ملودی زندگی من قسمت19
در خونه رو باز کرد و من و به داخل هدایت کرد.
آیدین:آره ایکبیری نره غول اومد!
_میگم از اون دو تا چه خبر؟
آیدین:اه.تو هم بیکاری از اونا سراغ میگیری؟ تا فردا پس فردا راهی ایران اند.اگه خدا بخواد!
_دیگه خوابم نمیبره.همینجا میشینم تی وی میبینم.
آیدین:اوکی.پس حداقل اینجا دراز بکش.
مبل تاشو رو باز کرد تا مثل تشک بشه.
_ممنون آیدین.نمیدونم چطور باید زحماتت و جبران کنم.
آیدین دست رو شونه هام گذاشت و من و خوابوند روش.
_آیدین نکن خودم میتونم.
آیدین:آره.اگه ولت کنم باز پس میفتی و رو زمین ولو میشی! جبران لازم نیست.تنها کاری که میتونی بکنی اینِ که دیگه به خودت اسیب نزنی و فشار نیاری.به فکر سلامتیت باش ملودی.غروب هم که میخوایم بریم بیرون فکر کنم آرشام میخواد قضیه رو بهشون بگه یا شاید باز میخواد نقش بازی کنه.تو کار این بشر موندم به خدا.
اصلا برام مهم نبود راجب چی میخواد حرف بزنه و چیکار کنه.هر چه بادا باد!
آیدین قصد رفتن کرد که یکدفعه یادم اومد ازش بپرسم کجا غیبش زده بود.
_صبر کن آیدین.
قبل از اینکه در و پشت سرش ببنده سرش و آورد داخل و پرسشگرانه نگاهم کرد.
آیدین:هوم؟
_بیا داخل تا بگم.
آیدین:حرفت و بزن.هزار تا کار دارم.
_آره جون عمه ت! تو از منم بیکار تری!
هینی گفت و زبونشو گاز گرفت.
آیدین:دور از جون! به عمه من توهین نکن!
خندیدم و گفتم:
_باشه بابا.آیدین خیلی دلقکی.باید میرفتی سیرک نه اینکه رقاص بشی!
آیدین:لطف داری.خب بگو میشنوم.
تو سالن به ستون تکیه داد و منتظر نگاهم کرد.
_مگه تو نگفته بودی مراقبی تا کسی خونه نیاد؟پس چطور آرشام اومد داخل و چیزی به من نگفتی؟!
آیدین:هوار تو سرم.خب...میدونی...چیزه...
مظلومانه نگاهم کرد.پشت ستون قائم شد و سرش و بیرون اورد.درست مثل بچه های خرابکار شده بود.
_چیزه؟چرا رفتی اون پشت؟
با لحن با نمکی گفت:
آیدین:آخه من ترسید!
خندیدم و گفتم:
_واقعا که دیوونه ای.حق داشت بهت میگفت دیوونه.
یکدفعه متوجه سوتی خودم شدم و خندم و خوردم.
آیدین شیطون شد و ناباورانه نگاهم کرد.
آیدین:مارمولک تو بیدار بودی و صدات در نیومد؟من و دق دادی که!
_نباید حرفی به آرشام میزدی.من هنوز از احساساتم مطمئن نیستم.نباید اسم من و میاوردی.کارت بد بود.
آیدین:ببخشید قصد ناراحت کردنت و نداشتم اما یه روز آرشام باید به این موضوع پی میبرد.اگه به اون باشه که هیچ وقت به حرف نمیاد.یک مغروریِ که نگو!
_بله میدونم.ملقب به کوه یخی و غرور ِ !
نیشخند زد و گفت:
آیدین:چی؟چه باحال! تا حالا بهش فکر نکرده بودم.
_حالا فکر کن...فکر نکن میتونی از زیرش در بری.سریع بگو دلیل غیبتت چی بود.
آیدین در همون حالت قبلی ادامه داد:
آیدین:منو نزنی ها!
_آیدین چرا مثل بچه ها رفتار میکنی؟خیلی راحت بگو.
آیدین:آخه من ترسید از تو!
_مسخره!مگه لولوخرخرَم؟ بگو دیگه.
آیدین:رفته بودم دست به آب!
با چشمای گرد شده نگاهش کردم.
_چی گفتی؟
آیدین:اخبار و یه بار اعلام میکنن.
دمپایی روفرشی و از پام دراوردم و با یه حرکت به طرفش پرت کردم.آیدین سریع سرش و پشت ستون برد و دمپایی افتاد زمین.
با جیغ گفتم:
_آیدین خیـلی خری!
آیدین: نظر لطفته.
_من و باش به کی اعتماد کردم !
از پشت سنگرش بیرون اومد و گفت:
آیدین: خب تقصیر دلم بود نه من !
با انگشت اشاره به در اشاره کردم.
_برو بیرون آیدین.نمیخوام ببینمت.برو تا بیشتر از این عصبانی نشدم.
آیدین: خیله خب.چرا میزنی ؟ آروم باش مامانی !
اون یکی لنگ دمپایی و به طرفش پرت کردم.تا پرواز دمپایی به سمت خودش دید پا به فرار گذاشت و باز دمپایی معلق در هوا موند و بی هدف سقوط کرد.
خدایا چیکار کنم ؟ دیگه دوست ندارم به هیچ چیز فکرکنم..خیلی وقت بود ریلکسیشن انجام ندادم.باید اینجا کلاس یوگا شرکت کنم... چهار زانو رو پارکت نشستم و دستم و رو پام گذاشتم..آره ملودی. چشمات و ببند و نفس عمیقی بکش..آروم باش و به چیزای خوب فکر کن.. ریلکس باش و خودت و کنترل کن.. دم.. بازدم... دم.. بازدم.. چشمام و باز کردم و به در ورودی نگاه کردم.. از دست تو من باید سر به بیابون بزنم آیدین.. ای خدا... دوباره چشمام و بستم و نفسای عمیق کشیدم... آروم باش ملودی... دم.. بازدم.. دم.. بازدم... کم کم چشمامو باز کردم.آخیـش ! سبک شدم.
سمت حمام رفتم و دوش آب گرم گرفتم که تمام خستگی هام و انرژی منفی از بدنم خارج بشه..آخرین لحظه آب سرد و باز کردم تا افکار منفی از سرم بره بیرون و خنک شم.
ربدوشامبر پوشیدم.خم شدم و موهای افشون معلقم و با حوله اب موهامو خشک کردم و دورش بپیچوندم.اوه ! انگار جون تازه گرفتم.رو تخت نشستم و به لباس مناسب برای عصر فکر کردم.چی بپوشم خوبه ؟! در کمد و باز کردم و لابه لای گیره ها دنبال لباس ساده گشتم.شلوار برمودا سفید با تاپ سبز آبی متمایل به آبی اسمونی برداشتم و انداختم رو تخت.باید متناسب با هوا لباس انتخاب کنم.پنجره رو باز کردم و دستم و بیرون بردم تا وضعیت هوا رو بسنجم.خداروشکر امروز هوا به نسبت سرد نبود.هوا ابری بود.میتونستم اشعه های خورشید و از پشت ابرا ببینم.چه عجب خورشید و تو اسمون دیدم ! بالاخره یکبار شانس باهام یار بود!پنجره رو بستم و به هال برگشتم و مشغول دیدن تی وی شدم.اه ! هیچ کانالی برنامه جالبی نداشت.آیپد و از رومیز برداشتم و رفتم تو فیس بوک.وای چه خبره...58 پیام ! پیج و باز کردم و پیام ها رو خوندم.از طرف سولماز ،مهبد ،گلنوش ،کامیار و ملینا بود و بعضی از دوستان دانشگاهیم ! از جا و مکان و احوالم سراغ گرفته بودن و به خاطر کم پیدایی و خبرنگرفتن ازم گله کرده بودن.حق داشتن.خب من همیشه جویای حالشون بودم و به فیس بوک سر میزدم و گهگاهی تو یاهو میرفتم و ایمیل هام و چک میکردم.باید تو وقت مناسب به ملینا زنگ بزنم.خیلی وقتِ که کسی بهم زنگ نزده.چه بی معرفت شدن ! اما بعضی شب ها مزاحم زنگ میزنه و بدون حرفی قطع میکنه.بعدا بیاید به آرمان بگم پیگیری کنه.
به ساعت نگاه کردم.اوه ! چه زود گذشت.گذر زمان و حس نکردم.رفتم تو اتاق و لباس پوشیدم.دستبند چرم طلا و ساعت رادو دستم کردم.به گردنم دست کشیدم.جای خالی گردنبندم به راحتی حس می شد.لعنت به تو وانیا ! یادم رفت بپرسم گردنبندم کجاست.یادم باشه وقت مناسب از آیدین بپرسم.
موهام و سشوار کردم و اتو کشیدم.سه تا گیس آفریقایی سمت چپ سرم،بالای گوش و روی گیجگاهم بافتم و یه دسته از موهام و کج سمت راست صورتم ریختم.عاشق موهای لختم بودم.بقیه موهامو دم اسبی بستم و سفت کشیدم که خوب بسته بشه.چون وقتی موهامو میکشم گوشه چشمام کشیده میشه و چشمام شکل خماری میگیره و جذابیت صورتم و بیشتر میکنه.کمی رژ صورتی روی لبام کشیدم و یکم برق لب زدم.رژگونه زدم و تو چشمام سرمه کشیدم.مژه هام نیاز به ریمل نداشت چون مژه هام پر و بلند بودن و هرکس میدید فکر میکرد ریمل زدم.مخصوصا تو دوران مدرسه.هی چه روزایی بود...سایه مخلوطی از آبی_سفید به پشت چشمام زدم.به خودم تو آینه نگاه کردم.محشر شدم.از سر رضایت لبخندی زدم و با دست بوسی از تو آینه برای خودم فرستادم.به بناگوش و مچ دستم عطر شیرین هوگو زدم.دو سه پاف هم به موهام زدم.جای مامان خالی که همیشه میگفت با عطر دوش نگیر ! کمد کفش و باز کردم به طبقات نگاه کردم.کفش پاشنه 10سانتی باریک بنددار سفید و در اوردم.رو تخت نشستم و پام کردم.از کفشای پاشنه پهن متنفر بودم و برعکس عاشق کفشای پاشنه نازک و بریک و بنددار بودم و هستم.بند ها رو با دقت به صورت ضربدری که تا ساق پا میرسید بستم.چیزی کم نداشتم.آماده بودم برای رفتن.کیف پول تامی و موبایلم و برداشتم و عینکم و رو موهام گذاشتم.با همراهی تق تق پاشنه صندلم رفتم تو هال و با آیپد مشغول بازی شدم.هنوز وقت اضافه داشتم.بعد از 25مین موبایلم زنگ خورد.به صفحه نگاه کردم.آیدین بود.عصبانیتم خوابیده بود اما از دستش ناراحت بودم.به هر حال برای هرکی این اتفاق پیش میومد اما باید حواسش و شیش دنگ به در جمع میکرد و صدای اهنگ و دیوونه وار زیاد نمیکرد.پای اعتماد و ابرو من وسط بود !
جواب دادم.
_بله ؟
آیدین:ملودی جونم ناراحت نباش دیگه .
این پسر علم غیب داره ؟!
آیدین:ملودی جونم ناراحت نباش دیگه.
این پسر علم غیب داره؟!
ادامه داد:بیا پایین تو لابی منتظرتیم.
بعد از مکثی کوتاه گفتم:
_اوکی.
آیدین:خیلی آقای...آخه ببخشید اشتب شد!خیلی خانومی.
سعی کردم نخندم و بجاش لبخند عمیقی بزنم.لحن حرف زدنش و دوست داشتم طوری که وقتی میشنیدم خنده م میگرفت.
_فعلا.
تماس و قطع کردم و با نگاهی گذرا تو آینه رفتم بیرون.شاسی اسانسور و فشردم و در عرض چند ثانیه به همکف رسیدم.قدم های محکم برداشتم و با اقتدار به طرف لابی مورد نظر رفتم.آرشام و آیدین مشغول صحبت بودن و متوجه حضور من نشدن.
_سلام
هردو سرشون و بلند کردن و با سر جواب سلام دادن.انگار حرکات بی زبونی مسری بوده که رو آیدین هم اثر کرده!
آرشام با دست رو پاهاش ضربه زد و از جاش بلند شد.
آرشام:خب بریم که دیر شد.
آیدین نگاهم کرد و گفت:بریم.
سوار آستون مارتین آرشام شدیم.آرشام در کمال خونسردی رانندگی میکرد.انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.همون بهتر که به فکرش نیست و به زبون نمیاره.
صدای اهنگ من و به فکر فرو برد.
* میشه نوازشم کنی وقتی گرفته حالم
میشه ببندی بالمو آخه شکسته بالم
میفهمی چی میگم بهت میبینی خستگیمو
میشه بزارم پیش تو چند روزی زندگی مو *
چقدر این اهنگ وصف حال من بود.مخصوصا قسمتی که تو آغوش گرم یکی از این دو نفر بودم.اولین اغوش حس خوبی بهم نداده بود.آرومم نکرده بود اما دومین اغوش برام دلپذیر بود.یعنی تو اغوش کدوم یک از این دو دوست بودم؟!...
* میشه بشینی پیشمو یه شعر برام بخونی
امشب یکم تنها شدم میشه پیشم بمونی*
نمیدونم چرا اصلا زیاد اهنگ های خارجی گوش نمیده!
*انگار یه بغضی تو گلوم داره شکسته میشه
اینجوری که پلکای تو هی بازو بسته میشه
میشه نوازشم کنی وقتی گرفته حالم
میشه ببندی بالمو آخه شکسته بالم...*
ماشین توقف کرد.به اطرافم نگاه کردم.چه زیبا بود.فضا پر بود از درختان رنگارنگ که با برگ های سبز و زرد و نارنجی ارایش شده بودن و روبروی درختان دریاچه بود.پیاده شدم و نفس عمیقی کشیدم.چه هوای پاکی...چشمم به وانیا خورد که با غضب و حرص نگاهم میکرد.این اینجا چیکار میکرد؟!
آیدین کنارم ایستاد و گفت:
آیدین:تیپ زدی کلک.خبریه؟
بهش چشم غره رفتم که بدونه هنوز خرابکاریشو فراموش نکردم.
_هرهر خندیدم.نخیر.من همیشه تیپ میزنم.
آیدین:چی شده؟کجا رو نگاه میکنی؟
_به وانیا.اون اینجا چیکار میکنه؟
آیدین:خوبی؟حواست پرت شدیا.قرار بود آخرین دیدار و با ارشام داشته باشن.
برگشتم سمتش و با تعجب نگاهش کردم.
_چی؟آخرین دیدار؟چرا؟
آیدین:میدونستم آرشام زبل تر از این حرفاست.خودش از اول میدونست.
_چی رو؟به منم بگو گیج شدم به خدا.
آیدین:قضیه بالاکشیدن پول آقای مولتی تیلیاردر.
_اها!چی شد؟اون میدونست؟
آیدین:آره.تو هنوز ارشام و نشناختی.خیلی تیز و باهوشه.حتی بیشتر از من!
_من دقیقا همین فکر و درمورد تو میکردم.
آیدین:بیا بریم.
با ایدین طرف دریاچه رفتیم و روی نیمکت فلزی نشستیم.آرشام و ونداد و ونیا به ما ملحق شدن و روی صندلی مسافرتی ای که آورده بودن نشستن.
وانیا:آیدین جان اجازه هست جامون و عوض کنیم؟
ایش.از لحن حرف زدنش متنفر بودم.چندشم میشد!آیدین با شک نگاهش کرد.
_چرا؟
وانیا لبخند مرموزی زد و گفت:
وانیا:میخوام پیش خانوم پسرخالم بشینم.عیبی داره؟
آیدین زیر لب گفت:"باز چه نقشه ای تو اون مغز نخودیته؟" و بعد از جاش بلند شد و گفت:
_باشه.بیا بشین.اقایون این طرف و خانوم ها اون طرف.
آرشام با جدیت مشغول صحبت با ونداد شد.ونداد هم با شرمندگی و صورت قرمز سرش و انداخت پایین.سر و صدای بچه های نیم وجبی اجازه شنیدن حرفاشون و بهم نداد...به دریاچه و بچه های شیطون در حال دویدن نگاه میکردم.15مین بین من و وانیا سکوت بود و سکوت...کاشکی میفهمیدم آرشام چی به ونداد گفت...
بالاخره وانیا به حرف اومد.بهم نگاه کرد و گفت:خب ملودی خانوم.پس تو نامزد آرشامی.درسته؟
پ ن پ! چه سریع جو منو گرفت.منظورم در ظاهر بود! نمیدونستم این دفعه چی از جونم میخواد.
_خب آره.
وانیا:آرشام مرد خوبی به نظر میاد نه؟
_آره خیلی!
اره جون عمه کوچیکم! تا الان که فقط تو خواب خوب بود تا بیداریش!
وانیا:میدونی!من از بچگی ازش خوشم میومد.بزرگ و بزرگ تر که میشدم علاقه بیشتری نسبت به آرشام پیدا میکردم.پسر خودخواه و خودساخته ای بود.حتی تو عالم بچگی هم با دخترا حرفی جز نیش و کنایه نمی زد.باهاشون بازی نمیکرد و بهشون محل نمیداد.دخترا زار میزدن که همبازیشون بشه اما اون حتی بدون اینکه نگاهشون کنه از کنارشون بی توجه به خواهش هاشون رد میشد.از همین رفتارش خوشم میومد.همین بی تفاوتیش،سنگدل بودنش منو جذب خودش کرد.برای نزدیکی به آرشام شبانه روز ، فشرده درس میخوندم تا به بهترین دانشگاهی که آرشام تحصیل میکرد برم.گفتم اینطوری بهش نزدیک میشم و میتونم دل سنگشو نرم کنم.اما اون زرنگ تر از این حرفا بود.حتی جلو دوستاش منو ضایع میکرد.براش دوست و اشنا فرقی نداشت.با تمام دخترا سر لج بوده.از بچگی تا به امروز با هیچ دختری نگشته و رابطه نداشت.خنده داره! پسری با این موقعیت هیچ دوست دختری نداشت.همکلاسی هام هم عاشق آرشام بودن.میگفتن از طریق تو میتونیم بهش نخ بدیم.بهشون گفتم اون اهل این حرفا نیست اما باور نکردن.گفتم خودشون و الکی کوچیک نکنند اما کو گوش شنوا..یه روز که آرشام داشت از دانشگاه خارج میشد دوستم شهره رفت نزدیکش و ازش خواست تاجایی برسونتش.اینکار جز نقشه شون بود.آرشام قبول نکرد و با سردی بهش جواب رد داد.شهره زار زد و گفت ماشین پیدا نمیشه.آرشام گفت خودم براتون آژانس میگیرم.شهره ترسید که نقشه ش خراب بشه گفت من خودم زنگ زدم اما ماشین نداشتن اما آرشام قانع نشد.گفتم که خیلی تیز و باهوش ِ.انگار ذهنتو میخونه...شهره خودش و لوس کرد و نزدیکش شد.دستشو گذاشت رو بازوش و دوباره ازش خواهش کرد.آرشام پسش زد و انقدر بد هولش داد و از خودش دور کرد که شهره پرت شد رو زمین و من و هلن که شاهد ماجرا بودیم مثل بید لرزیدیم.میترسیدم آرشام بخواد زیرش کنه!اگه بخواد همین کار و میتونه بکنه.از هیچ چیز نمیترسه جز خدا.
پیش خودم فکر کردم که چقدر ارشام بدجنس و وحشی ِ.اما به این فکر کردم که چقدر مهریون و خوش اخلاقه که با اغوش باز منو پذیرفت و جواب توهین وانیا رو با سکوت داد.چقدر رفتاراش ضد و نقیض داره...
وانیا:آرشام با عصبانیتی که روی پدال گاز خالی کرده بود گازش و گرفت و از دانشگاه زد بیرون.نزدیک شهره شدیم و کمکش کردیم بلند شه.شهره انقدر بد و بیراه گفت که آخر کم اورد و بدون خداحافظی سوار ماشینش شد و رفت.شهره ضدحال خورده بود و از این موضوع عصبی و دلخور بود.از ترس حتی تو 10 متری ارشام هم قرار نمیگرفت.فکر نمیکرد پسری جلوش مقاومت کنه.بهش اخطار داده بودم که ارشام با این چیزا خر نمیشه.اصلا اهل دختر بازی و اینجورچیزا نیست.
تو دلم به آرشام افرین گفتم.سزای کار همچین دخترایی همینه.
وانیا:فکر میکردم فقط به من محل نمیده اما با اینکارش بهم ثابت کرد با همه همینطور رفتار میکنه و فهمیدم چقدر برای خودش،غرورش و آبروش ارزش قائله و خودش و کوچیک نمیکنه.خلاصه وار بگم آرشام یه پسر خودرای ِ خودخواه و مغرور ِ.خیلی سخت میشه باهاش تا کرد.البته با جنس مخالف اینطور رفتار میکنه.با دوستای خودش همیشه گرم میگیره و شوخی میکنه.یه بار موقعی که داشتم از کنار اتاقش رد میشدم بین مکالمه های آرشام و دوستش متوجه شدم که ارشام عثیده داره نباید به دخترا رو داد چون پررو میشن و سوء استفاده میکنند.راستش بیشتر دخترا چشم طمع به مال ارشام دارن و بیشتر به خاطر ثروتش بهش نزدیک میشن تا ایده ال و جذاب بودنش.
برام عجیب بود که وانیا داره این حرفا رو به من میزنه.به این قسمت از حرفش که رسید یاد خودش افتادم.ناخوداگاه چیزی که تو ذهنم بود و با پوزخند به زبون آوردم.
_یعنی میخوای بگی تو به خاطر ثروت به ارشام نزدیک نشدی؟!
وانیا خندید و گفت:
وانیا:نه.معلومه که نه.من....