارم فکر میکنم.
-حالا هرچی.
کریستین بغض کرد و دست به سینه به صندلی تکیه داد و نگاه جلو کرد.از اینه نگاهش کردم و لحنم رو مهربون تر کردم و گفتم:خوب کریستین عصبانیم کردی.حتی نمیذاشتی من حرف بزنم.حالا قهر نکن باشه؟
کریستین جوابی بهم نداد.ولی دستاش رو گذاشت رو پاش و سرش رو انداخت پایین و مشغول تکون دادن پاش کرد.این یعنی دیگه داره خر میشه.
تا وقتی رسیدیم خونه،همه ساکت بودن و منم رانندگیم کردم.داشت خوابم می برد.خوایم میومد.اینا هم هیچی نمی گفتن،چند بار پلکم سنگین شد و داشت خوابم می برد ولی به بدبختی خودم رو بیدار نگه داشتم.
به خونه که رسیدیم،ریموت در رو زدم و در رو باز کردم و رفتم تو.ماشین رو یه گوشه حیاط پارک کردم.
تا پارک کردم کریستین پیاده شد و جسی هم چشماش رو باز کرد و از ماشین پیاده شد.
کمربندم رو باز کردم و از ماشین پیاده شدم.کریستین کنار صندوق عقب وایساده بود،تا دید من پیاده شدم گفت:سامی.لطفا اینو باز میکنی؟
به سمتش رفتم و در صندوق رو باز کردم.کریستین فوری چمدونش رو برداشت.چمدون جسی رو هم برداشتم و اوردمش بیرون و رفتم کنار کریستین که تو یکی از جیبای چمدونش دنبال چیزی بود و بهش گفتم:الان کاری نکن.وقتی رفتیم داخل میتونی چیزی رو که می خوای پیدا کنی.
کریستین نگام کرد.بعد در چمدونش رو بست و دسته ی چمدونش رو گرفت و اونو به سمت در وردی خونه کشید.جسی هم شونه به شونه ی من همرام اومد.
در وردی خونه رو باز کردم و اول کریستن و بعد جسی وارد خونه شدن منم پشت سرشون.
نگاهی به ساعت توی هال کردم و با دیدن ساعت اه از نهادم بلند شد.ساعت 6:30 بود.منم ساعت 9 کلاس داشتم.وقت نمی کردم بخوابم.می خواستم حتما برم.چون امروز کلاسم با الیکا باهم بود.
رو به جسی و کریستن گفتم:بچه ها بیاین اتاقتون رو بهتون نشون بدم.الان که مامان و بابام بیدار بشن.
بعد چمدون رو به سمت اتاق کنار،اتاقم بردم که ،اتاق مهمون بود و قرار بود فعلا اتاق اونا باشه.
چمدون جسی رو گذاشتم کنار تخت دونفره ی تو اتاق و گفتم:یکم استراحت کنین.حتما خسته شدین.
و بعد از اتاق اومدم بیرون و به سمت اتاق خودم رفتم.
دکمه های لباسم رو باز کردم و روی تخت دراز کشیدم.گوشیم رو از تو جیبم در ارودم و گذاشتمش کنار بالشتم.نفس عمیقی کشیدم و نگاه سقف سفید اتاقم کردم.
یادم اومد روز تولد 15 سالگیم بود و بابا گفت:که بهتره برم فرانسه پیش پسرعموی بابام.
و حالا وقتی تولد 23 سالگیم بود بابا گفت:باید برگردم ایران.
اولش برام سئوال بود که چرا بابا گفت باید برگردم.و بابا در جواب سئوالم بهم میگفت:به خاطر مامانته.
و حالا می فهمم چون بیماری قلب مامانم وخیم تر شده بود،بابا گفت که برگردم ایران.باید قبل از کلاس به سر به مامان بزنم.
یکی در اتاقم رو زد و بعد وارد اتاق شد.با تعجب نگاه در اتاقم کردم که دیدم جسی وارد اتاق شد.صاف سرجام نشستم.جسی اومد تو و نگاه اتاقم کرد.در حالی که داشت اتاقم رو انالیز میکرد گفت:با اجازه
نگاهی بهش کردم و گفتم:تو نمی گی شاید من داشتم لباس عوض میکردم؟
جسی بی تفاوت شونه هاش رو انداخت بالا و به سمت میزالتحریرم رفت و گفت:نکه الان دکمه های لباست باز نیست.حالا انگار خیلی خوش هیکله.
چشم غره ای بهش رفتم که فکر نکنم که دید چون پشتش به من بود و داشت جزوه هام رو نگاه میکرد و گفتم:نکه هیکل اون پسره لاغره خیلی خوب بود.اسمش چی بود؟بزار یکم فکرکنم.....اممم.......اها لوکاس
جسی به طرفم برگشت و به میزم تکیه داد و سرش رو انداخت زیر و مشقول بازی با دستاش شد.جسی با صدای ارومی گفت:منو و لوکاس بعد از رفتن تو باهم بهم زدیم.
با تعجب نگاش کردم.اون دوتا خیلی همدیگرو دوست داشتن.واسه ی هم می میردن و حالا از هم جدا شده بودن.
به سمت جسی رفتم و دستاش رو که داشت باهاش بازی میکرد تو دست راستم گرفتم و با دست چپم چونه اش رو گرفتم و اوردم بالا و نگاه چشماش کردم.توی چشمای ابیش اشک جمع شده بود.بدون گفتن هیچی بغلش کردم.جسی چونه اش رو گذاشت روی شونه ام و اروم اشک ریخت.جسی همیشه اروم گریه میکرد،تنها راهی که میشد فهمید داره گریه میکنه نفساش بودن که می لرزیدن.
دست راستم رو از دور دستاش جدا کردم و گذاشتم روی کمرش و اروم کمرش رو نوازش کردم.دست چپم هم دور شونه هاش حلقه کردم.هیچی نگفتم و گذاشتم خودش رو تخلیه کنه.
بعد از 10 دقیقه گریه کردن،وقتی مطمئن شدم که اروم تر شده،از خودم جداش کردم.جسی سرش رو انداخته بود پایین و داشت دماغش رو می کشید بالا.دستش رو گرفتم و نشوندمش روی تختم و گفتم:بگو چی شده؟
جسی بعد از چند لحظه گفت:نمیدونم چی شد.فقط روزای اخر که تو داشتی می رفتی،من همش پیشت بودم و خیلی پیش لوکاس نبودم.وقتی تو رفتی و من توی فرودگاه گریه کردم لوکاس خیلی عصبانی شد و به جای اینکه بغلم کنه،ولم کرد و رفت.تا چند وقت جواب تلفن هام رو نمیداد و نه اس ام اس هام رو.بعد از یه هفته که جوابم رو نداد رفتم دم خونشون و اینقدر منتظر شدم تا بیاد بیرون.بعد از 2 ساعت منتظر موندن بالاخره اومد بیرون.رفتم سمتش و گفتم:این همه وقت کجا بودی؟چرا جوایم رو نمیدادی؟
ولی میدونی اون جوابم رو چی داد.
جسی نفس عمیقی کشید و دستش رو از زیر دستم بیرون کشید و دوتا دستاش رو گذاشت روی صورتش تا من اشکاش رو نبینم و گفت:سامی اون گفت....گفت:تو که سامی رو دوست داری چرا با من دوستی؟
اول با تعجب نگاش کردم،اون فکر میکرد من که تورو همیشه مثل بردارم میدیم،حالا عاشقت باشه.هر چی بهش گفتم که داره اشتباه میکنه،ولی اون اصلا به حرفام گوش نداد.بعد از اینکه تعطیلات تموم شد هم مدرسه اش رو عوض کرد.سامی من شکستم.اون فکر میکرد من عاشق توهم.اون فکر می......
بقیه حرفش رو نتونست بگه و شروع کرد به گریه کردن.سرش رو انداخت پایین و اروم گریه کرد.دستاش رو که صورتش رو پوشنده بود رو گرفتم و اروم نوازششون کردم و گفتم:چرا زودتر بهم نگفتی؟ها؟اگه زودتر میگفتی من می تونستم با لوکاس صحبت کنم.
جسی سرش رو به دو طرف تکون داد و گفت:نمی خواستم تو رو ناراحت کنم.
-جسی.....
جسی یکی از دستاش رو از دستام بیرون کشید و اشکاش رو پاک کرد و در حالی که سعی میکرد لبخندی بزنه و صداش رو خوشحال کنه گفت:تو چیکار می کنی؟تو ایران بهت خوش میگذره؟
بعد چشمکی زد و گفت:دختری رو تونستی پیدا کنی؟
و بعد خندید.خندیی تلخ.خیلی تلخ.انگار داشت کل ناراحتی و کینه هاش رو با این خنده بیرون می ریخت.
یکی از بالشت های روی تختم رو برداشتم و گذاشتم زیر دستام و گفتم:فکر کنم.
جسی دست از خندیدن برداشت و گفت:چی فکر کنی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:فکر کنم دختری رو پیدا کردم که لیاقتم رو داشته باشه.
جسی با تعجب و شیطنت نگام کرد و گفت:اون کیه؟
انگار نه انگار این دختر داشت تا یه دقیقه پیش گریه میکرد.لبخندی زدم و گفتم:....
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۶/۲۹ ساعت 13:52 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|