تابــــــــان 8
پندار
هیچی نگفت فقط لبخندی به روم پاشید استرس شدیدی گرفته بودم یه حسی بم میگفت که خودشه
اما مدام با خودم میگفتم اگه خودش نبود چی من دیگه وقتی ندارم هی انگشتای دستم و میشکوندم که
آیدین دستامو و گرفت و گفت : چیه پسر خوردشون کردی ؟؟؟ برگشتم سمتشو و گفتم : آیدین اگه خودش
نباشه چی ؟؟ چند لحظه ای فقط نگاهم کرد و گفت : فقط به خدا توکل کن با این حرفش آرامش عمیقی
تو خودم حس کردم ده دقیقه ای بود نشسته بودم که یه دفعه صدای جیغ روژان که با فریاد گفت :
تابـــــــــــــــــــــــــــااااااااااااااااان این قدر تو فکر بودم که نفهمیده بودم برگشته مثل جت از جا پریدم
آیدین رفته بود دستشویی دیدم تابان تو بغل روژان از حال رفته گفتم : نترسید احتمالا کم خونه و بعد
به سرعت از آزمایشگاه زدم بیرون و از سوپری که مغابلش بود یه کیک و شیرموز خریدم و سریع
برگشتم تو آزمایشگاه کیک و شیرموز و دادم به رحیمی و خودم به حالت دو زانو جلوی صندلی تابان
نشستم و به قیافه ی معصومش نگاه کردم حیف این دختر که باید همچین بلاهایی سرش بیاد تو فکر بودم
که چشماشو باز کرد ناخود آگاه لبخندی رو لبام اومد و ازش پرسیدم خوبی ؟؟ سرشو و تکون داد و گفت :
بله و بعد رو صندلیش صاف نشست همین موقع آیدین اومد وگفت : چی شده ؟؟ دستمو و گرفت و از رو
زمین بلندم کرد پشتمو با دستم تکون دادمو و گفتم : هیچی مثل این که کم خونی داره چون از حال رفت
آیدین با لبخند فقط سرشو تکون داد و گفت : بدو باید تو بری آزمایش بدی سرمو و تکون دادمو و خودمو
و به اتاق آزمایش رسوندم بعد از دادن آزمایش پنبه رو رو دستم فشار دادم و چسب و روش زدم و رفتم
و کنار بقیه نشستم بعد از نیم ساعت اسممون باسه گرفتن جواب آزمایش پیج شد با آیدین نتیجه رو گرفتیم
دکتر داروساز بودم خودم میفهمیدم اومدم رو صندلی نشستمو و با دستایی لرزون نصف کاغذ و از
پاکت کشیدم بیرون برگشتمو و یه نگاه به تابان انداختم دو تا دستاشو به حالت عمود رو پاهاش گذاشته
بود و سرشو تو دستاش گرفته بود چشمامو و بسته بودمو و نام خدا رو زمزمه کردم و کاغذ و به طور
کامل کشیدم بیرون شروع کردم به خوندن باورش برام سخت بود اون پروشات بود دختر عموی من
دوباره چشمامو و بستمو صلواتی فرستادمو و شکر خدارو کردم از جام بلند شدمو و رو به همه
که منتظر جواب من بودند گفتم : جواب آزمایش سکوت کردمو و یه نگاهی به همه انداختم و بعد گفتم :
مثبت روژان از تو قیافش خوشحالی داد میزد از تو قیافه ی رحیمی چیزی نفهمیدم ولی تابان کم مونده
بود گریه کنه و من واقعا دلیلشو نمیفهمیدم آیدین زد پشت کمرمو و گفت : تبریک میگم دادش بهش
نگاهی انداختم و بعد محکم بغلش کردمو و گفتم : ممنونم باسه ی تمامی زحمات و کمکات آیدین : نشد
دیگه این حرفا چیه وظیفم بود صدای گریه شنیدم وقتی برگشتم دیدم تابان داره گریه میکنه تو بغل روژان
آیدین اومد کنار گوشمو و گفت : چرا گریه میکنه ؟؟!! یعنی ناراحت !!؟؟ همونجور که نگاهم رو تابان
بود گفتم : برخورد اولم زیاد خوب نبود نه اصلا افتضاح بود شاید میترسه سرمو و تکون دادم و بعد
بدون این که منتظر جواب آیدین باشم رفتم پیش رحیمی خودش پیش قدم شد و گفت : خوب آقای سالاری
هم به شما هم به تابان عزیزم تبریک میگم که بالاخره خانوادشو پیدا کرده اما شما باید باسه ی تکمیل
بعضی از فرم ها تشریف بیارید پرورشگاه بعدش میتونید تابان و همراه خودتون ببرید سری تکون دادم
وگفتم : ممنونم از کمکاتون خانم رحیمی چشم حتما میام بعد رفتم سمت آیدین و گفتم : آیدین جان بی زحمت
برو ماشین و روشن کن تا مام بیاییم با خنده گفت : چشم قربان بعد رفتم سمت تابان و روژان / تابان دیگه
گریه نمیکرد و روژان داشت باهاش صحبت میکرد وقتی رفتم سمتشون تابان یه دفعه خودشو و کشید
عقب گفتم : از من میترسی ؟؟ من همیشه اخلاقم مثل صبح نیستااااا با چشمای
درشت خاکستریش که به خاطر گریه سرخ شده بود زل زد تو چشمام و چیزی نگفت لبخندی زدمو و گفتم
: خیلی خوب پاشید که باید یه سر دیگه بریم پرورشگاه باهمدیگه سوار ماشین شدیم و راه افتادیم ده دقیقه
بعد آیدین اومد دم گوشمو و آروم گفت : پندار به نظرم بنزی که داره دنبالمون میاد بنز سورین از تو
آیینه نگاهی به عقبم انداختم و سرعتمو و بیش تر کردم اون مناطق و خوب بلد بودم پیچیدم تو یه کوچه ی
بن بست و زدم رو ترمز که جیغ لاستیکا در اومد چند دقیقه بعد پیچید تو کوچه در ماشین و باز کردم
و رفتم و پایین ........
تابان
آزمایش و دادم و اومدم بیرون یه بارم با موسسه قبلا برای زدن واکسنمون اومده بودیم آزمایشگاه
وقتی اومدم بیرون حالت سرگیجه داشتم رفتم پیش روژان نشستم داشت حرف میزد که یه دفعه افتادم
تو بغلش و از حال رفتم فقط صدای جیغشو وشنیدم ولی نمیتونستم عکس العملی نشون بدم بعد از پنج
دقیقه یه نی رفت تو دهنم و کمی که شیرموز خوردم حالم بهتر شد و چشمام و باز کردم که دیدم پندار
به حالت دوزانو جلو روم نشسته لبخندی زد و پرسید خوبی ؟ سرمو و تکون دادمو و گفتم بله بعد صاف
نشستم سرجام پندار بلند شد رفت پیش آیدین روژان اومد در گوشم گفت : خیلی پسر خوبیه هااااا برگشتم
و چشم غره ای بش رفتم که گفت : البته به چشم برادری پندارم رفت آزمایش داد و اومد نیم ساعت بعد
جواب آزمایشارو دادن استرس داشتم بدجور تابان دستمو و گرفت و فشار خفیفی بش وارد کرد بش نگاهی
انداختو و سرمو و تو دستام گرفتم پنج دقیقه بعد از جاش بلند شد و گفت : جواب آزمایش یک دقیقه سکوت
کرد و بعد گفت : مثبت از درون فرو ریختم کم مونده بود بزنم زیر گریه خودم و انداختم تو بغل روژان
و تقریبا زار زدم بعد از این که سبک شدم سرمو و آوردم بالا و بش نگاه کردم سرمو و گرفت تو
دستاشو بایه لبخند گفت : دیووونه تو الان باید خوشحال باشی تابان مسیرزندگی تو دیگه به کل عوض
شده تو دیگه باید این هفده سال و فراموش کنی و یه زندگی و آینده ی جدید و برای خودت درست کنی
البته اگه منو فراموش کنی روزگارتو و سیاه میکنم و بعد زد زیر خنده منم خندیدم همین موقع پندار اومد
سمتمون ناخودآگاه خودمو کشیدم عقب به خاطر رفتار صبح یکم ازش میترسیدم ولی غرورمو له نمیکردم
اگه کاری میکرد جوابشو میدادم جلوم دوزانو نشست و گفت : ازمن میترسی ؟؟؟ من اخلاقم همیشه مث
صبح نیستاا و بعد گفت : خیلی خوب پاشید که باید یه سر بریم پرورشگاه یه پنج دقیقه ای بود که توماشین
بودیم که آیدین در گوشش یه چیزی رو پچ پچ کرد اونم سرعتشو زیاد کرد و پیچید تو یه کوچه ی بن بست
زد روترمز که جیغ لاستیکا بلند شد بعد در ماشین باز کرد و رفت بیرون برگشتم و به عقب نگاه کردم .......
ادامه دارد
هیچی نگفت فقط لبخندی به روم پاشید استرس شدیدی گرفته بودم یه حسی بم میگفت که خودشه
اما مدام با خودم میگفتم اگه خودش نبود چی من دیگه وقتی ندارم هی انگشتای دستم و میشکوندم که
آیدین دستامو و گرفت و گفت : چیه پسر خوردشون کردی ؟؟؟ برگشتم سمتشو و گفتم : آیدین اگه خودش
نباشه چی ؟؟ چند لحظه ای فقط نگاهم کرد و گفت : فقط به خدا توکل کن با این حرفش آرامش عمیقی
تو خودم حس کردم ده دقیقه ای بود نشسته بودم که یه دفعه صدای جیغ روژان که با فریاد گفت :
تابـــــــــــــــــــــــــــااااااااااااااااان این قدر تو فکر بودم که نفهمیده بودم برگشته مثل جت از جا پریدم
آیدین رفته بود دستشویی دیدم تابان تو بغل روژان از حال رفته گفتم : نترسید احتمالا کم خونه و بعد
به سرعت از آزمایشگاه زدم بیرون و از سوپری که مغابلش بود یه کیک و شیرموز خریدم و سریع
برگشتم تو آزمایشگاه کیک و شیرموز و دادم به رحیمی و خودم به حالت دو زانو جلوی صندلی تابان
نشستم و به قیافه ی معصومش نگاه کردم حیف این دختر که باید همچین بلاهایی سرش بیاد تو فکر بودم
که چشماشو باز کرد ناخود آگاه لبخندی رو لبام اومد و ازش پرسیدم خوبی ؟؟ سرشو و تکون داد و گفت :
بله و بعد رو صندلیش صاف نشست همین موقع آیدین اومد وگفت : چی شده ؟؟ دستمو و گرفت و از رو
زمین بلندم کرد پشتمو با دستم تکون دادمو و گفتم : هیچی مثل این که کم خونی داره چون از حال رفت
آیدین با لبخند فقط سرشو تکون داد و گفت : بدو باید تو بری آزمایش بدی سرمو و تکون دادمو و خودمو
و به اتاق آزمایش رسوندم بعد از دادن آزمایش پنبه رو رو دستم فشار دادم و چسب و روش زدم و رفتم
و کنار بقیه نشستم بعد از نیم ساعت اسممون باسه گرفتن جواب آزمایش پیج شد با آیدین نتیجه رو گرفتیم
دکتر داروساز بودم خودم میفهمیدم اومدم رو صندلی نشستمو و با دستایی لرزون نصف کاغذ و از
پاکت کشیدم بیرون برگشتمو و یه نگاه به تابان انداختم دو تا دستاشو به حالت عمود رو پاهاش گذاشته
بود و سرشو تو دستاش گرفته بود چشمامو و بسته بودمو و نام خدا رو زمزمه کردم و کاغذ و به طور
کامل کشیدم بیرون شروع کردم به خوندن باورش برام سخت بود اون پروشات بود دختر عموی من
دوباره چشمامو و بستمو صلواتی فرستادمو و شکر خدارو کردم از جام بلند شدمو و رو به همه
که منتظر جواب من بودند گفتم : جواب آزمایش سکوت کردمو و یه نگاهی به همه انداختم و بعد گفتم :
مثبت روژان از تو قیافش خوشحالی داد میزد از تو قیافه ی رحیمی چیزی نفهمیدم ولی تابان کم مونده
بود گریه کنه و من واقعا دلیلشو نمیفهمیدم آیدین زد پشت کمرمو و گفت : تبریک میگم دادش بهش
نگاهی انداختم و بعد محکم بغلش کردمو و گفتم : ممنونم باسه ی تمامی زحمات و کمکات آیدین : نشد
دیگه این حرفا چیه وظیفم بود صدای گریه شنیدم وقتی برگشتم دیدم تابان داره گریه میکنه تو بغل روژان
آیدین اومد کنار گوشمو و گفت : چرا گریه میکنه ؟؟!! یعنی ناراحت !!؟؟ همونجور که نگاهم رو تابان
بود گفتم : برخورد اولم زیاد خوب نبود نه اصلا افتضاح بود شاید میترسه سرمو و تکون دادم و بعد
بدون این که منتظر جواب آیدین باشم رفتم پیش رحیمی خودش پیش قدم شد و گفت : خوب آقای سالاری
هم به شما هم به تابان عزیزم تبریک میگم که بالاخره خانوادشو پیدا کرده اما شما باید باسه ی تکمیل
بعضی از فرم ها تشریف بیارید پرورشگاه بعدش میتونید تابان و همراه خودتون ببرید سری تکون دادم
وگفتم : ممنونم از کمکاتون خانم رحیمی چشم حتما میام بعد رفتم سمت آیدین و گفتم : آیدین جان بی زحمت
برو ماشین و روشن کن تا مام بیاییم با خنده گفت : چشم قربان بعد رفتم سمت تابان و روژان / تابان دیگه
گریه نمیکرد و روژان داشت باهاش صحبت میکرد وقتی رفتم سمتشون تابان یه دفعه خودشو و کشید
عقب گفتم : از من میترسی ؟؟ من همیشه اخلاقم مثل صبح نیستااااا با چشمای
درشت خاکستریش که به خاطر گریه سرخ شده بود زل زد تو چشمام و چیزی نگفت لبخندی زدمو و گفتم
: خیلی خوب پاشید که باید یه سر دیگه بریم پرورشگاه باهمدیگه سوار ماشین شدیم و راه افتادیم ده دقیقه
بعد آیدین اومد دم گوشمو و آروم گفت : پندار به نظرم بنزی که داره دنبالمون میاد بنز سورین از تو
آیینه نگاهی به عقبم انداختم و سرعتمو و بیش تر کردم اون مناطق و خوب بلد بودم پیچیدم تو یه کوچه ی
بن بست و زدم رو ترمز که جیغ لاستیکا در اومد چند دقیقه بعد پیچید تو کوچه در ماشین و باز کردم
و رفتم و پایین ........
تابان
آزمایش و دادم و اومدم بیرون یه بارم با موسسه قبلا برای زدن واکسنمون اومده بودیم آزمایشگاه
وقتی اومدم بیرون حالت سرگیجه داشتم رفتم پیش روژان نشستم داشت حرف میزد که یه دفعه افتادم
تو بغلش و از حال رفتم فقط صدای جیغشو وشنیدم ولی نمیتونستم عکس العملی نشون بدم بعد از پنج
دقیقه یه نی رفت تو دهنم و کمی که شیرموز خوردم حالم بهتر شد و چشمام و باز کردم که دیدم پندار
به حالت دوزانو جلو روم نشسته لبخندی زد و پرسید خوبی ؟ سرمو و تکون دادمو و گفتم بله بعد صاف
نشستم سرجام پندار بلند شد رفت پیش آیدین روژان اومد در گوشم گفت : خیلی پسر خوبیه هااااا برگشتم
و چشم غره ای بش رفتم که گفت : البته به چشم برادری پندارم رفت آزمایش داد و اومد نیم ساعت بعد
جواب آزمایشارو دادن استرس داشتم بدجور تابان دستمو و گرفت و فشار خفیفی بش وارد کرد بش نگاهی
انداختو و سرمو و تو دستام گرفتم پنج دقیقه بعد از جاش بلند شد و گفت : جواب آزمایش یک دقیقه سکوت
کرد و بعد گفت : مثبت از درون فرو ریختم کم مونده بود بزنم زیر گریه خودم و انداختم تو بغل روژان
و تقریبا زار زدم بعد از این که سبک شدم سرمو و آوردم بالا و بش نگاه کردم سرمو و گرفت تو
دستاشو بایه لبخند گفت : دیووونه تو الان باید خوشحال باشی تابان مسیرزندگی تو دیگه به کل عوض
شده تو دیگه باید این هفده سال و فراموش کنی و یه زندگی و آینده ی جدید و برای خودت درست کنی
البته اگه منو فراموش کنی روزگارتو و سیاه میکنم و بعد زد زیر خنده منم خندیدم همین موقع پندار اومد
سمتمون ناخودآگاه خودمو کشیدم عقب به خاطر رفتار صبح یکم ازش میترسیدم ولی غرورمو له نمیکردم
اگه کاری میکرد جوابشو میدادم جلوم دوزانو نشست و گفت : ازمن میترسی ؟؟؟ من اخلاقم همیشه مث
صبح نیستاا و بعد گفت : خیلی خوب پاشید که باید یه سر بریم پرورشگاه یه پنج دقیقه ای بود که توماشین
بودیم که آیدین در گوشش یه چیزی رو پچ پچ کرد اونم سرعتشو زیاد کرد و پیچید تو یه کوچه ی بن بست
زد روترمز که جیغ لاستیکا بلند شد بعد در ماشین باز کرد و رفت بیرون برگشتم و به عقب نگاه کردم .......
ادامه دارد
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۶/۲۹ ساعت 12:0 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|