عاشقی زلزله16
بی اراده دست مجروحمو مالش میدادمو بهش فکرمیکردم که دیدم چندتا پسرداغــــــــــــون دارن میان سمت ماشین...سریع پیاده شدم وباآخرین سرعتم دویدم خلاف جهت اونا والبته خلاف جهت شهاب...
یه لحظه ایستادم برگشتم ودیدم دارن میان به طرفم خداییش بدجوری ترسیده بودم....برگشتم که بازبدوم که بایه چیز سفت برخوردم...اومدم بیام عقب تر که ببینم به چی خوردم که دوتا دست گنده دوربدنم حلقه شد...سرمو آوردم بالاویه پسر هیکلی که بوی گندالکل میداد وبایه لبخند خیلی چندش آورنیگام میکنه...وایی....کارم تمومه....خدایا من هنوز آرزو ها دارما...
(خب یکی نیست بگه وسط این ناکجا آباد...من ...تنها...بااین دست نیمه چلاقم...چه غلطی بود کردم ازماشین پیاد شدما)
یهو شوری خون رو توی دهنم حس کردم....فکرکردم که منو زده ولی وقتی دیدمش درجاخشکم زد... ازدهان ودماغش خون فواره زده بود بیرون... بدجوری ترسیدم....خدایا من اینجوریش کردم؟چیشد آخه؟(خب میمیری انقدر ور ور نکنی بفهمی دنیا دست کیه؟)
مثل اینایی که سالهاست مردن افتاد روی دستم...منم تحمل وزن اونو نداشتم وولش کردم افتاد روی زمین... هنوز توی شوک این بودم که اون پسرا بهم رسیدن ووقتی منو دیدن آروم آروم عقب رفتن ویهو پاگذاشتن به فرار...یعنی فکرکردن من اینو کشتم؟یکیشون برگشت سمتم دستمو گرفت وبه سرعت کشیدم توی یه کوچه خیلی خلوت وشروع کرد به فارسی حرف زدن...
_نترس...منم ایرانیم وبه شرفم قسم کاریت ندارم...ماشینتم قفل کردم...بیا...اینم سویچ....خب کجا میشینی تاببرمت اونجا؟
باتته پته و نفس نفس زدن گفتم:_نه...باید به اون یاروئه کمک کنم...من اونو نکشتم....باید بریم پیش پلیس...
_نه نه...اونو تونکشتی...ازبس که مصرف کرده اینجوری شده...توتنها اینجاچیکارمیکنی؟بهت نمیاد اهل این اطراف باشی...
_نه من اهل اینجاها نیستم...نمیدونمم اینجاکجاست من با...
_توچی؟حرف بزن من کمکت میکنم...
_من..من باشهاب اومدیم...اون رفت نمیدونم کجا...عصبانی بود....دستمو هم...آخ...
_درست بگوببینم چی شده؟
ومن همه چیزو براش تعریف کردم...نمیدونم چرابهش اعتماد کردم...ازاول زندگی....از کامران...ازشهاب وآرش... همه چیزوگفتم...مدتها بود دوست داشتم با یکی درددل کنم...ولی به هیشکی اعتماد نداشتم....گفتم وگفتم... ازهمه چیز گفتم...گفتم وزار زدم...اونم مثل یه شنونده عالی فقط گوش میداد...حتی نگامم نمیکرد که یهو خجالت نکشم وتاتهشو براش بگم...منم انگارتشنه ای که به یه آب خنک رسیده باشه ...حرفم که تموم شد انگاروزنم هم وزن پرکاه باشه...نای حرکت نداشتم...چشماموکه باز کردم دیدم توی ماشین شهابم...اون پسره هم هستش... شهاب وآرشم هستن...اون پسره داشت واسه اونا تعریف میکرد که چی شده وچون میترسیده ببرتم خونشون منو آورده توی ماشین...بادیدن شهاب دیگه دلشوره ای نداشتم...وآروم چشمامو بستم که خواب منوبرد....
یه لحظه ایستادم برگشتم ودیدم دارن میان به طرفم خداییش بدجوری ترسیده بودم....برگشتم که بازبدوم که بایه چیز سفت برخوردم...اومدم بیام عقب تر که ببینم به چی خوردم که دوتا دست گنده دوربدنم حلقه شد...سرمو آوردم بالاویه پسر هیکلی که بوی گندالکل میداد وبایه لبخند خیلی چندش آورنیگام میکنه...وایی....کارم تمومه....خدایا من هنوز آرزو ها دارما...
(خب یکی نیست بگه وسط این ناکجا آباد...من ...تنها...بااین دست نیمه چلاقم...چه غلطی بود کردم ازماشین پیاد شدما)
یهو شوری خون رو توی دهنم حس کردم....فکرکردم که منو زده ولی وقتی دیدمش درجاخشکم زد... ازدهان ودماغش خون فواره زده بود بیرون... بدجوری ترسیدم....خدایا من اینجوریش کردم؟چیشد آخه؟(خب میمیری انقدر ور ور نکنی بفهمی دنیا دست کیه؟)
مثل اینایی که سالهاست مردن افتاد روی دستم...منم تحمل وزن اونو نداشتم وولش کردم افتاد روی زمین... هنوز توی شوک این بودم که اون پسرا بهم رسیدن ووقتی منو دیدن آروم آروم عقب رفتن ویهو پاگذاشتن به فرار...یعنی فکرکردن من اینو کشتم؟یکیشون برگشت سمتم دستمو گرفت وبه سرعت کشیدم توی یه کوچه خیلی خلوت وشروع کرد به فارسی حرف زدن...
_نترس...منم ایرانیم وبه شرفم قسم کاریت ندارم...ماشینتم قفل کردم...بیا...اینم سویچ....خب کجا میشینی تاببرمت اونجا؟
باتته پته و نفس نفس زدن گفتم:_نه...باید به اون یاروئه کمک کنم...من اونو نکشتم....باید بریم پیش پلیس...
_نه نه...اونو تونکشتی...ازبس که مصرف کرده اینجوری شده...توتنها اینجاچیکارمیکنی؟بهت نمیاد اهل این اطراف باشی...
_نه من اهل اینجاها نیستم...نمیدونمم اینجاکجاست من با...
_توچی؟حرف بزن من کمکت میکنم...
_من..من باشهاب اومدیم...اون رفت نمیدونم کجا...عصبانی بود....دستمو هم...آخ...
_درست بگوببینم چی شده؟
ومن همه چیزو براش تعریف کردم...نمیدونم چرابهش اعتماد کردم...ازاول زندگی....از کامران...ازشهاب وآرش... همه چیزوگفتم...مدتها بود دوست داشتم با یکی درددل کنم...ولی به هیشکی اعتماد نداشتم....گفتم وگفتم... ازهمه چیز گفتم...گفتم وزار زدم...اونم مثل یه شنونده عالی فقط گوش میداد...حتی نگامم نمیکرد که یهو خجالت نکشم وتاتهشو براش بگم...منم انگارتشنه ای که به یه آب خنک رسیده باشه ...حرفم که تموم شد انگاروزنم هم وزن پرکاه باشه...نای حرکت نداشتم...چشماموکه باز کردم دیدم توی ماشین شهابم...اون پسره هم هستش... شهاب وآرشم هستن...اون پسره داشت واسه اونا تعریف میکرد که چی شده وچون میترسیده ببرتم خونشون منو آورده توی ماشین...بادیدن شهاب دیگه دلشوره ای نداشتم...وآروم چشمامو بستم که خواب منوبرد....
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۸ ساعت 8:15 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|