رمان جزای عشق6-قسمت آخر-
توی مطب دکتر، بعد از معاینه دکتر گفت که واردماه سوم شدم وبچه ام هم پسره! ایلیا انقدر خوشحال شد که منو همونجا جلوی دکتر بوسید ومنم حسابی خجالت کشیدم! وقتی باهم از مطب می اومدیم بیرون ایلیا گفت: دیگه باید کم کم برم سراغ سفارت. سنش بیشتر بشه سفر هوایی براش مضر میشه!
ـ یعنی به همین زودی؟
ـ آره دیگه! تازه خیلی هم دیر شده! من قرار بود یه ماه بعد از عقدم برگردم نه 5 ماه بعدش! خوب حالا کجا بریم برای ناهار؟
ـ تو که میدونی من...
ـ آره میدونم! ولی میخوام ببرمت یه دل وجیگری که حسابی بدنت رو بسازی!
ـ وای نه! من حالم از جیگر بهم میخوره!
ـ چرا؟ میدونی چقدر خون سازه؟
ـ نه توروخدا ایلیا!
ـ عزیز من، آدم که دارو رو نباید همیشه دوست داشته باشه! بخاطر این فسقل باید به خودت برسی!
ـ آره دیگه! فقط این فسقل!
ـ نهال!
ـ شوخی کردم بابا! ولی دل وجیگری نریم!
ـ باشه، پس میریم کبابی! یه کبابی خوب سراغ دارم که صاحبش دوست خودمه! میگم چهار تا سیخ گوشت خالص برامون بزنه بیاره!
ـ اگه معدم بهم ریخت چی؟
ـ نمیریزه !نترس!
ـ چی بگم!
باهم به رستورانی که ایلیا میگفت رفتیم والحقم که کباب های خوب وخوش مزه ای داشت. موقعه ی غذا خوردن ایلیا هی غر میزد که قاشقم رو بیشتر پرکنم واینجوری یکم یکم غذا نخورم. میگفتم نمیتونم ولی اون هی اصرار میکرد. وقتی به قاشق خودش نگاه میکردم میدیدم که تا خرخره پرش میکنه! ولی من با اون دهن کوچیک نمیتونستم اونجوری غذابخوردم وایلیا هم میگفت همینجوری غذاخوردی که نی قلیون موندی! ساعت نزدیک 2 بود که از رستوران بیرون اومدیم. گفت: بریم بازار؟
ـ الان که همه جا بسته است! بریم خونه یکی دوساعت دیگه بیایم!
ـ اطاعت امرمیشه بانو! درماشین رو برام باز کرد وبعد از سوار شدن من خودش سوار ماشین شدو راه افتادیم.از اینکه ایلیا کنارم بود ومثل اون روزهای اول اینقدر باهم خوب شده بودیم خوشحال بودم.دیگه کم کم داشت باورم میشدکه بعد از این همه بدبختی بالاخره روزهای خوش من هم درپیشه! از طرفی علاقه ام هرلحظه به بچه ی توی شکمم بیشتر میشد. گفتم: ایلیا؟ اسمش روچی بزاریم؟
ـ تو چی دوست داری؟
ـ من میگم بزاریم ارمیا! به اسم توهم میاد!
ـ ارمیا! قشنگه! من شهاب روهم دوست دارم!
ـ آره! شهابم قشنگه!
ـ اگه مامانم بفهمه! کلی ذوق میکنه!
ـ بچه دوست داره؟
ـ دیوونه ی بچه است!
ـ مامان...
نمیدونم چرا ولی یک دفعه ای غم توی دلم نشست. انگار بدون مادر احساس میکردم که حسابی پشتم خالیه! اگه مادر منم الان بود شایدکلی سرنوه اش ذوق میکرد! همیشه 10 روز اول زایمان رودختر خونه ی مادرش میمونه ولی من باید زایمانم رو توی غربت وپیش آدمهایی که هیچی ازشون نمیدونستم و از من بدشون می اومد انجام میدادم! وفقط بایددلم رو به ایلیا خوش میکردم!چقدر تنهایی سخت ودردآور بود!
ایلیا که ناراحت شدنم رو فهمید گفت: نگران نباش! مادر منم زن خوبیه! مطمئنم که ازش خوشت میاد.
ـ آره خوب! مادر توهم باید زن خوبی باشه!
دوساعتی رو کنارهم توی خونه خوابیدیم وساعت 5/4 برای خرید زدیم بیرون. درست مثل بار اولی که با ایلیا رفتم خرید هروقت چشمم چیزی رومیگرفت بدون اینکه چیزی بگم میرفت واون رومیگرفت. بعد از خریدن چند دست لباس و کفش کیف برای خودم وایلیا از بازار زدیم بیرون. داشتیم میرفتیم سمت پارکینگ که ایلیا جلوی یک مغازه ی لباس بچه وایستاد. کنارش رفتم وگفتم: چی میخوای؟
با دست لباس آبی کوچیکی روکه خیلی خوشگل بود نشونم دادوگفت: بگیرمش برا ارمیه بابا؟
باخنده گفتم: از الان به فکر سیسمونیشی؟
ـ اوهوم!
یه لباس سبز که شورت وتاپ خوشگلی بود رونشون دادم وگفتم: اون بهتر نیست؟
ـ اونم خوبه!
وارد مغازه شدیم و بعد از خریدن اون دودست لباس از مغازه بیرون اومدیم.دوتامون انقدر ذوق داشتیم که اگه دست خودمون بود کل مغازه رومیخریدیم! ولی ایلیا میگفت جنسای فرانسه بهتره وخریدامون روهمونجا میکنیم. بوی گلهای یاسی که از گل فروشی کنار خیابون می اومد انقدر مستم کرده بودکه باوجود پر بودن دستامون به ایلیا گیر دادم که چندتا شاخه گل بگیریم. وقتی سوار ماشین شدیم بوی یاس ها توی ماشین پیچید.باولع بوکشیدم وگفتم: توچه جوری میتونی از این بوبگذری؟
ـ اینم جزء ویار بارداریه؟
ـ آخه مگه من چندبار حامله شدم که بدونم؟
ـ والا ماهمیشه شنیده بودیم که زنا ویار ترشی جات میکنن نه بوی گل یاس!
ـ وای ایلیا! گفتی ترشی هوس کردم!
ـ بیا! ببین! حالا من الان واسه تو ترشی ازکجا پیداکنم؟
ـ نمیدونم ولی شدید هوس ذغالخته کردم!
ـ ای وای من! الان بچه ام می افته! صبر بگیر ببینم این مغازهه داره! ماشین روکنار خیابون پارک کردو از ماشین پیاده شد.دستی روی شکمم کشیدم وگفتم: مامانی ترشی میخوای؟ قوربونت بشم من!
چند دقیقه بعد ایلیا با دوتا کاسه ذغالخته برگشت.نگاهی به سرخی رنگش کردم ودلم رفت! کاسه رو گرفتم وباولع شروع کردم به خوردن. ایلیا که خوردن منو دید گفت: اینقدر خوشمزه است که اینجوری میخوری؟
ـ خوب امتحان کن!
یه قاشق از ذغالخته هاروکه خورد قیافه اش روکشید توی هم وگفت: چقدر ترشه! اینارو چجوری میخوری دختر! بیا بگیر مال خودت! وای چشام لوچ شد!
خندیدم وبعد از تموم کردن کاسه ی خودم کاسه ی ایلیا رو هم باولع خوردم: وای! خیلی خوب بود!
ـ ویارت افتاد؟ بریم؟
ـ اوهوم بریم!
ماشین رو روشن کرد وراه افتادیم. بعد از خالی کردن خریدامون روی مبل ولو شدیم.انقدر راه رفته بودم کم درد گرفته بودم.روی ایلیا ولو شدم وگفت: مردم از کمر درد!
ـ بخواب به پشت!
ـ چی؟
ـ میگم بخواب به پشت.به پشت خوابیدم وایلیا آروم شروع کرد به ماساژ دادن کمرم.انقدر خوب ماساژ میدادکه کم کم دردش افتاد. گفت: خوبه؟
ـ آره بهتر شد!مرسی.
ـ شام چی داریم عیال؟
ـ هیچی! گشنه پلو!
ـ ای بابا! تخم مرغ داریم.؟
ـ اوهوم!
ـ خوبه! پس یه املت بزنیم به رگ!
ـ خودت درست کن! من نا ندارم!
ـ بله دیگه! میگن ناز کشداری ناز کن! باشه! مام که گردنمون از موباریک تر! چشممون کور خودمون درست میکنیم!
ـ اینقدر زبون نریز! من میخوام اینارو جابه جاکنم!
ـ باشه عیال! شماراحت باش.
از جام بلند شدم وبعد از پوشیدن یه تاپ دامن زرد مشغول جمع وجور کردن خریدا شدم. ایلیا هم بعد از شستن دستاش شروع کرد به خوردکردن گوجه. گل هارو گذاشتم توی گلدون و گذاشتمشون روی اپن.تقریبا تمام خریدها رو جابه جاکرده بودم که صدای ایلیا بلندشد: خانوم خانوما؟ بفرمایید شام!
یکم عطر به خودم زدم.سرو وضعم روتوی آیینه مرتب کردم و رفتم توی آشپزخونه. ایلیا صندلی روبرام عقب کشیدو بعدش خودش نشست. املت روی میز حسابی چشمک میزد. باخنده گفتم: الحق که این غذاییست درخور شاهان!
ـ البته همسر عزیزم! درهیچ کجای کشورما چنین غذای لذیذی پیدا نمیشود! این غذافقط درقصرما وبرای شاه وملکه پخته میشود وعوام از خوردن آن محروم اند!
ـ چه تاقچه بالایی هم واسه املتش میزاره!
ـ پس چی؟! غذا به این خوشمزگی گیرت نمیادخانوم!
ـ البته آقا!
ـ پیازم بخور!
ـ نه! دوست ندارم!
ـ ای بابا! توکه هیچی دوست نداری! پیاز ضدعفونی کننده است! میترسم اون همه ذغالخته ی چرکی که خوردی حالتو بدکنه!
ـ وای... ذغالخته!
ـ جان من دوباره ویارت نگیره ها!
ـ نه! فعلا این املته خوشمزه تره!
ـ پس بخور که فسقل بابا گشنشه! البته باپیاز!
ـ گیر نده دیگه ایلیا!
ـ من گیر میدم؟ بعد صندلیم رو کشیدسمت خودش وهمونجوری که بایک دستش پشت کمرم روگرفته بود با اون یکی دستش قلقلکم میداد! باخنده گفتم: نکن ایلیا... نکن...
ـ پیاز میخوری یانه؟ زود تند سریع جواب بده! وهمنچنان به قلقلک دادن ادامه داد. من که از شدت خنده دل ضعفه گرفته بودم گفتم: باشه...باشه...توروخدا...ولم کن!
دستش رو برداشت وگفت: قول؟
درحالی که هنوز خنده ام بند نیومده بودگفتم: قول!یکم توی چشمام نگاه کرد ودرست قبل از اینکه ولم کنه، بوسه ی کوتاهی روی لبم گذاشت و کمرم رو ول کرد. از حرکت ناگهانیش جا خوردم ویکم باتعجب نگاهش کرد.لقمه به دست، وقتی نگاهمو دیدگفت: چیه؟
سری تکون دادم وگفتم: هیچی!
ـ بیا این روبخور. لقمه روگرفت سمتم. خم شدم وبوسه ای روی دستش گذاشتم و همونجوری سرلقمه رو گاز زدم.وقتی سرم روبالا گرفتم برق چشمای ایلیا توی صورتم پاشید. لقمه ی نیمه ی خورده ی من رو بدون اینکه نگاهش رو ازم بگیره بردسمت دهنش وخورد. میدونستم اگه به ایلیا باشه تاصبح میخواد نگاهم کنه. نگاهم رو ازش گرفتم ویه لقمه ی دیگه برای خودم درستکردم. ولی نگاه ایلیا همچنان روی من ثابت بود. باخنده گفتم: فسقل میگه بابایی مامان رو اینجوری نگاه نکن! نمیتونه غذابخورم!
ـ بهش بگو بابایی هم اگه اینجوری مامانی رو نگاه نکنه نمیتونه غذابخوره!
ـ توکه هیچی نمیخوری!
ـ توکه میخوری منم سیرمیشم!
ـ ایلیا!!!! اذیت نکن دیگه! پامیشم میرما!!!
خندیدوسرش روانداخت پایین. بعداز شام ظرف هاروجمع کردم و خواستم بشورمشون که ایلیا دستم روگرفت وگفت: امروز زیاد سرپابودی! توبشین من خودم میشورم!
ـ آخه...
ـ آخه نداره! فسقل اذیت میشه!
روی صندلی نشستم وبه ظرف شستن پر سروصداش نگاه کردم وهراز چندگاهی میگفتم: نشکونی ظرفارو!
ـ خوب خیلی لیزه! ازدست آدم سرمیخوره!
ـ همینه دیگه! تخصص نداری توظرف شستن!
ـ اکشال نداره!چندهفته دیگه که بیشتر اینجانیستیم! توی فرانسه هم قرار نیست از این کارا بکنی!
ـ چرا؟
ـ خدمتکاردارم!
ـ مرده یازن؟
ـ زن!
ـ مجرده؟
خندیدوگفت: نه حسودخانوم! یه پیرزنه!
نفسم روبیرون دادم وگفتم: خوبه!
پیش بندرو از دورکمرش باز کرد وکنارم نشست. سرم روبه بازوش تکیه دادم وخمیازه کشیدم. نوک بینیم روفشار دادو گفت: خوابت میاد؟
ـ اوهوم!
یکی از دستاش روبرد زیر پام وکشیدتم توی بغلش ورفت سمت اتاق. توی بغلش فرورفتم واز شدت خستگی سرم نرسیده به بالشت خواب چشمام رو ربود!
صبح با احساس دردی که یک لحظه توی شکمم پیچید وقطع شد بیدارشدم. بدون اینکه چشام روباز کنم بادست دنیال ایلیا گشتم ولی سرجاش نبود. چشمام روباز کردم و به دور اطراف نگاهی انداختم. کاغذی روی سمت دیگه ی تخت افتاده بود.دست خط، مال ایلیا بود:
سلام گل خانوم!
من رفتم سفارت! مواظب خودت باش. فسقلم ازطرف من ببوس.
ازجام بلندشدم وبعداز یه دوش کوتاه وخوردن یه صبحانه ی مختصر گوشی روبرداشتم و زنگ زدم به ایلیا.بعد از چندبوق جواب داد: سلام خانوم خانوما!
ـ سلام. خوبی؟
ـ عالیم! توخوبی؟
ـ اوهوم!
ـ فسقل خوبه؟
ـ آره!
ـ اذیت نمیکنه؟
ـ نه! فقط به جنب وجوش افتاده!
ـ چی؟؟؟
ـ داره تکون میخوره!
ـ بابایی فداش شه!
ـ کجایی؟
ـ جونم واست بگه که همین الان از سفارت اومدم بیرون.
ـ خوب؟چی شد؟
ـ یکم کارای ویزاگرفتنت دنگ وفنگ داره ولی چون من اونجااقامت دارم یکی دوروزه درست میشه!
ـ ایلیا؟
ـ جان؟
خواستم چیزی بگن که در رو زدن.پرسید: منتظرکسی بودی؟
ـ نه!
ـ پس کیه؟
ـ نمیدونم! یه لحظه گوشی دستت الان میام.گوشی روگذاشتم روی اپن ورفتم سمت در. ازپشت درپرسیدم: کیه؟ ولی صدایی نیومد. شالم روسرم کردم ولای در روباز کزدم وبادیدن چهره ای که بااخم زل زده بود بهم تمام ترس دنیا ریخت توی وجودم! چندقدم عقب عقب رفتم وخوردم به دیوار. با اون چشمایی که از عصبانیت قرمز شده بود یه قدم برداشت ودر روپشت سرش بست!
رضا بود. با اون چشمای وحشی که همیشه توی بچگی از دیدنش وحشت به روحم چنگ میزد. لبم روخیس کردم وباتته پته گفتم: چی کار داری؟
پوزخندی گوشه ی لبش نشست وگفت: شایگان بهم گفت خیلی عوض شدی! باورم نمیشد. نه! میبینم حسابی ترگل ورگل کردی! وهمونجوری که توی خونه راه میرفت ودوراطراف رو نگاه میکرد گفت: میبینم که حسابی به خودت رسیدی! خوبه خوبه...
مغزم قفل کرده بود. انگار فلج شده بودم ونمیتونستم حتی قدم از قدم بردارم. رضا نماد کامل تمام کابوس های شبانه ام بود.کابوسی که حالا توی واقعیت روبه روم وایستاده بود وداشت توی خونه ام راه میرفت. بچه توی شکمم انگار که ترس من بهش سرایت کرده باشه پیچی خورد وبه ته شکمم چسبید. دستم روگذاشتم روی شکمم وانگار که بخوام دلداریش بدم آروم گفتم: نترس مامان!من مراقبتم عزیزم...نترس...
رضا روی مبل نشست وگفت: بعد یه سال واندی برادرت اومده خونت! نمیخوای ازش پذیرایی کنی؟
ـ از...ازجون من...چی میخوای؟
ـ ازجونت؟ هیچی! جون تو چه ارزشی برای من داره!؟
ـ چرا اومدی اینجا؟
ـ اومدم خواهرم روبرگردونم خونه اش!
ـ من هیچ کجانمی یام!
ـ آره خوب! منم یه مدت مثل خانا زندگی میکردم بهم مزه میکرد ودیگه ازش دست نمی کشیدم!
ـ ازخونه ی من برو بیرون!
ـ خونه ی تو؟؟؟ مسخره است! انگار یادت رفته هرچی داری از شایگان داری ها!
ـ پس اون عوضی آدرس اینجارو بهت داده آره؟
ـ نمیدونم چرا حالا اینکارو میکنه! فقط بهم گفته که توباید برگردی!
ـ بابت اینکار چقدربهت داده؟
ـ اونقدری که اگه نیومدی همینجا سرت روببرم!
انگار بالای چوبه دار داشتم دست وپا میزدم.نفسم بنداومده بود داشتم خفه میشدم! طاقت اون نگاه های بی پروای خیره اش رونداشتم! طاقت لحن جسوری که ادم روخورد میکرد نداشتم! حالت تهوع داشتم وحتی نمیتونستم یه دقیقه ی دیگه روپام وایستم. دویدم توی اتاق .توی حموم بی هدف عوق زدم.یکم بعد که حالم جااومد ونفسم سرجاش برگشت صورتم رو شستم وخواستم برگردم توی هال که دیدم رضا وایستاده سرچمدون ایلیا وداره باچهره ای که از خشم سرخ شده به لباساش نگاه میکنه!
به دیوار تکیه دادم تا نیفتم. رضا که سرو صدای منو روشنید برگشت وبا دادگفت: شایگان که گفت طلاقت داده، اینا مال کدوم کره خریه؟
سرگیجه داشتم.نمیتونستم درست جلوم روببینم.رضا که کروات ایلیا دستش بود به سمتم هجوم آورد بازوم روچنگ زد وگفت: حرف بزن سلیطه! اینا مال کیه؟ وسیلیش برق رو از سرم پروند! با بهت نگاهش کردم و خواستم توضیح بدم که سیلی دومش خوابید توی صورتم. جیغ زدم: نکن لعنتی!
وهمین زنگ خطری بود برای رضا که منو بگیره زیر مشت ولگد! مثل قدیم کمربندش رو در آورده بود وبا بیرحمی تمام میزد و من فقط جیغ میکشیدم! پاهام رو توی شکمم جمع کرده بودم که از بچه ام محافظت کنم و بی هدف جیغ میزدم وکمک میخواستم.انگار که کمربند ارضاش نکنه اون رو دورانداخت و بالگد افتاد به جونم ومحکم میکوبیدتوی شکمم! از درد درحال مرگ بودم وبی هدف ایلیا رو صدامیزدم. ضربه هاش به قدری محکم بودکه حس میکردم این لحظه ها، لحظه های آخر زندگیمه! مدام خون بالا می آوردم وهمش خودم روجمع میکردم که ضربه ی کمتری به شکمم بخوره.
رضا که خودش روآماده کرده بود یه لگد دیگه توی شکمم بخوابونه یک هو از زمین کنده شد واون ور اتاق روی زمین افتاد. ومن برای چندثانیه تونستم صورت ایلیا رو که از خشم کبودشده بود ببینم.ایلیا روی رضا نشست وتا میخورد مشت کوبوند توی صورتش! میدونستم خشمش انقدر زیاد هست که تانکشتش راحت نمیشه. درد شکمم انقدر زیاد شد که بی اختیار جیغ کشیدم: ایلــــــــــــــــــــــ ـــــیا! وبعد از هوش رفتم.
توی بیهوشی دست وپامیزدم وفقط صحنه های مبهمی رو تیکه تیکه به خاطر می آوردم... عطر ایلیا که توی سرم پیچید.... تکون های شدت ماشین.... دم ودستگاه بیمارستان.... وباز هم عطر ایلیا.... وبعد سیاهی وسیاهی.....
با احساس تهوع درحالی که سرم مثل کوه سنگین بود از اغما بیرون اومدم.بی اراده روی ملاحفه ی سفیدی که روم بود خون بالا آوردم واشک از چشمام سرازیر شد. توی اتاق خودم بودم. توی خونه ی خودم. روی تخت خودم وسرمی به دستم وصل بود. احساس دل ضعفه وتهوع ودردی که توی تمام عضلات بدنم پیچیده بود به هم گره خورد وباعث شد باناله دادبزنم: ایلیا....
صدای قدم هایی که انگار داشت توی خونه میدوید بلند شد وچند ثانیه بعد چهره ی بهم ریخته ی ایلیا جلوم بود. مثل ماهی به خودم میپیچیدم واز درد ناله میکردم.ایلیا بی توجه به من سرنگی رو وارد محفظه ی سرم کرد ومایه ی توش رو خالی کرد. زرد شدن رنگ مایه ی سرم رو بالای سرم میدیدم وبعد سنگینی ایلیا که روی تخت نشست و دستم رو توی دستاش گرفت. چند دقیقه بعد انگار که مسکن ایلیا اثر کرده باشه یکم از دردم کم شد وتونستم برگردم وایلیا رو ببینم.
موهاش بهم ریخته توی صورتش ریخته بود وریش چند روزش صورتش رو زبرکرده بود. چشماش دیگه برق سابق رونداشت ولب هاش آویزون بود. باناله گفتم: بچه ام... ایلیا بچه ام که توریش نشده؟
چهره ی ایلیا بیشتر توی هم رفت وسرش رو انداخت پایین. این یعنی چی؟ دستی روی شکمم کشیدم که ورمش خوابیده بود ومثل همیشه صاف شده بود.با احساس سوزشی که بخاطر برخورد دستم با بخیه های زیر شکمم به وجود اومد انگار قلبم روآتیش زدند. باگریه جیغ زدم: بچه ام کجاست ایلیا؟ کجاست؟
چشماش ایلیا پراز آب شده بود وسعی داشت منو رو آروم کنه.دستام رومحکم گرفته بود و نمی زاشت زیاد ول بخورم.سرش روپایین آورد ودرگوشم گفت: جان من نهال..توروخدا بی تابی نکن!...نهال.... خواهش میکنم....
ـ کجاست؟ کجاست؟؟؟
ایلیا بی حرف سرش رو پایین انداخت ودوتا قطره اشک از چشماش پایین ریخت. وقتی دید آروم نمیشم وهمینجوری دارم گریه میکنم از جاش بلند شد واز اتاق رفت بیرون. بچه ی من دیگه نبود! فسقل بابا رفته بود من هنوز زنده بودم.با اینکه اولش هیچ حسی بهش نداشتم ولی داشتم کم کم بهش عادت میکردم! تازه داشت تکون میخورده! داشت اظهار وجود میکرد! ولی... ولی بخاطر ضربه های رضا...رضا...رضا... بمیری رضاکه دوباره شادی روازم گرفتی! بمیری که هیچ وقت خوبیم رونخواستی!
نمیدونم چقدر گذشت که بخاطر گریه ومسکن خوابم برد. وقتی از خواب بیدار شدم نه نای گریه داشتم ونه جیغ زدن. دل ضعفه داشتم و حالم بد بود. هوا تاریک شده بود وبرق هم خاموش بود.توی تاریکی ایلیا رو صدازدم. چند دقیقه بعد سروکله اش پیداشد. آّباژور کنار تخت رو روشن کرد وگفت: جانم؟
ـ گرسنمه.
ـ الان برات یه چیزی میارم. قبل از اینکه بلند شه دستش روگرفتم.برگشت وباهمون چشمایی که غم ازش میبارید نگاهم کرد.بغضم روفرو دادم و گفتم: رضا...چی شد؟
موهای روی صورتم روکنار زدوگفت: جایی که باید باشه فرستادمش.
ـ زندان؟
ـ بازداشت گاه. فعلا حکمش نیومده.
بغضم داشت دوباره سرباز میکرد که دستش روگذاشت روی صورتم وگفت: جان ایلیا نهال... گریه نکن!
به سختی بغضم روفرو دادم و نگاهم رو ازش گرفتم.نفسش روباحرص بیرون داد وازجاش بلندشد ورفت. چنددقیقه بعد با یه ظرف سوپ اومد وبرق رو روشن کرد.کمک کرد که با زور به پشتی تخت تکیه بدم. ظرف رو برداشت واولین قاشق سوپ روگرفت جلوی دهنم.بوی سوپ که بهم خورد دوباره حالت تهوع گرفتم ونخورده توی لگنی که ایلیا جلوم گرفت بالاآوردم. اشک از چشمام سرازیر شده بود. باگریه ته مونده ی معدم رو بالا آوردم. ایلیا که انگار به زور داشت گریه اش روکنترل میکرد دور دهنم روپاک کردو با انگشتش اشکام روگرفت.لگن روپایین گذاشت و دوباره قاشق روگرفت جلوی دهنم که گفتم: نمیخورم!
ـ بخاطر من...ضعیف شدی!
ـ نمیتونم... حالم روبد میکنه.
با ناامیدی قاشق روپایین آورد وتوی ظرف گذاشت. نگاهش کردم.چشماش پرغم بود. میدونستم که ایلیا خیلی بیشتر از من ناراحته.دستم رو روی صورتم کشیدم که بادرد شدید طرف چپ پیشونیم روبه روشدم. چهره ام رو توی هم کشیدم وگفتم: چی شده؟
دستم روگرفت وگفت: کبودشده.
پوزخندی زدم وگفتم: دیگه چه بلایی سرم اومده؟
سرش رو یرگردوند. میدونستم که هنوز بایادآوری اون لحظه خون خونش رومیخوره. صورتش روبرگردوندم وتوی چشماش نگاه کردم. گفتم: ازکجافهمیدی؟
ـ تلفن روقطع نکرده بودی! صدای جیغت روکه شنیدم خودم رورسوندم.
ـ چند وقته اینجوریم؟
ـ دو روز.
ـ رضا...رضا...
ـ هیش! هیچی نگو نهال. بهتره استراحت کنی. 4روز دیگه پرواز داریم. اگه ضعیف باشی نمیتونیم بریم.
ـ کی؟؟؟؟
ـ 4 روز دیگه. حتی نمیتونم یه لحظه ی دیگه اینجا بمونم.
ـ زود نیست؟
ـ خیلی هم دیره! باید زودتر از اینا میرفتیم که اینجوری نشه!
با دوباره یادآوری مرگ فسقل اشک چشمام روپرکرد. ایلیا خم شد و گونه ام روبوسید وگفت: بخدا نهال ناراحتی من بابت این قضیه نیست! من فقط بخاطرتونگران بودم. که توام خدا روشکر داری بهتر میشی! فقط اگه بخوای هربار که یادت میافته اینجوری بغض کنی من نمیتونم ادامه بدم! توی این دو روز که بادیدن قیافه ی داغونت داغون شدم، الانم که داری بهتر میشی این بغض کردنات نابودم میکنه!
ـ آخه...اون بچه...
ـ هیش! آروم باش. قحطی بچه که نیومده! بعدشم اصلا به نظرمن خیلی زود بود واسه بچه دارشدنمون! میخوام ببرمت چندسالی بگردونمت بعدش اگه خواستی بچه دارمیشیم!
ـ نمیتونی بفهمی ایلیا...
ـ میدونم! مادرشدن حسیه که مردا هرکاری کنن از درکش عاجزاند! ولی بخدا اینجوری فقط داری خودت رواذیت میکنی!
باهق هق گریه گفتم: تازه داشت تکون میخورد ایلیا! وقتی ترسیدم اونم ترسید! بهش گفتم نمیزارم بلایی سرش بیاد! گفتم مراقبشم ایلیا ولی... ولی...
هق هقم نزاشت بیشتر حرف بزنم.تو آغوش ایلیا فرو رفتم وزار زدم. اونم بدون اینکه چیزی بگه موهام رو نوازش میکرد ومیزاشت خودم روخالی کنم.چند دقیقه بعد از بغلش بیرون اومدم و باچشمای گریون نگاهش کردم.چشمای اونم خیس بود. اشکاش روبا نوک انگشت گرفتم و گفتم: دیدی واست مهم بوده!
ـ هرچیزی که ازتوباشه برای من مهمه نهال! حالا دیگه تمومش کن.چیزی میخوری؟
ـ میترسم حالم بدشه!
ـ نترس. فوقش دوباره بالامیاری!
ـ ملاحفه ها کثیف میشه.
ـ فدای سرت!
ظرف روبرداشت وآروم آروم سوپ روبه خوردم داد. تا نصفه هاش که خوردم دیگه نتونستم وگفتم: بسه.
ـ بگیر بخواب خانومم.
ملافه رو روم درست کردو برق روخاموش کرد.همین که خواست ازاتاق بره بیرون گفتم: ایلیا؟
ـ جانم؟
ـ توهم بیا پیشم.
ـ چشم.الان میام.
چنددقیقه بعد توی بغل ایلیا بودم واون داشت آروم آروم موهام رو نوازش میکرد.با اینکه فسقل رفته بود ولی هنوز ایلیا روداشتم.با اینکه تمام دنیا برضدمن بود ولی هنوز ایلیا بود وهمین برام کافی بود.
سه روز بعد به سرعت برق وباد گذشت.انگار که همه چیز اماده شده بودکه من رواز ایران خارج کنه.حال جسمیم روز به روز بهتر میشد وحال روحیم هم چنان نتونسته بود بامرگ فسقل کناربیاد. میدونستم که ایلیا نمیخواد من گریه کنم با این حال بازم گاهی توی تنهایی گریه میکردم که از دید ایلیا پنهان نمیموند. تقریبا یه نقطه ی سالم توی بدنم نبود. همه جا یاکبود بود ویا درد میکرد.
ساعت 8 بعداز ظهر پرواز داشتیم وایلیا از شب قبل چمدونامون روبسته بود.اینکه بی قرار بود روکاملا حس میکردم.بعداز اون چند روز اون روز ظهر اولین باری بودکه ازتخت بیرون اومده بودم وکنار ایلیا توی آشپزخونه ناهار میخوردم.نه من ونه اون اشتها نداشتیم وفقط باغذا بازی میکردیم.ایلیا بیقرار رفتن ومن مردد برای رفتن.
ـ بخور دیگه!
ـ خودت چرانمیخوری؟
ـ میخورم. وگازی به پیتزاش زد. گفتم: ایلیا...یه چیزی میگم ...فقط نه نگو!
ـ چی میخوای؟
ـ قبل رفتن...قبل رفتن رضایت بده که رضا...
ـ حرفشم نزن!
ـ بزار حرفم تموم شه!
ـ میدونم چی میخوای بگی دیگه! لطفا این حس انسان دوستانت روبزار کنار! اون حتی اگه برادرت باشه برای من ازحیوونم پست تره!
ـ تقصیراون نبود!
پوزخندی زدوگفت: به قصدکشت داشت میزدتت بعد میگی تقصیراون نبود؟ جالبه!
ـ اون نمیدونست که من حامله ام! اون حتی فکر نمیکرد که توشوهرم باشی! لباسات روکه دید غیرتی شد .فکر کرد من...
ـ اینا مهم نیست نهال! مهم اینکه بچه ی منو کشته وحالا هم باید تاوانش روبده!
ـ مسیا ازش خواسته بود بیاد سراغم!
لقمه پرید توی گلوش وبه سرفه افتاد. گفتم: چی شد؟ چندتا ضربه زدم پشتش ولی فایده نداشت.براش آب ریختم ودادم دستش. آب رو سرکشید و وقتی حالش سرجااومد با تعجب گفت: چی گفتی تو؟
ـ هیچی! ولش کن.
ـ نهال جمله ی قبلیتو تکرار کن!
قیافه اش جدی شده بود واخماش روتوی هم کشیده بود. لبهام روخیس کردم وآروم گفتم: رضا به خواست مسیا اومده بود!
ـ یعنی چی؟
ـ خودت میدونی که مسیا نمیخواد ما باهم باشیم...
ـ طفره نرو نهال!
ـ رضا گفت که مسیاازش خواسته که منو برگردونه خونه. سرهمین اومده بود اینجا! اون نمیدونست من ازدواج کردم. میدونست که بامسیا ازدواج کردم ولی تورو نمیدونست. لباسات روکه دید مثل همیشه وحشی شد وپرید بهم! مطمئنم اگه میدونست که من حامله ام...
ـ بسه!
اخماش حسابی به هم گره خورده بود وباز نمیشد.صورتش به کبودی میزد ودر حال انفجار بود. از سرمیز بلند شدورفت توی اتاق. ترسیده بودم.اگه بلایی سرمسیا می آورد چی؟
از جام بلند شدم ودنبالش رفتم.داشت لباس عوض میکرد.جلوی دروایستادم وگفتم: کجاداری میری؟
ـ زود برمیگردم!
ـ این جواب من نبود.
چیزی نگفت وتیشرتش رودرآورد.داشت دکمه های بلوزش رو میبست که رفتم جلو دستاش رو توی دستام گرفتم وگفتم: نگام کن ایلیا.
بعداز یکم مکث نگاهش روداد به نگاهم.خیلی جدی گفتم: نمیری سراغ مسیا!
ـ دستمو ول کن نهال!
ـ ول نمیکنم! این حرفارو نزدم که توبخوای بری جاروجنجال درست کنی!
ـ جاروجنجال درست نمیکنم!
ـ میکنی! من میدونم!
ـ ولم کن نهال!
ـ ایلیا تو هیچ کجانمیری!
ـ آخه مسیا چرا باید همچین کاری بکنه؟
ـ بشین باهم صحبت کنیم!
دستش رواز توی دستم درآوردو روی تخت نشست.کنارش نشستم وگفتم: مسیاهم نمیدونست که این اتفاق میافته!
ـ بهش گفته بودم دخالت نکنه! بهش گفتم که این قضیه به خودم ربط داره!
ـ نمیگم ازش دلخور نباش.ولی حق نداری به خاطر کاری که عمدی انجام نداده مجازاتشون کنی! میفهمی؟ سرحس برادر دوستی هم نمیگم رضا رو آزادکنیم! من اولین نفری ام که سراین قضیه از رضا کینه دارم ولی من به فکر ملیحه زنشم! اگه رضا نباشه زندگی اون ازهم میپاشه.بعدشم ماکه داریم میریم! نه مسیا میتونه دیگه برامون مشکلی ایجاد کنه ونه رضا!
ـ نمیتونم ببخشموشون!
ـ منم نمیتونم! ولی این درست نیست! درست نیست که الان خراب شی روسرمسیا! اون برادرته! هرکاری میکنه فکر میکنه صلاح تورو میخواد! همون اوایل هم من به مسیا حق میدادم!اگه دوست نداشتم ایلیا میگفتم به حرف مسیا گوش بدی!
ـ بس کن نهال!
ـ بلندشولباسات روعوض کن!
ـ ولی بایدقبل از رفتن ببینمش!
ـ میبینیش! بعداز ظهر باهم میریم پیشش عقده هات روخالی کن! ولی نه باداد وفریاد ودعوا!
ـ دارم دیوونه میشم!
ـ پاشوایلیا! حالم خوب نیست! بدترش نکن!
توچشمام نگاه کرد واز جاش بلند شد.باهم برگشتیم توی آشپزخونه وبه بازی کردن باغذا ادامه دادیم.هردومون تامرز انفجار پربودیم! حتی خودم هم شک داشتم که وقتی مسیا روببینم سرش داد نزنم! فقط همین رومیدونستم که مسیا زندگی بردارش رو با خودخواهی هاش ازبین برد. باید خودم آروم می بودم وایلیا روهم آروم میکردم.اگه این جوری پیش میرفت هیچ کدوم نمیتونستیم عاقبت کارو به گردن بگیریم! باید توی آرامش همه چیز روحل میکردیم.
ساعت 5 بود وتا اون موقعه دوتامون فقط توی سکوت ثانیه هاروشمرده بودیم. انگار که غفلتا فنر ایلیا در رفته باشه بلندشد وگفت: پاشوحاضرشو.
لباسام روعوض کردم و واسه بار آخر به خونه ای که یک سال واندی شاهدتمام فراز و نشیب های زندگیم بود نگاهی انداختم و همه ی خاطراتم توی اون خونه درست مثل یه فیلم از جلوی چشمام ردشد. ایلیا که بی تاب بود از کنار ماشین گفت: بیا دیگه نهال.
در روبستم وسوار ماشین شدم. ایلیا زیر لب باخودش حرف میزد. عصبی بودنش حتی توی رانندگیش تاثیر گذاشته بود ونزدیک بود چندبار تصادف کینم.جلوی در خونه ی مسیا ترمز گرفت.خواست پیاده شه که صداش زدم.برگشت وزل زدتوی چشمام.دستاش رو گرفتم وگفتم: ایلیا بهم قول بده حتی صداتم بالا نره!
میدونستم که خواسته ی خیلی سختی روازش میخوام.نگاهش مردد بود.آخر انگار کلافه شده باشه نفسش رواز حرص بیرون دادوگفت: باشه!
لبخندی توی صورتش پاشیدم واز ماشین پیاده شدیم. تمام تنم میلرزید ونمیدونستم از استرس مواجه شدن بامسیا ِ یا از ترس اینکه نکنه درگیری ایجاد بشه. امیدوار بودکه مسیاخونه نباشه ومثل همیشه سرکارباشه ولی وقتی صدای کلفتش توی آیفن پیچید تمام امیدم ناامید شد.باایلیا از گذرگاه سنگی گذشتیم .از دور ساختمون سفید سه طبقه که یه روزی من روتوی خودش داشت معلوم بود.
وارد سالن بزرگ پایین که شدیم مسیا رو دیدم که روی یکی از مبل ها لم داده وانگار منتظر مابود. ایلیا روکه دید پوزخندی گوشه ی لبش نشست وسری تکون داد.منقبض شدن عضلات ایلیا روبه خوبی حس میکردم.دستش روگرفتم که قولش یادش نره.مسیا که من روتوی اون وضعیت دید پوزخندش بیشتر شدوگفت: پس کارخودت رو کردی نه؟
ایلیا خواست جوابش روبده که بافشاردست من جمله اش روخورد.بدون حرف روی مبل نشستیم ومنتظر اعلام جنگ شدیم!!! ایلیا نفسش روبیرون داد وگفت: اومدیم خداحافظی!
مسیا که همچنان با اون پوزخند مزخرفش مارونگاه میکردگفت: کجابه سلامتی؟
ایلیا: فرانسه!
مسیا: خوبه...خوبه...!تورت روخیلی جای خوبی پهن کرده بودی خانوم کوچولو! فکر نمیکردم داداشم اینقدر ساده باشه!
ایلیابا صدای بلند گفت: خفه شو!
گفتم: ایلیا! آروم باش!
ایلیا به پشتی تخت تکیه داد وباحرص نفسش روبیرون داد.مسیاگفت: چیه ایلیا؟ چته؟ تاقبل از اینکه میگفتی این دختره ارزش نگاه کردنم نداره!حالا چرا شدی حیوون دست آموزش که بایه تشر رام میشی؟
این دفعه صدای من دراومد وهمونطوری که سعی میکردم صدام بالانره گفتم: حیوون تویی! نه ایلیا!
مسیا: خوبه! خوبه! هنوزم بلبل زبونی میکنی!
ایلیا: برای چی آدرس خونه روبه رضا دادی؟
مسیا: گفتم کبودی صورتش نمیتونه کارتوباشه! پس هدیه ی ویژه ی عقدتون به دستتون رسید! خوبه! دیگه داشتم از داداشت ناامید میشدم خانوم کوچولو! راستی چندوقته کجاست؟ خبری ازش نیست؟
ایلیا:جایی که لایق توِ!
مسیا: پس احتمالا فرستادیش بهشت! وخودش خندید! بااینکه حتی خنده اش هم خیلی شبیه ایلیا بود اما حالم روبهم زد.
ایلیا: بروخداروشکر کن...بروخداروشکر کن که خدا این فرشته روبهم داده که نزاره خونت روحلال کنم مسیا! برادری من وتو از همین امروز دیگه تموم شد! حتی دیگه نمیخوام اسمم روبیاری!
مسیا: چی شده داداش کوچیکه؟ چرا جوشی شدی؟ فقط دوتاخراش روصورت زنت افتاده دیگه! اونم که کارمن نبوده! کار داداش دیوونه تراز خودشه!
ایلیا: بااینکه سرهمین دوتاخراش هم حاضرم تاقطره ی آخر خونت رو بمکم، ولی کاش همین بود!
مسیا انگار جاخورد! ولی سریع خودش رو جمع وجور کردو گفت: پس چی شده؟ به جهیزیه ی نداشته ی زنت خسارت وارد شده؟ و زد زیر خنده!
دست مشت شده ی ایلیا روی پاش میلرزید.میدیدم که به چه سختی داره خودش رو کنترل میکنه.آروم گفتم: بسه ایلیا! پاشو بریم.
ایلیا: خیلی پستی مسیا! خیلی! همونجوری که داغ بچه ام روبه دلم گذاشتی منم داغ لیزا روبه دلت میزارم! پاشوبریم نهال.
دستم بین دستای پرقدرت ایلیا کشیده میشد.مسیا هنگ کرده بود وفقط ایلیا رونگاه میکرد. درست قبل از اینکه از دربریم بیرون ایلیا دست کلید خونه روگذاشت توی جاکلیدی واز در رفتیم بیرون.
سوار ماشین شدیم وراه افتادیم سمت فرودگاه. هنوز نمیدونستم داستان لیزا چیه. حال ایلیا خراب بود ومیدونستم که الان حوصله ی توضیح دادن نداره. یکم که گذشت انگار عصبانیتش فروکش کرده بود. باصدای آروم گفتم: مرسی ایلیا!
سری تکون داد وچیزی نگفت.گفتم: لیزا کیه؟
ـ از همکارام توی فرانسه است.مسیا دوسش داره و قرار بود من ازش برای مسیا خواستگاری کنم.
ـ رضا چی میشه؟
ـ به مهام میگم بره رضایت بده ولش کنن.
ـ بازم ممنونم.
ـ کاش میزاشتی حداقل یه مشت پای چشمش بکارم که دلم خنک شه!
ـ حالا که دیگه تموم شد ایلیا! دیگه بهش فکر نکن.
ـ نمیشه! این بار روچون بهت قول داده بودم کاریش نداشتم ولی دفعه ی بعدی باید اشهدش روبخونه!
ـ پس امیدوارم دیگه همدیگه رونبینید.
ماشین روتوی پارکینگ فرودگاه گذاشت و بعداز برداشتن چمدون ها راه افتادیم سمت سالن . بعداز مهر خوردن پاسپورتامون راه افتادیم سمت هواپیما. کنارهم روی صندلی نشستیم ومنتظر خارج شدن از ایران شدیم. نمیدونم چرا اما دلم گرفت! میدونستم که بعداز رفتنم از انیجا فقط بایدخواب ایران روببینم.کاش حداقل قبلا ز رفتن یه سرمی رفتیم سرخاک مامان وبابا. میدونستم که دلم براشون تنگ میشه.
بی اختیار دوتا قطره اشک از چشمام پایین چکید.سریع پاکشون کردم تا ایلیا نبینه ولی دید ومچم روگرفت وگفت: چی شده؟
ـ هیچی! فقط دلم برای مامان بابام تنگ شد!
صورتم رونوازش کردو گفت: اگه شد یه بار میایم ومیریم سرخاکشون. بعدشم مگه شما قول نداده بودی دیگه گریه نکنی؟
ـ تقصیر من نبود! خودشون اومدند!
نوک بینیم رو فشار دادوگفت: بهشون بگو دیگه یهویی سروکله اشون پیدا نشه!
صورتم رو پاک کردم وبعد از شنیدن تذکرات خلبان کمربندم روبستم و منتظر صعود شدم.
ساعت9 بود وتقریبا نیم ساعتی بودکه روی هوامعلق بودیم. صدای تلوزیون هواپیما که داشت دعای تحویل سال رو میخوند بلند بود وتقریبا همه توی حس فرورفته بودند. درست چند دقیقه قبل از تحویل سال ایلیا دستم روگرفت وتوی چشمام نگاه کرد. چشماش مثل همیشه پراز آرامش بود.انگار با بلندشدن هواپیما دیگه خیالش راحت شده بودکه دست هیچ کس بهمون نمیرسه که اونجوری آروم شده بود.انقدر توی چهره ی ایلیا وآرامشش غرق بودم که نفهمیدم سال تحویل شده. ایلیا لبخندی زدوگفت: سال نوت مبارک خانوم کوچولو!
لبخندی زدم وگفتم: سال نوی توهم مبارک!
ـ نه دیگه! اینجوری که مبارک نمیشه! باید عیدی بدی!
باخنده گفتم: عیدی؟ چی بدم؟
ـ بوس!
ـ الان؟ اینجا که نمیشه!
ـ چرانمیشه!
ـ اصلا اول بزرگترا عیدی میدن!
خندیدوگفت:عیدی میخوای؟ از جاش بلند شدوکیفش رواز قفسه ی بالای صندلی برداشت وگفت: باشه! اول من عیدی میدم.و جعبه ی کادوشده ی مشکی که ربان قرمزی دورش بود رو به سمتم گرفت.با تعجب گفتم:مال منه؟
ـ آره دیگه! عیدیته!
ـ مرسی!
درجعبه رو باز کردم که گردن بند طلا سفید گل مانندی که نگین های سبز وقرمزش حسابی برق میزد بهم چشمک زد!
ـ وای!!!! این چقدرخوشگله!
ـ البته نه به خوشگلی تو! برگرد ببندمش. برگشتم وایلیا گردنبند رودور گردنم بست.
برگشتم وگفتم: مرسی!!! خیلی خوشگله!
ـ حالا عیدی من!
ـ ایلیا زشته توی هواپیما!
ـ هیچم زشت نیست!
سرم رو بالاگرفتم ولپش روبوسیدم. اخم کوچیکی کردوگفت: نخیر! این قبول نیست!
وخم شد وجوری که سرش صورت من رواز دید همه پنهون میکرد لبم رو بوسیدوگفت: از این بوسا!
باخنده گفتم:از دست تو!
ـ هیییی! دیگه خیالم داره راحت میشه نهال!
ـ چرا؟
ـ چون اونجا کسی نیست که برامون مزاحمت ایجاد کنه!
ـ امیدوارم!
ـ ازچی میترسی؟
ـ هیچی...فقط نمیدونم چه جوری باپدرومادرت مواجه بشم!
ـ باورکن اونا خیلی مهربونن! وقتی ببینیشون عاشقشون میشی!
سرم روبه شونه اش تیکه دادم وگفتم: من فقط عاشق یک نفرهستم ومیمونم!
باشیطنت گفت: کی ناقلا؟
ـ یه بنده یخدا!
ـ کی هست این بنده ی خدا؟
ـ یه جنتل من به تمام معنا!
ـ اوه! پس شما چه دختر خوشبختی هستید!
ـ معلومه! هرکی اون روداشته باشه خوشبخته!
ـ و اون فقط یه نفر روداره! یکی که به همه ی دنیا نمیدتش!
همونجوری که سرم روی شونه ی ایلیا بود خوابم برد.
نهال....عزیزم؟...پاشو رسیدیم.
چشمام رو بازکردم ودیدم همه درجنب وجوش اند که کمربندهاشون روببندد تا فرود بیایم.
ـ رسیدیم؟
ـ آره! کمربندت روببند.
کمربندم روبستم ومنتظر فرود شدم. با تکون هواپیماکه نشونه ی تیک آف بود روی زمین نشستیم و چند دقیقه ی بعد همه توتکاپو بودندکه ساک هاو کیف هاشون رواز بالای سرشون بردارند. ایلیا دستم روگرفت واز هواپیما پیاده شدیم.بادسردی توی صورتم خورد. ایلیا گفت: اینا بادای دم غروبه!
ـ غروب؟؟؟
ـ آره دیگه، الان اینجا تازه غروب شده!
ـ آهان! حواسم به تفاوت ساعت نبود.
از آشیانه خارج شدیم وبعداز تحویل گرفتن چمدون هامون اومدیم بیرون.ایلیا که به زبان فرانسه حرف میزد یه تاکسی کرایه کردوهردو نشستیم عقب ماشین.با تعجب به زن هایی که باموهای باز ولباس های بدن نما توی خیابون راه میرفتند نگاه کردم وباخودم گفتم: میتونی اینجا زندگی کنی یانه؟
ـ به چی نگاه میکنی؟
ـ من اینجوری نمیگردم ها ایلیا!
خندیدوگفت: حالا کی گفته من اجازه میدم تواینجوری بگردی؟ خوشگلی های تو فقط مال خودمه!!!
ـ هیش! زشته!
ـ این که حرف های مارو نمیفهمه! اینجا کمتر ایرانی پیدامیکنی!
ـ ایلیا! اینجاخیلی برام غریبه!
ـ عادت میکنی کم کم.
تاکسی کنار یه خونه ی ویلایی نگه داشت.ایلیا با پول هایی که توی ایران چنج کرده بود کرایه روحساب کرد و با کلیدش درخونه روکه آهنی وخیلی بزرگ بود روباز کردوگفت: بفرمایید مادموزل! خونه ی خودتونه!
با نگرانی نگاهش کردم وگفتم: اول توبرو!
ـ چیه نهال؟
ـ مگه مامانت اینا نیستن؟
خندیدوگفت: نه جوجو! اینجاخونه ی خودمه! بروتو.
نفسم روبیرون دادم و رفتم تو. بوی گل های مختلف ازهمه جای حیاط می اومد.یه حیاط که چندان کوچیک هم نبود با درخت ها وانواع واقسام گیاه ها مارو احاطه کرده بود. گل هایی که من تاحالا مثلش روندیده بودم ودرختچه هایی که به مدل های مختلفی تزیین شده بودند! از دیدن اون همه سرسبزی نفسم بنداومده بود.یکم که جلوتر رفتیم یه دست میز وصندلی چوبی کنار یه حوض سرباز قرار داشت.که البته چون چندوقت بود کسی اونجا نبوده خاک گرفته بود وبرگ های ریخته شده همه جا روگرفته بود.سرم روبلندکردم وبایکی از نفس گیرترین صحنه های عمرم روبه روشدم.ساختمونی که روبه روم بود تماما با پیچک پوشیده شده بود وفقط پنجره هاودر خونه از پیچک پاک شده بود.همونجوری که نفسم درنمی اومد داشتم به اون صحنه نگاه میکرم که ایلیا از بغل گوشم گفت: نفس بکش خانووم!
ـ خیلی....خوشگله!
ـ مثل تو!
همونجوری داشتم به ساختمون نگاه میکردم که گفت: نمیخوای بریم تو؟
با ایلیا واردخونه شدیم.دیزاین داخل خونه دست کمی از دیزاین خونه ی مسیا نداشت. اول خونه که به یه پذیرایی بزرگ با پارکت های گل بهی کم رنگ ویک دست مبل بنفش باز میشد.انتهای پذیرایی با یک ردیف پله که بخاطر رنگ یک دست ومعماری فوق العاده از دور دیده نمیشه به طبقه ی دوم میرفت. طبقه ی دوم که دیوارهاش آبی کم رنگ بود به دوتا اتاق ویک آشپزخونه باز میشد.آشپزخونه کابینت های آبی نفتی داشت و خیلی مرتب بود. یه دست میزوصندلی هم گوشه ی سالن بالا که بایه دست مبل سفید پرشده بود هم قرار داشت.ایلیا دریکی از اتاق هاروباز کردوگفت: چمدونت رومیزارم اینجا.
پشت سرایلیا وارد اتاق شدم.دیوار های اتاق که سفید بود وچندجاش قلب های گنده وکوچیکی بارنگ قرمز قرار داشت وچندتا از عکس های ایلیا اینجاواونجا قرار داشت. خندیدم وگفتم: خودشیفته ای ها ایلیا!
یک دست تخت خواب سفید که روتختی قرمزی روش بود هم گوشه ی اتاق قرار داشت. سمت دیگه یه میز توالت وسمت دیگه یک کمد قرار داشت.دستش روانداخت دورکمرم وگفت: خوبه؟
ـ اوهوم! خیلی خوشگله!
اتاق دیگه اتاق کاربود وکنار قفسه ی بزرگ پراز کتابش یک میز کارقرار داشت. ایلیا گفت: برای شام چی میل دارید مادموزل؟
ـ تومیخوای بپزی؟
ـ بله!
ـ خوب...پس یه غذایی بپز که من تاحالا نخورده باشم!
ـ باشه! فقط خداکنه یخچال خالی نباشه. دریخچال روباز کردوگفت: نه! خداروشکر هنوز یه چیزایی پیدامیشه.
ـ من کجالباسام روعوض کنم؟
ـ تواتاق دیگه! طبقه ی پایین کمدم روبرای توخالی کردم!
ـ اینقدرمطمئن بودی که من میام؟
ـ بله! میدونستم بالاخره بدستت میارم!
ـ میتونم برم حموم؟
ـ توخونه ی خودت ازکی داری اجازه میگیری؟حموم همونجاکنار میزتوالته.درشو که دیدی؟
ـ اوهوم.
ـ زودی بیا که من شامم دوسوته حاضره!
ـ باشه. لباس های توی چمدون رو توی کمدمرتب کردم و یه جین سفید با یک تاپ قرمز پشت گردنی درآوردم وخودم روتوی حموم انداختم.بعداز اون چندروزی که روی تخت افتاده بودم این اولین باری بودکه میرفتم حموم.تمام بدنم دردمیکرد. زخم زیر شکمم هم هنوز دردناک بود ونخ های بخیه روش بود. موهام روباحوله بالای سرم جمع کردم وازحموم بیرون اومدم. ازتوی اتاق گفتم: ایلیا؟ سشوارت کجاست؟
ایلیا اومدتوی اتاق وبادیدنم توی اون لباس ها لبخندی زدوگفت: خانوم خانوما! به قول اندی چه خوشگل شدی امشب!
ـ اذیت نکن! سشوارت کجاست؟
سشوار رواز توی یکی از کشوهای میز درآورد وگفت: بیا بشین اینجا.روی صندلی روبه روی آیینه نشستم وایلیا شروع کردبه خشک کردن موهای بلند خرماییم. بعداز خشک کردن همه روبالاجمع کردوباکش بست.همیشه موهام روجمع میکردم و نمیزاشتم اینجوری باز باشن ودوروبرم بریزن. ایلیا دستی بهشون کشیدوگفت: اینجوری خیلی بهتره!
از جام بلندشدم گونه اش روبوسیدم وقبل ازاینکه بگیرتم رفتم توی آشپزخونه.ولی صداش اومد: اِ....! جرنزن نهال! جوابش رونگرفتی هنوز!
ـ گشنمه!!!
چنددقیقه ی بعد ایلیا اومد توی آشپزخونه وگفت: بشین ببین چی پختم!
روی صندلی نشستم ومنتظرشدم دست پخت ایلیا روبخورم. بشقابی که گذاشت جلوم ، غذاش یه شکل عجیب وغریب داشت.یه چیزی شبیه نون بودکه توش به حالت رولت یه چیزهای سبز ونارنجی وزردی داشت.گفتم: این چیه؟
ـ یه چیزی تومایه های همون قاتی پاتی تو! بخور خوشمزه است.
ـ اول توبخور ببینم آدم رونمیکشه!
ـ خیلی بدجنسی! غذابه این خوبی!
اولین تکه ی غذاروکه خوردم دیدم واقعا خوشمزه است.یه مزه ی تندی وترشی میداد که از نظر من خیلی خوب بود.
ـ نه! آشپزیتم بدک نیست!
ـ یه جوری میگی انگار تاحالا دست پخت منو نخوردی!حالاخوبه اونجاکه بودیم همش من آشپزی میکردم ها!
ـ حالا تویه دوبار غذاپختی ها!
ـ شوخی کردم.
ـ شوخی نبودکه الان مو روی سرت نبود!
ـ اوه اوه!
ـ بله! حواست به شوخی هات باشه!
ـ چشم بانو!
غذا روخوردیم و خواستم ظرف هاروبشورم که ایلیاگفت: چی کارمیکنی؟
ـ میخوام بشورمشون دیگه!
ـ نمیخواد! ماشین ظرف شویی هست عزیزم! نمیخواد دستات روخراب کنی. نحوی روشن کردن وکارکردن با ماشین روبهم یاد داد وقهوه سازش رو روشن کرد وبعد دستم رو گرفت ونشستیم روی مبل های سالن.
ـ اینجا رو دوست داری؟ دکورش رو؟ هرجابده بگو عوضش کنیم!
ـ نه! همه جاخیلی خوب بود. ایلیا؟
ـ جانم؟
ـ مامانت اینا...
ـ وای نهال! توچرا اینقدرمیترسی؟ اصلا تاچندماه نمیریم پیششون تا تواین ترست بیفته!
ـ نه! اونجوری که خیلی زشته!
ـ هیچم زشت نیست! بهتر از اینکه توهمش استرس داشته باشی! نگاه کن، دستات یخه یخه!
ـ نمیدونم چرا اینجوری شدم!
ـ اونامثل مسیا نیستند! یه پیرمرد وپیرزن که توی این سن این اخلاقا عادیه براشون!
ـ نمیدونم! هرکاری میکنم بازم استرس دارم!
ازجاش بلندشدوگفت: فعلا یه قهوه بخوریم تا استرس توهم بیفته!
بعداز ریختن دوتا فنجون قهوه برگشت ونشست پیشم.دستش روانداخت دورگردنم وگفت: ازکی آموزش روشروع کنیم؟
ـ آموزش چی؟
ـ زبان دیگه!
ـ نمیدونم! هروقت که خودت صلاح میدونی.
ـ نهال؟
ـ بله؟
ـ چی میشه تویه باربه من بگی جانم؟
ـ چی؟؟؟
ـ چی نداری!
خندیدم ونگاهش کردم. نفسش روبیرون داد وگفت: نهال؟
ـ بله؟
ـ ای بابا! الان من گل لقدمیکردم؟
ـ اوهوم!
ـ هیچی بابا! اصلن کاری ندارم! دستش روبرداشت وروش روبرگردوند.
ـ قهر کردی؟
جوابی نداد.صورتش روبرگردوندم وگفتم: کوچولو قهر کار خوبی نیست!
ـ بعضی وقتا لازمه!
ـ نه بابا؟
ـ آره بابا!
ـ باشه! قهر کن! میخواستم عیدیت روبهت بدم ولی خوب قهری دیگه!
برگشت وگفت: کی گفته من قهرم؟ گفتم بعضی وقتا لازمه! الان که جز بعضی وقتا نیست!
باخنده گفتم: جرزنی نداریم!
ـ توداری جرمیزنی!
به سادگی بچه گونش خندیدم و سرم روی توی سینه ی پهنش فروکردم.دستش رو دورم حلقه کردوگفت: خیلی دوستت دارم جوجولی من!
سرم رو بالا آوردم وبوسه ای زیر گردنش گذاشتم. اون هم درعوض لاله ی گوشم روآروم گاز گرفت.سرم روخم کردم ونگاهش کردم. باخنده گفت: اونجوری نگاهم نکن دلم میره!
باخنده خودم روبه دست بوسه های بی امانش سپردم.به آرامشی که آغوشش داشت و به داغی لب هاش که روی لب های سردم مینشست. قهوه های نخورده روی میز سرد شد ومن ایلیا روی تخت اتاق داشتیم اولین شب فرانسه روباهم تجربه میکردیم.
همه چیز انقدر باسرعت انجامگرفت که خودم باورم نمی شد.دوهفته بعداز اومدنمون به فرانسه ایلیا ترتیب عروسی روداد. لباس عروس شیریه بلندی که دمان چین دارش خیلی خوش حالت وایمیستاد ودرست خوراک کمرباریک من بود. سالن عروسی رزرو شده بود ومهمون ها از ایران وفرانسه دعوت شدند.برخلاف انتظارم پدرومادر ایلیا خیلی دوست داشتنی بودند.البته اولش بخاطرذهنیتی که مسیابراشون درست کرده بود یکم سرد بودند ولی بعدش باحرف های ایلیا وتعریف هایی که ازمن کرد من روبه عنوان عروسشون قبول کردند.
روز عروسی بودمن به گفته ی خودایلیا زیر دست یکی از بهترین آرایش گرهای فرانسه بودم.آرایش گرخانومی که ایلیامیگفت بابدبختی ازش وقت گرفته وخواهش کرده که روزی که من اینجام کارگرای مردش روبفرسته مرخصی.از صبح که اینجابودم ایلیا بس که زنگ زده بود بیچاره ام کرده بود.بااینکه کم کم داشتم باایلیا زبان کارمیکردم ولی هنوزم نمیتونستم بفهمم که اطرافیانم چی بلغورمیکنن. ساعت 2 بودکه کارم تموم شد.ایلیا از 1ساعت قبل پشت درآرایشگاه منتظرم ایستاده بود. وقتی از درسالن بیرون اومدم.ایلیا رو دیدم که باتعجب داره نگاهم میکنه! رفتم جلو وگفتم:خوب شدم؟
ـ نشناختمت نهال! چقدرخوردنی شدی!
ـ وای! حرف خوردن نزن اصلا!گشنمه ایلیا! از صبح هیچی نخوردم! ولی ایلیا همچنان مات من بود.گفتم: باتوام ها!
سری تکون دادوگفت: چی گفتی؟
ـ میگم گشنمه!
ـ بریم آتلیه اونجا یه چیزی میخوریم.
باهم از پله های آرایشگاه پایین اومدیم ایلیا خیلی سریع دربنزش رو بازکرد. تمام شهر روگشته بودیم اما لباسی که شنل داشته باشه پیدانکردیم.سر همین ایلیا داده بود تمام شیشه های ماشینش رومات کرده بودند.ماشینش روگل های سرخ وآتیشی زده بودکه توی اون زمینه ی مشکی حسابی به چشم میاومد. وقتی سوارماشین شد گفتم: خوشگل شده!
ـ اینجازیاد رسم نیست اینجوری ماشین گل بزنن! ولی مایه بار بیشتر زن نمیگیریم که! گفتم بزار سنگ تموم بزارم واسه خانوم خودم!
ـ توچرا اینقدرخوبی ایلیا؟
ـ خوب نیستم وروجک! توانقدر توی زندگی بدی دیدی فکرمیکنی اینا خوبین!
ـ پس من پشیمون شدم!
ـ عجبا! دختر جنبه داشته باش دیگه! حالامن برات کلاس نمیزارم بگم بابهترین مرددنیا ازدواج کردی دیگه تو دور برندار!
ـ خودت داری مگی خوب نیستی!
ـ خوب هستم، اما نه ازاون خوبایی که تومیگی!
ـ خوب خوبه دیگه! فرق نداره!
ـ چرا! غلظتاش فرق داره!
ـ اه! چه بحثیه داریم میکنیم ما! ولش کن اصلا! حالاکه دیگه نه تومیتونی پشیمون بشی نه من!
ـ چیه؟ چراجوش آوردی؟
ـ آخه هردختری از روز عروسیش یه رویا ساخته! نمیخوام این رویا روبابحث های بیخودی خراب کنم!
ـ رویا! میشه یکم این رویات روبرای ماباز کنی؟
ـ نه دیگه! توبایدخودت اون روبه حقیقت پیدوندبزنی! من بگم دیگه رویا نمیشه!
ـ عجب! باشه خانوم خانوما پس رویایی ترین روز زندگیت روتجربه کن!!!
کنار آتلیه نگه داشت وکمکم کردکه پیاده بشم.تمام مدتی که داشتیم عکس میگرفتیم ایلیا مدام میخواست من روببوسه که آخرش کفرم دراومد و گفتم: ایلیا یه بار دیگه این حرکت روتکرار کنی خودت میدونی!
ـ میخوام رویاییش کنم دیگه!
ـ رویای من این نیست!
ـ نهال! روزمون روخراب نکن دیگه!
ـ توداری خراب میکنی!
انگار که دلخورشده باشه اخماش روکشیدتوی هم وتا آخر هم گره ی ابروهاش باز نشد. حتی وقتی که داشتیم وارد باغ میشدیم ومهمونها باسروصدای زیاد به استقبالمون اومده بودند هم به زور لبخندمیزد. توی تموم مدت جشن یک بارهم نگاهم نکرد.حتی زمانی که حلقه ام روبرای باردوم وجلوی مهمون هاتوی دستم میکردهم نگاهم نکرد.ازش دلخور بودم. اون حق نداشت بامن اینجوری رفتار کنه! حق نداشت عشق بازیایی که من دوست داشتم فقط توتنهاییم باشه رو جلوی هرکسی وعلنی انجام بده.
مهمون ها که بی اختیار وبدون خستگی وسط پیست میرقصیدن با حرف ارکستر کنار رفتند ودور پیست حلقه زدند.ایلیا بلندشدوگفت: پاشو!
چراغ های پیست خاموش شده بود وهمه چیز برای رقص تانگو آمده بود.با اینکه ایلیا هنوز هم اخماش توی هم بود اما جلوی مهمونهاش بایدآبرو داری میکرد.آهنگ که شروع شد دستاش رودورم حلقه کرد وآروم آروم شروع کردبه تکون خوردن.سرم روبه سینه اش تکیه دادم وگفتم: ایلیا..چراقهری؟
ـ نمیدونی؟
ـ من منظوری داشتم! فقط دلم نمیخواست از کارهای ما دیگران هم لذت ببرند! میفهمی؟
ـ این رو میتونستی آروم ترم بگی نه؟
ـ آره! من معذرت میخوام!
فشاردستاش روبیشتر کردوگفت: دلم نمیخواد هیچ وقت غرورت روبشکونی، حتی واسه من! میفهمی نهال؟ من همون نهال مغرور رومیخوام! همونی که سه ماه طول کشیدتا راضی شد باهام بیاد رستوران!
ـ باشه! فقط یکم آروم تر! میترسم بااین فشاری که تومیدی همه استخونام پورد بشه!
فشار دستش روکم کردو سرش روبرد دم گوشم وگفت: دوستت دارم نهال من!
ـ منم دوستت دارم!
هرچیزی توی این دنیا قیمت وتاوانی داره!
وعشق
جزای سنگینی داره!
تموم شد
..
ـ یعنی به همین زودی؟
ـ آره دیگه! تازه خیلی هم دیر شده! من قرار بود یه ماه بعد از عقدم برگردم نه 5 ماه بعدش! خوب حالا کجا بریم برای ناهار؟
ـ تو که میدونی من...
ـ آره میدونم! ولی میخوام ببرمت یه دل وجیگری که حسابی بدنت رو بسازی!
ـ وای نه! من حالم از جیگر بهم میخوره!
ـ چرا؟ میدونی چقدر خون سازه؟
ـ نه توروخدا ایلیا!
ـ عزیز من، آدم که دارو رو نباید همیشه دوست داشته باشه! بخاطر این فسقل باید به خودت برسی!
ـ آره دیگه! فقط این فسقل!
ـ نهال!
ـ شوخی کردم بابا! ولی دل وجیگری نریم!
ـ باشه، پس میریم کبابی! یه کبابی خوب سراغ دارم که صاحبش دوست خودمه! میگم چهار تا سیخ گوشت خالص برامون بزنه بیاره!
ـ اگه معدم بهم ریخت چی؟
ـ نمیریزه !نترس!
ـ چی بگم!
باهم به رستورانی که ایلیا میگفت رفتیم والحقم که کباب های خوب وخوش مزه ای داشت. موقعه ی غذا خوردن ایلیا هی غر میزد که قاشقم رو بیشتر پرکنم واینجوری یکم یکم غذا نخورم. میگفتم نمیتونم ولی اون هی اصرار میکرد. وقتی به قاشق خودش نگاه میکردم میدیدم که تا خرخره پرش میکنه! ولی من با اون دهن کوچیک نمیتونستم اونجوری غذابخوردم وایلیا هم میگفت همینجوری غذاخوردی که نی قلیون موندی! ساعت نزدیک 2 بود که از رستوران بیرون اومدیم. گفت: بریم بازار؟
ـ الان که همه جا بسته است! بریم خونه یکی دوساعت دیگه بیایم!
ـ اطاعت امرمیشه بانو! درماشین رو برام باز کرد وبعد از سوار شدن من خودش سوار ماشین شدو راه افتادیم.از اینکه ایلیا کنارم بود ومثل اون روزهای اول اینقدر باهم خوب شده بودیم خوشحال بودم.دیگه کم کم داشت باورم میشدکه بعد از این همه بدبختی بالاخره روزهای خوش من هم درپیشه! از طرفی علاقه ام هرلحظه به بچه ی توی شکمم بیشتر میشد. گفتم: ایلیا؟ اسمش روچی بزاریم؟
ـ تو چی دوست داری؟
ـ من میگم بزاریم ارمیا! به اسم توهم میاد!
ـ ارمیا! قشنگه! من شهاب روهم دوست دارم!
ـ آره! شهابم قشنگه!
ـ اگه مامانم بفهمه! کلی ذوق میکنه!
ـ بچه دوست داره؟
ـ دیوونه ی بچه است!
ـ مامان...
نمیدونم چرا ولی یک دفعه ای غم توی دلم نشست. انگار بدون مادر احساس میکردم که حسابی پشتم خالیه! اگه مادر منم الان بود شایدکلی سرنوه اش ذوق میکرد! همیشه 10 روز اول زایمان رودختر خونه ی مادرش میمونه ولی من باید زایمانم رو توی غربت وپیش آدمهایی که هیچی ازشون نمیدونستم و از من بدشون می اومد انجام میدادم! وفقط بایددلم رو به ایلیا خوش میکردم!چقدر تنهایی سخت ودردآور بود!
ایلیا که ناراحت شدنم رو فهمید گفت: نگران نباش! مادر منم زن خوبیه! مطمئنم که ازش خوشت میاد.
ـ آره خوب! مادر توهم باید زن خوبی باشه!
دوساعتی رو کنارهم توی خونه خوابیدیم وساعت 5/4 برای خرید زدیم بیرون. درست مثل بار اولی که با ایلیا رفتم خرید هروقت چشمم چیزی رومیگرفت بدون اینکه چیزی بگم میرفت واون رومیگرفت. بعد از خریدن چند دست لباس و کفش کیف برای خودم وایلیا از بازار زدیم بیرون. داشتیم میرفتیم سمت پارکینگ که ایلیا جلوی یک مغازه ی لباس بچه وایستاد. کنارش رفتم وگفتم: چی میخوای؟
با دست لباس آبی کوچیکی روکه خیلی خوشگل بود نشونم دادوگفت: بگیرمش برا ارمیه بابا؟
باخنده گفتم: از الان به فکر سیسمونیشی؟
ـ اوهوم!
یه لباس سبز که شورت وتاپ خوشگلی بود رونشون دادم وگفتم: اون بهتر نیست؟
ـ اونم خوبه!
وارد مغازه شدیم و بعد از خریدن اون دودست لباس از مغازه بیرون اومدیم.دوتامون انقدر ذوق داشتیم که اگه دست خودمون بود کل مغازه رومیخریدیم! ولی ایلیا میگفت جنسای فرانسه بهتره وخریدامون روهمونجا میکنیم. بوی گلهای یاسی که از گل فروشی کنار خیابون می اومد انقدر مستم کرده بودکه باوجود پر بودن دستامون به ایلیا گیر دادم که چندتا شاخه گل بگیریم. وقتی سوار ماشین شدیم بوی یاس ها توی ماشین پیچید.باولع بوکشیدم وگفتم: توچه جوری میتونی از این بوبگذری؟
ـ اینم جزء ویار بارداریه؟
ـ آخه مگه من چندبار حامله شدم که بدونم؟
ـ والا ماهمیشه شنیده بودیم که زنا ویار ترشی جات میکنن نه بوی گل یاس!
ـ وای ایلیا! گفتی ترشی هوس کردم!
ـ بیا! ببین! حالا من الان واسه تو ترشی ازکجا پیداکنم؟
ـ نمیدونم ولی شدید هوس ذغالخته کردم!
ـ ای وای من! الان بچه ام می افته! صبر بگیر ببینم این مغازهه داره! ماشین روکنار خیابون پارک کردو از ماشین پیاده شد.دستی روی شکمم کشیدم وگفتم: مامانی ترشی میخوای؟ قوربونت بشم من!
چند دقیقه بعد ایلیا با دوتا کاسه ذغالخته برگشت.نگاهی به سرخی رنگش کردم ودلم رفت! کاسه رو گرفتم وباولع شروع کردم به خوردن. ایلیا که خوردن منو دید گفت: اینقدر خوشمزه است که اینجوری میخوری؟
ـ خوب امتحان کن!
یه قاشق از ذغالخته هاروکه خورد قیافه اش روکشید توی هم وگفت: چقدر ترشه! اینارو چجوری میخوری دختر! بیا بگیر مال خودت! وای چشام لوچ شد!
خندیدم وبعد از تموم کردن کاسه ی خودم کاسه ی ایلیا رو هم باولع خوردم: وای! خیلی خوب بود!
ـ ویارت افتاد؟ بریم؟
ـ اوهوم بریم!
ماشین رو روشن کرد وراه افتادیم. بعد از خالی کردن خریدامون روی مبل ولو شدیم.انقدر راه رفته بودم کم درد گرفته بودم.روی ایلیا ولو شدم وگفت: مردم از کمر درد!
ـ بخواب به پشت!
ـ چی؟
ـ میگم بخواب به پشت.به پشت خوابیدم وایلیا آروم شروع کرد به ماساژ دادن کمرم.انقدر خوب ماساژ میدادکه کم کم دردش افتاد. گفت: خوبه؟
ـ آره بهتر شد!مرسی.
ـ شام چی داریم عیال؟
ـ هیچی! گشنه پلو!
ـ ای بابا! تخم مرغ داریم.؟
ـ اوهوم!
ـ خوبه! پس یه املت بزنیم به رگ!
ـ خودت درست کن! من نا ندارم!
ـ بله دیگه! میگن ناز کشداری ناز کن! باشه! مام که گردنمون از موباریک تر! چشممون کور خودمون درست میکنیم!
ـ اینقدر زبون نریز! من میخوام اینارو جابه جاکنم!
ـ باشه عیال! شماراحت باش.
از جام بلند شدم وبعد از پوشیدن یه تاپ دامن زرد مشغول جمع وجور کردن خریدا شدم. ایلیا هم بعد از شستن دستاش شروع کرد به خوردکردن گوجه. گل هارو گذاشتم توی گلدون و گذاشتمشون روی اپن.تقریبا تمام خریدها رو جابه جاکرده بودم که صدای ایلیا بلندشد: خانوم خانوما؟ بفرمایید شام!
یکم عطر به خودم زدم.سرو وضعم روتوی آیینه مرتب کردم و رفتم توی آشپزخونه. ایلیا صندلی روبرام عقب کشیدو بعدش خودش نشست. املت روی میز حسابی چشمک میزد. باخنده گفتم: الحق که این غذاییست درخور شاهان!
ـ البته همسر عزیزم! درهیچ کجای کشورما چنین غذای لذیذی پیدا نمیشود! این غذافقط درقصرما وبرای شاه وملکه پخته میشود وعوام از خوردن آن محروم اند!
ـ چه تاقچه بالایی هم واسه املتش میزاره!
ـ پس چی؟! غذا به این خوشمزگی گیرت نمیادخانوم!
ـ البته آقا!
ـ پیازم بخور!
ـ نه! دوست ندارم!
ـ ای بابا! توکه هیچی دوست نداری! پیاز ضدعفونی کننده است! میترسم اون همه ذغالخته ی چرکی که خوردی حالتو بدکنه!
ـ وای... ذغالخته!
ـ جان من دوباره ویارت نگیره ها!
ـ نه! فعلا این املته خوشمزه تره!
ـ پس بخور که فسقل بابا گشنشه! البته باپیاز!
ـ گیر نده دیگه ایلیا!
ـ من گیر میدم؟ بعد صندلیم رو کشیدسمت خودش وهمونجوری که بایک دستش پشت کمرم روگرفته بود با اون یکی دستش قلقلکم میداد! باخنده گفتم: نکن ایلیا... نکن...
ـ پیاز میخوری یانه؟ زود تند سریع جواب بده! وهمنچنان به قلقلک دادن ادامه داد. من که از شدت خنده دل ضعفه گرفته بودم گفتم: باشه...باشه...توروخدا...ولم کن!
دستش رو برداشت وگفت: قول؟
درحالی که هنوز خنده ام بند نیومده بودگفتم: قول!یکم توی چشمام نگاه کرد ودرست قبل از اینکه ولم کنه، بوسه ی کوتاهی روی لبم گذاشت و کمرم رو ول کرد. از حرکت ناگهانیش جا خوردم ویکم باتعجب نگاهش کرد.لقمه به دست، وقتی نگاهمو دیدگفت: چیه؟
سری تکون دادم وگفتم: هیچی!
ـ بیا این روبخور. لقمه روگرفت سمتم. خم شدم وبوسه ای روی دستش گذاشتم و همونجوری سرلقمه رو گاز زدم.وقتی سرم روبالا گرفتم برق چشمای ایلیا توی صورتم پاشید. لقمه ی نیمه ی خورده ی من رو بدون اینکه نگاهش رو ازم بگیره بردسمت دهنش وخورد. میدونستم اگه به ایلیا باشه تاصبح میخواد نگاهم کنه. نگاهم رو ازش گرفتم ویه لقمه ی دیگه برای خودم درستکردم. ولی نگاه ایلیا همچنان روی من ثابت بود. باخنده گفتم: فسقل میگه بابایی مامان رو اینجوری نگاه نکن! نمیتونه غذابخورم!
ـ بهش بگو بابایی هم اگه اینجوری مامانی رو نگاه نکنه نمیتونه غذابخوره!
ـ توکه هیچی نمیخوری!
ـ توکه میخوری منم سیرمیشم!
ـ ایلیا!!!! اذیت نکن دیگه! پامیشم میرما!!!
خندیدوسرش روانداخت پایین. بعداز شام ظرف هاروجمع کردم و خواستم بشورمشون که ایلیا دستم روگرفت وگفت: امروز زیاد سرپابودی! توبشین من خودم میشورم!
ـ آخه...
ـ آخه نداره! فسقل اذیت میشه!
روی صندلی نشستم وبه ظرف شستن پر سروصداش نگاه کردم وهراز چندگاهی میگفتم: نشکونی ظرفارو!
ـ خوب خیلی لیزه! ازدست آدم سرمیخوره!
ـ همینه دیگه! تخصص نداری توظرف شستن!
ـ اکشال نداره!چندهفته دیگه که بیشتر اینجانیستیم! توی فرانسه هم قرار نیست از این کارا بکنی!
ـ چرا؟
ـ خدمتکاردارم!
ـ مرده یازن؟
ـ زن!
ـ مجرده؟
خندیدوگفت: نه حسودخانوم! یه پیرزنه!
نفسم روبیرون دادم وگفتم: خوبه!
پیش بندرو از دورکمرش باز کرد وکنارم نشست. سرم روبه بازوش تکیه دادم وخمیازه کشیدم. نوک بینیم روفشار دادو گفت: خوابت میاد؟
ـ اوهوم!
یکی از دستاش روبرد زیر پام وکشیدتم توی بغلش ورفت سمت اتاق. توی بغلش فرورفتم واز شدت خستگی سرم نرسیده به بالشت خواب چشمام رو ربود!
صبح با احساس دردی که یک لحظه توی شکمم پیچید وقطع شد بیدارشدم. بدون اینکه چشام روباز کنم بادست دنیال ایلیا گشتم ولی سرجاش نبود. چشمام روباز کردم و به دور اطراف نگاهی انداختم. کاغذی روی سمت دیگه ی تخت افتاده بود.دست خط، مال ایلیا بود:
سلام گل خانوم!
من رفتم سفارت! مواظب خودت باش. فسقلم ازطرف من ببوس.
ازجام بلندشدم وبعداز یه دوش کوتاه وخوردن یه صبحانه ی مختصر گوشی روبرداشتم و زنگ زدم به ایلیا.بعد از چندبوق جواب داد: سلام خانوم خانوما!
ـ سلام. خوبی؟
ـ عالیم! توخوبی؟
ـ اوهوم!
ـ فسقل خوبه؟
ـ آره!
ـ اذیت نمیکنه؟
ـ نه! فقط به جنب وجوش افتاده!
ـ چی؟؟؟
ـ داره تکون میخوره!
ـ بابایی فداش شه!
ـ کجایی؟
ـ جونم واست بگه که همین الان از سفارت اومدم بیرون.
ـ خوب؟چی شد؟
ـ یکم کارای ویزاگرفتنت دنگ وفنگ داره ولی چون من اونجااقامت دارم یکی دوروزه درست میشه!
ـ ایلیا؟
ـ جان؟
خواستم چیزی بگن که در رو زدن.پرسید: منتظرکسی بودی؟
ـ نه!
ـ پس کیه؟
ـ نمیدونم! یه لحظه گوشی دستت الان میام.گوشی روگذاشتم روی اپن ورفتم سمت در. ازپشت درپرسیدم: کیه؟ ولی صدایی نیومد. شالم روسرم کردم ولای در روباز کزدم وبادیدن چهره ای که بااخم زل زده بود بهم تمام ترس دنیا ریخت توی وجودم! چندقدم عقب عقب رفتم وخوردم به دیوار. با اون چشمایی که از عصبانیت قرمز شده بود یه قدم برداشت ودر روپشت سرش بست!
رضا بود. با اون چشمای وحشی که همیشه توی بچگی از دیدنش وحشت به روحم چنگ میزد. لبم روخیس کردم وباتته پته گفتم: چی کار داری؟
پوزخندی گوشه ی لبش نشست وگفت: شایگان بهم گفت خیلی عوض شدی! باورم نمیشد. نه! میبینم حسابی ترگل ورگل کردی! وهمونجوری که توی خونه راه میرفت ودوراطراف رو نگاه میکرد گفت: میبینم که حسابی به خودت رسیدی! خوبه خوبه...
مغزم قفل کرده بود. انگار فلج شده بودم ونمیتونستم حتی قدم از قدم بردارم. رضا نماد کامل تمام کابوس های شبانه ام بود.کابوسی که حالا توی واقعیت روبه روم وایستاده بود وداشت توی خونه ام راه میرفت. بچه توی شکمم انگار که ترس من بهش سرایت کرده باشه پیچی خورد وبه ته شکمم چسبید. دستم روگذاشتم روی شکمم وانگار که بخوام دلداریش بدم آروم گفتم: نترس مامان!من مراقبتم عزیزم...نترس...
رضا روی مبل نشست وگفت: بعد یه سال واندی برادرت اومده خونت! نمیخوای ازش پذیرایی کنی؟
ـ از...ازجون من...چی میخوای؟
ـ ازجونت؟ هیچی! جون تو چه ارزشی برای من داره!؟
ـ چرا اومدی اینجا؟
ـ اومدم خواهرم روبرگردونم خونه اش!
ـ من هیچ کجانمی یام!
ـ آره خوب! منم یه مدت مثل خانا زندگی میکردم بهم مزه میکرد ودیگه ازش دست نمی کشیدم!
ـ ازخونه ی من برو بیرون!
ـ خونه ی تو؟؟؟ مسخره است! انگار یادت رفته هرچی داری از شایگان داری ها!
ـ پس اون عوضی آدرس اینجارو بهت داده آره؟
ـ نمیدونم چرا حالا اینکارو میکنه! فقط بهم گفته که توباید برگردی!
ـ بابت اینکار چقدربهت داده؟
ـ اونقدری که اگه نیومدی همینجا سرت روببرم!
انگار بالای چوبه دار داشتم دست وپا میزدم.نفسم بنداومده بود داشتم خفه میشدم! طاقت اون نگاه های بی پروای خیره اش رونداشتم! طاقت لحن جسوری که ادم روخورد میکرد نداشتم! حالت تهوع داشتم وحتی نمیتونستم یه دقیقه ی دیگه روپام وایستم. دویدم توی اتاق .توی حموم بی هدف عوق زدم.یکم بعد که حالم جااومد ونفسم سرجاش برگشت صورتم رو شستم وخواستم برگردم توی هال که دیدم رضا وایستاده سرچمدون ایلیا وداره باچهره ای که از خشم سرخ شده به لباساش نگاه میکنه!
به دیوار تکیه دادم تا نیفتم. رضا که سرو صدای منو روشنید برگشت وبا دادگفت: شایگان که گفت طلاقت داده، اینا مال کدوم کره خریه؟
سرگیجه داشتم.نمیتونستم درست جلوم روببینم.رضا که کروات ایلیا دستش بود به سمتم هجوم آورد بازوم روچنگ زد وگفت: حرف بزن سلیطه! اینا مال کیه؟ وسیلیش برق رو از سرم پروند! با بهت نگاهش کردم و خواستم توضیح بدم که سیلی دومش خوابید توی صورتم. جیغ زدم: نکن لعنتی!
وهمین زنگ خطری بود برای رضا که منو بگیره زیر مشت ولگد! مثل قدیم کمربندش رو در آورده بود وبا بیرحمی تمام میزد و من فقط جیغ میکشیدم! پاهام رو توی شکمم جمع کرده بودم که از بچه ام محافظت کنم و بی هدف جیغ میزدم وکمک میخواستم.انگار که کمربند ارضاش نکنه اون رو دورانداخت و بالگد افتاد به جونم ومحکم میکوبیدتوی شکمم! از درد درحال مرگ بودم وبی هدف ایلیا رو صدامیزدم. ضربه هاش به قدری محکم بودکه حس میکردم این لحظه ها، لحظه های آخر زندگیمه! مدام خون بالا می آوردم وهمش خودم روجمع میکردم که ضربه ی کمتری به شکمم بخوره.
رضا که خودش روآماده کرده بود یه لگد دیگه توی شکمم بخوابونه یک هو از زمین کنده شد واون ور اتاق روی زمین افتاد. ومن برای چندثانیه تونستم صورت ایلیا رو که از خشم کبودشده بود ببینم.ایلیا روی رضا نشست وتا میخورد مشت کوبوند توی صورتش! میدونستم خشمش انقدر زیاد هست که تانکشتش راحت نمیشه. درد شکمم انقدر زیاد شد که بی اختیار جیغ کشیدم: ایلــــــــــــــــــــــ ـــــیا! وبعد از هوش رفتم.
توی بیهوشی دست وپامیزدم وفقط صحنه های مبهمی رو تیکه تیکه به خاطر می آوردم... عطر ایلیا که توی سرم پیچید.... تکون های شدت ماشین.... دم ودستگاه بیمارستان.... وباز هم عطر ایلیا.... وبعد سیاهی وسیاهی.....
با احساس تهوع درحالی که سرم مثل کوه سنگین بود از اغما بیرون اومدم.بی اراده روی ملاحفه ی سفیدی که روم بود خون بالا آوردم واشک از چشمام سرازیر شد. توی اتاق خودم بودم. توی خونه ی خودم. روی تخت خودم وسرمی به دستم وصل بود. احساس دل ضعفه وتهوع ودردی که توی تمام عضلات بدنم پیچیده بود به هم گره خورد وباعث شد باناله دادبزنم: ایلیا....
صدای قدم هایی که انگار داشت توی خونه میدوید بلند شد وچند ثانیه بعد چهره ی بهم ریخته ی ایلیا جلوم بود. مثل ماهی به خودم میپیچیدم واز درد ناله میکردم.ایلیا بی توجه به من سرنگی رو وارد محفظه ی سرم کرد ومایه ی توش رو خالی کرد. زرد شدن رنگ مایه ی سرم رو بالای سرم میدیدم وبعد سنگینی ایلیا که روی تخت نشست و دستم رو توی دستاش گرفت. چند دقیقه بعد انگار که مسکن ایلیا اثر کرده باشه یکم از دردم کم شد وتونستم برگردم وایلیا رو ببینم.
موهاش بهم ریخته توی صورتش ریخته بود وریش چند روزش صورتش رو زبرکرده بود. چشماش دیگه برق سابق رونداشت ولب هاش آویزون بود. باناله گفتم: بچه ام... ایلیا بچه ام که توریش نشده؟
چهره ی ایلیا بیشتر توی هم رفت وسرش رو انداخت پایین. این یعنی چی؟ دستی روی شکمم کشیدم که ورمش خوابیده بود ومثل همیشه صاف شده بود.با احساس سوزشی که بخاطر برخورد دستم با بخیه های زیر شکمم به وجود اومد انگار قلبم روآتیش زدند. باگریه جیغ زدم: بچه ام کجاست ایلیا؟ کجاست؟
چشماش ایلیا پراز آب شده بود وسعی داشت منو رو آروم کنه.دستام رومحکم گرفته بود و نمی زاشت زیاد ول بخورم.سرش روپایین آورد ودرگوشم گفت: جان من نهال..توروخدا بی تابی نکن!...نهال.... خواهش میکنم....
ـ کجاست؟ کجاست؟؟؟
ایلیا بی حرف سرش رو پایین انداخت ودوتا قطره اشک از چشماش پایین ریخت. وقتی دید آروم نمیشم وهمینجوری دارم گریه میکنم از جاش بلند شد واز اتاق رفت بیرون. بچه ی من دیگه نبود! فسقل بابا رفته بود من هنوز زنده بودم.با اینکه اولش هیچ حسی بهش نداشتم ولی داشتم کم کم بهش عادت میکردم! تازه داشت تکون میخورده! داشت اظهار وجود میکرد! ولی... ولی بخاطر ضربه های رضا...رضا...رضا... بمیری رضاکه دوباره شادی روازم گرفتی! بمیری که هیچ وقت خوبیم رونخواستی!
نمیدونم چقدر گذشت که بخاطر گریه ومسکن خوابم برد. وقتی از خواب بیدار شدم نه نای گریه داشتم ونه جیغ زدن. دل ضعفه داشتم و حالم بد بود. هوا تاریک شده بود وبرق هم خاموش بود.توی تاریکی ایلیا رو صدازدم. چند دقیقه بعد سروکله اش پیداشد. آّباژور کنار تخت رو روشن کرد وگفت: جانم؟
ـ گرسنمه.
ـ الان برات یه چیزی میارم. قبل از اینکه بلند شه دستش روگرفتم.برگشت وباهمون چشمایی که غم ازش میبارید نگاهم کرد.بغضم روفرو دادم و گفتم: رضا...چی شد؟
موهای روی صورتم روکنار زدوگفت: جایی که باید باشه فرستادمش.
ـ زندان؟
ـ بازداشت گاه. فعلا حکمش نیومده.
بغضم داشت دوباره سرباز میکرد که دستش روگذاشت روی صورتم وگفت: جان ایلیا نهال... گریه نکن!
به سختی بغضم روفرو دادم و نگاهم رو ازش گرفتم.نفسش روباحرص بیرون داد وازجاش بلندشد ورفت. چنددقیقه بعد با یه ظرف سوپ اومد وبرق رو روشن کرد.کمک کرد که با زور به پشتی تخت تکیه بدم. ظرف رو برداشت واولین قاشق سوپ روگرفت جلوی دهنم.بوی سوپ که بهم خورد دوباره حالت تهوع گرفتم ونخورده توی لگنی که ایلیا جلوم گرفت بالاآوردم. اشک از چشمام سرازیر شده بود. باگریه ته مونده ی معدم رو بالا آوردم. ایلیا که انگار به زور داشت گریه اش روکنترل میکرد دور دهنم روپاک کردو با انگشتش اشکام روگرفت.لگن روپایین گذاشت و دوباره قاشق روگرفت جلوی دهنم که گفتم: نمیخورم!
ـ بخاطر من...ضعیف شدی!
ـ نمیتونم... حالم روبد میکنه.
با ناامیدی قاشق روپایین آورد وتوی ظرف گذاشت. نگاهش کردم.چشماش پرغم بود. میدونستم که ایلیا خیلی بیشتر از من ناراحته.دستم رو روی صورتم کشیدم که بادرد شدید طرف چپ پیشونیم روبه روشدم. چهره ام رو توی هم کشیدم وگفتم: چی شده؟
دستم روگرفت وگفت: کبودشده.
پوزخندی زدم وگفتم: دیگه چه بلایی سرم اومده؟
سرش رو یرگردوند. میدونستم که هنوز بایادآوری اون لحظه خون خونش رومیخوره. صورتش روبرگردوندم وتوی چشماش نگاه کردم. گفتم: ازکجافهمیدی؟
ـ تلفن روقطع نکرده بودی! صدای جیغت روکه شنیدم خودم رورسوندم.
ـ چند وقته اینجوریم؟
ـ دو روز.
ـ رضا...رضا...
ـ هیش! هیچی نگو نهال. بهتره استراحت کنی. 4روز دیگه پرواز داریم. اگه ضعیف باشی نمیتونیم بریم.
ـ کی؟؟؟؟
ـ 4 روز دیگه. حتی نمیتونم یه لحظه ی دیگه اینجا بمونم.
ـ زود نیست؟
ـ خیلی هم دیره! باید زودتر از اینا میرفتیم که اینجوری نشه!
با دوباره یادآوری مرگ فسقل اشک چشمام روپرکرد. ایلیا خم شد و گونه ام روبوسید وگفت: بخدا نهال ناراحتی من بابت این قضیه نیست! من فقط بخاطرتونگران بودم. که توام خدا روشکر داری بهتر میشی! فقط اگه بخوای هربار که یادت میافته اینجوری بغض کنی من نمیتونم ادامه بدم! توی این دو روز که بادیدن قیافه ی داغونت داغون شدم، الانم که داری بهتر میشی این بغض کردنات نابودم میکنه!
ـ آخه...اون بچه...
ـ هیش! آروم باش. قحطی بچه که نیومده! بعدشم اصلا به نظرمن خیلی زود بود واسه بچه دارشدنمون! میخوام ببرمت چندسالی بگردونمت بعدش اگه خواستی بچه دارمیشیم!
ـ نمیتونی بفهمی ایلیا...
ـ میدونم! مادرشدن حسیه که مردا هرکاری کنن از درکش عاجزاند! ولی بخدا اینجوری فقط داری خودت رواذیت میکنی!
باهق هق گریه گفتم: تازه داشت تکون میخورد ایلیا! وقتی ترسیدم اونم ترسید! بهش گفتم نمیزارم بلایی سرش بیاد! گفتم مراقبشم ایلیا ولی... ولی...
هق هقم نزاشت بیشتر حرف بزنم.تو آغوش ایلیا فرو رفتم وزار زدم. اونم بدون اینکه چیزی بگه موهام رو نوازش میکرد ومیزاشت خودم روخالی کنم.چند دقیقه بعد از بغلش بیرون اومدم و باچشمای گریون نگاهش کردم.چشمای اونم خیس بود. اشکاش روبا نوک انگشت گرفتم و گفتم: دیدی واست مهم بوده!
ـ هرچیزی که ازتوباشه برای من مهمه نهال! حالا دیگه تمومش کن.چیزی میخوری؟
ـ میترسم حالم بدشه!
ـ نترس. فوقش دوباره بالامیاری!
ـ ملاحفه ها کثیف میشه.
ـ فدای سرت!
ظرف روبرداشت وآروم آروم سوپ روبه خوردم داد. تا نصفه هاش که خوردم دیگه نتونستم وگفتم: بسه.
ـ بگیر بخواب خانومم.
ملافه رو روم درست کردو برق روخاموش کرد.همین که خواست ازاتاق بره بیرون گفتم: ایلیا؟
ـ جانم؟
ـ توهم بیا پیشم.
ـ چشم.الان میام.
چنددقیقه بعد توی بغل ایلیا بودم واون داشت آروم آروم موهام رو نوازش میکرد.با اینکه فسقل رفته بود ولی هنوز ایلیا روداشتم.با اینکه تمام دنیا برضدمن بود ولی هنوز ایلیا بود وهمین برام کافی بود.
سه روز بعد به سرعت برق وباد گذشت.انگار که همه چیز اماده شده بودکه من رواز ایران خارج کنه.حال جسمیم روز به روز بهتر میشد وحال روحیم هم چنان نتونسته بود بامرگ فسقل کناربیاد. میدونستم که ایلیا نمیخواد من گریه کنم با این حال بازم گاهی توی تنهایی گریه میکردم که از دید ایلیا پنهان نمیموند. تقریبا یه نقطه ی سالم توی بدنم نبود. همه جا یاکبود بود ویا درد میکرد.
ساعت 8 بعداز ظهر پرواز داشتیم وایلیا از شب قبل چمدونامون روبسته بود.اینکه بی قرار بود روکاملا حس میکردم.بعداز اون چند روز اون روز ظهر اولین باری بودکه ازتخت بیرون اومده بودم وکنار ایلیا توی آشپزخونه ناهار میخوردم.نه من ونه اون اشتها نداشتیم وفقط باغذا بازی میکردیم.ایلیا بیقرار رفتن ومن مردد برای رفتن.
ـ بخور دیگه!
ـ خودت چرانمیخوری؟
ـ میخورم. وگازی به پیتزاش زد. گفتم: ایلیا...یه چیزی میگم ...فقط نه نگو!
ـ چی میخوای؟
ـ قبل رفتن...قبل رفتن رضایت بده که رضا...
ـ حرفشم نزن!
ـ بزار حرفم تموم شه!
ـ میدونم چی میخوای بگی دیگه! لطفا این حس انسان دوستانت روبزار کنار! اون حتی اگه برادرت باشه برای من ازحیوونم پست تره!
ـ تقصیراون نبود!
پوزخندی زدوگفت: به قصدکشت داشت میزدتت بعد میگی تقصیراون نبود؟ جالبه!
ـ اون نمیدونست که من حامله ام! اون حتی فکر نمیکرد که توشوهرم باشی! لباسات روکه دید غیرتی شد .فکر کرد من...
ـ اینا مهم نیست نهال! مهم اینکه بچه ی منو کشته وحالا هم باید تاوانش روبده!
ـ مسیا ازش خواسته بود بیاد سراغم!
لقمه پرید توی گلوش وبه سرفه افتاد. گفتم: چی شد؟ چندتا ضربه زدم پشتش ولی فایده نداشت.براش آب ریختم ودادم دستش. آب رو سرکشید و وقتی حالش سرجااومد با تعجب گفت: چی گفتی تو؟
ـ هیچی! ولش کن.
ـ نهال جمله ی قبلیتو تکرار کن!
قیافه اش جدی شده بود واخماش روتوی هم کشیده بود. لبهام روخیس کردم وآروم گفتم: رضا به خواست مسیا اومده بود!
ـ یعنی چی؟
ـ خودت میدونی که مسیا نمیخواد ما باهم باشیم...
ـ طفره نرو نهال!
ـ رضا گفت که مسیاازش خواسته که منو برگردونه خونه. سرهمین اومده بود اینجا! اون نمیدونست من ازدواج کردم. میدونست که بامسیا ازدواج کردم ولی تورو نمیدونست. لباسات روکه دید مثل همیشه وحشی شد وپرید بهم! مطمئنم اگه میدونست که من حامله ام...
ـ بسه!
اخماش حسابی به هم گره خورده بود وباز نمیشد.صورتش به کبودی میزد ودر حال انفجار بود. از سرمیز بلند شدورفت توی اتاق. ترسیده بودم.اگه بلایی سرمسیا می آورد چی؟
از جام بلند شدم ودنبالش رفتم.داشت لباس عوض میکرد.جلوی دروایستادم وگفتم: کجاداری میری؟
ـ زود برمیگردم!
ـ این جواب من نبود.
چیزی نگفت وتیشرتش رودرآورد.داشت دکمه های بلوزش رو میبست که رفتم جلو دستاش رو توی دستام گرفتم وگفتم: نگام کن ایلیا.
بعداز یکم مکث نگاهش روداد به نگاهم.خیلی جدی گفتم: نمیری سراغ مسیا!
ـ دستمو ول کن نهال!
ـ ول نمیکنم! این حرفارو نزدم که توبخوای بری جاروجنجال درست کنی!
ـ جاروجنجال درست نمیکنم!
ـ میکنی! من میدونم!
ـ ولم کن نهال!
ـ ایلیا تو هیچ کجانمیری!
ـ آخه مسیا چرا باید همچین کاری بکنه؟
ـ بشین باهم صحبت کنیم!
دستش رواز توی دستم درآوردو روی تخت نشست.کنارش نشستم وگفتم: مسیاهم نمیدونست که این اتفاق میافته!
ـ بهش گفته بودم دخالت نکنه! بهش گفتم که این قضیه به خودم ربط داره!
ـ نمیگم ازش دلخور نباش.ولی حق نداری به خاطر کاری که عمدی انجام نداده مجازاتشون کنی! میفهمی؟ سرحس برادر دوستی هم نمیگم رضا رو آزادکنیم! من اولین نفری ام که سراین قضیه از رضا کینه دارم ولی من به فکر ملیحه زنشم! اگه رضا نباشه زندگی اون ازهم میپاشه.بعدشم ماکه داریم میریم! نه مسیا میتونه دیگه برامون مشکلی ایجاد کنه ونه رضا!
ـ نمیتونم ببخشموشون!
ـ منم نمیتونم! ولی این درست نیست! درست نیست که الان خراب شی روسرمسیا! اون برادرته! هرکاری میکنه فکر میکنه صلاح تورو میخواد! همون اوایل هم من به مسیا حق میدادم!اگه دوست نداشتم ایلیا میگفتم به حرف مسیا گوش بدی!
ـ بس کن نهال!
ـ بلندشولباسات روعوض کن!
ـ ولی بایدقبل از رفتن ببینمش!
ـ میبینیش! بعداز ظهر باهم میریم پیشش عقده هات روخالی کن! ولی نه باداد وفریاد ودعوا!
ـ دارم دیوونه میشم!
ـ پاشوایلیا! حالم خوب نیست! بدترش نکن!
توچشمام نگاه کرد واز جاش بلند شد.باهم برگشتیم توی آشپزخونه وبه بازی کردن باغذا ادامه دادیم.هردومون تامرز انفجار پربودیم! حتی خودم هم شک داشتم که وقتی مسیا روببینم سرش داد نزنم! فقط همین رومیدونستم که مسیا زندگی بردارش رو با خودخواهی هاش ازبین برد. باید خودم آروم می بودم وایلیا روهم آروم میکردم.اگه این جوری پیش میرفت هیچ کدوم نمیتونستیم عاقبت کارو به گردن بگیریم! باید توی آرامش همه چیز روحل میکردیم.
ساعت 5 بود وتا اون موقعه دوتامون فقط توی سکوت ثانیه هاروشمرده بودیم. انگار که غفلتا فنر ایلیا در رفته باشه بلندشد وگفت: پاشوحاضرشو.
لباسام روعوض کردم و واسه بار آخر به خونه ای که یک سال واندی شاهدتمام فراز و نشیب های زندگیم بود نگاهی انداختم و همه ی خاطراتم توی اون خونه درست مثل یه فیلم از جلوی چشمام ردشد. ایلیا که بی تاب بود از کنار ماشین گفت: بیا دیگه نهال.
در روبستم وسوار ماشین شدم. ایلیا زیر لب باخودش حرف میزد. عصبی بودنش حتی توی رانندگیش تاثیر گذاشته بود ونزدیک بود چندبار تصادف کینم.جلوی در خونه ی مسیا ترمز گرفت.خواست پیاده شه که صداش زدم.برگشت وزل زدتوی چشمام.دستاش رو گرفتم وگفتم: ایلیا بهم قول بده حتی صداتم بالا نره!
میدونستم که خواسته ی خیلی سختی روازش میخوام.نگاهش مردد بود.آخر انگار کلافه شده باشه نفسش رواز حرص بیرون دادوگفت: باشه!
لبخندی توی صورتش پاشیدم واز ماشین پیاده شدیم. تمام تنم میلرزید ونمیدونستم از استرس مواجه شدن بامسیا ِ یا از ترس اینکه نکنه درگیری ایجاد بشه. امیدوار بودکه مسیاخونه نباشه ومثل همیشه سرکارباشه ولی وقتی صدای کلفتش توی آیفن پیچید تمام امیدم ناامید شد.باایلیا از گذرگاه سنگی گذشتیم .از دور ساختمون سفید سه طبقه که یه روزی من روتوی خودش داشت معلوم بود.
وارد سالن بزرگ پایین که شدیم مسیا رو دیدم که روی یکی از مبل ها لم داده وانگار منتظر مابود. ایلیا روکه دید پوزخندی گوشه ی لبش نشست وسری تکون داد.منقبض شدن عضلات ایلیا روبه خوبی حس میکردم.دستش روگرفتم که قولش یادش نره.مسیا که من روتوی اون وضعیت دید پوزخندش بیشتر شدوگفت: پس کارخودت رو کردی نه؟
ایلیا خواست جوابش روبده که بافشاردست من جمله اش روخورد.بدون حرف روی مبل نشستیم ومنتظر اعلام جنگ شدیم!!! ایلیا نفسش روبیرون داد وگفت: اومدیم خداحافظی!
مسیا که همچنان با اون پوزخند مزخرفش مارونگاه میکردگفت: کجابه سلامتی؟
ایلیا: فرانسه!
مسیا: خوبه...خوبه...!تورت روخیلی جای خوبی پهن کرده بودی خانوم کوچولو! فکر نمیکردم داداشم اینقدر ساده باشه!
ایلیابا صدای بلند گفت: خفه شو!
گفتم: ایلیا! آروم باش!
ایلیا به پشتی تخت تکیه داد وباحرص نفسش روبیرون داد.مسیاگفت: چیه ایلیا؟ چته؟ تاقبل از اینکه میگفتی این دختره ارزش نگاه کردنم نداره!حالا چرا شدی حیوون دست آموزش که بایه تشر رام میشی؟
این دفعه صدای من دراومد وهمونطوری که سعی میکردم صدام بالانره گفتم: حیوون تویی! نه ایلیا!
مسیا: خوبه! خوبه! هنوزم بلبل زبونی میکنی!
ایلیا: برای چی آدرس خونه روبه رضا دادی؟
مسیا: گفتم کبودی صورتش نمیتونه کارتوباشه! پس هدیه ی ویژه ی عقدتون به دستتون رسید! خوبه! دیگه داشتم از داداشت ناامید میشدم خانوم کوچولو! راستی چندوقته کجاست؟ خبری ازش نیست؟
ایلیا:جایی که لایق توِ!
مسیا: پس احتمالا فرستادیش بهشت! وخودش خندید! بااینکه حتی خنده اش هم خیلی شبیه ایلیا بود اما حالم روبهم زد.
ایلیا: بروخداروشکر کن...بروخداروشکر کن که خدا این فرشته روبهم داده که نزاره خونت روحلال کنم مسیا! برادری من وتو از همین امروز دیگه تموم شد! حتی دیگه نمیخوام اسمم روبیاری!
مسیا: چی شده داداش کوچیکه؟ چرا جوشی شدی؟ فقط دوتاخراش روصورت زنت افتاده دیگه! اونم که کارمن نبوده! کار داداش دیوونه تراز خودشه!
ایلیا: بااینکه سرهمین دوتاخراش هم حاضرم تاقطره ی آخر خونت رو بمکم، ولی کاش همین بود!
مسیا انگار جاخورد! ولی سریع خودش رو جمع وجور کردو گفت: پس چی شده؟ به جهیزیه ی نداشته ی زنت خسارت وارد شده؟ و زد زیر خنده!
دست مشت شده ی ایلیا روی پاش میلرزید.میدیدم که به چه سختی داره خودش رو کنترل میکنه.آروم گفتم: بسه ایلیا! پاشو بریم.
ایلیا: خیلی پستی مسیا! خیلی! همونجوری که داغ بچه ام روبه دلم گذاشتی منم داغ لیزا روبه دلت میزارم! پاشوبریم نهال.
دستم بین دستای پرقدرت ایلیا کشیده میشد.مسیا هنگ کرده بود وفقط ایلیا رونگاه میکرد. درست قبل از اینکه از دربریم بیرون ایلیا دست کلید خونه روگذاشت توی جاکلیدی واز در رفتیم بیرون.
سوار ماشین شدیم وراه افتادیم سمت فرودگاه. هنوز نمیدونستم داستان لیزا چیه. حال ایلیا خراب بود ومیدونستم که الان حوصله ی توضیح دادن نداره. یکم که گذشت انگار عصبانیتش فروکش کرده بود. باصدای آروم گفتم: مرسی ایلیا!
سری تکون داد وچیزی نگفت.گفتم: لیزا کیه؟
ـ از همکارام توی فرانسه است.مسیا دوسش داره و قرار بود من ازش برای مسیا خواستگاری کنم.
ـ رضا چی میشه؟
ـ به مهام میگم بره رضایت بده ولش کنن.
ـ بازم ممنونم.
ـ کاش میزاشتی حداقل یه مشت پای چشمش بکارم که دلم خنک شه!
ـ حالا که دیگه تموم شد ایلیا! دیگه بهش فکر نکن.
ـ نمیشه! این بار روچون بهت قول داده بودم کاریش نداشتم ولی دفعه ی بعدی باید اشهدش روبخونه!
ـ پس امیدوارم دیگه همدیگه رونبینید.
ماشین روتوی پارکینگ فرودگاه گذاشت و بعداز برداشتن چمدون ها راه افتادیم سمت سالن . بعداز مهر خوردن پاسپورتامون راه افتادیم سمت هواپیما. کنارهم روی صندلی نشستیم ومنتظر خارج شدن از ایران شدیم. نمیدونم چرا اما دلم گرفت! میدونستم که بعداز رفتنم از انیجا فقط بایدخواب ایران روببینم.کاش حداقل قبلا ز رفتن یه سرمی رفتیم سرخاک مامان وبابا. میدونستم که دلم براشون تنگ میشه.
بی اختیار دوتا قطره اشک از چشمام پایین چکید.سریع پاکشون کردم تا ایلیا نبینه ولی دید ومچم روگرفت وگفت: چی شده؟
ـ هیچی! فقط دلم برای مامان بابام تنگ شد!
صورتم رونوازش کردو گفت: اگه شد یه بار میایم ومیریم سرخاکشون. بعدشم مگه شما قول نداده بودی دیگه گریه نکنی؟
ـ تقصیر من نبود! خودشون اومدند!
نوک بینیم رو فشار دادوگفت: بهشون بگو دیگه یهویی سروکله اشون پیدا نشه!
صورتم رو پاک کردم وبعد از شنیدن تذکرات خلبان کمربندم روبستم و منتظر صعود شدم.
ساعت9 بود وتقریبا نیم ساعتی بودکه روی هوامعلق بودیم. صدای تلوزیون هواپیما که داشت دعای تحویل سال رو میخوند بلند بود وتقریبا همه توی حس فرورفته بودند. درست چند دقیقه قبل از تحویل سال ایلیا دستم روگرفت وتوی چشمام نگاه کرد. چشماش مثل همیشه پراز آرامش بود.انگار با بلندشدن هواپیما دیگه خیالش راحت شده بودکه دست هیچ کس بهمون نمیرسه که اونجوری آروم شده بود.انقدر توی چهره ی ایلیا وآرامشش غرق بودم که نفهمیدم سال تحویل شده. ایلیا لبخندی زدوگفت: سال نوت مبارک خانوم کوچولو!
لبخندی زدم وگفتم: سال نوی توهم مبارک!
ـ نه دیگه! اینجوری که مبارک نمیشه! باید عیدی بدی!
باخنده گفتم: عیدی؟ چی بدم؟
ـ بوس!
ـ الان؟ اینجا که نمیشه!
ـ چرانمیشه!
ـ اصلا اول بزرگترا عیدی میدن!
خندیدوگفت:عیدی میخوای؟ از جاش بلند شدوکیفش رواز قفسه ی بالای صندلی برداشت وگفت: باشه! اول من عیدی میدم.و جعبه ی کادوشده ی مشکی که ربان قرمزی دورش بود رو به سمتم گرفت.با تعجب گفتم:مال منه؟
ـ آره دیگه! عیدیته!
ـ مرسی!
درجعبه رو باز کردم که گردن بند طلا سفید گل مانندی که نگین های سبز وقرمزش حسابی برق میزد بهم چشمک زد!
ـ وای!!!! این چقدرخوشگله!
ـ البته نه به خوشگلی تو! برگرد ببندمش. برگشتم وایلیا گردنبند رودور گردنم بست.
برگشتم وگفتم: مرسی!!! خیلی خوشگله!
ـ حالا عیدی من!
ـ ایلیا زشته توی هواپیما!
ـ هیچم زشت نیست!
سرم رو بالاگرفتم ولپش روبوسیدم. اخم کوچیکی کردوگفت: نخیر! این قبول نیست!
وخم شد وجوری که سرش صورت من رواز دید همه پنهون میکرد لبم رو بوسیدوگفت: از این بوسا!
باخنده گفتم:از دست تو!
ـ هیییی! دیگه خیالم داره راحت میشه نهال!
ـ چرا؟
ـ چون اونجا کسی نیست که برامون مزاحمت ایجاد کنه!
ـ امیدوارم!
ـ ازچی میترسی؟
ـ هیچی...فقط نمیدونم چه جوری باپدرومادرت مواجه بشم!
ـ باورکن اونا خیلی مهربونن! وقتی ببینیشون عاشقشون میشی!
سرم روبه شونه اش تیکه دادم وگفتم: من فقط عاشق یک نفرهستم ومیمونم!
باشیطنت گفت: کی ناقلا؟
ـ یه بنده یخدا!
ـ کی هست این بنده ی خدا؟
ـ یه جنتل من به تمام معنا!
ـ اوه! پس شما چه دختر خوشبختی هستید!
ـ معلومه! هرکی اون روداشته باشه خوشبخته!
ـ و اون فقط یه نفر روداره! یکی که به همه ی دنیا نمیدتش!
همونجوری که سرم روی شونه ی ایلیا بود خوابم برد.
نهال....عزیزم؟...پاشو رسیدیم.
چشمام رو بازکردم ودیدم همه درجنب وجوش اند که کمربندهاشون روببندد تا فرود بیایم.
ـ رسیدیم؟
ـ آره! کمربندت روببند.
کمربندم روبستم ومنتظر فرود شدم. با تکون هواپیماکه نشونه ی تیک آف بود روی زمین نشستیم و چند دقیقه ی بعد همه توتکاپو بودندکه ساک هاو کیف هاشون رواز بالای سرشون بردارند. ایلیا دستم روگرفت واز هواپیما پیاده شدیم.بادسردی توی صورتم خورد. ایلیا گفت: اینا بادای دم غروبه!
ـ غروب؟؟؟
ـ آره دیگه، الان اینجا تازه غروب شده!
ـ آهان! حواسم به تفاوت ساعت نبود.
از آشیانه خارج شدیم وبعداز تحویل گرفتن چمدون هامون اومدیم بیرون.ایلیا که به زبان فرانسه حرف میزد یه تاکسی کرایه کردوهردو نشستیم عقب ماشین.با تعجب به زن هایی که باموهای باز ولباس های بدن نما توی خیابون راه میرفتند نگاه کردم وباخودم گفتم: میتونی اینجا زندگی کنی یانه؟
ـ به چی نگاه میکنی؟
ـ من اینجوری نمیگردم ها ایلیا!
خندیدوگفت: حالا کی گفته من اجازه میدم تواینجوری بگردی؟ خوشگلی های تو فقط مال خودمه!!!
ـ هیش! زشته!
ـ این که حرف های مارو نمیفهمه! اینجا کمتر ایرانی پیدامیکنی!
ـ ایلیا! اینجاخیلی برام غریبه!
ـ عادت میکنی کم کم.
تاکسی کنار یه خونه ی ویلایی نگه داشت.ایلیا با پول هایی که توی ایران چنج کرده بود کرایه روحساب کرد و با کلیدش درخونه روکه آهنی وخیلی بزرگ بود روباز کردوگفت: بفرمایید مادموزل! خونه ی خودتونه!
با نگرانی نگاهش کردم وگفتم: اول توبرو!
ـ چیه نهال؟
ـ مگه مامانت اینا نیستن؟
خندیدوگفت: نه جوجو! اینجاخونه ی خودمه! بروتو.
نفسم روبیرون دادم و رفتم تو. بوی گل های مختلف ازهمه جای حیاط می اومد.یه حیاط که چندان کوچیک هم نبود با درخت ها وانواع واقسام گیاه ها مارو احاطه کرده بود. گل هایی که من تاحالا مثلش روندیده بودم ودرختچه هایی که به مدل های مختلفی تزیین شده بودند! از دیدن اون همه سرسبزی نفسم بنداومده بود.یکم که جلوتر رفتیم یه دست میز وصندلی چوبی کنار یه حوض سرباز قرار داشت.که البته چون چندوقت بود کسی اونجا نبوده خاک گرفته بود وبرگ های ریخته شده همه جا روگرفته بود.سرم روبلندکردم وبایکی از نفس گیرترین صحنه های عمرم روبه روشدم.ساختمونی که روبه روم بود تماما با پیچک پوشیده شده بود وفقط پنجره هاودر خونه از پیچک پاک شده بود.همونجوری که نفسم درنمی اومد داشتم به اون صحنه نگاه میکرم که ایلیا از بغل گوشم گفت: نفس بکش خانووم!
ـ خیلی....خوشگله!
ـ مثل تو!
همونجوری داشتم به ساختمون نگاه میکردم که گفت: نمیخوای بریم تو؟
با ایلیا واردخونه شدیم.دیزاین داخل خونه دست کمی از دیزاین خونه ی مسیا نداشت. اول خونه که به یه پذیرایی بزرگ با پارکت های گل بهی کم رنگ ویک دست مبل بنفش باز میشد.انتهای پذیرایی با یک ردیف پله که بخاطر رنگ یک دست ومعماری فوق العاده از دور دیده نمیشه به طبقه ی دوم میرفت. طبقه ی دوم که دیوارهاش آبی کم رنگ بود به دوتا اتاق ویک آشپزخونه باز میشد.آشپزخونه کابینت های آبی نفتی داشت و خیلی مرتب بود. یه دست میزوصندلی هم گوشه ی سالن بالا که بایه دست مبل سفید پرشده بود هم قرار داشت.ایلیا دریکی از اتاق هاروباز کردوگفت: چمدونت رومیزارم اینجا.
پشت سرایلیا وارد اتاق شدم.دیوار های اتاق که سفید بود وچندجاش قلب های گنده وکوچیکی بارنگ قرمز قرار داشت وچندتا از عکس های ایلیا اینجاواونجا قرار داشت. خندیدم وگفتم: خودشیفته ای ها ایلیا!
یک دست تخت خواب سفید که روتختی قرمزی روش بود هم گوشه ی اتاق قرار داشت. سمت دیگه یه میز توالت وسمت دیگه یک کمد قرار داشت.دستش روانداخت دورکمرم وگفت: خوبه؟
ـ اوهوم! خیلی خوشگله!
اتاق دیگه اتاق کاربود وکنار قفسه ی بزرگ پراز کتابش یک میز کارقرار داشت. ایلیا گفت: برای شام چی میل دارید مادموزل؟
ـ تومیخوای بپزی؟
ـ بله!
ـ خوب...پس یه غذایی بپز که من تاحالا نخورده باشم!
ـ باشه! فقط خداکنه یخچال خالی نباشه. دریخچال روباز کردوگفت: نه! خداروشکر هنوز یه چیزایی پیدامیشه.
ـ من کجالباسام روعوض کنم؟
ـ تواتاق دیگه! طبقه ی پایین کمدم روبرای توخالی کردم!
ـ اینقدرمطمئن بودی که من میام؟
ـ بله! میدونستم بالاخره بدستت میارم!
ـ میتونم برم حموم؟
ـ توخونه ی خودت ازکی داری اجازه میگیری؟حموم همونجاکنار میزتوالته.درشو که دیدی؟
ـ اوهوم.
ـ زودی بیا که من شامم دوسوته حاضره!
ـ باشه. لباس های توی چمدون رو توی کمدمرتب کردم و یه جین سفید با یک تاپ قرمز پشت گردنی درآوردم وخودم روتوی حموم انداختم.بعداز اون چندروزی که روی تخت افتاده بودم این اولین باری بودکه میرفتم حموم.تمام بدنم دردمیکرد. زخم زیر شکمم هم هنوز دردناک بود ونخ های بخیه روش بود. موهام روباحوله بالای سرم جمع کردم وازحموم بیرون اومدم. ازتوی اتاق گفتم: ایلیا؟ سشوارت کجاست؟
ایلیا اومدتوی اتاق وبادیدنم توی اون لباس ها لبخندی زدوگفت: خانوم خانوما! به قول اندی چه خوشگل شدی امشب!
ـ اذیت نکن! سشوارت کجاست؟
سشوار رواز توی یکی از کشوهای میز درآورد وگفت: بیا بشین اینجا.روی صندلی روبه روی آیینه نشستم وایلیا شروع کردبه خشک کردن موهای بلند خرماییم. بعداز خشک کردن همه روبالاجمع کردوباکش بست.همیشه موهام روجمع میکردم و نمیزاشتم اینجوری باز باشن ودوروبرم بریزن. ایلیا دستی بهشون کشیدوگفت: اینجوری خیلی بهتره!
از جام بلندشدم گونه اش روبوسیدم وقبل ازاینکه بگیرتم رفتم توی آشپزخونه.ولی صداش اومد: اِ....! جرنزن نهال! جوابش رونگرفتی هنوز!
ـ گشنمه!!!
چنددقیقه ی بعد ایلیا اومد توی آشپزخونه وگفت: بشین ببین چی پختم!
روی صندلی نشستم ومنتظرشدم دست پخت ایلیا روبخورم. بشقابی که گذاشت جلوم ، غذاش یه شکل عجیب وغریب داشت.یه چیزی شبیه نون بودکه توش به حالت رولت یه چیزهای سبز ونارنجی وزردی داشت.گفتم: این چیه؟
ـ یه چیزی تومایه های همون قاتی پاتی تو! بخور خوشمزه است.
ـ اول توبخور ببینم آدم رونمیکشه!
ـ خیلی بدجنسی! غذابه این خوبی!
اولین تکه ی غذاروکه خوردم دیدم واقعا خوشمزه است.یه مزه ی تندی وترشی میداد که از نظر من خیلی خوب بود.
ـ نه! آشپزیتم بدک نیست!
ـ یه جوری میگی انگار تاحالا دست پخت منو نخوردی!حالاخوبه اونجاکه بودیم همش من آشپزی میکردم ها!
ـ حالا تویه دوبار غذاپختی ها!
ـ شوخی کردم.
ـ شوخی نبودکه الان مو روی سرت نبود!
ـ اوه اوه!
ـ بله! حواست به شوخی هات باشه!
ـ چشم بانو!
غذا روخوردیم و خواستم ظرف هاروبشورم که ایلیاگفت: چی کارمیکنی؟
ـ میخوام بشورمشون دیگه!
ـ نمیخواد! ماشین ظرف شویی هست عزیزم! نمیخواد دستات روخراب کنی. نحوی روشن کردن وکارکردن با ماشین روبهم یاد داد وقهوه سازش رو روشن کرد وبعد دستم رو گرفت ونشستیم روی مبل های سالن.
ـ اینجا رو دوست داری؟ دکورش رو؟ هرجابده بگو عوضش کنیم!
ـ نه! همه جاخیلی خوب بود. ایلیا؟
ـ جانم؟
ـ مامانت اینا...
ـ وای نهال! توچرا اینقدرمیترسی؟ اصلا تاچندماه نمیریم پیششون تا تواین ترست بیفته!
ـ نه! اونجوری که خیلی زشته!
ـ هیچم زشت نیست! بهتر از اینکه توهمش استرس داشته باشی! نگاه کن، دستات یخه یخه!
ـ نمیدونم چرا اینجوری شدم!
ـ اونامثل مسیا نیستند! یه پیرمرد وپیرزن که توی این سن این اخلاقا عادیه براشون!
ـ نمیدونم! هرکاری میکنم بازم استرس دارم!
ازجاش بلندشدوگفت: فعلا یه قهوه بخوریم تا استرس توهم بیفته!
بعداز ریختن دوتا فنجون قهوه برگشت ونشست پیشم.دستش روانداخت دورگردنم وگفت: ازکی آموزش روشروع کنیم؟
ـ آموزش چی؟
ـ زبان دیگه!
ـ نمیدونم! هروقت که خودت صلاح میدونی.
ـ نهال؟
ـ بله؟
ـ چی میشه تویه باربه من بگی جانم؟
ـ چی؟؟؟
ـ چی نداری!
خندیدم ونگاهش کردم. نفسش روبیرون داد وگفت: نهال؟
ـ بله؟
ـ ای بابا! الان من گل لقدمیکردم؟
ـ اوهوم!
ـ هیچی بابا! اصلن کاری ندارم! دستش روبرداشت وروش روبرگردوند.
ـ قهر کردی؟
جوابی نداد.صورتش روبرگردوندم وگفتم: کوچولو قهر کار خوبی نیست!
ـ بعضی وقتا لازمه!
ـ نه بابا؟
ـ آره بابا!
ـ باشه! قهر کن! میخواستم عیدیت روبهت بدم ولی خوب قهری دیگه!
برگشت وگفت: کی گفته من قهرم؟ گفتم بعضی وقتا لازمه! الان که جز بعضی وقتا نیست!
باخنده گفتم: جرزنی نداریم!
ـ توداری جرمیزنی!
به سادگی بچه گونش خندیدم و سرم روی توی سینه ی پهنش فروکردم.دستش رو دورم حلقه کردوگفت: خیلی دوستت دارم جوجولی من!
سرم رو بالا آوردم وبوسه ای زیر گردنش گذاشتم. اون هم درعوض لاله ی گوشم روآروم گاز گرفت.سرم روخم کردم ونگاهش کردم. باخنده گفت: اونجوری نگاهم نکن دلم میره!
باخنده خودم روبه دست بوسه های بی امانش سپردم.به آرامشی که آغوشش داشت و به داغی لب هاش که روی لب های سردم مینشست. قهوه های نخورده روی میز سرد شد ومن ایلیا روی تخت اتاق داشتیم اولین شب فرانسه روباهم تجربه میکردیم.
همه چیز انقدر باسرعت انجامگرفت که خودم باورم نمی شد.دوهفته بعداز اومدنمون به فرانسه ایلیا ترتیب عروسی روداد. لباس عروس شیریه بلندی که دمان چین دارش خیلی خوش حالت وایمیستاد ودرست خوراک کمرباریک من بود. سالن عروسی رزرو شده بود ومهمون ها از ایران وفرانسه دعوت شدند.برخلاف انتظارم پدرومادر ایلیا خیلی دوست داشتنی بودند.البته اولش بخاطرذهنیتی که مسیابراشون درست کرده بود یکم سرد بودند ولی بعدش باحرف های ایلیا وتعریف هایی که ازمن کرد من روبه عنوان عروسشون قبول کردند.
روز عروسی بودمن به گفته ی خودایلیا زیر دست یکی از بهترین آرایش گرهای فرانسه بودم.آرایش گرخانومی که ایلیامیگفت بابدبختی ازش وقت گرفته وخواهش کرده که روزی که من اینجام کارگرای مردش روبفرسته مرخصی.از صبح که اینجابودم ایلیا بس که زنگ زده بود بیچاره ام کرده بود.بااینکه کم کم داشتم باایلیا زبان کارمیکردم ولی هنوزم نمیتونستم بفهمم که اطرافیانم چی بلغورمیکنن. ساعت 2 بودکه کارم تموم شد.ایلیا از 1ساعت قبل پشت درآرایشگاه منتظرم ایستاده بود. وقتی از درسالن بیرون اومدم.ایلیا رو دیدم که باتعجب داره نگاهم میکنه! رفتم جلو وگفتم:خوب شدم؟
ـ نشناختمت نهال! چقدرخوردنی شدی!
ـ وای! حرف خوردن نزن اصلا!گشنمه ایلیا! از صبح هیچی نخوردم! ولی ایلیا همچنان مات من بود.گفتم: باتوام ها!
سری تکون دادوگفت: چی گفتی؟
ـ میگم گشنمه!
ـ بریم آتلیه اونجا یه چیزی میخوریم.
باهم از پله های آرایشگاه پایین اومدیم ایلیا خیلی سریع دربنزش رو بازکرد. تمام شهر روگشته بودیم اما لباسی که شنل داشته باشه پیدانکردیم.سر همین ایلیا داده بود تمام شیشه های ماشینش رومات کرده بودند.ماشینش روگل های سرخ وآتیشی زده بودکه توی اون زمینه ی مشکی حسابی به چشم میاومد. وقتی سوارماشین شد گفتم: خوشگل شده!
ـ اینجازیاد رسم نیست اینجوری ماشین گل بزنن! ولی مایه بار بیشتر زن نمیگیریم که! گفتم بزار سنگ تموم بزارم واسه خانوم خودم!
ـ توچرا اینقدرخوبی ایلیا؟
ـ خوب نیستم وروجک! توانقدر توی زندگی بدی دیدی فکرمیکنی اینا خوبین!
ـ پس من پشیمون شدم!
ـ عجبا! دختر جنبه داشته باش دیگه! حالامن برات کلاس نمیزارم بگم بابهترین مرددنیا ازدواج کردی دیگه تو دور برندار!
ـ خودت داری مگی خوب نیستی!
ـ خوب هستم، اما نه ازاون خوبایی که تومیگی!
ـ خوب خوبه دیگه! فرق نداره!
ـ چرا! غلظتاش فرق داره!
ـ اه! چه بحثیه داریم میکنیم ما! ولش کن اصلا! حالاکه دیگه نه تومیتونی پشیمون بشی نه من!
ـ چیه؟ چراجوش آوردی؟
ـ آخه هردختری از روز عروسیش یه رویا ساخته! نمیخوام این رویا روبابحث های بیخودی خراب کنم!
ـ رویا! میشه یکم این رویات روبرای ماباز کنی؟
ـ نه دیگه! توبایدخودت اون روبه حقیقت پیدوندبزنی! من بگم دیگه رویا نمیشه!
ـ عجب! باشه خانوم خانوما پس رویایی ترین روز زندگیت روتجربه کن!!!
کنار آتلیه نگه داشت وکمکم کردکه پیاده بشم.تمام مدتی که داشتیم عکس میگرفتیم ایلیا مدام میخواست من روببوسه که آخرش کفرم دراومد و گفتم: ایلیا یه بار دیگه این حرکت روتکرار کنی خودت میدونی!
ـ میخوام رویاییش کنم دیگه!
ـ رویای من این نیست!
ـ نهال! روزمون روخراب نکن دیگه!
ـ توداری خراب میکنی!
انگار که دلخورشده باشه اخماش روکشیدتوی هم وتا آخر هم گره ی ابروهاش باز نشد. حتی وقتی که داشتیم وارد باغ میشدیم ومهمونها باسروصدای زیاد به استقبالمون اومده بودند هم به زور لبخندمیزد. توی تموم مدت جشن یک بارهم نگاهم نکرد.حتی زمانی که حلقه ام روبرای باردوم وجلوی مهمون هاتوی دستم میکردهم نگاهم نکرد.ازش دلخور بودم. اون حق نداشت بامن اینجوری رفتار کنه! حق نداشت عشق بازیایی که من دوست داشتم فقط توتنهاییم باشه رو جلوی هرکسی وعلنی انجام بده.
مهمون ها که بی اختیار وبدون خستگی وسط پیست میرقصیدن با حرف ارکستر کنار رفتند ودور پیست حلقه زدند.ایلیا بلندشدوگفت: پاشو!
چراغ های پیست خاموش شده بود وهمه چیز برای رقص تانگو آمده بود.با اینکه ایلیا هنوز هم اخماش توی هم بود اما جلوی مهمونهاش بایدآبرو داری میکرد.آهنگ که شروع شد دستاش رودورم حلقه کرد وآروم آروم شروع کردبه تکون خوردن.سرم روبه سینه اش تکیه دادم وگفتم: ایلیا..چراقهری؟
ـ نمیدونی؟
ـ من منظوری داشتم! فقط دلم نمیخواست از کارهای ما دیگران هم لذت ببرند! میفهمی؟
ـ این رو میتونستی آروم ترم بگی نه؟
ـ آره! من معذرت میخوام!
فشاردستاش روبیشتر کردوگفت: دلم نمیخواد هیچ وقت غرورت روبشکونی، حتی واسه من! میفهمی نهال؟ من همون نهال مغرور رومیخوام! همونی که سه ماه طول کشیدتا راضی شد باهام بیاد رستوران!
ـ باشه! فقط یکم آروم تر! میترسم بااین فشاری که تومیدی همه استخونام پورد بشه!
فشار دستش روکم کردو سرش روبرد دم گوشم وگفت: دوستت دارم نهال من!
ـ منم دوستت دارم!
هرچیزی توی این دنیا قیمت وتاوانی داره!
وعشق
جزای سنگینی داره!
تموم شد
..
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۶/۲۹ ساعت 11:54 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|