وانیا دستشو رو دهنش گذاشت و با جیغ گفت:وای خدا!
هه!ببین کی داره خدا رو صدا میکنه! یه آدم چقدر میتونه پست باشه که با نقشه کارهاشو پیش ببره؟!..
ونداد اخم کرد و گفت:چیکار دارین میکنین؟
وای!خاک بر سرم! بالاخره ما رو تو این وضعیت دیدن...یکی نیست بگه آخه به تو چه کفگیر؟!..
وانیا با خشم نگاهم میکرد و ونداد با همین نگاه رو به آرشام....اوه اوه! دو تا میرغضب دارن درسته ما رو میخورن!خدایا بخیر بگذرون...
قبل از اینکه بخوام از جام تکون بخورم آرشام با یه حرکت از روم بلند شد و دستشو به سمتم دراز کرد.به اجبار دستشو گرفتم که جلوی اینا تابلو نشیم!فقط از شر ونداد راحت بشم،دیگه پامو اینجا نمیذارم.
چشمم به آیدین خورد که با چشمای شیطون و خندونش نگاهمون میکرد.تا نگاهم و رو خودش دید چشمکی زد..فقط خدا خدا کن دستم بهت نرسه آیدین...چون منو بی خبر گذاشته بود ازش دلخور بودم...اخم کردم و با حرص نگاهش کردم.انگار متوجه مفهوم نگاهم شد که دستاشو به حالت تسلیم بالا برد و آب دهنشو به حالت نمایشی قورت داد.لباشو ورچید و چند بار پلک زد و قیافه مظلومی به خودش گرفت..نمیدونستم بخندم یا گریه کنم!
آیدین پشت اونها ایستاده بود که به ایدین دیدی نداشتن.با نیش باز داشت نگاهمون میکرد.دستاشو بالا اورد و برای هر کدوم با دستش شاخ گذاشت.اول بهش چشم غره رفتم اما یک دفعه خندم گرفت.لبامو تو دهنم فرو بردم و دستمو جلوی دهنم گذاشتم که صدای خنده م بلند نشه.
صدای آرشام باعث شد حواسم و جمع کنم.سرم و بلند کردم و بهش نگاه کردم.دستم و به سمت خودش کشید و بعد دستاشو دور کمرم حلقه کرد.سعی کردم تعجب و از صورتم محو کنم!
آرشام با صدای بم و جدی اش گفت:چی و چیکار میکنیم؟به خودم مربوطه دارم چیکار میکنم.به تو هم باید توضیح بدم؟
ونداد به وضوح رنگش پرید.معلوم بود ترسیده و حالش گرفته شده.از آرشام چه حساب میبره!
وانیا با جیغ کر کننده ای گفت:آرشام تو...
آرشام:من چی؟
اشک تو چشماش جمع شد.وای خدا این دیگه کیه؟!چه قشنگ فیلم بازی میکنه.الان میخواد نشون بده که براش مهمه!هه...
وانیا به حالت نمایشی گوشه چشمش و پاک کرد و گفت:تو...تو خیلی بدی.ازت انتظار بیشتری داشتم.فکر نمیکردم خودت و ببازی و در مقابل این دختری مثل این کم بیاری.تو من و بازی دادی.
جون؟چرا چرت و پرت میگه؟! خواستم به طرف وانیا برم و جواب توهینشو بدم که آرشام با فشار دستش مانع شد.
دم گوشم گفت:هیـــس...آروم باش!
آروم باشم؟!چطور میتونم در برابر توهین هایی که میکنه سکوت کنم و آروم باشم؟!
آرشام با داد گفت:من چه بدی به تو کردم؟چیکار کردم که دور از انتظار بود؟چرا حرف تو دهنم میذاری؟من کی خودمو باختم؟یعنی من دو دقیقه نمیتونم تو اتاقم راحت و بدون مزاحم باشم؟!
با این حرفش آروم شدم.تو دلم بهش افرین گفتم.از حرف اخرش خوشم اومد.چه خوب تیکه انداخت!
آرشام من و از خودش جدا کرد و روبروشون ایستاد.دستشو راستشو بالا اورد و انگشت اشاره شو جلوش گرفت و تو هوا تکون داد.
عصبی و بلند گفت:وانیا بار اخرت باشه...بار اخرت باشه که به ملودی میگی این دختر!این دختر اسم داره.اسمش هم ملودی ِ.حق نداری بهش توهین کنی.حق نداری بد بگی.شیرفهم شد؟حق نداری.
از همون فاصله میتونستم صورت اشکی وانیا رو ببینم.آیدین که اوضاع رو مناسب ندید به اتاقش رفت.
ونداد صورتش قرمز شد.دستاشو مشت کرد.یک قدم به سمت آرشام برداشت و یقه ش رو گرفت.
قلبم اومد تو دهنم.خدا به داد برسه.فکر کنم تا چند دقیقه دیگه اینجا خون و خون ریزی به پا میشه!
ونداد:هوی پسرهِ!خیلی خودتو گرفتی.فکر کردی کی هستی؟چطور جرئت کردی سر خواهرم داد بزنی؟بهت این اجازه رو نمیدم که به خواهرم بی احترامی کنی.احترامت سر جاش اما من همینجوری نمیشینم و نگات نمیکنم.الان موقعیت خوبی نیست اما مطمئن باش یه روز جواب این حرف و کارت و میدم.مطمئن باش.
آرشام پوزخندی زد و گفت:خیلی خب.حرفات تموم شد؟
با دو دست، دستای ونداد و از یقه ش جدا کرد.
ونداد:نه.نه هنوز تموم نشده.تو واقعا چطور به خودت اجازه دادی سر وانیا داد بزنی و بهش بگی چیکار کنه و چیکار نکنه؟اونم به خاطر کی؟به خاطر این دختره ی جلف و سبک!به خاطر این دختره ی...
حرف ونداد تموم نشده بود که مشت آرشام تو صورتش فرود اومد.
ونداد محکم رو زمین افتاد.وانیا جیغ می زد.ونداد میخندید.به حالت چندش اوری میخندید و با نگاه حریصش سرتا پام و برانداز میکرد.
ونداد:نه...همچین تحفه هم نیستی!
خیلی خودم و کنترل کردم که چیزی نگم اما الان دیگه دیگه نمیتونستم تحمل کنم.نمیتونم در مقابل این توهینات سکوت کنم.نزدیکشون شدم.
آرشام رفت طرفش تا بلندش کنه که آیدین رسید و سریع جلوش پرید و شونه هاش و گرفت و به داخل اتاق و به طرف تخت برد.منم به سمت ونداد که از جاش بلند شده بود و پوزخند میزد رفتم.قبل از اینکه ونداد به خودش بیاد و آیدین جلوم و بگیره یه سیلی بهش زدم طوری که دست خودم سوخت.
ونداد به در خورد.
با نفرت نگاهش کردم و بلند گفتم:خیلی کثیفی.خیلی بدذاتی.خیلی....
تنم به لرزه افتاد.دستامو مشت کردم و کنار بدنم انداختم.

آرشام داد زد:ولم کن ببینم چی میگه ایدین.


آیدین بلند گفت:بسه دیگه.بس کنید.وانیا ونداد و ببر بیرون.زود!

وانیا فین فین کنان با خشم به سمتم هجوم اورد و با جیغ گفت:عوضی چه غلطی کردی؟

ایدین بیچاره نمیدونست باید کی رو نگه داره.چشم های نگرانش و به سمتم گرفت.

وانیا در یک قدمی من ایستاده بود.دستشو به سمت گردنم دراز کرد.اصلا توانایی مقاومت نداشتم...

ایدین سریع پرید جلوم و شونه های وانیا رو گرفت و خواست اون و از من دور کنه و به سمت در ببره اما یک دست وانیا که گردنم و ول نکرده بود گردنبندمو همراه خودش کشید و بندش پاره شد.تنها یادگاری مادربزرگم و از بین برد.

بلند داد زدم:دیوونه.چیکار کردی؟

وانیا خنده عصبی کرد و گفت:دیوونه جد و ابادته تیپک خانوم ِ ننر ِ نچسب!همین که دیدی!

ایدین:مگه با تو نیستم؟داداشتو ببر بیرون خودت هم برو.

وانیا خودشو تکون میداد و با جیغ گفت:ولم کن.میخوام ببینم حرف حساب این دختره لوس و مامانی چیه؟!

آیدین محکمتر گرفتش و گفت:برو بیرون.الان وقت این حرفا نیست.

آرشام سراغ ونداد رفت و با پا به پهلوش ضربه زد.طاقت دیدن نداشتم.چشمام و بستم و عاجزانه گفتم:

_آرشام بس کن.ولش کن بذار بره.

اما کو گوش شنوا؟! انگار ارشام صدایی رو نمیشنید...

ونداد چشماشو از درد بسته بود و چینی به پیشونیش داده بود.لباش تکون خورد و بعد چند ثانیه قهقهه ش فضا رو پر کرد.

آرشام فریاد زد:خفه شو کثافت.ببند دهنتو.

من تنها چیزی که پشت چشمای اشکیم میدیدم ضربه های پی در پی آرشام به صورت ونداد بود.

رو زمین زانو زدم.این صحنه ها باعث هجوم خاطرات گذشته شد...کتک کاری کامیار و دوست ونداد...زمزمه های دوست ونداد...خنده های مسخره ای که سر میداد...ضربه ها..سیلی ها..فرود اومدن مشت های کامیار به صورتش...داد کامیار...همه و همه جلو چشمام ظاهر شدن....خدایا چرا من؟..چرا این اتفاقات برای من میفته!...خسته شدم..خسته شدم از این زمزمه ها...از این دعواها...از این خنده ها...از این مشت ها...از این ضربه ها...از دیدن این صحنه ها...از این توهین ها...از این گریه ها...از این ناتوانی...خسته شدم...خسته...دلم ملینا میخواد...دلم خنده میخواد...دلم لبخند شیطون میخواد...دلم شیطنت میخواد....دلم تنگ شده برای ایران...دلم پر کشیده برای خانواده م...برای مامان...بابا...ملینا...سولماز. ..روژین...برای شیطنت ها..برای شوخی ها...برای ماشینم...خرید دوستانه...سینما دسته جمعی...دانشگاه...استاد مهربونم...تیکه انداختن...اذیت و ازار...کنسرت...جیغ ها...تولد...رقص...کامیار...ملو آزاری...شنیدن کلمه ملو ازاری از زبون کامیار...شیطون خانواده...شر خانواده...خواهرم....پاچه خواری ها...و باز هم خواهرم...ملینا...ملودی...به راستی من کیستم؟...من همون ملودی م؟...ملودی زلزله؟...ملودی شر خوانواده هاشمی؟....ملودی بابا؟...ملودی مامان؟...ملودی دختر دکتر هاشمی؟...شر مدرسه؟...شیطون دانشگاه؟...مایه افتخار خانواده هاشمی؟...دختر باهوش بابا؟...عزیز بابا شاهین؟...به راستی من کیستم؟...با اراده؟...با اراده اهنین؟...دختر پررو که هیچ وقت کم نمیاره؟...همیشه حرف برای گفتن داره؟...زلزله خونه؟...دختر شر تهران؟...دختر مغرور دکتر هاشمی؟...دختر لجباز مامان سیمین؟....نفس بابا؟...ملو آزاری؟...ملو آزاری کامیار؟...غرغروی عمه؟...شادی بخش جمع؟...دریای خونه؟...دریای خونه!...آری...من...من ملودی هستم...ملودی هاشمی...روح خونه...شلوغ خونه...دریای خونه...دختر عزیزدردونه بابا...دریای خونه...

دو قطره اشک مزاحم با لجبازی از گونه هام سر خوردن و کف پارکت اتاق لیز خوردن...

نه...من دریای خونه بودم...دریای آرام خونه بودم...زلزله خونه بودم...شادی آورنده جمع بودم...بودم اما دیگه نیستم...بودم اما...بودم...اما...نیستم...نیست م...من دیگه ملودی سابق نیستم...کجاست اون شور و شیطنت همیشگی؟...کجاست اون دختر مقاوم؟...اون دختر توانمند؟...کجاست اون دختری که هیچ وقت در برابر مشکلات سر خم نمیکنه؟...اون دختری که با مشکلات مقابله میکنه؟...اون دختری که مقاومت میکنه؟...هیچ وقت کم نمیاره؟...اون دختری که صاف در برابر گرفتاری و مشکلات می ایسته؟...هر سختی رو اسون میکنه؟...کجاست؟...خدایا کجاست؟...تو از اون دختر خبر داری خدا؟...چرا من نمیبینم؟...خداجون تو میبینیش؟...کجا رفته؟...چرا روح اون دختر پر کشیده و رفته؟...چرا اون دختر غیب شده؟...روحش غیب شده؟...فقط جسم اون دختر باقی مونده...کجاست خدا؟...میدونی روحش کجا رفته؟...کجاست اون دختری که همه میشناختنش؟...اون دختری که شر و شیطون و سرزنده بود؟...همیشه جلو پسرا گارد میگرفت و جلو دخترا آزاد بود؟...کو خدا؟...چرا من نمیتونم ببینم؟...من کور شدم یا اون رفته؟...جواب بده خدا...جواب بده...خدا جون جواب این معما سخت چیه؟...بگو خدا جون..بگو...
زار زدم..از ته دل زار زدم...داد زدم..خدا رو صدا زدم...بی صدا گریه کردم...بی صدا اشک ریختم...اشک های لجباز هیچ مقاومتی نشون نمیدادن و مثل ابشار پرخروش از چشمام سرازیر میشدن و به مقصدشون میرسیدن...شوری اشک ها رو حس میکردم...گرمای بدن کسی رو حس کردم...دست نوازششو رو سرم حس میکردم...زمزمه هاش...زمزمه هاش و میشنیدم اما آرومم نمیکرد...مثل دندونی که هر کار بکنی دردش آروم نمیشه...صدای مهربون و نگرانش و میشنیدم اما آرومم نمیکرد...
احساس کردم آغوش گرمم تبدیل به آغوش سوزان شده!...دستای داغش کمرم و ذوب میکرد...صدای گرم و نجوا گونه ش حالم و دگرگون میکرد...تک تک سلول های بدنم در حال ذوب شدن بودن...شعله های آتیش درونم اعماق وجودم و میسوزوند...شعله های آتیش وجودم از زیر پوست حس میشد...حرارت بدنم من و اتیش میزد...بوسه های ریزش مثل مهری رو پیشونیم زده شد...سوزشی پیشونیم و در بر گرفت..تمام وجودم با زمزمه هاش آروم شد...صدای گرم و گیراش آرومم کرد...مستم کرد...غرقم کرد...احساس کردم تو این دنیا نیستم...تو رویا سیر میکردم...چشمای نمناکم با بوسه هاش خشک شد...بسته شد...آروم شدم...روحم...وجودم...جسمم...همه و همه آروم شد...سبک شدم...سبک مثل پر کاه...احساس کردم پرنده ای تو اسمونم...آزادِ آزاد...رهای رها...