تق!

صدای در بودکه منواز شر کابوس های همیشگیم خلاص کرد.سرجام نمی خیز شدم و با مغزی که هنوز درست کارنمیکرد دنبال این بودم که کی میتونه باشه. چنددقیقه ی بعدکه یادم اومد کیلیدام دست ایلیا ست نفس راحتی کشیدم که برگشته خونه. هوا تاریک شده بود و صدای سکوت شب همه جارو پر کرده بود. از جام بلند شدم و از کنار درنگاهش کردم. روی مبل نشسته بود وسرش رو بین دستاش گرفته بود.از اتاق اومدم بیرون وکنار دراتاق وایستادم وگفتم: ایلیا؟صدام انقدر میلرزید که بعید میدونستم اصلا شنیده باشه!چند دقیقه بعدکه دیدم جواب نمیده گفتم: بزار...بزار برات..توضیح بدم!

سرش رو آورد بالا وباعصبانیت دادزد:من ازت توضیح نمیخوام! برو تو اتاقت!

ـ توروخدا....

ـ ساکت شو! دلم نمیخوادحتی صداتو بشنوم!میدونستم اگه بیشتر وایستم بغضم میترکه. سریع برگشتم توی اتاق و در رو بستم.پشت در روی زمین افتادم و سعی کردم صدای هق هقم رو خفه کنم!همه چیز رو خراب کرده بودم! خودم بادستای خودم آرمش لحظه هام رو از خودم گرفته بودم! ایلیا دیگه حتی نمیخواست صدای منو بشنوه! این یعنی اینکه من برای اون تموم شده بودم! یعنی اینکه واسش سرسوزنی ارزش نداشتم.اون حتی نمیخواست توضیح منو بشنوه! این یعنی اینکه حرف های مسیا رو باور کره بود! یعنی اینکه باید منتظر میموندم تا بودن یا نبودنم روتوی زندگیش معلوم کنه!

چند روز بدون هیچ حرفی وتوی سکوت گذشت. ایلیا از اول تا آخر روز روی همون مبل می نشست و به نقطه ی نامعلومی توی فضا خیره میشد.من هم فقط برای خوردن آب ویه تیکه نونی که بتونه زنده نگهم داره از اتاق می اومدم بیرون وباقیه روز رو به گریه میگذروندم.

اون روز بعد از چند روز چیزی نخوردن دل ضعفه امونم رو برید. بدون سر وصدا از اتاق اومدم بیرون و دنبال ایلیا گشتم! نبود! رفته بود. منو گذاشته بودو رفته بود. نمی تونستم باور کنم! نمیتونستم باورکنم که منو تنهاول کرده ورفته! ایلیا ظالم نبود! هرچندکه این چند روزه حسابی زجرم داده بود!میخواستم بزنم زیر گریه! میخواستم همه ی دنیا رو باصدای ناله ام پرکنم!اولین قطره ی اشکم چکید روی مبلی که جای همیشگی ایلیا بود.کنار همون مبل نشستم و سرم روگذاشتم روی جایی که ایلیا مینشست و هق هق سینه ام رو رهاکردم!

من تنهاشده بودم! نهالی که غرور و زندگیش به باد رفته بود! نهالی که دیگه حتی همون چند تاتیکه چوبی هم که ازش باقی مونده بود توی آتیش روزگار سوخته بود! حساب ساعت ودقیقه ازدستم دررفته بود.فکر اینکه آخرین امیدم به این زندگی، ایلیا، منوگذاشته بود ورفته بود داغونم میکرد! بعد از گذشت چندین ساعت گریه ام به قوت دقایق اول باقی بود! انگار تموم بغض های این 24واندی سال داشت دونه دونه میشکست!

هوا تاریک شده بود که صدای دراومد.باهمون صورت خیس وچشم هایی که پف کرده بود سرم رو آوردم بالا ونگاهم افتاد توی نگاه سبز ایلیا که از شیشه هم بی حس تر بود! دیدنش بااینکه منو نمیدید ولی آرومم کرد! همین که فهمیدم منو نزاشته وبره، همین که هنوزم برمیگشت به اون خونه برام کافی بود! اشکام روپاک کردم وبرگشتم توی خلوت خودم تا خلوتش رو بهم نزم! برعکس من که بعد از چند روز حسابی داغون شده بودم اون همونجوری مونده بود! انگار نه انگارکه اتفاقی افتاده وتنها چیزی که عوض شده بوداین بودکه منو نمیدید!

این قضیه عذاب آور بود ولی بهتر از این بودکه از حضورش محروم باشم! با اینکه دیگه بامن نبود، بااینکه دیگه منو تو محبت چشماش غرق نمیکرد اما همین که بود ومیتونستم بودنش رواز بوی عطر یخش حس کنم برام کافی بود! بادیدنش گریه ام بند اومده بودو دوباره خلسه ی بی فکری به سمتم هجوم آورد! اینکه به هیچ چیزی فکر نمیکردم و ساعت ها به یه نقطه خیره میشدم دیونه کننده بود! میدونستم که یکم دیگه اگه این وضعیت بگذره دیوونه میشم!

دلم نمیخواست این بی فکری ادامه پیداکنه سرهمین موضوع ضبط رو باکمترین صدای ممکنش روشن کردم:

حالا که امید بودن تودرکنارم داره میمیره

منم گریه ی ممتد نصفه شب و دوباره دلم میگره

حالاکه نیستی وبغض گلوم روگرفته چه جوری بشکنمش

بیا وببین دقیقه هایی که نیستی اونقدره دلگیره که داره از غصه میمیره

عذابم میده این جای خالی زجرم میده این خاطراتا

فکرم بی تو داغون وخسته است کاش بره ازیادم اون صداتو

عذابم میده عذابم میده

منم واین جای خالی که بی توهیچ وقت پرنمیشه

منمو این عکس کهنه که ازگریه ام دلخور نمیشه

منم واین حال و روزی که بی تو تعریفی نداره

منم واین جسم توخالی که بی توهی کم میاره

عذابم میده این جای خالی زجرم میده این خاطراتا

فکرم بی تو داغون وخسته است کاش بره ازیادم اون صداتو

عذابم میده عذابم میده

تا خوابتو میبینم میگم شاید وقتش رسیده

بیخوابی میشینه توی چشمام مهلت نمیده

نه

دوباره نیستی تو شعرام حرفی واسه ی گفتن ندارم

دوباره نیستی وبغض گلوم و میگیره باز کم میارم

حالا که امید بودن تودرکنارم داره میمیره

منم گریه ی ممتد نصفه شب و دوباره دلم میگره

حالاکه نیستی وبغض گلوم روگرفته چه جوری بشکنمش

بیا وببین دقیقه هایی که نیستی اونقدره دلگیره که داره از غصه میمیره

عذابم میده این جای خالی زجرم میده این خاطراتا

فکرم بی تو داغون وخسته است کاش بره ازیادم اون صداتو

عذابم میده عذابم میده

محسن یگانه میخوند واشک من روجاری میکرد. باحرکات گهواره ای بدنم وگریه هایی که صورتم رو خیس کرده بود میخواستم خودم رو آروم کنم ولی صدای در متعجبم کرد.از گوشه ی درسرک کشیدم ودیدم که آرزو مات ایلیا جلوی در وایستاده.ایلیا گفت: باکی کاردارید؟

ـ ن...نهال!

ـ توی اتاقشه! این روگفت ودوباره برگشت سرجای همیشگیش. آرزوکه هنوز از بودن یه مرد توی خونه ی من توی شوک بود.اومد توی اتاق. سریع صورتم رو پاک کردم که اشکام رو نبینه. وارد اتاق شد ودر روبست. روبه روم نشست وگفت: تواین خونه چه خبره؟

با پوزخندگفتم: خیلی زود داری میپرسی رفیق!

ـ این لندهور کیه؟

ـ کسی که دوسش دارم و شده ملکه ی عذابم!

ـ نهال! میگی اینجا چه خبره یانه؟

نگاهش کردم. چشماش بوی نگرانی میداد! خسته شده بودم بس که سرمو به سردی دیوار تکیه داده بودمو اشک ریخته بودم! سرموگذاشتم روی شونه ی آرزو با هق هق های باقی مونده توی گلوم تمام ماجرا رو براش گفتم.اشک میریختم ومیگفتم بلکه سبک شم! آرزو مثل خواهرم بود! تنهاکسی بود که تمام این یک سال نگرانم میشد وبه فکرم بود! پس حالا هم تنها کسی بودکه به درد دلم گوش میداد.

حرفام که تموم شد سرم رواز شونش برداشتم و نگاهش کردم.صورتش خیس بود.با شصتم اشکاش رو پاک کردمو گفتم: توچرا گریه میکنی؟

ـ هیچی! یاد بدبختیای خودم افتادم!

باپوزخندگفتم: مگه تو بدبختی هم داری؟

سرش رو تکون دادوگفت: حالا میخوای چی کارکنی؟

ـ نمیدونم!

ـ اون میخوادچی کارکنه؟

ـ اونم نمیدونم!

ـ چرا براش توضیح نمیدی؟

ـ نزاشت! گفت حتی نمیخواد صدامو بشنوه!

ـ غلط کرده! نمیشه که حرفای تو رو نشنیده قضاوت کنه! پسره ی...

ـ آرزو!

ـ هان؟

ـ اون هرچی باشه، هرچقدر بد باشه شوهرمه! دوسش دارم!

ـ دیوونه ای دیگه!

ـ آره! دیوونه ام!

ـ بمیرم برات! این رو بابغض گفت. درحالی که سعی میکرد صداش نلرزه ادامه داد: قیافه ی خودت رو توی آیینه دیدی؟ توی این چند روزه شدی پوست و استخون! پاشو یه آبی بزن به صورتت تامن بیام!

ـ کجا؟

ـ میرم یه چیزی درست کنم بخوری!

ـ نمیخواد! میل ندارم!

ـ بیخود! باید بخوری!

ـ نرو آرزو! خلوتش روبهم نزن!

ـ همین که لیچار بارش نمیکنم باید بره خداشم شکرکنه!

ـ خواهش میکنم!

ـ توبرو صورتت روبشور، زیاد لفتش نمیدم! یخچالت رو یه سرچ میکنم هرچی دم دست بود میارم!

ـ آخه....

ـ بحث نکن دیگه! بلند شو! این رو گفت واز دراتاق زد بیرون.چون در رو باز گذاشت صدای سوال جواب های ایلیا تا توی اتاق میاومد: چیزی میخواید؟

ـ میخوام یه چیزی ببرم نهال بخوره! شماکه اصن به فکر نیستید!

صدای پوزخند ایلیا بلند شدو من به زور جلوی شکستن دوباره ی بغضم روگرفتم.

ـ میخواید شب بمونید؟

ـ اشکالی داره؟

ـ اگه خانوادتون بدونن ،نه!

ـ من بار اولم نیست شب پیش نهال میمونم! شما تازه واردید به این خونه!

دلم نمیخواست آرزو اینجوری با ایلیا حرف بزنه! ولی شاید هم موقعه اش بودکه یه نفر رفتارش روبه رخش بکشه! شاید زمانش رسیده بودکه یکی بهش بگه داری اشتباه میکنی!

رفتم توی دست شویی وبه قیافه ی خودم نگاه کردم. چشمام پف کرده بود و قرمز ومتورم بود. پوست صورتم لطافت همیشگیش رواز دست داده بود وبه نظرم هم لاغرتر شده بودم. صورتم رو شستم وسعی کردم دیگه به هیچی فکرنکنم. از دست شویی که اومدم بیرون صدای آرزو بلند شد: نهال؟ بیا بیرون! آقاتون تشریف بردند بیرون!

ـ بیا تو اتاق!

ازگوشه ی درسرک کشیدو گفت:چرانمیای بیرون؟

ـ اون بیرون یه جورایی شده دنیای اون! نمیخوام وارد حریمش بشم!

ـ یعنی چی؟ میخوای خودت رواینجا حبس کنی؟

ـ بحث نکن آرزو!

ـ خیلی خوب! چند دقیقه بعد با ظرف نونی که دیگه خشک شده بودو پنیر وسبزی برگشت. گفت: چندوقته به آشپزخونت سرنزدی؟ بوی کپکیدگی کبابای توی یخچال خونه روبرداشته بود! الهم دلله هم که هیچی توی یخچالت پیدا نمیشه!

ـ من که گفتم میل ندارم!

ـ اگه به میل تو باشه، هیچ وقت هیچی نمیخوری!بعد یه لقمه برام درست کرد وگفت: بگیر!

لقمه رو ازش گرفتم و بهش نگاه کردم.وقتی دید دارم بازی میکنم ونمیخورم گفت: چته تو؟ دنیا به آخر رسیده؟ بخدا نهال حتی اگه اینم ولت کنه انقدر موقعیت های بهتری برات هست! چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی؟

ـ دوسش دارم آرزو! میتونی بفهمی؟

ـ چرا ازاول بهش نگفتی؟

ـ میترسیدم!

ـ ازچی؟

ـ ازاینکه بزاره بره!

ـ یعنی از وضعیت الانت بدتر میشد؟

ـ آره! میدونم! حماقت کردم! حماقت!

ـ باهاش صحبت کن!

ـ گوش نمیده!

ـ گوش نده! به زور باهاش حرف بزن! بهش بگو که قصد تو چیزی نبوده که اون فکر میکنه! اگه میگی که دوست داره، اگه واقعا سه ماه بخاطر تو برنگشته فرانسه میبخشتد!

ـ من بهت میگم گوش نمیده تو میگی براش توضیح بده؟

ـ میخوای من باهاش حرف بزنم!؟؟

ـ نه نه!

ـ دِ خوب اینجوریم که نمیشه!

ـ بس کن! آرزو! اگه اومدی حالمو بدتر کنی اصلا برو!

ـ من هیچ کجا نمیرم!

ـ پس دیگه چیزی نگو!

آرزو صبح بعد از اینکه ایلیا اومد ومثل جنازه روی مبل خوابش برد رفت. توی اون هوای سرد دلم نیومد همونجوری بخوابه! از توی اتاق براش پتو وبالشت آوردم.نخواستم بیدارش کن سر همین بالشت رو گذاشتم کنارشو پتو روکشیدم روش.موهاش بهم ریخته توی صورتش بود وچهره اش رو مثل پسربچه ها کرده بود.چقدردلم براش تنگ شده بود! چند روز بودکه درست وجسابی ندیده بودمش! چون دیدم خوابه و حالا حالا ها هم بیدار نمیشه نشستم روی مبل کناریش و زل زدم توی صورتش.صدای گریه ام روخفه کرده بودم که بیدار نشه.

خدایا! من چرا محروم بودم از این آدم؟ چرا کنارم بود وباهام غریبه بود؟ مگه نمیدونست چقدر بهش احتیاج دارم؟ مگه نمیدونست که بدون اون هیچی نیستم؟ خدایا این چه عدالته که تو داری؟ چرا باید زندگی من اینجوری باشه؟؟؟چرا ؟چرا؟

داشتم این سوال ها رو باگریه ازخودم میپرسیدم که ایلیا تکون خورد.سریع دویدم توی اتاق که منو نبینه! دلم نمیخواست بفهمه تمام این مدت مات صورتش بودم.

ایلیا صبح ها ازخونه میزدبیرون و نزدیکیای غروب برمیگشت. کار من هم شده بود گریه کردن! بار آخری که دیدمش به نظرلاغر شده بود. انگار اون هم مثل من غذای درست وحسابی نمیخورد. میدونستم که اینجوری نمیشه زندگی کرد. باید هرچه زودتر با این موضوع کنار می اومدم! باید برمیگشتم به زندگی وسعی میکردم خودم، خودم رو ببخشم! میدونستم اگه خودم خودمو نبخشم ایلیا هم نمیبخشه!

ساعت 6 بود و بوی قورمه سبزی خونه رو پرکرده بود .این اولین غذایی بودکه بعد از 2 هفته حضور ایلیا توی خونه ام میپختم! میدونستم منو نبخشیده ولی باید سعی خودم رو میکردم. باید خودم رو بهش نزدیک میکردم! باید بهش میگفتم که اشتباه کردم! باید ازش عذرخواهی میکردم.

بعد از حموم یه بلوز کاموایی کرم رنگ که یقه شل بود با یه جین قهوه ای سوخته پوشیدم و وسفره روچیدم. میدونستم که ایلیا کم کم سروکلش پیدا میشه.

ساعت 7 بودکه اومد. بهش سلام کردم ولی مثل همیشه جوابی نشنیدم. با بیشترین سر وصدای ممکن ظرف ها رو میچیدم.میخواستم بفهمه که غذا پختم وبیاد توی آشپزخونه، هرچند که با اون بویی که من راه انداخته بودم به این کارها نیازی نبود. چند دقیقه ای رو پشت میز منتظر نشستم تا بیاد ولی خبری نشد. همونجوری روی مبل نشسته بود وداشت تلویزیون تماشا میکرد. غذا داشت یخ میکرد. من فقط بخاطر اون غذا پخته بودم و اون هیچ توجهی نداشت. از روی صندلی بلند شدم و پشت اپن وایستادم. بغضم رو قورت دادم و گفتم: ن...نمیای ...شام بخوریم؟

وصدای بی حسش بود که با قاطعیت جواب داد: غذا خوردم!

این یعنی اینکه کارایی که میکنی هیچ اهمیتی برام نداره! یعنی اینکه هنوز آتش بس اعلام نشده! تمام شور و شوقم گرفته شد! بیحال پشت میز نشستم و با غذام بازی کردم. دیگه هیچ اشتیاقی واسه هیچ کاری نداشتم! غذا ها رو برگردوندم توی ظرف وگذاشتم توی یخچال و برگشتم به حریم خودم! به اتاقی که دنیای منو از دنیای ایلیا جدا میکرد.

دیگه نمیخواستم گریه کنم! میخواستم مثل خودش بیتفاوت باشم. میخواستم یه جوری رفتار کنم که بدونه دیگه این داستان واسه من هم اهمیتی نداره! هرچندکه دلم ساز کاملا مخالفی میزد. تموم شب بابغضی که تا گلوم بالا میاومد جنگیدم و نزاشتم بشکنه. نزدیکی هایی صبح بود که خوابم برد. بی اینکه توی طول شب گریه کرده باشم!

ساعت 12 بود که از خواب بیدار شدم. سکوت خونه خبر از این میداد که ایلیا خونه نیست. ازجام بلند شدم و خواستم برم دست شویی که قابلمه های روی گاز منو کشوند توی آشپزخونه. برنج دست خورده شد و بود وظرف کثیف توی سینک میگفت که ایلیا از غذام خورده ولی یادش رفته آثارش رو پاک کنه! ناخودآگاه لبخندی روی لبهام نشست! این واسم کلی معنی داشت! انگار جون دوباره توی وجودم ریخته شده بود!

باید به ایلیا نزدیک تر میشد! باید ازش میخواستم که منو ببخشه! بعد از خوردن یه صبحانه ی مفصل شروع کردم به تمیز کردن خونه. بخاطر اینکه دوهفته کسی دستی به سر و روی این خونه نکشیده بود همه جارو گرد وخاک گرفته بود. تمیز کاری خونه حتی بعد از خوردن یه ناهار سرپایی هم ادامه داشت!! بعد از تمیز کاری نوبت غذا بود. باید یه چیز خوشمزه درست میکردم. یه چیزی که مثل قورمه سبزی حسابی بو داشته باشه تا ایلیا نتونه مقاومت کنه!

از حال خودم خنده ام میگرفت! اینکه یک روز حسابی بهم ریخته و دمقم وکارم گریه است ویک روز دیگه مثل امروز اینقدر سرخوشم!

مواد کباب تابه ای رو داشتیم.سرهمین تصمیم گرفتم که کباب درست کنم.خودم هم خیلی دوست داشتم ومیدونستم که ایلیا هم بدش نمیاد. زیر لب آهنگ میخوندم و غذا درست میکردم. ساعت 6 بود وباید آماده میشدم که ایلیا بیاد! رفتم توی اتاق ویه بلوز قرمز خوش دوخت که حسابی تنگ بود با یه شلوارک جین مشکی پوشیدم. یکم آرایش کردم و موهام رو جمع کردم بالا.به خودم توی آیینه نگاه کردم. چقدر با نهالی که چند روز پیش بخاطر گریه ی زیاد زیر چشماش گود افتاده بود فرق داشتم! چقدر کارهای ایلیا میتونست روی من تاثیر بزاره! یه حرکت به این کوچیکی وبی اهمیتی منو از این روبه اون رو کرده بود! با این حال نمیدونستم که چرا بی محلی میکنه!

چیدن سفره تموم شده بود که ایلیا اومد.انگار چند ثانیه از دیدن من توی اون سر و وضع جا خورد. اما سریع همون ژست شیشه ای خاص خودش رو گرفت وبعد از درآرودن پالتوش روی مبل نشست! دیگه نمی خواستم منتظر بمونم که خودش بیاد! میخواستم خودم برم وبهش بگم که منو ببخشه! میخواستم ازش بخوام که برگرده وبزاره دوباره زندگیمون رو شروع کنیم!

اولین قدم روبه سمتش برداشتم که تلفنش زنگ زد: الو....سلام عزیزم!...چطوری قربونت برم؟....آره عالی بود! ...کی؟.....فردا؟....باشه حتما! برای شام دیگه؟....میام قوربونت برم! .... اِم! یه لحظه صبر کن.... .

روش روکرد سمت من که داشتم باچشمای گرد شده نگاهش میکردم وگفت: چیزی می خوای؟ بروتو اتاقت دیگه!

پاهام یاری نمیکرد! این کی بودکه ایلیا اون رو عزیزم صدا میزد؟ کی بودکه برای فردا شام دعوتش میکرد؟ کی بودکه ایلیا حتی نمیخواست من حرف هاشون رو بشنوم؟؟؟ باکمک دیوار خودمو رسوندم به اتاقم! انگار یه پتک گنده خورد بود توی سرم که اونجوری تلوتلو میخوردم! هضم حرف های ایلیا برام سنگین بود! هضم لبخندی که وقتی داشت باتلفن حرف میزد روی لبهاش بود!

من بخاطر ایلیا اون شب شام درست کرده بود، میخواستم باهاش صحبت کنم که منو ببخشه ولی اون...! داشتم به مرض جنون میرسیدم! یعنی کی اینقدر زود جا منو توی دلش پر کرده بود؟ چطور تونسته بودکه باوجود من باکس دیگه ای...! حتی فکر کردن بهش دیوونم میکرد! چه برسه به اینکه بخوام باورکنم!

نفهمیدم که اشک هام کی گونه هام روخیس کرده بود! باپشت دست وباحرص پاکشون کردم و باخودم گفتم:این آدم حتی لیاقت گریه کردن روهم نداره! ذهنم پراز افکار ضدو نقیض بود! از یک طرف میگفتم که ایلیا نمیتونه اینکارو بامن بکنه واز یک طرف حرفهای ایلیا پشت تلفن داغونم میکرد!

تمام طول شب رو توی اتاق راه رفتم و بلندبلند باخودم فکر کردم! حتی گریه کردن هم نمیتونست غلیان درونیم رو بخوابونه! انقدر راه رفتم انقدر حرف زدم انقدر گریه کردم که ازخستگی بیهوش شدم!

حتی دلم نمیخواست که ازخواب بیدار بشم! دلم میخواست بخوابم! یه خواب ابدی! ازاون خواب هایی که مثل خلسه هیچ فکر مزخرفی آزارت نمیده! ساعت 10 بود که خواب نقابش رو از روی سرم برداشت ودوباره تلخی واقعیت زیر دندونای زندگیم خودش رو به نمایش گذاشت! ظرف های غذا دست نخورده روی میز بود ، برنج خشک شده بود ودور کباب هاکلی مگس جمع شده بود!

طاقت دیدن اون همه زحمتی که دیشب کشیدم و رسید به اینجا رو نداشتم! با حرص میز رو چپه کردمو میون صدای خورد شدن ظرف وظروف روی میز بغضی که به زور نگهش داشته بودم ترکید!

سرگیجه داشتم انقدر زیاد که نمیتونستم روبه روم روببینم! دستمو گرفتم به اپن وسعی کردم چندتا نفس عمیق بکشم! ولی بخاطر گریه ام نتونستم وبه سرفه افتادم.صدای ایلیا توی مغزم میپیچید وحالم رو بدتر میکرد: سلام عزیزم!...چطوری قربونت برم؟....آره عالی بود! ...

چطور تونسته بود با من این کارو بکنه؟ چطور تونسته بود منو زیر پای غرور لعنتیش له کنه؟ مگه نمی گفت عاشقمه؟ مگه دوسم نداشت؟ مگه بخاطر من سه ماه نمونده بود ایران؟؟؟حالا چرا داشت اینجوری میکرد؟ همه ی حرفاش دروغ بود! دروغ!

با همون سرگیجه وسیاهی چشم بدون اینکه حتی بخاطر رفتن شیشه ها توی پام خم به ابرو بیارم برگشتم سمت اتاق وچون چهارچوب درو ندیدم مستقیم رفتم توی چهارچوب! نه درد سرم ونه حتی سوزش پام برام اهمیت نداشت.فقط دلم میخواست بمیرم! گوشه ی اتاق نشستم و سرم رو تکیه دادم به سردیه دیوار.دوباره مغزم خالی شده بود! دوباره رسیده بودم به خلا! به تهی! نگاهم روی نقطه ای که حتی خودم هم درست نمیدونستم کجاست خیره بود وسعی میکرم هق هقی که تموم بدنم رو میلرزوند رو تمومش کنم!

سردم بود اما از تو داشتم آتیش میگرفتم! تموم دست وپام کرخت شده بود.احساس میکردم که هرچی جون توی بدنمه گرفته شده! چشمام آروم آروم روی هم رفت و یه چیز لجز و چسبناک مثل قیر تموم درزهای ذهنم رو پرکرد.

ـ نهال؟؟؟...نهال!...بازکن چشماتو... نهال....؟ صدا انگار از فاصله ی 100 کیلومتریم می اومد. یه صدایی مثل سوت ممتد تموم ذهنم رو پرکرده بود.حتی جونی واسه باز کردن چشمم رو نداشتم. احساس میکردم هیچ خونی توی بدنم جریان نداره.

سرم مثل یه کوه سنگین بود واین سنگینی زمانی که چیزی جسم نیمه جونم رو از روی زمین بلند کرد بیشتر معلوم شد.دلم میخواست از درد جیغ بکشم! درد داشتم ولی نمیدونستم کجام دردمیکنه! سرم؟ پام؟ بدنم؟ نه نه! منشا درد معلوم نبود! یه جایی بین سیاهی وسفیدی داشتم جون میدادم. دلم میخواست اگه این دیگه آخر کارمه همه چیز زودتر تموم بشه! تحمل اون صدای سوتی که تموم گوشم رو گرفته بود نداشتم!

داغ بودم! مثل یه کوره! مثل آتیش میسوختم و هزیون میگفتم. صدایی که برام آشنا نبود باز هم اومد: نهال....نهال....

تموم توانم روجمع کردم ولای چشمامو روباز کردم.ولی انقدرکم که فقط درفاصله ی چند سانتی متری صورتم رومیدیدم! همه چیز تار بود! انگار دنیا رنگش رو از دست داده بود. هر جسمی که توی دایره ی دیدم بود بی شکل وبی مفهموم بود. داغی درونم هرلحظه بیشتر میشد. انگار میخواست تموم وجودم رو خاکستر کنه!

آتیش درونم هرلحظه شعله ورتر میشد که خنکیه خوشایندی توی پاهام پیچید. انگار یه چیز جاری بین پاهام ول میخورد.یه چیزی که مثل ماهی با انگشتای داغ وملتهب پام بازی میکرد. خنکی از رویه پام شروع شد وبه سرزانوم رسید.همین خنکی داشت التهاب درونم روکمتر میکرد.

بعد از اینکه تمام داغی پام گرفته شد خنکی لذت بخش به صورتم رسید.یه چیز نرم روی صورتم کشیده میشد ودرعرض چند دقیقه بخاطر داغی بدنم تمام آبی که روی پوستم مینشست تبخیر میشد.انگار یه کسی درست مثل مادر داشتم تیمارم میکرد!

مادر...مادر...چقدر وجود مادر دوست داشتنیه! چقدر آدمهایی که مادر دارندخوشبختن! مادری که اگه تب کنی تا خود صبح بالای سرت وایسته وپرستاریت رو کنه! مادری که نگرانت بشه، مواظبت باشه ودعای خیرش همیشه پشت سرت باشه!

خنکیه دلچسب هرچی که بود بعد ازاینکه کمی از حرارت بدنم کمتر شد ازم دور شد.یکم بعد سوزش کوچیکی توی دستم احساس کردم وبعد از چند دقیقه خواب درست مثل بی وزنی خلا منو دربرگرفت.

نمیدونم چقدر توی بی وزنیه اون خواب دست وپازدم! نمیدونم چقدر گذشت که بالاخره سنگینی بیداری توی وجودم ریخت ومن یادم اومدکه چقدر بدنم دردمیکنه! چشمام رو با درد وسوزش باز کردم. روی تخت خوابم بودم و روی عسلیه کنار تخت انواع شربت وقرص وحتی چندتا سرنگ خالی هم بود. تمام بدنم درد میکرد وهرحرکتم به منزله ی جون کندن بود! پاهام توی باند بود.معلوم بود که شیشه خورده های اون شب کارخودش رو کرده!

با هزار بدبختی ازجام بلند شدم و به اطراف نگاهی انداختم تا شاید اثری از وسایل آرزو پیدا کنم! میدونستم که به جز اون هیچ کس دیگه ای توی این دنیا نیست که برام همچین کاری بکنه. ولی هیچ چیزی که خبر اومدن آرزو رو بده توی اتاق پیدا نکردم.

دراتاق رو باز کردم و به بیرون سرک کشیدم.صدای تلوزیون می اومد پس کسی خونه بود. از اتاق اومدم بیرون و ایلیا رو طبق معمول جلوی تلوزیون دیدم. با دیدنش دوباره تمام اتفاقات بد گذشته به ذهن خالیم هجوم آورد. بودن اینکه برگرده ونگاهم کنه گفت: بهتری؟

جوابش رو ندادم و آروم آروم رفتم سمت آشپزخونه. همه چیز مرتب سرجاش بود.معلوم بودکه آرزو آشپزخونه رو هم تمیز کرده بود. پرسیدم: رفت؟

بازهم بدون اینکه نگاهم کنه با صدایی که بی تفاوتی ازش میبارید ومعلوم بودکه اصلا مایل به ادامه ی این مکالمه نیست گفت: کی؟

ـ آرزو!

ـ مگه اومده بود اینجا؟

ـ پس کی اینجارو مرتب کرده؟

صدای پوزخندش رو از اون فاصله شنیدم ولی نمیتونستم بفهمم که به چی میخنده. وقتی دیدم جوابی برای سوالم نداره بااینکه خیلی ضعف داشتم ولی برگشتم سمت اتاق.روی تخت دراز کشیدمو با گوشیم زنگ زدم به آرزو:بله؟

ـ سلام!

ـ نهال؟؟؟؟ خودتی؟ کجایی تو؟

ـ تو کجایی؟

ـ من که هستم! تو پیدات نیست چند روزه! حالت خوبه؟

ـ بهترم! چرااینقدر زود رفتی؟

ـ کجا؟

ـ از خونم دیگه! میگم چرااینقدر زود برگشتی؟ صبر میکردی بیدارشم!

ـ حالت خوبه؟؟؟ منکه اصلا چند هفته است اونجانیومدم!

هنگ کردم! پس کی اینجا بوده؟ کی خونه رومرتب کرده؟ کی از من پرستاری میکرده؟ کی؟؟؟

ـ الو؟ کجایی نهال؟

ـ هان...! هستم!

ـ چی شد؟

ـ هیچ...هیچی!

ـ حالت خوبه؟

ـ آره!

ـ مطمئن؟

ـ آره خوبم!!!

ـ چه خبر از ایلیا؟

ـ مثل همیشه!

ـ میخوای بیام پیشت؟

ـ نه! نه نمیخواد! کار نداری؟

ـ نه! مراقب خودت باش!

گوشی رو پرت کردم روی تخت وبه این فکر کردم که واقعا ایلیا تموم این کار هارو کرده؟ نگاهی به سرنگ های خالیه کنار تخت انداختم.ایلیا پزشک بود، پس میدونست چه جوری آمپول هم بزنه! دیگه داشتم یقین پیدا میکردم که حودش ازمن پرستاری میکرده!

ولی این کارش چه معنی داره؟ وقتی با وقاحت تمام جلوی من با کس دیگه ای حرف میزنه، وقتی حتی اجازه ی یه توضیح ساده رو به من نمیده، وقتی تمام تلاش من رو برای نزدیک شدن به اون میبینه وبی تفاوت میگذره این کارش چه معنی داره؟ چرا با دست پس میزنه وباپا پیش میکشه؟؟؟ چرا ایلیا با من این کارو میکرد؟؟؟

ساعت ها به این موضوع فکرکردم! به اعتمادی که دیگه هیچ کدوممون نسبت به هم نداریم! به قلبم که تیکه تیکه شده بود ودیگه هیچ راهی واسه سرهم کردنش وجود نداشت! زندگیم مزخرف وتکراری شده بود.با یه درد گنده روی دلم که تقریبا هیچ چیزی تسکینش نمیداد!

دلم نمیخواست ایلیا رو ببینم بخاطر همین با اینکه حسابی ضعف داشتم از اتاق بیرون نرفته بودم وبا بیحالی روی تخت دراز کشیده بود. وقتی آرزو رو توی چهار چوب در دیدم جاخوردم!

ـ تو اینجا چی کار میکنی؟

ـ جدید واسه اومدنم به اینجا باید دلیل داشته باشم؟؟؟

ـ چه جوری درو باز کردی؟

ـ فکر کنم یه نفر دیگه هم توی این خونه هستا!!!

ـ گفتم که نمیخواد بیای!

ـ مگه به حرف توِ؟ دختر تو چرا اینقدر رنگ روت پریده؟پات چی شده؟

ـ هیچی!

ـ چیزی خوردی؟

ـ اگه دوباره قراره منوببندی به غذا آره!

ـ پس نخوردی! چیزی تو یخچالت پیدا میشه یانه؟

ـ صد دفعه بهت گفتم دلم نمیخواد خلوتش رو بهم بریزی!

ـ چه جوری یه دفعه یهو شده صد دفعه؟ بعدشم خلوت اون بخور توسرش! تو باید غذا بخوری جون بگیری دختر!!! ریخت خودتو توی آیینه ببینی وحشت میکنی!

بدون توجه به اعتراض من از اتاق رفت بیرون وچند دقیقه بعد با یه نیمرو برگشت. برام لقمه درست کردو داد دستم. بخاطر ضعفی که داشتم همه رو تا ته خوردم!

غذا که تموم شد آرزو باخنده گفت: حالا کی غذا خورده بود؟؟؟

ـ مامانت خوبه؟

ـ آره! ازم خسته شده میخواد شوهرم بده!

ـ جدی؟ باکی؟

ـ یه پسری هست توی شرکتمون، اسمش علیه! یه مدته خیلی به پروپام میپیچه! دیروزم زنگیده بود با مامان حرف زده بود! قرار خواستگاری هم گذاشتند!

ـ خوبه !

ـ کجاش خوبه؟

ـ یعنی نمیخوای ازدواج کنی؟؟؟

ـ نه!

ـ چرا؟

ـ میترسم..

ـ از چی؟

ـ ولش کن!

ـ نکنه بخاطر منه؟

ـ خوب اوضاع تورو که میبینم، یکم میترسم!

ـ وضعیت من خیلی با تو فرق داره آرزو! اگه پسر خوبیه شانستو از دست نده!

ـ تو چی کار کردی؟؟؟

ـ هی..هیچی!

ـ چیزی شده نهال؟ این قرصا وآمپولا برای کیه؟

ـ مهم نیست!

ـ چی شده که من نمیدونم!

ـ فقط همینو بدون که هر امیدیم داشتم نا امید شد!

ـ چرا؟ چی شده؟ بگو دیگه!!!

ـ ایلیا...فک...فکر کنم...داره...زن میگیره!

ـ چــــــــــــــــــــــــ ــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ هیس! آروم!

ـ اون داره چی کار میکنه؟

بغضم رو قورت دادمو گفتم: داشت تلفنی با یه زن حرف میزد!

ـ زن؟؟؟ آخه چرا؟؟

ـ اصن ولش کن! راجع به یه چیز دیگه حرف بزنیم! دلم نمیخواد یادم بیاد!

ـ سرت چی شده؟

دستی به پیشونیم که با برخورد به دیوار کبود شده بود کشیدم وگفتم:وقتی اونجوری دیدمش حالم بد شد! سرگیجه گرفتم، رفتم توی دیوار!نمیدونم چند روز کلا تو اغما بودم! اینارم ایلیا بهم زده! وبه آمپولای روی عسلی اشاره کردم.

ـ واه! با یکی دیگه حرف میزنه بعد میاد از تو پرستاری میکنه؟ خله؟

ـ فعلا که داره با اینکاراش منو خل میکنه!

ـ میخوای چی کار کنی؟؟؟

ـ شاید...شیاد ازش طلاق بگیرم!

ـ میفهمی داری چی میگی؟؟؟

ـ بهتر از اینکه عذاب بکشم! بهتر از اینکه جلوی من با دوست دخترش یا هرخری که هست لاس بزنه!

ـ خوب فکر کن نهال! اگه طلاق بگیری وضعیتت خیلی بد میشه! اصن چرا سعی نمیکنی بهش نزدیک بشی؟

ـ چرا فکر میکنی سعی نکردم؟ همون شب که اون اتفاق افتاد براش غذا پخته بودم! میخوستم باهاش حرف بزنم! میخواستم بگم منو ببخشه! ولی اون.....

ـ پسره ی احمق!

ـ نمیدونم چی کار کنم! دارم دیونه میشم!

ـ میخوای چند روز بیای خونه ی ما؟ به نظرم یکم از این محیط دور باشی برات بهتره!

ـ نه! نمیخوام مزاحمت بشم!

ـ مزاحم نیستی دیوونه! منم از تنهایی درمیام!

ـ شاید...شاید نزاره!

ـ غلط کرده! اصن پاشو وسایلت رو جمع کن همین الان جلوی چشمش بریم! پاشوببینم! تو این مدت شدی پوست استخون! اینجوری که نمیشه!