ملودی زندگی من قسمت18
***
با احساس چیزی رو صورتم و صدای وزوز بیدار شدم اما چشمامو باز نکردم.با دست مگس و کنار زدم اما باز کار خودشو کرد و رو اجزای صورتم نشست و ویزویز کرد.اعصاب بهم ریخته بود مخصوصا که احساس سردرد میکردم.با دست صورتمو مالیدم که مگس ِ بره.دوباره صدای ویزویزش بلند شد و رو لبم نشست.دوباره با دست پروندمش اما اون مگس مزاحم پرروتر از این حرفا بود.این دفعه دست راستمو بالا اوردم و محکم به گوشه لبم که نشسته بود زدم تا حداقل بزنم ناکارش کنم!
_ویـــــز!
اه از نهادم بلند شد.زدم تو دهن خودم!همون موقع صدای مگس که ویـز عمیقی گفت به گوشم خورد.بسم الله!نمردم و اینجور ویزویز کشدار مگس و شنیدم...
دهنم درد رفته بود.چه دست سنگینی داشتم و خودم خبر نداشتم.چشمامو باز کردم تا ببینم این مگس مزاحم مرده یا نه.از اون ویزی که گفت معلومه نفسای اخرش بوده و جون داده!
از چیزی که دیدم جیغ فرابنفشی کشیدم.
_آیـدیـــــــن!
از رو تخت پرید پایین و غش غش خندید.به دیوار تکیه داد و شکمشو با دو دست گرفت.
_درد!به چی میخندی دیوونه؟
آیدین:ویـــز!
چشماشو محکم بست و از ته دل خندید.
کوسن کنارم و به طرفش پرت کردم و عصبی گفتم:
_رو اب بخندی مَردک!مگس پیر خرفت!
با خنده تته پته کنان گفت:
_ویز ویز!ویز ویز ویز!ویز ویز ویز ویز ویز!
عصبانیت یادم رفت و به لب و چشم خندونش چشم دوختم.با تعجب نگاهش کردم.خندیدم و گفتم:
_چی میگی تو وِزوِزو؟!
ایدین ابرو بالا انداخت و گفت:ویویزویز!ویز ویز ویویزویز ویز!
چشمامو بستم و دستمو روچشمام نگه داشتم و سرم و به طرفیت تکون دادم.
_خدا این دیوونه کی بود اول صبحی نازل کردی تو اتاقم؟!
آیدین:هوی ویز!ویز ویز ویویزویز! ویـــز!
چشمامو باز کردم و نگاهش کردم.شیطنت از سر و روش میبارید!با چشمای شیطون و خندونش زل زده بود به من.لبامو ورچیدم و حالت زاری به خودم گرفتم.
_ویزویزو چی میگی؟
آیدین نیششو تا بناگوش باز کرد و گفت:ویــز!ویز ویز!ویــــز!ویویزویزویز ویویزویز!
اون ویز کشدارش منو یاد تیکاف ماشین انداخت.از خنده روده بر شدم مخصوصا از حرکتی که شروع کرد به انجامش..بشکن زنان رفت سمت کمد و دستمال گردنم و دور گردنش انداخت و وسط اتاق شروع کرد به تکون دادن شونه هاش.ابروهاش و پی در پی بالا مینداخت و ویزویز میکرد!مرده بودم از خنده.
آیدین:ویز ویز!ویز ویز!ویویزویزویزویز!
رو پاهاش کمی خم شد و حرکات بابا کرمی انجام داد و همچنان ویزویز میکرد.
آیدین:ویز!ویز ویز! ویویزویز! ویویویزویزویزویز! ویویزویزویزویویزویـز! ویویویویویویویویز!
بالشت و رو پام و جلوی شکمم گرفتم و بهش چنگ زدم و روش خم شدم.از خنده زیاد دل درد گرفته بودم.به خاطر خنده نفس کم اورده بودم.صحنه دیدنی ای بود.جای ملینا خالی!
بالشت و از رو پام برداشتم و محکم به طرفش پرت کردم.
با خنده گفتم:آیدین..تو..توروخدا بس کن..دلم..وای دلم..مامان..خدا نجاتم بده..وای..
از خنده ریسه رفتم.ایدین با حرکتی نمایشی دستمال گردن و محکم مثل لوتی ها تو هوا تکون داد و تعظیم کرد.
_تو دیوونه ای!دیوونه!
آیدین لباشو غنچه کرد.اخم کرد و سرشو با حالت خاصی به سمت کج کرد.مثلا بهش برخورد!
_نصف دُمت بیرونه!
خنده مو قورت دادم و با لبخند مهربون نگاهش کردم.
_چیه؟بهت برخورد مگس دیوونه؟!
آیدین با حرکت سریع و ناگهانی بالشت و از زمین برداشت و انداخت طرفم.محکم به صورتم خورد طوری که به عقب پرت شدم.
بالشت و گذاشتم سرجاش و برگشتم سمت ایدین.به تخت تکیه دادم و زانو هامو خم و پاهامو تو شکمم جمع کردم.چونه مو رو زانوهام گذاشتم و بهش نگاه کردم.چقدر این پسر شر و شیطونِ.مثل خودم پرانرژیِ...حداقل با وجود ایدین و در کنارش احساس میکنم که ملودی هنوز وجود داره.همون ملودی که از دیوار راست بالا میره!
ایدین با لبخند شیطون و مخلوطی از دلسوزی و مهربونی و برادرانه نگاهم کرد و روبروم روی تخت نشست.لبخند شیطونش رنگ دلسوزی گرفت و گفت:
_سلام خانوم خوابالو! خوبی؟
دیگه صداش هم رگه های شیطنت نداشت.بجاش تو صداش دلسوزی موج میزد.اتفاقات شب گذشته افتادم.همه چیز جلو چشمام ردیف شد و مثل فیلم تو ذهنم نقش بست.تو چشمام اشک جمع شد.چه خوب که اون لحظه تو این دنیا نبودم.چه خوب که فکر کردم همش یه فیلم بوده.چه خوب که فکر میکردم از این دنیا خلاص شدم و رفتم ان دنیا.چه خوب میشد اگه میشد...!
فشار دستاش رو دستم منو به خودم اورد.
آیدین:ملودی کاشکی وارد این ماجرا نمیشدی.کاش...
_من خوبم.
همین جمله باعث سکوت ایدین شد.نمیخواستم چیزی بشنوم.اصلا نمیخواستم اسمی از اون خانواده بیارم.
همین جمله باعث سکوت ایدین شد.نمیخواستم چیزی بشنوم.اصلا نمیخواستم اسمی از اون خانواده بیارم.
لبخند خسته مو تحویلش دادم و گفتم:تو اینجا چیکار میکنی؟مگه کلید خونه منو داری؟
خونه من!چه خونه ای؟!خونه ای که حتی اجاره هم نمیدم خونه من نیست.من اضافیم..!
آیدین:به دور و برت نگاه کردی؟اینجا نه اتاق توِ نه خونه تو.
گیج نگاهش کردم.
_منظورت چیه؟
آیدین:دیشب رو به یاد داری؟
ای بابا.من هی میخوام از اون جریان دوری کنم هی منو بدتر میکشونه سمتش.
_آره.چطور؟
آیدین:دیشب از حال رفتی.دیگه موقعیت خوبی نبود ببریمت اون خونه.ارشام همین جا خوابوندتت.
آرشام؟! آرشام که با ونداد دست به یقه بود چطور منو دید و به دادم رسید؟!
_آرشام؟
آیدین چشماش براق شد.برق شیطنت و به وضوح میشد دید.
آیدین:اوهوم.
_خب؟
آیدین:خب که خب.
_ایدین جان هرکی دوست داری دست از شوخی بردار و جدی باش.
آیدین نیششو جمع کرد و لباشو جلو اورد و قیافه مظلومی به خودش گرفت.
آیدین:خب من کسی و دوست ندارم باید چیکار کنم؟
به خودم تکونی دادم که ایدین از تخت پایین پرید و خندید.
منم همراهش خندیدم.
منم همراهش خندیدم.
_بچه پررو!
آیدین:لطف داری.
رفتیم تو هال.آیدین رفت تو اشپزخونه و قهوه ساز و روشن کرد.رفت سمت کابینت ها و دو تا فنجون در اورد.همونجا سرجاش ایستاد و مکث کرد.دیدم از پنجره به بیرون زل زده و رفته تو فکر.آروم از جام بلند شدم و پاورچین پاورچین پشتش ایستادم.دستمو رو شونه هاش گذاشتم و پخ گفتم.
_ پــــــــــخ.
آیدین سریع برگشتم سمتم و با بهت نگاهم کرد.
آیدین سریع برگشتم سمتم و با بهت نگاهم کرد.
_این چه کاری بود؟
_حقت بود.تا تو باشی منو از خواب شیرین بیدار نکنی مردم ازار.
آیدین:حالا من دیوونه م یا تو؟
طرف میل رفتم و خودمو انداختم روش.
_خب معلومه تو!
آیدین:خیلی ممنون!
_قابلی نداشت.
از آشپزخونه بیرون اومد و با سینی قهوه و کیک اومد پیشم.سینی و رو میز گذاشت و نشست رو صندلی گهواره ای مانند.
آیدین:بعد به من میگه پررو.خدایا ببین منو وادار به زدن چه حرفایی میکنه! اخه پلاناریا مرض داری اینجوری از پشت ادم و غافلگیر میکنی؟اگه سکته میکردم ؟ایست قلبی چی؟چیکار میکردی؟
_هیچ کار میشستم بِر و بِر نگات میکردم.
آیدین:چی رو؟ جون دادن منو؟خیلی ظالمی!مظلوم گیر اوردی؟
تک خنده ای کردم و دستمو تو هوا تکون دادم.
_خب حالا.سُر و مرُ و گنده نشستی اینجا حرف از مردن میزنی؟!پلاناریا هم خودتی.کجای من پهنِ؟
آیدین سرشو خاروند و گفت:راست میگیا!خب دیگه چه کرمی داریم که لاغرِ؟اها کرم لوله ای!
_خب حالا.سُر و مرُ و گنده نشستی اینجا حرف از مردن میزنی؟!پلاناریا هم خودتی.کجای من پهنِ؟
آیدین سرشو خاروند و گفت:راست میگیا!خب دیگه چه کرمی داریم که لاغرِ؟اها کرم لوله ای!
سری از تاسف تکون دادم و یک برش کیک برداشتم و همراه قهوه خوردم.
_نگفتی چی شد؟
آیدین:پیچ پیچی شد.
_هه هه.خندیدم.ایدین محض رضای خدا یه ذره جدی باش.اصلا حوصله شوخی ندارم.خودت بهتر از من میدونی.چجوری از حال رفتم؟اصلا یادم نمیاد چی شد.فقط یادم میاد که زانو زدم رو زمین و....
با بغض ادامه دادم:به بدبختیام فکر میکردم.
آیدین دست از خوردن کشید و گفت:
آیدین:إ! این مزخرفات چیه میگی؟!کدوم بدبختی؟تو خوشبختی.خوشبخت ترین دختر روی زمین.
پوزخندی به حال خودم زدم و گفتم:
_هه.اره خیلی.
آیدین مستقیم بهم نگاه کرد و گفت:ملودی.چرا اینطور فکرمیکنی؟من تاجایی که یادمه تو دختر مقاوم و با اراده ای بودی.منبع انرژی مثبت بودی.پر شور و شوق بودی.اما الان اون ملودی رو نمیبینم.چرا با خودت میجنگی؟چته؟
_اره.اره من دیگه ملودی قبلی نیستم.عوض شدم.به خاطر فشارهای زندگیِ.ایدین خسته شدم.خسته...دیگه حالم از خودم بهم میخوره.از این ملودی که داره افسرده و گوشه گیر میشه.تو درست گفتی.از اول نباید خودمو درگیر مسائل ارشام و ارامیس میکردم.نباید دخالت میکردم.اگه اون موقع من شجاع بازی در نیاورده بودم الان حال و زورم این نبود.نبود...
قطره اشکی مزاحم از چشمم سر خورد و رو لبم فرود اومد.ارنجمو رو پاهام گذاشتم و سرم و بین دستام گرفتم.
_کاشکی هیچ وقت بار ارشام روبرو نمیشدم.کاشکی اون روز تو دانشگاه به ارشام نخورده بودم.کاشکی تو چشمای قشنگ و نگاه گیراش غرق نشده بودم.کاشکی تو تولد روژین نمیدیدمش.کاشکی پیشنهاد رقصشو قبول نمیکردم.کاشکی تو پارکینگ باهاش بحث نمیکردم.کاشکی تو بیمارستان نمیدیدمش.کاشکی به بابا کمک نمیکرد.کاشکی خونَمون نمیومد.کاشکی خونه روژین نمیرفتم.کاشکی سفر شمال و قبول نمیکردم.کاشکی تو اتاق روژین نمیدیدمش.کاشکی با ماشین او نمیرفتم و زودتر سوار ماشین مهبد میشدم.کاشکی تو راه بهش نمیگفتم سرعت و کم و اهنگ و عوض کنه.کاشکی باهاش حرف نمیزدم.کاشکی تو اینه نگاهش نمیکردم.کاشکی بازی نمیکردم.کاشکی برای ونداد نقشه نمیکشیدم.کاشکی متوجه نگاه حریص ونداد میشدم.کاشکی بی خوابی به سرم نزده بودم.کاشکی نمیرفتم سراغ ظرف ها و نمیشستم.کاشکی ونداد با وانیا همراه ما شمال نمیومدن.کاشکی به حرف ونداد بی توجهی نمیکردم و بی اهمیت از کنارش رد نمیشدم.کاشکی سمت دریا نمیرفتم.کاشکی فرودگاه نمیرفتم.کاشکی مامان ارشام و نمیدیدم.کاشکی ارشام با من همسفر نبود.کاشکی بوی خوش ادکلنشو حس نمیکردم و حضورشو احساس نمیکردم.کاشکی نزده بود به سرم و اون حرف و به ارشام که فکر کردم ارمانِ نمیزدم.کاشکی باهاش بیرون نمیرفتم.کاشکی ازش نمیخواستم بهم توضیح بده.کاشکی ارمان نمیخواست.کاشکی اون شب فضولیم گل نمیکرد و تو و ارشام و از چشمی نمدیدم.کاشکی اون روز پیاده روی نمیرفتم.کاشکی هیچ وقت نمیفهمیدم ارشام صاحب خونه و دوست صمیمی ارمان بوده.کاشکی از نقشه شوم ونداد و وانیا با خبر نشده بودم.کاشکی اون حرف و پیش نکشیده بودم و نمیگفتم ارشام نامزد منِ.کاشکی جرفتون و گوش نکرده بودم و پام و تو خونه ارشام نذاشته بودم.کاشکی هیچ وقت نمیدیدمش.کاشکی....
بغضم ترکید.اشکام سرباز کردن و هق هقم تو فضا پیچید.دوباره اغوش ایدین و تجربه کردم.
آیدین:هی دختر! آروم باش.گریه کن.گریه کن تا سبک شی.تو خودت نریز.
فقط من بودم و ایدین.فقط من بودم و هق هق های بی پایان...فقط من بودم و نصیحت های برادرانه ایدین...فقط من بودم و اشکام...فقط من بودم و من...فقط من بودم و دنیای تاریک..فقط من بودم و خدای خودم...فقط من بودم و سیلی ایدین...فقط من بودم و خداخدا گفتن ایدین...فقط من بودم و صدای فریاد "چی شده" یک غریبه...شاید هم اشنا...اشنا از نوع غریبه...
با سومین ضربه ای که به صورتم خورد چشمام و که وزنه سنگین بهش وصل کرده بودن با کمترین توان باز کردم.از لایِ چشمم تونستم ببینمش...تونستم بوش و حس کنم...دستشو رو دستم که ضربان میگرفت حس کردم...
آرشام:احمق!چرا زدی تو صورتش؟
آیدین:خب...خب چیکار کنم؟! بهوش نمیومد و هذیون میگفت.مجبور بودم بزنمش که به حالت قبلیش برنگرده.
آرشام:دیوونه ای به خدا.اینجوری مگه به هوش میومد؟! به خاطر ضعفش فشارش افتاده پایین.به خاطر همین از حال رفت.
آیدین:خب کار دیگه ای از دستم برنمیومد.همین که زدمش باید قدردانی هم کنی!
آرشام:آیدین تاحالا تونستی یکبار حرف درست و حسابی بزنی؟
آیدین:آره معلومه.به یک نفر حرفی زدم که تایید هم کرد.
آرشام تک خنده ای کرد و گفت:إ؟جدی؟حالا اون بدبخت کی بود که مخشو گذاشته بودی تو فرغون و به حرفای چرند تو گوش داد؟!
آیدین:خیلی بی ادب شدیا! از بس با ونداد گشتی به این وضع افتادی وگرنه آرمان که خیلی پسر آقا و مودبیِ.
آرشام:الان وقت این حرفا نیست.بدو برو اب قند بیار بخوره حالش جا بیاد.
آیدین:کدوم جا بیاد؟
آرشام:ببند!
آیدین:ایـــــــش!بی تربیت.من نمیدونم تو چی داری که از تو خوشش اومده !
آرشام:چی؟ کی رو میگی؟
آیدین:خب معلومه.
آرشام:برای من نامعلومه.بگو ببینم.
آیدین پوزخندی زد و گفت:مهمِ؟
آرشام:نه! یعنی اره...خب بستگی داره.بگو.
آیدین:اگه مهمِ انقدر آزارش نده.
آرشام:حرفتو بزن بعد برو.میدونی که بدم میاد حرفی نصفِ زده بشه!
جوابی از آیدین نشنیدم.با چشمای خمارم زل زدم به آرشام.به مرد مغرورم!حواسش به من نبود.کلافه بود و هی دست تو موهاش میکشید و چنگ میزد.بالاخره رازم برملا شد!متاسفانه یا خوشبختانه آیدین از احساسم نسبت به ارشام با خبر شد.با اینکه غیر مستقیم صحبت کردم و چیزی از علاقه م به ارشام نگفتم اما فهمید.پسر تیز و باهوشیِ.
صدای نزدیک شدن قدم های آیدین باعث شد چشمام و ببندم.
آیدین:هنوز به هوش نیومده؟
آرشام:نه.از بس ضعیف شده بدنش مقاومتش و از دست داده.لیوان و بده به من.
شیرینی قند و که از لبام سر میخوردنُ تو گلوم حس کردم.آب قند و قورت دادم و به ادامه صحبتشون گوش سپردم.
آیدین:همش تقصیر توِ لعنتی!
آرشام صداش رنگ تعجب گرفت.
آرشام:من؟به من چه؟تو چت شده؟چی میخوای بگی؟
آیدین:آره تو.من چیزیم نشده اما تو چرا.بگو چه مرگته! بگو تو اون دل سنگیت چی میگذره.
آرشام:منظورت چیه؟
آیدین:خودت میدونی.خودت میدونی دردت چیه.خودت میدونی اون دل گل گرفته و قفل اهنی با آتیش سوزنده عشق باز شده و اجازه داده محبت و علاقه بهش راه پیدا کنه و جوونه بزنه.اجازه ورود عشق و به خودش داده.آرشام جان! برادر گل و خُلم! انقدر خودت و اذیت نکن.تو ،هم داری با این کارا خودتو آزار میدی و هم داری به اون صدمه میزنی.نکن این کارُ ! نکن...
اون لحظه فقط دو گوشم و تیز و به کار گرفته بودم و شنونده ی حرف هایی که بینشون رد و بدل میشد بودم.
آرشام حرفی نزد.یکدفعه صدای قهقهه ش فضای خونه رو پر کرد.
مثل بید لرزیدم.خنده های هیستریکش نشون از خشم و عصبانیتش بود.
آرشام:تو یه دیوونه ی به تمام معنایی آیدین.احتمالا سرت به جایی نخورده؟فکر کنم باید بری تیمارستان!دیوونه ای تو!دیوونه!
آیدین بهش توپید و گفت:بسه.اون غارعلی صدر و ببند بینم.زشت نیست تو روز روشن دروغ میگی؟چرا انکار میکنی خُل مشنگ؟! روانی چرا داری روحیه ش و بهم میریزی؟چرا داری روح و روانش و به بازی میگیرِی؟چرا اینکارا رو میکنی؟من می دونم خودتم خوب میدونی چقدر دوستش داری.اون به خاطر تو به این روز افتاده گاگول!
با فریاد آرشام آیدین ساکت شد.
آرشام:بسه.بسه بسه بسه!چرا چرت و پرت میگی؟چرا حرف مفت میزنی؟ در مورد چی و کی حرف میزنی؟ با روح و روان کی بازی کردم؟ کی به خاطر من اذیت شده؟ها؟
آیدین: خودت خوب میدونی اما خودتو زدی به او راه.پسر برگرد کوچه علی چپ بن بستِ!
آرشام:آیدین تو واقعا سرت ضربه خورده.داری هذیون میگی.
آیدین: آرشام ساکت شو.ای همه فک نزدم که آخرش این حرفای مزخرف و دروغ تحویل من بدی.
آرشام: کدوم دروغ؟این که من کسی و دوست ندارم دروغ ِ؟آره؟دروغه؟
آیدین:آره آره.دروغ ِ.همه و همه دروغ محضِ!
آرشام: آیدین پرت و پلا نگو.دیگه داری عصبیم میکنی.
آیدین:باشه.انکار کن که دوسش نداری.هم به خودت دروغ بگو هم به دلت.همون بهتر که طرفش نمیری.تو لیاقتش و نداری.تو لیاقت عشق پاک اون و نداریواز سرت زیادیِ.هی خودت و گول بزن اما تا به کی؟ انقدر دست دست کن تا از دستت بپره و بره سر خونه زندگی خودش.او روز قیافه ت دیدنی میشه.اون وقت افسوس میخوری و به خودت لعنت میفرستی.حالا ببین.یه روز به حرفم میرسی.
آرشام:بس کن.
آیدین:نه برادر من! تا تو تا اخرش گوش ندی بس نمیکنم.ساکت نمیشم.حقیقت تلخ هست اما این حقیقت از شیرینی هم شیرین تره.
آرشام:دِ نفهم،بفهم! من نه کسی و دوست دارم نه کسی و بازی میدم.حرفای بیهوده هم باشه برای خودت.تو یه فکری به حال خودت کن نه من.
آیدین:تو نگران من نباش.خودم از پس خودم برمیام اما در تو شک دارم.آخه الاغ!چرا میخوای از دیوار رهاشی و ازش وارد بشی؟از درش وارد شو.وقتی در هست چرا دیوار؟خودتو به دیوار نزن چون راهی برای خروج از دیوار سنگی نداری!پس از درش وارد شو.
آیدین بعد از مکثی ادامه داد:آرشام میدونی دارم راجب کی حرف میزنم.تو منو احمق فرض کردی؟قرار نبود رازی بین من و تو پنهون بمونه.از حالت و رفتارت مشخصِ دردت چیه.هیــــس!حرف نزن.آرشام انقدر زجرش نده.آره تو کسی و اذیت نمیکنی اما با رفتار و حرکاتت داری آزرده ش میکنی.نکن اینکارو.اما میدونی چیه؟تقصیر هردوتاتونِ! جفتتون مقصرین.میگی چرا؟چون هر دو مغرورین.هیچ کدوم از شما نمیخواد پاپیش بذاره.منتظر یه حرف از همدیگه این اما اخرش هیچ حرفی نمیزنین و به هیچی نمیرسین.اما من میتونم علاقه رو تو چشماتون ببینم.
آرشام:تو رو خدا دیگه تمومش کن.پیشنهاد میکنم بری مشاور بشی اما روانشناس نه! من هیچ علاقه ای به هیچ کس ندارم و نخواهم داشت!
آیدین: یعنی چی؟میخوای تا اخر عمر مجرد بمونی؟مسخره ست.آرشام این رسم دوستی نبود.فکر میکردم رو من مثل برادرت حساب میکنی و دردت و بهم میگی.دیگه برام مهمه نیست.هر غلطی میخوای بکن.من حرفای خودمو زدم اما انگار تو گوش خر یاسین خوندم.اگه به ملودی علاقه نداری دیگه نزدیکش نشو،بهش محبت نکن.به خاطرش خودت و قاطی مسائل نکن و وسط دعوا ننداز.فهمیدی؟ دور و برش نباش.
عصبی خندید و گفت:
آرشام:چی؟چی گفتی؟ملودی؟برو بابا دلت خوشه.سه ساعت داشتی راجب ملودی حرف میزدی؟دیوونه! من اصلا بهش فکر نمیکنم چه برسه به علاقه.هه...خب من نمیتونم عکس العمل نشون ندم.
این حرفش خیلی برام گرون تموم شد! من براش اهمیتی نداشتم.صدای ترک برداشتم قلبم، غرورم و احساساتم و شنیدم...حس کردم....اون با این کاراش، با این رفتارا و نگاهاش من و بیشتر جذب خودش کرده بود.اون بهم علاقه ای نداشت و این کارا رو میکرد؟!آخه چرا؟
آیدین پوزخند زد و گفت: إ؟ اونوقت میشه بپرسم علتش چیه؟
آرشام:خب من هیچ حسی بهش ندارم اما من موظفم مراقبش باشم.
آیدین:چرا موظف؟مگه کسی به تو مسئولیت مواظبت از ملودی و به تو سپرده؟
آرشام:آره.باباش گفته بود مواظب دخترش باشم.آرمان هم چون سرش شلوغ بود و به خاطر کارش باید خارج از شهر می رفت ملودی رو دست من سپرد.ن فقط این کارا رو برادرانه انجام دادم وگرنه همه اون رفتارا بی منظور بود.
آیدین آروم گفت:آره جان عمه ت!
بابام؟بابام کی اون و دید و بهش سفارش کرد مراقب من باشه؟مگه ابن کی بود که بابا به این گفته بود؟! تا ارمان بود لازم نبود کسی مراقب من باشه...پوزخندی تو دلم به آرشام زدم..به حال خراب خودم...به عشق ممنوعه...
بعد بلند ادامه داد:آرشام حالا تو بس کن.حرفات و برای خودت نگه دار.من حرفایی که باید میزدم و زدم.حرف اخر من این ِ "آرشام حماقت نکن!"
صدای آیدین خیلی نزدیک بود.مطمئنا کنار من نشسته.دیگه نمیخواستم به حرفاشو گوش بدم.نمخواستم من و بازنده بدونه.نمیخواستم آرشام از احساس من به خودش با خبر بشه.دوست نداشتم حرف آیدین به آرشام اثبات بشه.حیف که آیدین نتونست خودشو کنترل کنه و راز من و افشا نکنه!حیف...
به صورت نمایشی چندبار پشت سر هم سرفه کردم.نالیدم و چشمام و کم کم باز کردم.خداروشکر فشارم بالا اومده بود و خیلی خوب تونستم اطرافم و ببینم.
آیدین:اوه!خدایا شکرت.بهوش اومد.الاغ جون برو تو اتاقت نمیخوام تو رو ببینه.
آرشام اعتراض کرد و گفت:ای بابا! تو خونه خودم نمیتونم راحت باشم؟هر جا بخوام میرم و نمیرم.از جام تکون نمیخورم.
آیدین:که اینطور.باشه آقا آرشام.بـاشــه.
زمزمه های آرشام سکوت خونه رو شکست.
*توو هر نفس كه میخوام بگم كه خیلی تنهام
توو قطره های اشكام چشام تو رو میبینه
توو اوج عشق و احساس دلم كه خیلی تنهاس
وقتی كه یادت اینجاس چشام تو رو میبینه
هر طرف كه میرم چشام تو رو میبینه
از دلم شنیدم عاشق شدن مینه
وای اگه نباشی بدون تو میمیرم
من دوباره میخوام كه از تو جون بگیرم
توو قطره های اشكام چشام تو رو میبینه
توو اوج عشق و احساس دلم كه خیلی تنهاس
وقتی كه یادت اینجاس چشام تو رو میبینه
هر طرف كه میرم چشام تو رو میبینه
از دلم شنیدم عاشق شدن مینه
وای اگه نباشی بدون تو میمیرم
من دوباره میخوام كه از تو جون بگیرم
*
آرشام:آیدین کمکش کن بلندشه.راشتی آماده شین عصری میریم بیرون.
و بعد انگار که با خودش حرف میزد گفت:باید کار و یکسره کنم.
نگاهش نمیکردم به همین خاطر اصلا متوجه نشدم کجا غیبش زد.
آیدین دستش و به طرفم دراز کرد.دستش و گرفتم و بلند شدم.پس آرشام بهم فکر نمیکنه و دوستم نداره.خب مهم نیست.اون دختر خوشگله ِ چشم آبی و دوست داره.معلومه که به من فکر نمیکنه.شاید یکی از دلایلی که بهم نزدیک میشه همرنگ بودن چشام با دختر مورد علاقه شه!این هم یه حس زودگذر بود که در من بوجود اومده بود.تنها یه حس زودگذر...
آیدین:خوبی ملودی جان؟بیا ببرمت خونه خوب استراحت کنی.شب میریم بیرون.
سعی کردم حال خراب و به رخ نکشم و پشت نقاب بی تفاوتی پنهان کنم!
لبخند خسته ای تحویلش دادم و گفتم:
_آره مهربون.بدک نیستم.لطف میکنی.فقط اینکه کجا میخوای برین؟
آیدین:نمیرم.میریم! نمیدونم باز چی تو کله ی پوک آرشام میگذره.
لبام و ترکردم و با صدایی که از ته چاه میومد گفتم:
_دوستت اومده خونه؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۸ ساعت 14:54 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|