به زور آرزو وسایلم رو جمع کردم و باهاش از اتاق اومدم بیرون.ایلیا طبق معمول جلوی تلوزیون بود وبی هدف کانال ها رو بالا وپایین میکرد. سرو صدامون رو که شنید گردن کشید و وقتی دید شال وکلاه کردم اخماش رو کشید توی هم وگفت: کجا؟

آرزو نزاشت من جواب بدم وبا غرور خاص خودش گفت: داره میاد خونه ی ما!
ـ نهال هیچ جا نمیره!
ـ مگه دست توِ؟ بمونه اینجا که بیشتر از این آب بره؟ بعد دست من وگرفت وکشید سمت در! ایلیا از جاش پرید و جلوی در وایستاد. درحالی که یه دستش رو به چهار چوب تیکه میداد گفت: شما هرجا دوست داری برو! ولی نهال حق نداره پاشو از دراین خونه بزاره بیرون!
میدونستم که مرغش یه پپا داره! میدونستم اگه نخواد بزاره من برم نمیزاره! آرزو خواست دوباره اعتراض کنه که با ته مونده ی انرژیم دستشو فشار دادم و اون هم ساکت شد.دلم نمیخواست بیشتر از این باایلیا بحث کنه! آرزو با نفرت به صورت ایلیا نگاه کردو بعد گفت: فقط وای به حالت اگه بیشتر از این عذابش بدی!
ایلیا پوزخندی زد واز جلوی در رفت کنار. آرزو بغلم کرد وگفت: مراقب خودت باش!
سری تکون دادم وبا چشمام بدرقه اش کردم. آرزو که در رو بست هونجوری لنگ لنگون برگشتم توی اتاق. خواستم در رو ببندم که صدای ایلیا بلند شد: این دختره دیگه حق نداره بیاد اینجا! خیلی عالی بود! داشت همه جور امیدم رو به این زندگی ازم میگرفت! داشت منو توی این خونه زنده به گور میکرد! حرف نزدن من، نگفتن گذشته ای که خودش نمیخواست بشنوه این تقاص براش زیاد بود!!! زیاد بود که بعد از این همه سختی حالا وضعم بدتر بشه! خدایا، خودت شاهدی که من دروغی بهش نگفتم! خودت شاهدی که من نمیخواستم! اون خودش اصرار داشت به شروع این بازی! حالا چرا؟؟؟چرا من باید مستحق چنین چیزی می بودم؟؟؟
خسته بودم. حتی نای گریه کردن هم نداشتم. روی تخت دراز کشیدم وداستان همیشگی کابوس ها شروع شد. نصفه شب بود که از خواب پریدم. خواب بابا رو دیده بودم که بهم التماس میکرد برگردم خونه! خواب خیلی بدی بود! چهره ی تکیده ی بابا حسابی دلم رو میلرزوند. کاش از اون خونه فرار نکرده بودم! حداقلش این بود که الان اینجوری سرخورده نمیشدم. توی همین فکرا بودم که صدای در اومد. اون موقعه ی شب کی میتونست باشه؟
از جام بلند شدم و با احتیاط به بیرون نگاه کردم.ایلیا که تازه وارد خونه شده بود مثل همیشه روی مبل ولو شد. مدل راه رفتنش یه جوری بود! انگار داشت تلو تلو میخورد! سابقه نداشت که این موقعه ی شب جایی بره! انگار حضورم رو فهمید که گفت: آب!
صداش مثل همیشه نبود. دورگه شده بود ویکم هم خشونت توش قاطی بود. از اون گذشته توی این مدت هیچ وقت نشده بود که از من چیزی بخواد! حالا اینکه ازم طلب آب می کرد یکم عجیب بود!
با احتیاط راهم رو به سمت آشپزخونه کج کردم و برقش رو روشن کردم که دوباره گفت: خاموش کن!
چراغ رو خاموش کردم و با تردید بهش نگاه کردم. چشماش دوتا کاسه خون بود! صورتش توی نور کمی که از بیرون خونه می اومد سایه افتاده بود ویکم ترسناکش کرده بود.یه لیوان آب براش ریختم و گذاشتم جلوش روی میز. پاش رو به طرز بدی وبا استرس تکون تکون میداد. وضعیتش غیر عادی بود!
لبم رو خیس کردم و آروم پرسیدم: حالت خوبه؟؟؟
با پوزخنده وحشیانه ای گفت: به تو ربطی نداره!
یه قدم عقب رفتم. واقعا داشت منو میترسوند! خواستم برگردم به اتاق که صداش اومد: هنوز بهت اجازه ندادم که بری!
بوی خاصی توی خونه پیچیده بود. بویی که شبیه بوی الکل بود! دیگه مطمئن شده بودم که ایلیا یه چیزی خورده! حرکاتش کاملا غیر عادی بود. با تته پته گفتم: تو...تو حالت خوب...خوب نیست!
با داد گفت: من از همیشه بهترم!
صدای بلندش بند دلم رو پاره کرد! توی اون تاریکی شب از ترس تمام بدنم میلرزید! میدونستم که اگه بیشتر از این اینجا وایستم یه بلایی سرم میاره! وقتی لیوان آب رو برداشت وسرکشید ، من با حداکثر سرعتم دویدم توی اتاق!خواستم درو ببندم وقفل کنم که پاش رو گذاشت لای در! صدای فریادش بلند شد: باز کن درو! همونجوری که سعی می کردم دربرابر زور زیادش مقاومت کنم با ناله گفتم: تورو خدا ایلیا! ...تو الان حالت خوب نیست!
وجواب من هل محکمی بود که به در داد وباعث شد منو در دوتایی باهم بریم توی دیوار!کتفم خیلی بد خورده بود به دیوارو به ذوق ذوق افتاد.چشمام رو از درد بستم ودستم رو روی کتفم فشار دادم که بازو توی مشت ایلیا گیر افتاد.با وحشت چشمامو باز کردم و نگاهش کردم. چشمای سبزش توی اون دریای خون برق میزد. ولی برقش هیچ آرامشی بهم نمیداد وبدتر ترسم رو بیشتر میکرد. از لای دندون هایی که بهم فشار می داد گفت: کجا فرار میکنی؟
بغضم با دیدنش توی اون وضعیت ترکید وبا هق هق گفتم: ایلیا...تورو خدا!
با خشونت دستش روگذاشت روی لبمو گفت: ساکت! نمیخوام یه کلمه بشنوم! بعد منو کشید وانداخت روی تخت! کتفم بخاطر برخورد با تخت تیرکشید وناله ام بلند شد. پوزخند عصبی زد وگفت: چیه؟ چراناله میکنی؟
ـ ایلیا...خواهش میکنم...
ـ تو زن منی لعنتی میفهمی؟؟؟؟
ـ تو...تو الان حالت ....
ـ هی این جمله رو تکرار نکن! من حالم خیلی هم خوبه!
ـ تو....تو ...مشروب خوردی!....ایلیا....
ـ مگه نگفتم چیزی نشنوم؟؟؟
کنارم روی تخت دراز کشید وگفت: فکر کنم زنا درقبال مردشون یه وظایفی دارند مگه نه؟؟؟
ـ ایلیا...خواهش.... .با حمله اش به طرفم جمله ام ناتموم موند! ترس توی تک تک سلول هام بیداد میکرد! دلم میخواست داد بزنم! میخواستم جیغ بکشم ولی لب های ایلیا که لای لب هام قفل شده بود مانع میشد.
ایلیا تب داشت! تب خواستن! تب نیاز ولی من آماده نبودم برای پذیرشش! اون اوج میگرفت ومن سقوط میکردم! اون بالا میرفت ومن پایین می افتادم! اون نیاز داشت وبدون اینکه من کاری کنم نیازش رو رفع می کردم واز دست من هم هیچ کاری به جز گریه والتماس برنمی اومد! ولی اون توی حالت عادی نبود! التماسام جری ترش میکرد! هوای هوس بدجوری کورش کرده بود!
نمیدونم چقدر گذشت که ایلیا خسته شد وکنارم خوابش برد.ومن فقط با جسمی که از درد تیر میکشیدتا خود صبح به کسی که دوسش داشتم و با بدترین حالت ممکن بهم نزدیک شده بود نگاه کردم و با صدایی که تو سینه ام خفه میکردم گریه کردم.
سپیده زده بودکه از زور گریه خوابم برد. وکابوس هام که حالا نقش اولش رو ایلیا باز میکرد دوباره بهم هجوم آورد. انقدر توی تب وعرق دست وپا زدم که از خواب پریدم. ایلیا سرجاش نبود. بلیز قرمزی که از همون شب کذایی توی تنم مونده بود، روی زمین افتاده بود وتمام روتختی کثیف شده بود.با یادآوری دیشب دوباره بغض راه نفسم رو بست. کتفم شدید تیر میکشید وبا درد بدنم قاطی میشد.به زور از جام بلند شدمو بعد از جمع کردن روتختی خودم رو زیر دوش آب گرم رها کردم تا شاید یکم از التهاب درونم کم بشه!
من رسما زن ایلیا شده بودم وحالا اون واقعا شوهرم بود! شوهری که هنوز باهاش احساس غریبگی میکردم! شوهری که فرسنگ ها ازم دور بود! حالم از خودم بهم میخورد! حالم از ایلیا بهم میخورد! این بازی باید تموم میشد چون دیگه هیچ جونی واسه ادامه دادنش نداشتم!
تیره ترین وپوشیده ترین لباس ممکن رو پوشیدم واز حموم اومدم بیرون. احساس میکردم کتفم دررفته چون اصلن نمیتونستم دستم رو تکون بدم.یکی از شال هام رو دور کتفم محکم بستم تا شاید از دردش کم بشه! ایلیا خونه نبود وهمین خوب بودکه من حرف هام رو آماده کنم! نمیدونم چرا اما انگار از مواجه شدن با اون با اتفاقی که دیشب افتاده بود خجالت میکشیدم!
باید ازش میخواستم که این بازی رو تموم کنه! باید بهش میگفتم که من دیگه این زندگی کوفتی رو نمیخوام! هرچندکه دیشب یه کاری کرد که جدا شدن ازاون برام دردسرای زیادی رو درست کنه! ساعت12 بود ومن داشتم حرف هام رو آماده میکردم که تلفن زنگ زد.گوشی رو برداشتم.سروصداهای زیادی از اون طرف خط میاومد! صدای های کلفت وصداهای نازک زنونه.با تردید چند بار گفتم بله ولی جوابی نشنیدم.میخواستم تلفن رو قطع کنم که صدای ریز زنونه ای گفت: الو؟
ـ بله؟ بفرمایید؟
ـ ببخشید ایلیا هست؟ این با ایلیا چی کار داشت؟ اصلن برای چی باید زنگ میزد به اینجا؟ مگه شماره ی گوشی ایلیا رونداشت! این زن کی بود؟ کی بودکه سراغ ایلیا رو میگرفت؟ من هنوز زن اون بودم و اون وقت یه زن دیگه سراغ اون رو از من میگرفت؟ این چه تقدیری بود؟؟؟
ـ نخیر! نیستن! شما؟
ـ من؟ کتایون هستم! میشه اومد بهش بگید بامن تماس بگیره؟
بغضم رو خوردم وگفتم: باشه! منتظر جواب زن نموندم وگوشی رو قطع کردم! تحمل این همه بی شرمیه ایلیا از صبر من خارج بود! دیگه مصر شده بودم که این رابطه ی لعنتی باید همین جا تموم بشه! چون دیگه نمیکشیدم! دیگه طاقت دیدنش با زنای دیگه رو نداشتم درحالی که من فقط براش یه عروسک بودم که هرکاری که دلش میخواد بامن بکنه!
ساعت 8 شب بودکه ایلیا وارد خونه شد.با اینکه با دیدنش تمامی شرم دخترانه ای که توی وجوم بود توی نگاهم ریخت ولی جا نزدم ومستقیم توی چشماش نگاه کردم وگفتم: کجابودی؟
باهمون اخم غلیظ همیشگیش ودرحالی که صداش به حالت عادی برگشته بود گفت: فکر نمیکنم باید به تو جواب پس بدم!
پوزخندی زدم و گفتم: به من که نه! ولی فکرکنم به کتایون خانومتون لازم باشه جواب پس بدید!
اخماش غلیظ تر شدوگفت: برگرد توی اتاقت!
ـ نمیرم! تا تکلیف من رو مشخص نکنی نمیرم!
ـ تکلیفت؟ تکلیف تو مشخصه!
ـ نیست! من طلاق میخوام!
خندید وگفت: طلاق میخوای؟؟؟
ـ آره! من دیگه نمیتونم با مرد خودخواه وخود رای مثل تو زندگی کنم!
ـ ببین خانوم کوچولو، این مرد خودخواه وخود رای هرچی باشه، شوهرته! واین روهم بدون که طلاقت ن ـ می ـ ده! فهمیدی؟
ـ چراداری عذابم میدی؟؟؟ تو که منو نمیخوای،تو که همه جوره عروسک دورت ریخته چرا داری بامن این کارو میکنی؟؟؟
ـ طلاقت بدم که خراب شی سر یه بدبخت دیگه ای مثل من وداداشم؟ نخیر خانوم خانوما! این دفعه رو کور خوندی!
ـ من دیگه طاقت ندارم! میفهمی لعنتی؟ این رو باصدای بلند وبا نهایت توانی که تو وجودم بود گفتم. همونطور که بیتفاوت روی مبل نشسته بود وکانال هارو بالا وپایین میکرد گفت: پس بهتره طاقتت رو بیشتر کنی! الانم برگرد تو اتاقت حوصله ی صدات رو ندارم!
انگار تمام رس بدنم رو کشیده بودند! هیچ جونی واسه ادامه ی بحث نداشتم! من باز هم تسلیم خودخواهی اون شده بودم. بدون حرف و درحالی که تموم بدنم میلرزید برگشتم توی اتاق. اتاقی که نزدیک دوماه تمام گریه هام رو تماشا کرده بود.اتاقی که فقط اون ناله هام رو میشنیدو سخلاوت مندانه تکیه گاه سرم میشد! من توی خودم زندونی بودم! این اتاق بهونه بود.
ناخودآگاه دستم رفت سمت ضبط و روشنش کردم:
تمومش کن برو نمیخوامت تورو
تمومش کن برو
تو چه ساده دست کشیدی
از منو عشق وعلاقه ام
باخیانتی که کردی
از همه دنیا کلافه ام
منه ساده فکرمیکردم
من نباشم تو میمیری
فکر میکردم تا دنیاست
تو به عشق من اسیری
تمومش کن برو نمیخوامت تورو
تمومش کن برو
برو
من دلم خیلی شکسته
آخه دارم میسوزم از درد وغصه
خواهشی من از تو دارم
من و بسپاری به قصه
تمومش کن برو نمیخوامت تورو
تمومش کن برو
برو
یک هفته از اتفاق اون شب میگذشت.شبی که تمام زندگیم روتغییر داده بود.توی این یه هفته رفتار منو ایلیا سرد تراز گذشته شده بود.دیگه به تلفن های مشکوکش و قربون صدقه هایی که پشت تلفن به غریبه ها میگفت عادت کرده بودم! دیگه هیچ سعی نمیکردم که بهش نزدیک بشم. وضعیت کتفم بدتر شده بود وپوستش کبود وملتهب شده بود طوری که با کوچک ترین ضربه انگار داشتن جونم رومیگرفتن!
ساعت 10 شب بود وایلیا مثل همیشه جلوی تلوزیون بود. از اتاق اومدم بیرون ورفتم سمت آشپزخونه تا آب بخورم. بتری آب رو برداشتم وبه سمت چپم چرخیدم تا لیوان بردارم وهمین که خواستم در یخچال روببندم، در کابینت بالایی که باز بود محکم به کتفم خورد. ضعف کردم! دردش انقدر شدید بود که حتی فرصت ناله کردن هم نداشتم.بخاطر ضعفی که یهویی توی وجودم ریخت روی زمین افتادم وبتری آب کنارم هزار تیکه شد. مزه ی خون بخاطر گاز محکمی که از لبم گرفته بودم توی دهنم پیچید وحتی یه باریکه ی کوچیک هم از کنار لبم تا روی چونه ام جاری شد.نفسم یکی درمیون بالا میاومد! دلم میخواست جیغ بزنم ولی نمیتونستم.
صدای ایلیا از بالای سرم اومد: چی شد؟
چشمامو باز کردم و نگاهش کردم. رنگ نگاهش تغییر کرده بود! انگار واسه چند ثانیه همون نگرانی ماه های پیش رو توی چشماش دیدم! هیچی نمیتونستم بگم وبا تمام زورم روی کتفم رو فشار میدادم تا شاید از دردش کم بشه! ایلیا دستی لای موهاش کشیدوگفت: بلندشو!
ولی بخاطر درد هیچ جونی واسه بلند شدن نداشتم.بریده بریده گفتم: ن...نم...نمیتو....نم.
ایلیا جلو امد ودستش رو درست گذاشت روی کتفم که این بار جیغم بلند شد! هول شد و سری دستش رو کشید عقب.کنارم نشست وگفت: چی شده نهال؟
ـ فک...فکرکنم در..رفته!
ـ پاشو بیا تو هال ببینم!.اون یکی دستمو گرفت ومنی که هیچ نایی واسه بلند شدن نداشتم رو از زمین بلند کرد وآروم از روی شیشه خورده ها رد کرد.هیچ جونی توی پاهام نبود! با اینکه حتی دلم نمیخواست دیگه دست ایلیا بهم بخوره مجبور بودم بهش تکیه کنم تا بتونم راه بیام. روی مبل نشستم وبالاخره اشکم جاری شد! ایلیا گوشه ی یقه ی بلیزم روکشید پایین تا به کتفم نگاه کنه ولی بخاطر اینکه حسابی یقه اش تنگ بود نتونست.آروم درحالی که دیگه هیچ خشونتی توی لحنش نبود گفت: بلیزت رو دربیار!
با نگاه تدافعی نگاهش کردم. یه نگاه پراز انزجار! خودش هم کلافه شده بود.دستی لای موهاش کشید وگفت: کتفت در رفته! باید جاش بندازم! اینجوری نمیشه!
ـ میرم دکتر!
ـ من خودم دکترم!
ـ نمیخوام حتی دستت به من بخوره! این جمله رو با تمام نفرت وجودم گفتم!
درحالی که عصبانیت لحنش برگشته بودگفت: پاشو لباس بپوش بریم پیش یه دکتر!
از جام بلند شدم و لنگ لنگون رفتم توی اتاق.اگه درد کتفم انقدر زیاد نبودحاضر نمیشدم باهاش جایی برم ولی بخاطر سلامتی خودم باید میرفتم!
بازور یه مانتو تنم کردم و از در اتاق اومدم بیرون.ایلیا هم کت مشکی اسپرتی روی بلیز سفیدش پوشیده بود ومثل همیشه تا فاصله ی چندمتریش بوی عطرش می اومد! عطری که دیگه منو مجذوب نمیکرد!
سوار ماشین که شدیم با همون لحن بیتفاوت همیشگیش پرسید: از کی اینجوریه؟
باپوزخندگفتم: یادگاری وحشی بازی اون شبتونه!
اخماش به وضوح رفت توی هم ودیگه تا آخر راه هیچی نگفت. جلوی یه بیمارستان خوب نگه داشت و ازماشین پیاده شدیم.دکتری که کتفم رودید با ایلیا آشنا بود. وقتی از دراومد تو با دیدن ایلیا گل از گلش شکفت. خیلی صمیمی باهم خوش بش کردند.وقتی نگاه دکتر به من افتاد با خنده گفت: آی آی آی! توهم رفتی قاطی مرغا ناقلا آره؟
وایلیا هم بدونه اینکه ناراحت بشه با خنده ای که هنوز توی صورتش بود گفت: چی کنیم دیگه! خنده ای که خیلی وقت بود ندیده بودم! خنده ای که هنوز هم از دیدنش دلم میلرزید! انگار بادیدن خنده ی ایلیا تمام نفرتی که توی قلبم ازش داشتم پاک شد!
دکتر به من نزدیک شدوگفت: چی شده دخترجون؟
ـ کتفم در رفته!
ـ مانتوت رو دربیار ببینم! اقدامات لازم رو انجام داده بودم و زیر مانتوم یه تاب پوشیده بودم که خیلی هم ولنگ و واز نباشم. چشم دکترکه به کتفم افتاد گفت: اوه اوه! این مگه چندوقته مونده که اینجوری سیاه شده؟
ـ یه هفته ای هست دکتر!
ـ یه هفته؟ توی این یه هفته اون وقت این ایلیا نقش دست بیل رو بازی میکرده؟ حالا خوبه خودش دکتره ها!
ایلیا وارد بحثمون شدوگفت: من نبودم دکتر! تازه امروز اومدم خونه که دیدم باخودش اینکارو کرده! توی لحنش هیچ بیتفاوتی نبود! انگار که واقعا نگرانم شده!
ـ حالا چرا اومدی اینجا؟خودت جاش مینداختی دیگه!
ایلیا باخنده گفت: خودت که میدونی دکتر! این زنا کارشوهراشون رو قبول ندارند!
دکتر خندید وگفت: آره؟؟؟ نکن خانوم این کارو! این ایلیا از گلای روزگاره!
باخنده ای تصنعی گفتم: بله!
ـ خیلی خوب! ایلیا یه کمک میرسونی؟
ـ چی کار باید بکنم دکتر؟
ـ هیچی! فقط محکم نگهش دار که کتفو جا بندازم! ایلیا بهم نزدیک شد. نگاه نفرت بارم روبه صورتش دادم ولی اون هم چنان به من نزدیک میشد. دست چپم رو توی دستاش گرفت وآروم دم گوشم گفت: آبرو داری کن! دکتر دست راستمو یکم از بدنم جداکرده بود که ناله ام بلند شد. با بلندشدن ناله ی من فشار دست ایلیا هم بیشتر شد.انگار که میخواست بهم دلداری بده!
دکتر گفت: آماده ای؟
ایلیا دستاش رو دور بدنم حلقه کرد ودرحالی که فشار کمی میداد گفت: آره !
ـ خیلی خوب با شماره ی سه...
هرشماره ای که دکتر میگفت فشار دست های ایلیا هم بیشتر میشد.سرم روی ناخودآگاه توی سینه اش فروبدم تا شاید یکم از دردم کم بشه! یکی از دستاش رو روی سرم گذاشت و منو بیشتر به خودش نزدیک کرد. با شماره ی سه ی دکتر درد غیر قابل تحملی توی وجودم پیچید! جیغ فرابنفشم توی گوش های خودم پیچیده بود ومنگم کرده بود.انگار استخون دستم رو شکسته بودندکه اونجوری دردگرفته بود! از شدت درد فشارم افتاد. بیحال شده بودم وگردنم همونجوری روی دست های ایلیا مونده بود.صدای وز وز خفیفی از دورو برم میشنیدم ودیگه هیچی!
چشمام رو که باز کردم روی تخت بیمارستان بودم و سرم به دستم وصل بود.ایلیا کنارم نشسته بودو دستم توی دستاش بود.وقتی دید چشمام رو باز کردم باچیزی که شک داشتم لبخند باشه پرسید: خوبی؟
فقط تونستم سرم روتکون بدم! هیچ عجله ای برای برداشتن دستاش از توی دستام نداشت! انگار واسه چند دقیقه تمام دعواهایی که بینمون بود رو فراموش کرده بود! ومن هم با اینکه خیلی ازش دلخور بودم اما از حمایتی که داشت ازم میکرد لذت میبردم! سرم که تموم شد، خودش از دستم در آورد وگفت: اگه بهتری بریم!
سری تکون دادم واز جام بلند شدم. باکمکش از تخت بلندشدمو آروم به سمت بیرون رفتیم.
درست جلوی دربیمارستان بودیم که احساس کردم تمام محتویات معدم هجوم آورد به دهنم! کنار یه جوب وایستادم وچون معدم خالی بود بی هدف عوق میزدم!
ـ چی شده؟ نهال؟
بی توجه به حرف های ایلیا عوق میزدم! همیشه از بالا آوردن بدم میاومد! وقتی بالا میاری انگار داری هرچی توی شکمت هست رو میاری بالا! سرم روگرفتم بالاوگفتم: خوبم!
دستمو گرفت وکشید به سمت بیمارستان.گفتم: کجا میری؟
ـ تا اینجاکه اومدیم، بیا یه آزمایشم بده خیالت راحت بشه که چیزیت نیست!
به زور ایلیا برگشتیم توی بیمارستان که چکاپ کنم.از نظر خودم بخاطر ضعف وفشار درد واینکه توی اون چند روز چیزی نخورده بودم حالم بد شده بود. ولی انگار ایلیا نگران تر از من بود! همین کارش بیشتر متعجبم میکرد! ایلیایی که تا چندوقت قبل حتی نمیگفت زنده ای یامرده حالا چرا مهربون شده بود یک دفعه خدا میدونست!
برگشتیم پیشم همون دکتری که آشنای ایلیا بود.دکتر گفت: چرا برگشتید دوباره؟
ایلیا: میبخشی دکتر، الان جلوی درحالش بدشد!
ـ یعنی چی؟
ـ بالا آورد!
دکتر رو به من کردوگفت: امروز چی خورده بودی؟
ـ هیچی!
ـ یعنی هیچی نخوردی؟؟؟
ـ نه! میل نداشتم!
دکتر با تعجب به ایلیا نگاه کردوگفت: چه میکنی با این دختر؟
ایلیا با شرمندگی سرش روانداخت پایین! بایدم جوابی نداشته باشه! با پوزخند نگاهش میکردم وداشتم از خجالت کشیدنش لذت میبردم که دکتر صداش کرد.سرش رو بلند کرد ودوقدم به دکتر نزدیک تر شد.درست توی دیدرس من وایستاده بودو سرهمین نمیتونستم بفهمم چی دارن باهم پچ پچ میکنن!
وقتی ایلیا برگشت سمت من صورتش سرخ شده بود اخماش توی هم بود.رو به دکتر گفت: الان دکترش هست؟
ـ آره! طبقه ی سوم ته سالن.
ـ مرسی دکتر!
بعد روبه من کردوگفت: بلندشو. ازجام بلندشدم و بعد از تشکر از دکتر به دنبال ایلیا راه افتادم. ایلیا به جایی اینکه از ساختمون خارج بشه راهش رو به سمت آسانسور کج کرد.گفتم : کجا میری؟
درحالی که هنوز اخماش از هم باز نشده بودگفت: بیا، میفهمی!
آسانسور توی طبقه ی سوم متوقف شد ومن وایلیا ازش پیاده شدیم. ایلیا رفت ته سالن یه در بزرگ ته سالن بودکه بالاش نوشته بود: دکتر نازی قنبری متخصص زنان و زایمان. سرجام خشک شدم! این کجا داشت میرفت؟ دکتر زنانم دیگه واسه چی بود؟ ایلیا که دید پشتش نیستم برگشت وگفت: چرانمی یای؟
با بهت پرسیدم : اینجاکجاست؟
باحرص دستی توی موهاش کشید وگفت: باید سونگرافی کنی تامطمئن بشم چیز دیگه ای از اون شب برات یادگاری نزاشتم!
ترس برم داشته بود! اگه واقعا حامله بودم چی؟ رابطه ی منو ایلیا به کلی خراب شده بود وحالا وجود یه بچه میتونست خیلی چیز هارو خراب کنه! اگه پای بچه ای درمیون بود، ایلیا دیگه مطمئنن طلاقم نمیداد! با شک ودودلی وارد اتاق شدم. اون موقعه ی شب بیمارستان خیلی خلوت بود و بدون اینکه توی نوبت بمونیم رفتیم داخل اتاق. چون من توی شوک بودم تمام سوال هایی که دکتر میپرسید رو ایلیا جواب میداد! هنوز چیزی که ممکن بود اتفاق بیفته رونمیتونستم هضم کنم! روی تخت دراز کشیدم و دکتر چیزی که به نظر من شبیه گوشت کوب بود وسر نرم ولزج داشت رو روی شکمم میکشید.
چند دقیقه گذشت ومن تمام حواسم به دکتر بود تا نتیجه رو بگه.بعد از چنددقیقه دکتر با لبخندگفت: تبریک میگم خانوم خوشگله! داری مادر میشی!
دارم مادر میشم....این یعنی چی؟ یعنی بدبختی مضاعف! شوک بزرگی برام بود! برعکس من که انگار خبرمرگ خودم رو بهم دادند ایلیا لبخندی از سررضایت زد.انگار زیاد هم برای اون بد نشده بود! نه چرا بدبشه؟ تازه اون اول خوشیشه! دلم میخواست خودم وبکشم! دلم می خواست بچه ی توی شکمم رو بکشم! من آمادی همسر شدن رو نداشتم که حالا داشتم مادر میشدم! این چه تقدیری بودکه من داشتم؟ چرا هرچی اتفاق بده باید برای من می افتاد؟
هنوز حرف دکتر رو نمیتونستم درک کنم.با ایلیا از بیمارستان بیرون اومدیم وسوار ماشین شدیم. ایلیا که حسابی سرخوش شده بود جلوی یه رستوران که بعید بود تا اون موقعه ی شب باز باشه نگه داشت وپیاده شد.
من هنوز تو شوک بود! نمیتونستم باور کنم که یه موجود دیگه داره توی وجود من شکل میگیره! موجودی که پدرش ایلیا بود! ایلیایی که با کارهای اخیرش به جای عشقی که توی قلبم بود نفرت روکاشت! ایلیایی که هرشب بایکی بود! حالا من داشتم از این مرد صاحب یه بچه میشدم! این واسم عین جهنم بود!
چند دقیقه ی بعد ایلیا با دوتا ظرف غذا برگشت. نگاه پرسشگرم رو بهش دادم و گفتم: اینا چیه؟
ـ غذا! تو واون بچه باید تقویت بشید!
پوزخندی زدم وگفتم: بچه! خوب شد این بچه اومد تو یادت افتاد که منم دارم اینجا کنارت زندگی میکنم!
انگار که ناراحت شده باشه حرفی نزد وبه رانندگیش ادامه داد. نفسم رو بیرون دادمو گفتم: من این بچه رو نمیخوام!
وسط خیابان یهو زد روی ترمز! صدای بوق ماشین های پشت سری بلند شد.زیر لب چیزی گفت که نشنیدم. ماشین رو کنار خیابون پارک کرد وبا اخم غلیظی که صورتش رو پرکرده بود برگشت سمت منو درحالی که نفسش از عصبانیت یکی درمیون بالا می اومد گفت: تو چی گفتی؟
با غرور زل زدم توی چشماش و گفتم: من این بچه رو نمیخوام! میخوام سقطش کنم!
قبل از اینکه بفهمم چی شده، سوزشی توی صورتم پیچید وبعدش صدای پراز خشم ایلیا بلند شد: توخیلی غلط میکنی!
زخم کنار لبم سرباز کردو دوباره مزه ی خون توی دهنم پیچید. ایلیا به من سیلی زده بود! با نفرت نگاهش کردم و گفتم: به چه حقی روی من دست بلند کردی؟
با همون عصبانیت گفت: به همون حقی که تو حتی فکر کشتن اون بچه رو به ذهنت راه دادی!
پوزخندی زدم و گفتم: یه جوری میگی بچه انگار بچه ی یک ساله است!
ـ چه یه سال، چه یه هفته! اون بچه ی منه!
ـ اشتباه نکن، اون الان توی وجود منه، پس یه تیکه از وجود منه! منم اونو نمیخوام!
درحالی که دندون هاش رو باحرص روی هم میسایید گفت: نهال...دفعه ی آخرت باشه حتی فکر کشتن اون بچه رو به مغز پوکت راه میدی! چه برسه به اینکه به زبونش بیاری! فهمیدی؟
ـ توکه منو نمیخوای، بچه ی منو هم نباید بخوای!
ـ اون فقط بچه ی تو نیست! بچه ی منم هست!
ـ من طلاق میخوام لعنتی، میفهمی؟؟؟
ـ بچه ی منو به دنیا بیار بعد هر گورستونی خواستی برو!
ـ متاسفم برات که فکر میکنی من نه ماه دیگه تو رو تحمل میکنم!
ـ فکر نمیکینم! تو باید نه ماه دیگه منو تحمل کنی!
ـ نگه دار! نگه دار میخوام پیاده شم!
همونجوری که به رانندگیش ادامه می داد گفت: اینقدر جیغ نزن! سرم رفت!
ـ بخدا نگه نداری خودمو پرت میکنم پایین! ودست گیره ی در رو گرفتم ولی درارو قفل کرده بود. با پوزخند گفت: چیه؟ چرا نمیپری پایین؟
بغضم صدام رو میلرزوند وحرصم رو درمی آورد: چرا؟ چرا لعنتی ؟چرا داری با من این کار رو میکنی؟
ـ چون دروغ گفتی!
ـ من هیچ دروغی به تو نگفتم!
ـ نه! دروغ نگفتی، ولی اون چیزی که باید میگفتی رو هم نگفتی!
ـ من سعی کردم بهت بگم! خودت نمیخواستی بشنوی! یادت نیست؟
ـ بس کن نهال! حوصله ی بحث کردن رو ندارم!
ـ منم حوصله ی تحمل این وضعیت روندارم! میفهمی؟؟؟
ـ میگم جیغ نزن!
ـ دلم میخواد جیغ بزنم! اصلن دلم میخواد انقدر جیغ بزنم تا بمیرم! دیگه تو مسئول جون من نیستی که!
ـ تا وقتی اون بچه توی وجود توِ من مسئول جون تو هم هستم! حالا هم اینقدر جیغ نکش سرم رفت!
بغض توی گلوم تا مرز شکستن جلو می اومد ولی من نمیخواستم جلوی ایلیا گریه کنم! نمیخواستم ضعفم روببینه! توجه اون هرچی که بود بخاطر اون بچه بود! وگرنه خودمن براش هیچ اهمیتی نداشتم! هیچ اهمیتی نداشت که اصلن من مرده باشم یازنده! اهمیت نداشت که حالم چه جوری باشه! تنهاچیزی که مهم بود اون بچه بود!
وقتی رسیدیم خونه با حرص رفتم توی اتاقم و در وبهم کوبیدم. با عصبانیت روی تخت ولو شدم و سعی کردم حرصم رو با فشار دادن بالشت توی مشتم خالی کنم. مدام به خودم لعنت میفرستادم که چرا گذاشتم کار به اینجا بکشه؟ چرا اجازه دادم که ایلیا دوباره پاشو بزاره توی خلوتم؟ زندگی من واون از هم جدا شده بود ولی وجوداین بچه مارو دوباره بهم وصل میکرد!
چند دقیقه ی بعد صدا ایلیا بلند شد: نهال...بیا شام بخور!
ـ نمیخورم!
ـ بهت گفتم پاشو بیا!
ـ سیرم!
در اتاق به شدت باز شدوقامت ایلیا با قرمز ی چشمش که خبر از عصبانیتش میداد توی چهارچوب درظاهر شد.با حرص گفت: تو که از دو روز پیش چیز درست وحسابی نخوردی، حالا چه جوری شده که سیری؟؟؟
بانفرت گفتم: تو روکه میبینم از هرچی زندگیه سیر میشم!
دستی لای موهاش کشیدو با تن صدایی که رفته رفته آروم تر میشد گفت: باشه! تو بامن مشکل داری، چرا باخودت لج میکنی؟ بخاطر خودت پاشو بیا!
پوزخندی زدمو گفتم: نه! چرا حرف دلتو نمیزنی؟ بگو بخاطر بچه ام پاشو بیا غذا بخور!
نگاهم کرد. نگاهی که نمیفهمیدم چی از جونم میخواست! نگاهی که شده بودمثل همون روزهایی که باهم خوب بودیم! یه نگاه پر از آرامش! تن صداش خیلی پایین اومده بود جوری که باید گوشام روتیز میکردم تا میشنیدم چی میگه: خواهش میکنم نهال!
لعنتی! لعنتی! اون خوب بلد بود چه جوری منو خام کنه! خوب میدونست چه جوری قانع ام کنه! خوب میدونست نقطه ضعف من محبته! میدونست انقدر توی این سال ها محبت ندیده ام که حالا با دوبار محبت کردن حسابی خر میشم! نمیدونم چرا نمیتونستم جلوی اون چشم های سبز مقاومت کنم!
انگار که سحرم کرده باشه، بدون حرف وفقط باقیافه ی درهم ازجام بلند شدم و باهاش رفتم توی هال. روی مبل روبه رویش نشستم ویکی از ظرف های غذا رو برداشتم.بخاطر اینکه چند روزی بود که غذا نخورده بودم هرقاشقی که فرو میدادم میخواستم عوق بزنم! بااینکه اصلن نمیتونستم درست وحسابی غذا بخورم ولی ایلیا از سبزی هایی که از توی یخچال آورده بود وبعد از چند هفته تقریبا پلاسیده وخراب شده بود میزاشت کنار غذام میگفت: بخور!
کباب هایی که گرفته بود حسابی روغن داشت وهمین هضمش رو سخت تر میکرد! یک سوم غذا رو که خوردم ظرف رو روی میز گذاشتم وگفت: دیگه نمیتونم!
ـ یکم دیگه!
ـ نمیتونم!
نگاه شکست خورده اش رو به من داد وگفت: خیلی خوب! بروبگیر بخواب! ساعت 2 !
پوزخندی زدم واز جام بلند شدم.جلوی در اتاق که رسیدم با صدای آروم اماجوری که بشنوه گفتم: حالم از این محبت های الکیت بهم میخوره!
وبعد رفتم توی اتاق ودر رو بستم. با اینکه خیلی موضوع ها واسه فکرکردن داشتم ولی بخاطر مسکنی که توی سرم زده بودند خیلی زودخوابم برد.
حدود ساعت 11 بودکه باصدای در بیدار شدم. بعد از کش وقوس دادن بدنم ودرست کردن باندی که دکتر روی کتفم بسته بود از اتاق زدم بیرون.کلی کیسه ی خرید روی اپن بود! ایلیا بعد از دوماه یادش افتاده بودکه یه خرید درست وحسابی و اسه خونه بکنه! پوزخندی گوشه ی لبم نشست! پوزخندی که دلم رومیسوزوند!
باخودم گفتم: میبینی نهال؟ این کاراش فقط بخاطر اون بچه است! صدای ایلیا وارد ذهنم شد: میشه بگی جای اینا کجاست؟ بهش نگاه کردم. جعبه ی قهوه دستش بود. بدون اینکه جوابش رو بدم وارد آشپزخونه شدم ومشغول جابه جاکردن خریداش شدم. وقتی دید خودم دارم کارارو انجام میدادم ور اپن نشست وگفت: ناهار چی میخوری برم بگیرم؟
جوابش رو ندادم. دلم نمیخواست خودم به این محبت هاش دامن بزنم! باید قانع اش میکردم که اون بچه از بین بره! برخلاف تمام رمان هایی که خونده بودم و توش دختره بعد از حامله شدن نسبت به بچه اش احساس مسئولیت پیدا میکرد من فقط احساس انزجار از اون بچه داشتم. وسایل هاروکه مرتب کردم گفتم: کیلیدم رو میدی؟
یکم اخماش رفت توی هم وگفت: واسه چی میخوای؟
ـ میخوام برم دکتر!
ـ هرجاخواستی بری باهم میریم!
با عصبانیت داد زدم:مگه اسیر گرفتی؟
بدون اینکه صداش بالا بره گفت: نه! اسیر نگرفتم! ولی میترسم بری بیرون یه بلایی سر اون بچه بیاری!
با نفرت نگاهش کردم وگفتم: خیلی پستی!
خواستم برگردم توی اتاق که تلفن زنگ زد.میدونستم آرزوِ سرهمین گوشی رو برداشتم وگفتم: بله؟
صدای نازک زنونه ای از پشت خط اومد: سلام! ببخشید ایلیا هست؟
عصبانیتم به پوزخندی تبدیل شد.گوشی روپرت کردم توی بغل ایلیا وگفتم: بفرمایید آقا! زیدتونه! یعد با تاسف براش سری تکون دادم وگفتم: برات متاسفم!
این رو گفتم وبرگشتم توی اتاق! دیگه همه چیز برام عادی شده بود! انگار رسیده بودم به بی تفاوتی مطلق! صدای ایلیا از توی هال می اومد: دیگه اینجا زنگ نزن، فهمیدی؟
باحالت تدافعی برگشتم توی هال وگفتم: نه! چرا زنگ نزنه؟ بزار زنگ بزنه! خوش باش آقا ایلیا! کسی مانع خوش گذرونی های هرشبتون نمیشه! اگه من واین بچه مانعیم، که دارم بهت میگم من نمیخوامش! وقتی انداختمش میتونی طلاقم بدی بعد خیلی راحت تر به کثافت کاری هات برسی!
با حرف های من رنگ صورت ایلیا هرلحظه تیر تر میشد.گوشی رو پرت کرد روی مبل وقدم به قدم بهم نزدیک تر شد.با اینکه یکم ترسیده بودم ولی جانزدم و سرجام وایستادم. درست روبه روم وایستاد. هرم داغ نفس هاش نامنظم توی صورتم میخورد. از لای دندون های بهم فشرده ودرحالی که سعی میکرد خشمش روکنترل کنه گفت: نهال....بار آخری باشه که چینین حرف هایی ازدهنت میشنوم! اگه یه دفعه...فقط یه دفعه ی دیگه چیزی درباره ی کشتن اون بچه از دهنت دربیاد، دندونات رو خورد میکنم! فهمیدی؟
درحالی که بغض وخشمم قاطی شده بودگفتم: آره! از توی دیوونه ی روانی هیچی بعید نیست!
این رو گفتم وبرگشتم توی اتاقم! حتی دلم نمیخواست دیگه ببینمش! حالم رو بهم میزد! اینکه بعد از اون همه دوندگی واسه بدست آوردنم یک هویی تمام تبش سرد شده بود عذابم میداد وحالا بخاطر اون بچه داشت برمیگشت به همون دوران! حالم از اون بچه بهم میخورد.بچه ای که تمام بدبحتی های زندگیم رو به یادم می آورد!
یک ماه ازمادر شدن من میگذشت.ایلیا کمتر از خونه بیرون میرفت و وقتی هم که میرفت در رو فقل میکرد تامبادا من از خونه برم بیرون.چند بار منو برد دکتر تا از سالم بودن بچه اش مطمئن بشه! توی خونه هم دل این رونداشتم که خودم بلایی سرخودم یااون بچه بیارم! محبت های الکی ایلیا هرروز بیشتر میشد.محبت هایی که فقط بخاطر اون بچه بود. بزرگ شدن و رشد اون بچه رو توی وجودم حس میکردم.بچه ای که مال من بود ومن هیچ حسی بهش نداشتم.
آرزو بعد از اینکه ایلیا اومدنش رو قدغن کرد دیگه نیومد ولی چند روز درمیون زنگ میزد. وقتی تصمیم رو راجع به انداختن بچه بهش گفتم کلی دعوام کرد! نظر اون هم مثل ایلیا این بود که اون الان بچه ی منه وحداقل بخاطر ایلیا باید نگهش میداشتم!حالم از این حرفا بهم میخورد! همه میگفتند باید نگهش داری! ولی هیچ وقت هیچ کس به این فکر نمی کرد که وجود اون بچه چه دردسرهایی میتونه برام ایجاد کنه!
ساعت 1 ظهره وجلوی گاز مشغول درست کردن ناهارم. حالم از هرچی غذای رستورانه بهم میخوره ومیدونم که ایلیا نمیزاره گرسنه بمونم.بخاطر همین هم خودم باید یه چیزی درست می کردم تا خفت خوردن غذای بیرون رو نکشم!
صدای تلوزیون بلنده وخیالم رو راحت میکنه که ایلیا سرجای همیشگیش مشغول بالا وپایین کردن کانال هاست.توی این مدت دیگه هیچ تلفن مشکوکی نداشته! انگار داره این کارهارو میکنه که مثلا من رو از نظر روحی توی فشار نزاره تا مبادا بچه اش ناقص به دنیا بیاد!!! دارم پیاز سرخ میکنم که احساس میکنم یه چیزی دور بدنم حلقه شد! دست های ایلیا دور شکمم قفل شده وسرش روی شونمه.با تعجب برمیگردم ومیگم: چی کار میکنی؟
با اینکه پسش زدم اما دوباره نزدیک میشه واین بار با شدت بیشتری بغلم میکنه! آروم در گوشم میگه: فقط دلم برای فسقل بابا تنگ شده!
با اینکه زورم نمیرسه ولی هلش میدم ویکم ازخودم دورش میکنم وبا اخم میگم: نکن ایلیا! برو اون ور! برمیگردم سمت پیازا که دوباره از پشت بغلم میکنه ومیگه: اذیت نکن نهال! من تا هشت ماه دیگه کلی هوس میکنم فسقل بابا روبغل کنم!
باحرص میگم: نکن! روغن داغه برمیگرده روم!
هونجوری که موهام رو بو میکشه میگه: حواسم هست!
این امروز یه مرگش هست! تاحالا سابقه نداشته اون غرور لعنتیش روبزاره کنار وانقدر به من نزدیک بشه.نمیتونم انکار کنم که از اینکه توی بغلشم لذت میبرم. خیلی وقت بودکه اینجوری بغلم نکرده بود! من هرچی بودم یه زن بودم. زنی که به محبت احتیاج داره! محبتی که اگه از طرف شوهرش باشه دیگه فبه المراد! بااینکه درکنار عشقی که بعضی وقتا توی تنهاییم سر و کله اش پیدامیشد جونه ی نفرت هم داشت رشد میکرد ولی نمیدونم چرا اون روز دوست داشتم لج بازی رو بزارم کنار وبزارم ایلیا سیرابم کنه! نمیتونستم انکار کنم که دلم براش تنگ شده! با وجود تمام بدی هاش اون هنوز شوهر من بود.
پیاز ها سرخ شده بود. زیرگاز روخاموش کردم و به ایلیا که داشت با لب هاش گردنم رو نوازش میکرد نگاه کردم وگفتم: میزاری به کارم برسم؟
چشمای سبزش که خمار شده بود رو باز کرد وبا شیطنت گفت:نه!
باخنده گفتم: بی ناهار میمونیم ها!
حلقه ی دستاش رو تنگ تر کرد وگفت: اشکال نداره!
خنده ام غلیظ تر شدوگفتم: فسقل بابا گرسنه میمونه ها!
با غرغر گفت: بزار یه بارم گرسنه بمونه! برگشتم سمتش.دستموگذاشتم روی سینه هاش وگفتم: چی میخوای ایلیا؟
باخنده گفت: فسقل بابا رو!
نفس رو از سر حرص بیرون دادم و گفتم: هشت ماه دیگه باید صبر کنی!وبعد با وجود اینکه محکم گرفته بودتم ازش جداشدم و برگشتم توی هال و روی مبل نشستم.کلافه بودم! ناراحت بودم! چرا ایلیا نگفت تورو میخوام؟ چرانگفت نهال دلم برات تنگ شده؟ چرا اون غرور مسخره اش رو کنار نمیزاشت؟ تاکی میخواست این بازی رو ادامه بده؟
انگار خودش هم کلافه شده باشه، دستی لای موهاش کشید وگفت: چی میخوری؟
با بی تفاوتی گفتم: توکه میدونی من غذای بیرون دوست ندارم!
تلفن رو گذاشت سرجاش وگفت: پس پاشو غذا رودرست کن!
با پرو بازی گفتم: دیگه حوصله ندارم!
سرش روخاروند وگفت: چی میخواستی درست کنی؟
ـ قرقاتی!
باخنده گفت: چی هست این قرقاتی؟
ـ پیاز وسیب زمینی وهویج وگوجه رو سرخ میکنی میشه قرقاتی!
پیش بند روبرداشت وبستش به خودش. باخنده گفتم: تو میخوای درست کنی؟
باغرور گفت: یه سیب زمینی سرخ کردن که دیگه بلدم!
با اون پیش بند قیافه ی خیلی بامزه ای پیدا کرده بود! زیر لب شعر میخوند وغذا رو آماده میکرد. تلوزیون روخاموش کردم و رفتم توی آشپزخونه تا شاهد هنرنمایش باشم! روی صندلی نشستم و گفتم: حالا خونه روآتیش نزنی!
باخنده گفت: منو دست کم گرفتی خانوم!
خدایی هم بامهارت سیب زمین ها رو سرخ می کرد. باخنده گفتم: ترشی نخوری یه چیزی میشی! همونجوری که سیب زمسنی ها رواز توی ماهیتابه خالی میکرد تا باقی مواد رو سرخ کنه گفت: یه روز باید یه غذای فرانسوی برات بپزم، انگشتاتم باهاش بخوری!
ـ اوه! اوه! خدا رحم کنه!
ظرف سیب زمینی روگذاشت کنارم وگفت: ازخداتم باشه من برات آشپزی کنم!
شروع کردم به خوردن سیب زمینی ها که صدای اعتراضش بلندشد: تمومش کردی!
ـ همش رو واسه فسقل بابا خوردم!
باخنده گفت: اِ؟ خوب اگه واسه فسقل باباست اشکال نداره! بخور!
نمیدونم چرا اما دوباره ناراحت شدم! دلم میخواست ایلیا بیشتر از اینکه حواسش به بچه باشه به من باشه! دلم میخواست بشه همون ایلیایی که قبلا بود! بادلخوری ظرف غذارو پس زدم و به پشتی صندلی تکیه دادم.انگار متوجه ی رفتارم شد که گفت:چی شد؟
سری تکون دادم وگفتم: هیچی! از جام بلند شدمو خواستم برم بیرون که بازو روگرفت وتوی چشمام زل زدوگفت: چی شد نهال؟
باپوزخند گفتم: مگه واست مهمه؟
همونجوری که بازو رونگه داشته بود زیر گاز روخاموش کرد و برگشت سمتم. توی چشمام زل زد وگفت: تو چه مرگته؟
باپوزخند گفتم:اینو بهتره از خودت بپرسی!
باحرص دستی کشید لای موهاشو گفت: من چیزیم نیست! تو موجی شدی! یه دقیقه حالت خوبه ویه دقیقه ی بعد بهم میریزی!
با بغض نگاهش کردم تاشاید خودش بفهمه دردم چیه! دلم میخواست بفهمه که دلم برای اون ایلیای سابق تنگ شد! نمیدونم چی توی چشمام دید که بازوم رو ول کرد ودوباره مشغول کارش شد.با بیحالی برگشتم توی اتاق و روی تخت دراز کشیدم.دستم رو گذاشتم روی شکمم وباخودم زمزمه کردم: فسقل بابا! توی فسقلی چی داری که ایلیا اینقدر دوست داره؟ چی داری که بخاطر تو داره بامن اینجوری میکنه؟ اصلن توی فسقلی که حتی بدنت شکل مشخصی نداره چه جوری توی قلب ایلیا خودتوجا کردی؟
داشتم با بچه ام حرف میزدم که چندتا تقه به درخورد. ایلیا گفت: ناهار حاضر مامان فسقل بابا!
از جام بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه. ایلیا موادی که سرخ کرده بود رو توی بشقاب ریخته بود وخیلی باسلیفه تزیین کرده بود. لبخندی روی لب هام نشست و مشغول خوردن شدم. خدایش هم خوشمزه شده بود. ایلیا هم که دید من دارم با اشتها میخورم به اشتها اومد و شروع به خوردن کردن.
غذام که تموم شد گفتم: مرسی! خیلی خوش مزه شده بود! لبخندی که به ندرت روی صورتش مینشست نمایان شدوگفت: نوش جونت!
ظرف هاروجمع کردم وخواستم بشورمشون که گفت:نهال...اونارو بزار واسه بعد! یه دقیقه میای؟ کارت دارم!
با تعجب نگاهش کردم. ایلیا با من کارداشت؟ این دیگه جز عجایب 8 گانه بود! ایلیایی که بعضی وقتا حتی نمیخواست صدای منو بشنوه حالا چی کارم داشت؟
با فاصله کنارش روی مبل نشستم و با تعجب پرسیدم:چی کار داری؟
نفسش رو بیرون دادوگفت: یه سوالی ازت میپرسم، تورو جون فسقل بابا راستش بگو!
هرلحظه داشت بهت وحیرتم از وضعیت بیشتر میشد! ایلیا از این عادتا نداشت! حالا چی میخواست بپرسه که منو به جون بچه ام قسم میداد که راستشو بگم؟
یه بار دیگه نفسش روبیرون داد وگفت: تو چرا با مسیا عقد کردی؟
چند دقیقه هنگ کردم! این چی داشت میگفتم؟ داشت درباره ی موضوعی میپرسید که حتی بهم اجازه نداده بود راجع بهش توضیح بدم؟با پوزخند نگاهش کردم وگفتم: فکر نمیکنی یکم دیر باشه واسه پرسیدن این سوال؟
عصبی شدنش رو حس میکردم. دستی لای موهاش کشیدوگفت: الان وضعیت فرق داره!
باحرص گفتم: چرا؟ چون شاید پای این بچه درمیونه آره؟
ـ یکمش هم بخاطر اونه!
صدام رفت بالا وگفتم: یکم نه! همش بخاطراونه! حالم از این کارات بهم میخوره ایلیا! خواستم از جام بلندشم که دستم وگرفت.چشمای سبزش دوباره داشت به قرمزی میزد. با حرص گفت: بشین! هنوز جواب منو ندادی!
ـ مجبور نیستم جوابتو بدم!
ـ چرا! مجبوری!
ـ کی مجبورم میکنه؟ نکنه تو؟
با حرص گفت: عصبیم نکن نهال!
بغضم توی گلوم داشت حسابی دردسر درست میکرد.با زور قورتش دادم وگفتم: ولم کن!
ایلیا با همون لحن گفت: من هنوز جوابمو نگرفتم!
سعی میکردم لرزش صدام بغض توی گلوم رو لو نده: جواب چیو میخوای بدونی؟ جواب چیزی که حتی نزاشتی راجع بهش برات توضیح بدم؟
ـ خوب الان میخوام که توضیح بدی!
ـ دیره! خیلی دیره ایلیا! از نظر من همه چیز بین ماتموم شده!
ـ نظر تو مهم نیست!
ـ فکرکنم یه سر این رابطه هم من باشم ها!
ـ بامن بحث نکن! جواب منو بده! چرا با مسیا عقدکردی؟
چون دستم درد گرفته بود دوباره روی مبل نشستم و نفسم رو باحرص دادم بیرون. به چشمای سبزش که توی یه حاله ی قرمز گیر افتاده بودنگاه کردم و بغضم رو قورت دادم.اما هیچ تلاشی برای نلرزیدن صدام نکردم: رضا برادرم بود.برادری که از ملکه ی عذاب بدتر بود! بعد از فوت بابا من پیش اون وزنش زندگی میکردم.ولی از کلفت خونشون پست تر بودم! سخت گیری های بی موردش باعث شدکه من دیگه نتونم درسم رو ادامه بدم با اینکه خیلی دوستداشتم بازم درس بخونم! خیلی از موقعیت های خوب زندگیم بخاطر اون از بین رفت! من باید از اون خونه می اومدم بیرون.باید زندگیم رو سروسامون میدادم وگرنه توی اون خونه تمام آرزو هام از بین میرفت! من یه دختر 23 ساله بودم! یه دختر باکلی آرزو! تا اینکه...تااینکه اون تصادف اتفاق افتاد. عصب پای راستم از زانو قطع شده بود.کلی هم شیشه خورد شده بود توی صورتم که به یه جراحی پلاستیک درست وحسابی نیاز داشت. من اصلن از این قانون که اگه یه تصادف باعث نقص عضوبشه طرف باید دختره رو عقدکنه خبر نداشتم! این رو یکی از پرستارا بهم گفت! رضا کلی روی من فشارمی آورد که رضایت بدم وپول دیه رو بگیرم! میدونستم اگه پول دیه رو بگیرم مثل حق الارثم یه قرونش هم به من نمیرسه! منم با اون وضعیت هیچ امیدی برای زندگی نداشتم. تااینکه اون پرستار به من گفت یه همچین فانونی هم هست. این تنهاشانس من بود که هم ازاون خونه فرار کنم وهم پول دیه ام رو خرج درست کردن وضعیت جسمیم کنم! اولش مسیا مخالف بود! خوب معلوم بودکه تو کتش نمیره! ولی بامهام که صحبت کردم وبهش گفتم خواستم قانونیه توی فشار قرار گرفت واین کارو کرد. وقتی رفاتم خونه ی مسیا تازه فهمیدم که چی کارکردم! یه جورایی زندگی خودم رو دستی دستی نابود کردم! از کاری که کرده بودم پشیمون شده بودم! باید زودتر میگشتم دنبال یه خونه تا از مسیا طلاق میگفتم. ولی خوب اون خودش اینجا روبرام گرفت وپول دیه روهم به جای مهرم بهم داد وطلاقم داد.الیته بعد از اینکه کلی تحقیرم کرد! با پول دیه پاوصورتم روعمل کردم! لنگیدن پام هم بخاطر همون تصادفه! اصلن دلم نمیخواست زیر دین مسیا بمون! اون فکر میکرد من بخاطر مال ومنالش این کارو کردم در صورتی که من هیچ چشمی به مال اون نداشتم! گشتم دنبال کار تا خورد خورد پول دیه رو بهش برگردونم. وقتی توی اون شرکت استخدام شدم مسعودی رودیدم! من اصلن اون روز مسیا رو توی شرکت ندیدم! روز بعد وقتی دیدمش کلی ترسیدم! میدونستم که اگه بفهمه فکر میکنه از قصد اومدم توی شرکتش. میخواستم از شرکتش برم ولی ترسیدم که اگه انصراف بدم بیشتر شک کنه! البته وقتی اسم کوچیکم رو پرسیدشک کرد ولی نمیدونم چرا اون موقعه نفهمید. تااینکه تو اومدی....من خیلی سعی کردم پست بزنم! میدونستم اگه بفهمی قبولم نمیکنی! حتی اگه تو قبول میکردی مسیا نمیزاشت! میدونستم که تو وصله ی من نیستی! من از سطح متوسط رو به پایین جامعه وتو اون بالا بالاها! همه جور سعی کردم پست بزنم ولی تو ....تو کنار نرفتی! من دوست داشتم ایلیا! محبتات منو وابسته کرده بود! همون موقعه ای که از شرکت زدم بیرون میدونستم اگه دوباره ببینمت وامیدم! اماتو اومدی! تواصرار داشتی که این بازی شروع بشی! وبالاخره هم من نتونستم مقاومت کنم!...تو...تو روح منو تسخیر کرده بودی!
به اینجا که رسیدم بغضم ترکید وباهق هق گفتم:ولی....ولی خیلی راحت خطم زدی! حتی نزاشتی داستان روبرات توضیح بدم! حرف برادرت روگوش دادی! فکرکردی من بخاطر مال ومنالت باهات ازدواج کردم درصورتی که این تنهاچیزی بودکه اون موقعه من حتی بهش فکر نمیکردم! ...تو ...خیلی بدکری د ایلیا! خیلی.... .
هق هق گریه ام تاب نفس کشیدن روازم گرفته بود! دیگه نمیتونستم چیزی بگم!چشمام روبستم تا اشکام گره گره پایین نریزه که بین عطر ایلیا فرو رفتم. دست هاش دورم حلقه شده بود وروی موهام رومی بوسید وآروم زمزمه میکرد: گریه کن ! گریه کن خالی شی!
توی آغوش ایلیا ساعت هاگریه کردم! انقدر که دلتنگی تمام این چندماه از تنم بیرون بره! دلتنگ ایلیا بودم! دلتنگ مهربونیش! دلم میخواست توی بغلش حل بشم! توی وجودش گم بشم! هیچی نمیگفت ومیزاشت خودم وخالی کنم. من ایلیا رودوست داشتم! باتمام بدی هاش هنوز عاشقش بودم این چیزی بودکه وقتی توی آغوشش بودم فهمیدم. وقتی بابوی عطرش آروم گرفتم فهمیدم تمام این کار هاش بیشتر از اینکه من رو از خودش دورکنه منو به خودش نزدیک تر کرده بود!
وقتی سرم رو از روی سینه اش برداشتم تمام بلوزش خیس شده بود.باخنده درحالی که هق هق های آخرم روجمع میکردم گفتم: دوش گرفتی؟
نگاهی به بلوزش انداخت و لبخندی زد وباپشت دستاش اشکام رو پاک کرد.دستم رو توی دستای بزرگ ومردونش گرفت وگفت: منو ببخش نهال! نباید این همه مدت عذابت میدادم!
سری تکون دادم وگفتم:مهم نیست!
دستی لای موهاش کشیدوگفت: حرف های مسیا چشمام رو کورکرده بود! فکرمیکردم تو از اون دخترایی که بعد از یه مدت طلاق میگیرن ومهرشون رومیخوان! یه ماه اول فقط به این فکر کردم! حتی فکرش برام سنگین بود! تااینکه اون شب...اون شب که حالم خیلی بد بود پیش مسیا مست کردم! تحمل باور این موضوع از عهده ی من خارج بود! بخاطر همین با اون حال خراب اومدم خونه! باور کن اصلن نمیخواستم ناراحتت کنم! ولی اصلا کنترل رفتارام رونداشتم!
دلم نمیخواست اون شب رو دوباره یادم بیارم سرهمین گفتم: ولش کن مهم نیست!
با شصتش چونه ام رو گرفت بالا وگفت: منو میبخشی نهال؟
نی نی چشمای سبز میلرزید! من ایلیا رو بخشیده بودم. بالبخندگفتم: من بخشیدمت!خیلی وقته! وهمین حرف من باعث شدکه دوباره توی آغوشش گم بشم! نوازش آروم دستش آرامش رو توی وجودم میریخت. آرامشی که بعد از اون مدت تحمل سختی یه خورده برام زیاد بود! چند دقیقه بعد از آغوشش اومدم بیرون و با قیافه ی حق به جانب گفتم:ایلیا؟ اون دختراکی بودندکه زنگ میزدند بهت؟
خندید ونوک بینیم رو فشار داد وگفت: جون به جونتون کنن شما زنا حسودید!
با دلخوری گفتم:جواب منو بده!
ـ یه مشت آدم مزخرف! واسه حرص دادن تو شماره ی خونه رو بهشون دادم!
ـ دستت دردنکنه دیگه! دردخودم کم بود، توام هی بیشترش میکردی!
خودشم یکم ناراحت شدوگفت: این چند وقته اشتباه زیاد کردم نهال! لطفا به روم نیار!
ـ قول بده! ایلیا بهم قول بده دیگه هیچ وقت منو تنها نزاری! دیگه هیچ وقت این کارو بامن نکنی!
نگاهم کرد وگفت: باشه! قول میدم! توام قول بده دیگه هیچوقت هیچی رو ازمن پنهون نکنی، باشه؟
سرم رو تکون دادم و از جام بلندشدم. مشغول شستن ظرف ها بودم که دوباره از پشت سر بغلم کرد. با اعتراض گفتم: توجه علاقه ای به این کارداری؟ بابا دارم کارمیکنم ها!
ـ من که بهت گفتم دلم زود به زود برای فسقل بابا تنگ میشه!
از گوشه ی چشم نگاهش کردم وگفتم: فقط فسقل بابا؟
ـ این رو بدون نهال، اگه من این بچه رودوست دارم بخاطر اینکه بچه ی توِ! بخاطر تو من این فسقل رو دوست دارم!
باخنده گفتم: بزار ظرفارو بشورم ایلیا بعد خواستی تا شب میتونی بغلم کنی!
بوسه ای روی گردنم گذاشت وازم جداشد. بعد از شستن ظرف ها خواستم یکم اذیتش کنم. رفتم توی اتاق ودرو قفل کردم. چند دقیقه ی بعد دستگیره ی دربالا وپایین شد. وقتی دید در باز نمیشه گفت: در چرا باز نمیشه نهال؟
باخنده گفتم: خوب چون قفله!
ـ دِ! درو چرا قفل کردی؟ بازش کن!
ـ چی میشه منم یکم اذیتت کنم؟
ـ مگه تو مثل من بدجنسی؟
ـ بیشتر!
ـ نمیشناختمت!
ـ خوب الان بشناس!
ـ اذیت نکن نهال! باز کن درو!
ـ مامان فسقل وفسقل میخوان لالا کنن!
ـ خوب بابای فسقلم میخواد لالا کنه!
ـ بابا ی فسقل طبق معمول روی کاناپه لالاکنه!
ـ ای بابا! من آشتی کردم که دیگه از خوابیدن روی کاناپه راحت بشم!
ـ بیا! دیدی نیتت خالص نبوده! حقته پشت دربمونی!
ـ عجب! خیلی خوب! پس مابریم نیتمون روخالص کنیم!
خندیدم وروی تخت ولوشدم. یکم که گذشت دلم طاقت نیاورد که باهاش آشتی باشم اما دور از اون باشم. درو باز کردم ودیدم روکاناپه دراز کشید وچشماش روبسته.از بالای کاناپه خم شدم و لپش رو بوسیدم. همین که خواستم سرم رو بلندکنم، کمرم رو گرفت واز بالای کاناپه منو کشید وانداخت روی خودش.جیغ کوتاهی کشیدم وگفتم: نکن دیوونه می افتم!
ـ دیدی که نیفتادی!
از روی شکمش بلند شدم و گفتم: اگه میخوای....
با شوق وذوقی کودکانه از جاش بلند شدوگفت: بیام؟
با خنده سرم روتکون دادم. پرید بالا ومنو از زمین کند وگرفت توی بغلش.سرم رو به سینه های پهنش تکیه دادم و گفتم: ایلیا؟
درحالی که داشت با اون چشمای سبزش نوازشم میکرد گفت: جانم؟
عطرش رو بلعیدم وبا آرامش درحالی که چشمامو میبستم گفتم: هیچی!
با چشمای بسته منو گذاشت روی تخت وخودش هم کنارم دراز کشید. غلطیدم وپشت به اون خوابیدم. دستاش رواز زیر بلوزم گذاشت روی شکمم وگفت: فسقل بابا خوبه؟
ـ اوهوم!
ـ مامان فسقل بابا چی؟
ـ اونم خوبه البته اگه بابای فسقل بزاره بخوابه!
پیشونیش رو به سرم تکیه دادو درحالی که موقعه ی حرف زدن لبهاش به لاله ی گوشم میخورد گفت:نهال؟
ـ هوم؟
ـ مسیا که ...بهت دست.....
نزاشتم حرفش تموم بشه.برگشتم و گفتم: من و اون دوتا غریبه بودیم! همین!
با لبخند گفت: میدونم!
ـ پس چرامیپرسی؟
نفسش رو باحرص بیرون داد وگفت: میخواستم مطمئن بشم.رفتم توی بغلش و اجازه دادم دستاش توی موهام بازی کنه ومن با نوازش آروم دستش خوابم ببره.
وقتی بیدار شدم ایلیا هم چنان خواب بود.بدون اینکه بیدارش کنم از جام بلند شدم وخودم رو سپردم زیر دوش آب. زیر دوش دستم رو روی شکمم کشیدم وزمزمه کردم: فسقل بابا...چه خوب شدکه اومدی!
حالا که ایلیا برگشته بود، حالا که زندگیمون افتاده بود روی روال سابق حالا که همه ی نفرتم از ایلیا رو پاک کرده بودم کمکم داشتم به این بچه هم علاقه مندمیشدم.دلیلی وجود نداشت که از بچه ی خودم وایلیا بدم بیاد! بچه ای که ایلیا رو دوباره بهم برگردوند!
با پوشیدن یه تاب سفید روی جین قرمزم، سشوار کردن موهام وبعد از یکم آرایش از حموم بیرون اومدم. عجیب بود که ایلیا هم چنان خوابه. کنارش نشستم وبه صورتش نگاه کردم.صورت برنزه ای که موقعه ی خواب با صورت مسیا مو نمیزد!
با پشت دست آروم موهاش رو نوازش میکردم که بیدار شد. چشماش رو باز کرد. با لبخند گفت: وای نهال...چه خوبه آدم همیشه بادیدن یه فرشته کوچولو بیدار بشه!
ـ دلم برای اینطور حرف زدنت تنگ شده بود!از جاش بلند شد وبه پشتی تخت تکیه داد و نگاهم کرد. اول به صورتم وبعد نگاهش کم کم به پایین کشیده شد! از نگاهش معذب شده بودم! یکم خودم رو جمع کردم و گفتم: چته ایلیا؟ چرا اینطوری نگاه میکنی؟؟؟
خندید وگفت: تا حالا اینجوری ندیده بودمت!
ـ ناراحتی برم عوضشون کنم!دستاش رو دورم حلقه کرد ویکم با خشونت فشار داد وگفت: آخه من گفتم ناراحتم؟؟؟ کدوم خریه از اینجوری لباس پوشیدن زنش بدش بیاد؟؟؟
ـ فشار نده ایلیا! استخوانام درد میگیره!
ـ یعنی تو اینقدر زپرتیی؟؟؟
ـ دست شما دردنکنه دیگه!
ـ خودت داری میگی خوب! به من چه!
ـ اصن ولم کن میخوام برم!
ـ غلط کردم!باخنده نگاهش کردمو دستمو کشیدم روی گونه اش. پشت دستمو بوسید و گفت: دلم برات خیلی تنگ شده بود! خیلی!
ـ دیگه داشت باورم میشد که عشقمون توی قلبت مرده!
ـ این عشق هیچ وقت نمیمیره! هیچ وقت!
ـ امیدوارم! سرم رو به شونه اش تکیه داد که با شصتش چونه ام رو کشید بالا.تو نگاهش تب نیاز موج میزد! تب خواستن. درست مثل شب اول هرم نفس های داغش صورتم رو نوازش میکرد. فاصله ی صورت هامون کم کمتر میشد ولی ارتباط چشمیمون قطع نمیشد تا اینکه داغی لبهاش روی لب های سردم نشست.
اون بوسه ی طولانی گویا میخواست تمام دلتنگی این چندماه رو از تن دوتامون دربیاره! هیچ کدوممون دلمون نمیاومدکه اون ارتباط قطع بشه! دوتامون نیاز داشتیم به این بوسه های داغ! بوسه هایی که چندماه بود به خودمون حرومش کرده بودیم!
بعد از بوسه چشم های خمارو سبز ایلیا اولین چیزی بودکه دیدم. همونطور که با دستش گردنم رونوازش میکرد برم گردوند ودوباره خوابوند روی تخت.دستش آروم آروم رفت سمت بند تابم که گفتم: نه ایلیا! الان نه!
ـ آخه چرا؟
ـ الان آمادگیش رو ندارم!
نفسش رو بیرون دادو گفت: خیلی خوب! هرجور که توراحتی!
درست بعد از اون شب نمیدونم چرا ولی هروقت ایلیا میخواست نزدیکم بشه دوباره یاد خاطرات بد همون شب می افتادم! اگه بابوسیدناش مشکل نداشتم سراین بودکه قبلا هم همدیگرو بوسیده بودیم ویه تصویر آروم از از بوسه داشتم ولی وقتی مخواست زیادی جلوبره احساسای های بدی بهم دست میداد!
از جام بلند شدم و سری به آشپزخونه زدم. برای شب میخواستم قورمه سبزی درست کنم. موادش رو از توی یخچال بیرون آوردم.خواستم دست به کاربشم که سروکله اش پیدا شد وگفت: داری چی کار میکنی؟
ـ شام بزارم دیگه!
ـ شام امشب مهمون بنده ای خانوم کوچولو!
ـ میدونی که من غذای بیرون....
ـ مطمئن باش اونجایی که میبرمت بهت بد نمیگذره!
ـ آخه معده ام حساس شده! هرغذایی بهم نمیسازه!
ـ چرا؟
ـ اون رو دیگه باید از فسقل بابا بپرسی!
ـ الهی قوربونش بشم! حالا نمیشه فسقل بابا یه امشب رو به مامانش تخفیف بده؟
ـ نچ!
ـ ببین خودت نمیخوای بریم ها! دوروز دیگه به جون من غر نزنی منو جایی نمیبری!
باخنده گفتم: واقعا دلت میاد قورمه سبزی منو ول کنی بری بیرون غذا بخوری؟
چشماش برق زدوگفت: میخوای قورمه سبزی درست کنی؟
خنده ام گرفت: حالا بریم یانه؟
نشست روی مبل وگفت: حالا که فکر میکنم میبینم نریم بهتره! بخاطر تو دارم میگم ها!
ـ تو که راست میگی!
ـ به جون خودم!
مشغول آشپزی بودم.ایلیا هم اومده بود توی آشپزخونه وکار کردن من روتماشا میکرد. وقتی در قابلمه رو گذاشتم تا جابیفته برگشتم ونگاهش کردم.یه جور خاصی داشت نگاهم میکرد. گفتم: چیه؟
دوتا ضربه زد روی پاشو گفت:بیا بشین اینجا!
آروم آروم بهش نزدیک شدم و نشستم روی پاش. دستاش رو دور بدنم حلقه کردو سرش رو فرو کرد توی یقه ی باز تابم وعطرم رو بوکشید. دستم رو گذاشتم روی سرش وموهای پرپشت قهوه ایش رو نوازش کردم. بوسه ای روی سرش گذاشتم وگفتم: ایلیا...ایلیا ی من...
ـ هوووووم؟
ـ خیلی دوستت دارم!
سرش رو آرود بالا وزل زد توی چشمام وگفت: دوباره بگونهال....دوباره!
باخنده درحالی که خودم روتوی بغلش جامیدادم گفتم: دوستت دارم! دوستت دارم! خیلی دوستت دارم!
بوسه هاش از فرق سرم تا روی گردنم در رفت وآمد بود. صورتش رو گرفتم بین دستام ویه بوسه ی طولانی روی لبهاش کاشتم و نزاشتم دیگه ادامه بده و از جام بلند شدم. سری به غذا زدم وبرگشتم توی اتاق.رژم روتجدید کردم ودوباره برگشتم پیش ایلیا! با اینکه دیگه پیشم بود ولی انگار دلم بیشتر از زمانی که باهاش قهربودم براش تنگ میشد! همین که دودقیقه نمی دیدمش دلم براش تنگ میشد. سرش رو گذاشته بود روی میز.دستم رو فرو کردم لای موهاش وگفتم: کم خوابیدی که حالا اینجا هم ولو شدی؟
سرش رو بلند کردوگفت: آخه خواب خواب میاره!
ـ اون خمیازه است!
ـ راست میگی؟ آره! پس چی بودکه خواب می آورد؟
ـ نکنه بوسه های من خواب میاره؟
ـ نه! اونا تازه آدمو هشیار میکنه!
ـ من فکر میکردم بوسیدن آدمو مست میکنه!
ـ خوب آره! مستم میکنه!
ـ بالاخره مست میکنه یا هوشیار؟
خنده اش گرفت وگفت: ولش کن بابا اصلن! این غذا کی حاضر میشه؟
ـ خیلی گشنته؟ حالا خوبه اون همه ناهار خوردی!
ـ آخه قورمه سبزی یه چیز دیگه است! اونم اگه دست پخت تو باشه که دیگه هیچی!
ـ کم کم یه ساعت دیگه باید صبرکنی!
ـ ای بابا! یک ساعت؟ تا اون موقعه یه لنگه پا همینجوری وایستیم؟
ـ خوب توکاروزندگی نداری؟
ـ دارم! ولی...
ـ ولی چی؟
ـ ولی...ولی تو نمیزاری به کارم برسم!
میدونستم منظورش چیه. آهی کشیدم ونشستم روی صندلی. جلوی پام زانو زد ودستام رو گرفت بین دستاش وگفت: چرا دوری میکنی نهال؟
نگاهش کردم. انگار از این قضیه ناراحت بود که چشمای تیله ایش اونجوری میلرزید. نفسم رو بیرون دادم وگفتم: نمیتونم خاطرات اون شب رو از توی ذهنم پاک کنم!
ـ یعنی...یعنی بخاطر اون شب...
سری تکون دادم وگفتم: آره! وقتی بیش تر از یه حدی میخوای نزدیک بشی دوباره احساس بد همون شب بهم دست میده!
نفسش رو باحرص بیرون دادوگفت: لعنت به من!
ـ اینجوری نگو ایلیا!
ـ بعد از اون شب نهال...خودم هم حالم از خودم بهم میخورد! دیگه تو که حق داری!
ـ شاید...شاید یکم بگذره درست بشه!
ـ درستم بشه خاطره ی اولین نزدیکیمون برات تا آخر عمر میمونه! من چی کار کردم خدا!؟
ـ تو...توناراحت نباش...سعی میکنم...سعی میکنم یه جوری باهاش کنار بیام!
زل زد توی چشمامو گفت: نه! تا وقتی ناراحتت کنه من نمیخوام! این واسه خودم هم بهتره! تنبیه میشم که هرچیزی ارزش امتحان کردن رو نداره! من هیچ وقت مشروب نمیخوردم! اون شبم به پیشنهاد مسیا این کارو کردم! ولی حدش از دستم دررفت!
صورتش رو نوازش کردم ولبخند زدم. از اینکه حتی توی مسائل خصوصیمون هم منطقی فکر میکرد خوشم میاومد! دستام رو بوسید وگفت:منو ببخش نهال!
ـ من فراموشش کردم! توام فراموش کن!لبخندی توی صورتم پاشیدو از جاش بلندشد.
شام که آماده شد میز روچیدم.ایلیا حموم بود.رفتم پشت درحمام ودر زدم: ایلیا؟
صدای شرشر آب قطع شدوصداش اومد: جانم؟
ـ شام حاضره!
ـ اومدم. ودوباره صدای آب بلندشد. پشت میز نشستم ومنتظر شدم تابیاد. چند دقیقه بعد در حالیکه داشت با حوله موهای خیسش رو خشک میکرد وارد آشپزخونه شد. بوکشید وگفت: به به! خانوم گلم چی کرده! برنج رو توی دیس کشیدم و روی صندلی نشستم. موهاش شلخته ریخته بود توی صورتش وجذاب ترش میکرد! وقتی باولع شروع به خوردن کرد من هم به اشتها اومدم وکفگیر رو برداشتم که برنج بکشم. کفگیر رو از دستم گرفت وبیشتر از حدمعمول برام برنج کشید. اعتراض کردم: چه خبره ایلیا؟؟ من این همه نمیخورم!
ـ تو رو کارندارم! پسرم به من رفته، شکموِ! آخه شکم اونم باید پرکنی دیگه!
ـ اول از همه که این بچه فعلا فقط مغز داره آقا دکتر! شما که بهتر میدونید! دوم از همه ازکجا میدونی پسره؟
ـ میدونم! یعنی باید پسر بشه!
ـ ولی من دختر دوست دارم!
ـ حالا دختر باشه واسه چندسال دیگه! من فعلا پسر میخوام!
ـ فعلاکه معلوم نیست چیه! بزار دو ماه دیگه معلوم میشه!
ـ قوربونش برم من!
ـ اِ...! داره حسودیم میشه ها!
ـ قوربون مامانشم میشم!
ـ خدانکنه!
ـ بخور دیگه! الان من همه رو میخورم به تو نمیرسه ها!
ـ این خیلی زیاده ایلیا! من این همه نمیخورم!
با اخم گفت: تو باید تقویت بشی! باید ویتامین به بدنت برسه!
ـ ولی نه دیگه اینجوری که خودم وبکشم! من نصف این رومیخورم!
ـ خیلی خوب بابا! هرچیش رودوست داری بخور! ولی دوسه ماه دیگه همچین برنامه ی غذایی بگم مامان برات بچینه که خودت حظ کنی!
ـ مامان؟؟؟
ـ نمیخوام بچه ام اینجا به دنیا بیاد! میبرمت فرانسه!
باخنده گفتم: مطمئنی دیگه پشیمون نمیشی؟
ـ چیه؟ نکنه توام بدت نمیاد تنهابرم ها!
ـ نداشتیما!!!!
ـ خودت داری میگی!
ـ ایلیا... این چندوقته کجامیرفتی که خونه نمیشستی؟
باخنده گفت: نترس! پارتی نمیرفتم!
ـ جدی پرسیدم!
ـ پیش مسیا! میرفتم میشستم پیشش تا بعد از ظهر.
ـ خبر داره که من...باردارم؟
ـ نه!
ـ هنوز میگه بیخیالم شی؟
ـ اوهوم! چراداری اینا رومیپرسی؟
ـ همینجوری! تو که نمیخوای به حرفش گوش بدی؟
ـ نهال؟؟؟ اگه من میخواستم به حرفش گوش بدم الان اینجا داشتم باتو قورمه سبزی میخوردم؟
ـ خوب حالا چرا میزنی؟ ببخشید! خواست جوابم رو بده که صدای تلفنش بلند شد.از جاش بلند شد ورفت سراغ گوشیش. نگاهی به صفحه اش انداخت و پوفی کرد.دستی به موهاش کشید و جواب داد: بله... سلام خوبی؟... کجاباید باشم؟ خونه... کجا؟... الان؟... الان که نمیتونم! ...گیرنده نمیشه!... آخه بیام چی کار؟ بیام قیافه ی نحس ...نه!...میگم نه!... اصلا فکر نکنم به تو ربطی داشته باشه!... تواینجوری فکر کن!... صد دفعه بهت گفتم دراین باره خودم تصمیم میگیرم!... بله!... میبرمش... آره! میخوام ببرمش!... به تو ربطی نداره!... من کار دارم! کار نداری؟خدافظ. ومنتظر نشد که کسی که پشت خط بود جوابش رو بده وقطع کرد.با پریشونی اومد نشست پشت میز.گفتم: کی بود؟
ـ حلال زاده!
ـ مسیا؟؟؟
ـ اوهوم!
ـ چی میگفت؟
ـ میگفت بیابریم جشن!
ـ جشن چی؟
ـ چمیدونم! از همین پارتیای شبونه دیگه!
ـ فقط همین؟
ـ آره!
ـ یعنی چیز دیگه ای نگفت؟
نگاهم کردوگفت: مگه تو چیزی شنیدی؟
ـ نه! ولی فکرمیکنم که درباره ی منم یه چیزایی گفت!
ـ غذاتوبخور!
ـ جوابمو ندادی!؟
ـ کشش نده نهال!
ـ خوب بگو دیگه!
ـ آره بابا جان! میگفت بخاطر تو نمیام! من گفتم همینجوری فکرکن! گفتم میخوام ببرمت فرانسه! خیالت راحت شد؟
ـ آروم! من که چیزی نگفتم اینجوری جوشی شدی!
دستی کشید لای موهاش و گفت: ببخشید! این قضیه کلا اعصابم رو ریخته بهم! بشقابش رو پس زدو از جاش بلند شد ورفت توی هال. گفتم: تو که عذاتو تموم نکردی!
ـ دیگه میل ندارم!
از اینکه ناراحتش کرده بودم خودم هم ناراحت شدم! انگار منم اشتهام کور شده بود! بلند شدم وبا اینکه دوتاقاشق بیشتر نخورده بودم میز رو جمع کردم. از اینکه تقریبا هیچ کس نمی خواست این رابطه ادامه پیدا کنه ومن وایلیا دست خالی داشتیم میجنگیدیم ناراحت بودم! ازاینکه هیچ وقت اون آرامشی که میخواستیم روتوی زندگیمون حس نمیکردیم بغضم میگرفت. داشتم ظرف هارومیشستم که صداش از پشت سرم اومد: تو که هنوز چیزی نخورده بودی! چرا غذاتو نخوردی؟
بالبخند مصنوعی گفتم: سیر شدم!
ـ با دوتا قاشق؟؟؟
ـ نه، خوردم!
ـ نهال؟ دروغ؟
ـ اشتهام کور شد!
ـ چرا؟
ـ نمیدونم!
شیر آب رو بست ومن روبرگردوند سمت خودش وگفت: تواز چی میترسی؟
ـ ازاینکه...ازاینکه ازدستت بدم!
آروم گونه ام رو نوازش کزدوگفت: هیچ وقت نترس! اگه همه عالم وآدم بخوان هم من تنهات نمیزارم! مطمئن باش که همیشه پشتتم! این روبهت قول میدم!
بازهم یک لبخند مصنوعی دیگه زدم ودرحالی که برمیگشتم گفتم:خوبه!
دوباره برم گردوند وگفت: پس الان چرا ناراحتی؟
ـ نه! حالم خوبه!
ـ چشمات که اینو نمیگن!
ـ باور کن خوبم! باحرص دستی کشید لای موهاش وگفت: باشه! نگو! وازم فاصله گرفت. میدونستم که دلخور شده.ظرف هارو شستم وبعداز مرتب کردن آشپزخونه برق روخاموش کردم. ایلیا توی هال نبود. برق هال روهم خاموش کردم و رفتم توی اتاق. روی تخت خوابیده بود وبه سقف خیره شده بود.گفتم: به چی فکر میکنی؟
ـ هیچی!
ـ ایلیا! میشه بلندشی؟ میخوام باهات حرف بزنم!
ایلیا از جاش بلند شدو خیلی جدی زل زد توی چشمام وگفت: امر بفرمایید؟
بغضم رو قورت دادم و گفتم: چرا هیچ کس نمیخواد این رابطه ادامه پیدا کنه؟
دستی روی صورتم کشید وگفت: مگه نظر دیگران برات مهمه؟
ـ نه! ولی...
ـ ولی رو دیگه ولش کن! نهال مااگه بخوایم طبق خواسته ی دیگران زندگی کنیم که هیچ وقت نباید زندگی کنیم!
ـ شاید...شاید این قضیه روی روابط ما تاثیر بزاره!
ـ نمیزاره! مطمئن باش!
ـ به مامان بابات گفتی که ...ازدواج کردی؟
ـ آره! همون روزای اول گفتم!
ـ واینم گفتی که رابطمون خراب شده بود؟
ـ من که نه، ولی مسیا زحمتش رو کشید! البته مامان اینا میگن که این یه مسئله ی کوچیکه وحل میشه! وپوزخندی زد!
ـ نظرشون...راجع به من چیه؟
ـ ببین نهال، من توی فرانسه خونه ی مستقل دارم، حالا برفرضم که هفته ای یکی دوبار بخوایم بریم خونه ی مامان اینا! مطمئن باش دیگران هیچ نقشی توی زندگی مانخواهند داشت! با اینکه اگه ببیننت عاشقت میشن! نفسش روبیرون داد وادامه داد: نهال... مگه من برای تو بس نیستم؟
نگاهش کردمو درحالی که دستاش رومیگرفتم گفتم:چرا! توبرای من ازهمه ی دنیا بسی!
ـ پس دیگران رو فراموش کن! بزار خودمون زندگیمون روبسازیم نه حرفهای مردم! مهم اینکه ما بهم اعتماد داشته باشم! همین!
ـ به من اعتماد داری؟
ـ آره!
ـ خوبه!
ـ خسته شدی خانوم کوچولو! دیگه بگیر بخواب! وبغلم کردو منوخوابوند روی تخت.از جاش بلند شدو برق اتاق روخاموش کرد.نور کمی که از آباژور می اومد فضای اتاق رو روشن میکرد. کنارم دراز کشیدوگفت: دیگه به هیچی فکرنکن! به هیچ چیز!
سرم رو توی سینه اش فروکردم و عطرش روبلعیدم.صدای ضربان قلبش درست مثل یه لالایی خواب رو به چشمام آورد.
با اینکه به ظاهر رابطمون خوب شده بود ولی من همچنان میلی بهش نداشتم وهمین قضیه کم کم داشت روی رفتارش تاثیر میزاشت.با اینکه به خودم چیزی نمیگفت ولی خودم حس میکردم که از این قضیه ناراحته وچیزی به روی من نمیاره!
ساعت 3 نصفه شب بود و یک هو احساس سرماکردم وهمین قضیه باعث شد از خواب بپرم. چشمام رو بازکردم که دنبال پتو بگردم که دیدم ایلیا سرجاش نیست.با تعجب به این ور واون ور نگاه کردم تا ببینمش ولی توی اتاق نبود.از جام بلند شدم وتوی هال سرک کشیدم.برق های ریز اپن روشن بود ونور کمی به محیط میداد.ایلیا روی مبل نشسته بود وبه نقطه ی نامعلومی خیره شده بود.
از پشت دستام رو انداختم دور گردنش وگفتم: چرا اینجا نشستی؟
دستام وگرفت وگفت: توچرا بیدار شدی؟
کنارش نشستم وگفتم: به همون علتی که تو بیدار شدی!!!
دستی به گونه ام کشیدوگفت: پاشو برو بخواب.
ـ چرا بیدار شدی؟
ـ خوابم نمیبرد!
ـ پس بیدار بودی ناقلا!
ـ آره دیگه! گفتم بچه ام روبخوابمونم برم رخت چرکامو بشورم!
باخنده گفتم: چقدرم بهت میاد!
سرم رو به بازوی عضله ایش تکیه دادم و دستام رو دورش حلقه کردم:ایلیا... چرا گرفته ای؟ چی شده؟
ـ تنبیه عذابم داره دیگه!
ـ تنبیه؟
ـ خسته ام نهال! از اینکه ازم دوری خسته ام! چیزی به خودت نمیگم ولی ازتو... ولش کن اصلا!بعد دستی روی شکمم که یکم برآمده شده بود کشید وگفت: فسقل بابا چطوره؟
ـ خوابش میاد وخودتم میدونی که بدون باباش خوابش نمیبره!
توهمون حالت بغلم کرد ورفت سمت اتاق. وقتی کنارم دراز کشید گفت: فردا بریم دکتر؟
ـ بریم!
ـ بگیر بخواب خانوم کوچولو! غلتیدم سمتش ودستام رو انداختم دور گردنش وگفتم: ایلیا...23 اسفنده! تو یه چیزی یادت نرفته؟
خندید ونوک بینیم روفشار دادوگفت: بعد از دکتر میریم خرید!
لبخندی توی صورتش پاشیدم.دستاش رو دورم حلقه کرد وچشماش رو بست. وقتی چشماش رو میبست معصوم تر میشد.دلم نمیخواست ناراحت باشه! دلم نمیخواست با افکار مشوش بخوابه! از طرفی خواب هم از کله ام پریده بود! بهتر بودکم کم با این قضیه کنار می اومدم.
صورتم رونزدیکش کردم و لب هاش رو بوسیدم.چند دقیقه بعد اونم همراهیم کرد.همونجوری که میبوسیدمش دستم روآروم سردادم ودکمه های بلوزش رو آروم آروم باز کردم.
واسه چند ثانیه انگار هنگ کرد ودستش از نوازش کردن وایستاد. ولی من محلش ندادم وکارم رو ادامه دادم. منو چرخوندو خیمه زد روم.توی چشمام زل زدوگفت: چی کار میکنی نهال؟
ـ همون کاری که باید بکنم!دلم نمیخواد ناراحت باشی!
انگار توی چشماش نور افکن روشن کردندکه اونجوری برق زد.خندیدوگفت: فدای توبشم! ولی نیازی نیست! من صبرم بیشتر از این حرفاست!
ـ ولی من طاقت ندارم غم رو توی نگاهت ببینم!باخنده منو بوسید،هزار بار! انگار که میخواست توی تک تک سلولای بدنم بوسه بکاره! با اینکه توی تمام مدتی که باهم بودیم سعی میکردم به گذشته فکر نکنم ولی گاهی خاطرات بداون شب بهم هجوم میاورد ولی به روی خودم نمی آوردم! این داستان باید یه جایی تموم میشد!
ایلیا هم خیلی مراعات میکرد.رفتارش بااون شب اصلا قابل قیاس نبود.انقدر ملایم باهام رفتار میکرد که خودم هم مشتاق تر میشدم. هرچی بود اون شوهر من بود وما بهم احتیاج داشتیم!
سپیده داشت میزد که سرم رو روی سینه ی مردونش گذاشته بودم و از نوازشی که روی موهام میکرد لذت میبردم،به تصویری که از آیندمون میکشید گوش میدادم:می برمت فرانسه، اونجا برات یه عرسی میگیرم که همه انگشت به دهن بمونن! البته بعد از اینکه فسقل بابا به دنیا اومد!باحال میشه ها نهال! فکرکن بچه مون همتوی عروسیمون هست! اونجا زندگی خیلی راحت تر از اینجاست. خودت میشی خانوم خودت! هرجادوست داری میری کلی مراکز تفریحی اونجاهست وخوبیش هم اینکه میتونیم باهم بریم ومثل اینجا محدودیت نداره!
ـ میدونی ایلیا ، من یکم از ورود به محیط جدید میترسم!
ـ چرا؟
ـ خوب اول از همه که من زبان بلد نیستم، دومش نمیدونم محیط اونجا چه جوریه که! من به اینجا عادت دارم نه اونجا!
ـ به اونجا هم عادت میکنی! واسه زبانم نگران نباش! خودم میشم مترجم خصوصیت تا راه بیفتی!
ـ نمیدونم!
ـ نمیخواد به این چیزا فکر کنی! بگیر بخواب فعلا. سرم رو توی سینه اش فروکردم و گفتم: شب بخیر!
ـ صبح بخیرخانوم کوچولو!
باخنده وگوش دادن به ضربان قلبش خوابم برد.
ساعت 11 صبح بود که باصدای شرشر آبی که از توی حموم می اومد بیدار شدم. ایلیا سرجاش نبود. از روی تخت بلند شدم وبعد از جمع کردن روتختی وپوشیدن یه لباس مناسب چند ضربه به در زدم وگفتم: ایلیا...زود بیا بیرون! منم میخوام برم حموم!
ـ باشه الان میام.
وارد آشپزخونه شدم و بعد از آماده کردن صبحانه خودم مشغول خوردن شدم.صبحانه ام تموم شده بودکه سروکله ی ایلیا هم پیدا شد.با اون تیشرت جذب مشکی وگرمکن سفیدی که پاش بود خیلی خواستنی شده بود.بالبخند نگاهش میکردم که گفت: سلام بر بانوی خودم! بهتری؟
ـ سلام! اوهوم! خوبم!
ـ خداروشکر! از جام بلند شدم و براش چایی ریختم.از پشت سر لپش روبوسیدم وگفتم: من رفتم حموم.
ـ مگه صبحانه خوردی؟
ـ آره!
ـ باشه، فقط زود بیا بیرون که بریم دکتر.
ـ باشه.
وارد حموم شدم وبعد از دوش گرفتن همونطوری که فقط حوله دورم بود اومدم بیرون.جلوی آیینه وایستاده بود وداشت به موهاش ژل میزد. بادیدنش توی اون بلوز اسپرت سفید وجین مشکی براق دلم رفت. منو که توی اون حالت دید گفت: این چه وضعشه آخه؟ سرما میخوری دختر!
ـ خوبه! هواگرم شده !
ـ زود برولباس بپوش ببینم!
ـ چشم قربان!
موهام رو خشک کردم ویه مانتوی شیری رنگ با شال سفید انتخاب کردم و پوشیدم.یکم هم آرایش کردم و از اتاق اومدم بیرون گفتم: من حاضرم، بریم!
نگاهی به سرتاپام انداخت ولبخندی زد. دستم روگرفت وباهم از خونه خارج شدیم.