تابــــــــان 7
پندار
گفتم : آیدین حالا چیکار کنم ؟؟ آیدین : تو سوتی نده یه جوری جمعش میکنم سورین بود دختر عمم
دختر بدی نبود از بچه گی به من علاقه داشت اما من صفر به عنوان خواهرم دوسش داشتم ولی به عنوان
همسر ......رسید بهمون یه نگاه به پشت سرم انداخت و گفت : به به پسر دایی کم پیدا شدید آقا پندار !!!
بعد رو کرد به آیدین و گفت : سلام آقا آیدین حال شما ؟؟ آیدین : سلام سورین خانم مرسی شما خوبید ؟؟
سورین : ممنونم و بعد اشاره ای به پشت کرد و گفت : معرفی نمیکنید ؟؟ رنگم پرید میفهمید کل خانواده
فهمیده بودنو و دیگه بدبخت بودم آیدین سورفه ای کرد و گفت : بله حتما ایشون به تابان اشاره کرد وگفت :
دختر دایی ام هستن ایشون به رحیمی اشاره کرد و گفت : مادرشون و ایشون هم به روژان : اشاره کرد و
گفت : خواهرشون بعد رو به اونا کرد و گفت : ایشونم سورین خانم دختر عمه ی آقا پندار چشمای همشون
اندازه ی توپ پیتبال شده بود اما چیزی نگفتن با همدیگه دست دادن و ابراز آشنایی و خوشحالی کردن بعد
سورین گفت : خوب مشکلی پیش اومده که اومدید اینجا ؟؟ میتونم کمکی کنم با خودم گفتم سمج برو گورتو
کم کن آخه به توچه اما صدامو صاف کردم و با اشاره به تابان گفتم : تابان خانم علائم بارداری دارن
اومدیم ببینیم باردار هستن یا نه یعنی گند زدم با این حرف زدنم آخه یکی نی بگه این با این سنش اصا
گور داره که کفن داشته باشه ؟؟!!! سورین با یه ابرویه بالا پریده گفت : ااا جدا ؟؟؟ چه زود این دختر بچه
که هنوز سنی نداره و بعد نگاه بدی به تابان که سرش پایین بود انداخت دیگه داشت کم کم عصبانیم میکرد
گفتم : به هر حال با اجازه تا اومدم برم گفت : پندار جان منم باهاتون میام شاید کمکی از دستم بر بیاد
شیطونه میگفت بزنم فکشو بیارم پایینا رفتم دم گوش آیدین و گفتم : ببرشون تو تا من زبونه این بچه پررو
رو کوتاه کنم و بعد برگشتم سمت سورینو گفتم : چند لحظه بیا اینجا کارت دارم اومد جلو آستینشو کشیدم
و بردمش تو یه جایی که تو دید نباشه آستینشو و کشید و گفت : ولم کن چه مرگته ؟؟؟ رفتم جلوشو و گفتم :
چرا میخوای خودتو و نخود هر آش کنی ؟؟؟ چرا تو کاری که بت ربط نداره دخالت میکنی ؟؟ آخه چه
کمکی از دست توی جوجه بر میاد ؟؟؟ هااااااااااان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو چشاش حلقه ی اشک جمع شده بود اومد
جلومو وگفت : خیلی بیشعوری ؟؟؟ بده خواستم کمکتون کنم ؟؟ بده !! واقعا که و به سرعت از جلو چشمام
دور شد نفس راحتی کشیدمو و وارد شدم از راهرو گذشتم که دیدم رو صندلی نشستن رحیمی داشت منفجر
میشد و رو صورت روژان هاله ای از خنده بود اما تابان و آیدین نبودن تا نشستم رحیمی مثل بمب منفجر
شد وگفت : چرا این دروغارو و سرهم کردید آقای سالاری ؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم : شرمندم خانوم رحیمی این
خانم دختر عمم بود اگر اصل قضیه رو میفهمید باسه سلامتی خود تابان خطر داشت تو همین موقع آیدین
اومد و گفت : رفت تو اتاق آزمایش و بعد اومد دم گوشم و گفت : رشوه دادم که جوابو امروز بدن برگشتم
سمتشو و گفتم : آقایی ........
تابان
دیدم یه دختره داره میاد سمتمون قدش متوسط بود چشای درشت قهوه ای روشن داشت که دورشونو و با
یه خط چشم کلفت قاب گرفته بود پوستش گندمی روشن بود و موهای قهوه ای روشنشو و که معلوم بود
رنگ کرده رو اتو کشیده بود و از دو طرف ریخته بود بیرون به نظرم آیدین و پندار کمی استرس
گرفته بودن وقتی نزدیک شد فهمیدم که دختر عمه ی پندار آیدینم میشناخت به نظرم خیلی هم فوضول
بود وقتی از آیدین خواست مارو معرفی کنه آیدین یه سری دروغ تحویلش داد که باعث تعجبم شد
اما چیزی نگفتم باهاش روبوسی کردیم که برگشت گفت : چرا اومدید اینجا و مشکل چیه و کمکی ازش
ساختس یا نه که با چیزایی که پندار گفت واقعا نزدیک بود شاخ در بیارم !! گفت ممکن من
باردار باشم اومدیم که مطمئن شیم دلم میخواست بزنم تو دهنش با این حرفای مفتی که میزد ولی فهمیده
بودم اونا هیچ جوره نمیخوان اون بفهمه ما کی هستیم ( بابا چه باهوشی تو ) که دوباره اون دختره ی کنه
گفت : که به سن این دختر بچه نمیخوره و یه سری خزعبلات دیگه مثلا میخواست منو خورد کنه اما
فقط عقده ای بودن خودشو ثابت کرد پندار گفت : با اجازه و اومد بره که اون کنه گفت : پندار جان بذار
منم بیام شاید کمکی از دستم بر بیاد پندار که معلوم بود عصبانی شده اومد در گوش آیدین یه چیزی و گفت
و بعدم آیدین به ما اشاره کرد که بریم تو وقتی رفتیم تو آیدین رو به رحیمی و روژان گفت : شما بفرمایید
بشینید تا من تابان خانومو و باسه آزمایش ببرم و بعد رو به من با یه لبخند قشنگ گفت : بفرمایید ازش
خوشم اومد به خاطر همین با یه لبخند باهاش همقدم شدم رفت جلو صندوق چیزایی رو آروم گفت و بعد
یه مقدار پولو و آروم داد به خانمی که پشت صندوق بود بعد خانمه گفت که باید برید اتاق هفت با آیدین
رفتیم سمت اتاق و بعدش باسه دادن آزمایش رفتم تو خیلی احساس ترس میکردم ........
ادامه دارد...
گفتم : آیدین حالا چیکار کنم ؟؟ آیدین : تو سوتی نده یه جوری جمعش میکنم سورین بود دختر عمم
دختر بدی نبود از بچه گی به من علاقه داشت اما من صفر به عنوان خواهرم دوسش داشتم ولی به عنوان
همسر ......رسید بهمون یه نگاه به پشت سرم انداخت و گفت : به به پسر دایی کم پیدا شدید آقا پندار !!!
بعد رو کرد به آیدین و گفت : سلام آقا آیدین حال شما ؟؟ آیدین : سلام سورین خانم مرسی شما خوبید ؟؟
سورین : ممنونم و بعد اشاره ای به پشت کرد و گفت : معرفی نمیکنید ؟؟ رنگم پرید میفهمید کل خانواده
فهمیده بودنو و دیگه بدبخت بودم آیدین سورفه ای کرد و گفت : بله حتما ایشون به تابان اشاره کرد وگفت :
دختر دایی ام هستن ایشون به رحیمی اشاره کرد و گفت : مادرشون و ایشون هم به روژان : اشاره کرد و
گفت : خواهرشون بعد رو به اونا کرد و گفت : ایشونم سورین خانم دختر عمه ی آقا پندار چشمای همشون
اندازه ی توپ پیتبال شده بود اما چیزی نگفتن با همدیگه دست دادن و ابراز آشنایی و خوشحالی کردن بعد
سورین گفت : خوب مشکلی پیش اومده که اومدید اینجا ؟؟ میتونم کمکی کنم با خودم گفتم سمج برو گورتو
کم کن آخه به توچه اما صدامو صاف کردم و با اشاره به تابان گفتم : تابان خانم علائم بارداری دارن
اومدیم ببینیم باردار هستن یا نه یعنی گند زدم با این حرف زدنم آخه یکی نی بگه این با این سنش اصا
گور داره که کفن داشته باشه ؟؟!!! سورین با یه ابرویه بالا پریده گفت : ااا جدا ؟؟؟ چه زود این دختر بچه
که هنوز سنی نداره و بعد نگاه بدی به تابان که سرش پایین بود انداخت دیگه داشت کم کم عصبانیم میکرد
گفتم : به هر حال با اجازه تا اومدم برم گفت : پندار جان منم باهاتون میام شاید کمکی از دستم بر بیاد
شیطونه میگفت بزنم فکشو بیارم پایینا رفتم دم گوش آیدین و گفتم : ببرشون تو تا من زبونه این بچه پررو
رو کوتاه کنم و بعد برگشتم سمت سورینو گفتم : چند لحظه بیا اینجا کارت دارم اومد جلو آستینشو کشیدم
و بردمش تو یه جایی که تو دید نباشه آستینشو و کشید و گفت : ولم کن چه مرگته ؟؟؟ رفتم جلوشو و گفتم :
چرا میخوای خودتو و نخود هر آش کنی ؟؟؟ چرا تو کاری که بت ربط نداره دخالت میکنی ؟؟ آخه چه
کمکی از دست توی جوجه بر میاد ؟؟؟ هااااااااااان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو چشاش حلقه ی اشک جمع شده بود اومد
جلومو وگفت : خیلی بیشعوری ؟؟؟ بده خواستم کمکتون کنم ؟؟ بده !! واقعا که و به سرعت از جلو چشمام
دور شد نفس راحتی کشیدمو و وارد شدم از راهرو گذشتم که دیدم رو صندلی نشستن رحیمی داشت منفجر
میشد و رو صورت روژان هاله ای از خنده بود اما تابان و آیدین نبودن تا نشستم رحیمی مثل بمب منفجر
شد وگفت : چرا این دروغارو و سرهم کردید آقای سالاری ؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم : شرمندم خانوم رحیمی این
خانم دختر عمم بود اگر اصل قضیه رو میفهمید باسه سلامتی خود تابان خطر داشت تو همین موقع آیدین
اومد و گفت : رفت تو اتاق آزمایش و بعد اومد دم گوشم و گفت : رشوه دادم که جوابو امروز بدن برگشتم
سمتشو و گفتم : آقایی ........
تابان
دیدم یه دختره داره میاد سمتمون قدش متوسط بود چشای درشت قهوه ای روشن داشت که دورشونو و با
یه خط چشم کلفت قاب گرفته بود پوستش گندمی روشن بود و موهای قهوه ای روشنشو و که معلوم بود
رنگ کرده رو اتو کشیده بود و از دو طرف ریخته بود بیرون به نظرم آیدین و پندار کمی استرس
گرفته بودن وقتی نزدیک شد فهمیدم که دختر عمه ی پندار آیدینم میشناخت به نظرم خیلی هم فوضول
بود وقتی از آیدین خواست مارو معرفی کنه آیدین یه سری دروغ تحویلش داد که باعث تعجبم شد
اما چیزی نگفتم باهاش روبوسی کردیم که برگشت گفت : چرا اومدید اینجا و مشکل چیه و کمکی ازش
ساختس یا نه که با چیزایی که پندار گفت واقعا نزدیک بود شاخ در بیارم !! گفت ممکن من
باردار باشم اومدیم که مطمئن شیم دلم میخواست بزنم تو دهنش با این حرفای مفتی که میزد ولی فهمیده
بودم اونا هیچ جوره نمیخوان اون بفهمه ما کی هستیم ( بابا چه باهوشی تو ) که دوباره اون دختره ی کنه
گفت : که به سن این دختر بچه نمیخوره و یه سری خزعبلات دیگه مثلا میخواست منو خورد کنه اما
فقط عقده ای بودن خودشو ثابت کرد پندار گفت : با اجازه و اومد بره که اون کنه گفت : پندار جان بذار
منم بیام شاید کمکی از دستم بر بیاد پندار که معلوم بود عصبانی شده اومد در گوش آیدین یه چیزی و گفت
و بعدم آیدین به ما اشاره کرد که بریم تو وقتی رفتیم تو آیدین رو به رحیمی و روژان گفت : شما بفرمایید
بشینید تا من تابان خانومو و باسه آزمایش ببرم و بعد رو به من با یه لبخند قشنگ گفت : بفرمایید ازش
خوشم اومد به خاطر همین با یه لبخند باهاش همقدم شدم رفت جلو صندوق چیزایی رو آروم گفت و بعد
یه مقدار پولو و آروم داد به خانمی که پشت صندوق بود بعد خانمه گفت که باید برید اتاق هفت با آیدین
رفتیم سمت اتاق و بعدش باسه دادن آزمایش رفتم تو خیلی احساس ترس میکردم ........
ادامه دارد...
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۶/۲۹ ساعت 11:59 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|