عاشقی زلزله15
وووی..مرسی شهاب...من الان خیلی وقته دوست داشتم بیام ولی اصلا نه حسش بوده نه کسی پایه بوده باهام بیاد...ومن باخراب ترین وضع ممکن اومدم اینجا...امابه خاطر اینا هیچی نگفتم..._وایی...رها نمیدونی چه زجری کشیدم که لوندم دارم کجا میبرمت...
_آره ازرفتارات ضایع بود میخوای جلو گفتن یه چیزیو بگیری...
_میگم توچجوری به دوتا پسر تنهای عذب اونم این موقع شب اعتماد میکنی چشم بسته میای هرجامیگیم؟
_اول اگه ناراحتی برم؟دوم من صدتا مثل تورو حریفم فکرنکن دخملم یعنی...حالا...سوما توکه میدونی من ازبچگی باپسرا راحت تر بودم...حالام ناراحتی مهم نیست...من باآرش میرم...بابای...
وآرشو که چشماش چهارتا شده بود کشون کشون بردم سمت چرخ وفلک خوشمل گندهه...شهابم همونجوری مات داشت به ما نگاه میکرد که منم واسه اینکه حرصشو دربیارم خودمو انداختم توبغل آرش وگفتم که سرم گیج میره... بیچاره آرش رنگش پرید میترسید دوباره مثل3 روزپیش بشم...یه چشمک بهش زدم که قربونش نرم روهوا گرفت چی میگم وواستاد قربون من رفتن...
_رها جان؟چی شدی؟گفته بودم الکی حرص نخوریا ولی میگه توگوش میدی؟
_ببخشید خب آرشی...امروز اصلا روحس شهر بازی نبودم....
_خب میگفتی نیایم جیگری...
_ببخشیدشبتو خراب کردم...
اونم انگشت اشارشو آروم کشید رولبم...
_هیششش...حرفشم نزن...
بعدخم شد منو مثل پرکاه بلندم کرد منم ازترس اینکه بندازتم پایین سفت گرفتمش توبغلم.... سرشوآورد کنارلاله ی گوشمو بوس کرد بعدشم منو گذاشت روی صندلی ورفت یه چیزی بگیره مثلا من فشارم نیفته... شهاب هنوز مات همونجا واستاده نگاه میکنه...اینو به برج زهر مارگفته تونیا من هستم....
یهو مثل اژدها اومدسمتم گفتم الان میزنه توگوشم واسه همینم چشمامو بستم که یهویه گرمای خاص که تاحالا حسش نکرده بودم رو حس کردم اول روی گردنم...بعداومد بالاتروایی...دستشو گذاشته روی شکمم ومنم الانه که بزنم توگوشش اومدم حرفی بزنم که منو بغل کرد گذاشت توی ماشین دستمم همچین گرفته بود که انگارفرار میکنم...داشتم به این چیزا فکر میکردم که ماشین ازجاکنده شد وبا آخرین سرعتش پرواز کرد...
ازصورتش آتیش میبارید...همیشه دوتا دکمه بالایی لباسشو باز میذاشت ولی حالا داشت همه روباز میکرد... پیچید تویه خیابون که خیلی خلوت بود...یه لحظه ترس برم داشت...اینجا اومده چیکار؟که شروع کرد به حرف زدن...
_چی فکر کردی؟من اینجا زندگی میکنم...ولی ذاتم ایرونیه...غیرت دارم وروی توهم خیلی حساسم...
یهوشیطونیم گل کرد...
_چرا؟توچیکاره من میشی که روی من حساسی؟
_خب...من...من...مسئولیت دارم...من باید مراقبت باشم چون قول دادم...
_خب حالا که قول دادی میشه دستمو ول کنی؟خیلی درد میکنه...
یه نگاه به دستم کرد...وایی....سیاه شده...چرامن دادنزدم؟
_وای رها؟چرا نگفتی؟؟؟اه من چیکار کردم؟
باصدایی که التماس وته بغض توش بود گفتم...
_جای زرزر کردن دستمو ول کن گمونم شکسته...
تازه دستمو ول کرد که اشکم دراومد...
تادید دارم گریه میکنم سریع زد روی ترمز جوری که باکله پرت شدم توی شیشه...دیوانه....
ب..ببخشید...من نمیدونم چرااینجوری میکنم...
_چرا من میدونم تودیوانه ای..
میان پرده اشکام دیدم ازماشین پیاده شده وباآخرین سرعت داره میدوئه...وا؟این چشه؟حالا من چیکارکنم؟تنها؟ بایه دست مجروح؟وتواین خیابون خلوت که حتی نمیدونم کجاس...شهاب کجا رفت؟
_آره ازرفتارات ضایع بود میخوای جلو گفتن یه چیزیو بگیری...
_میگم توچجوری به دوتا پسر تنهای عذب اونم این موقع شب اعتماد میکنی چشم بسته میای هرجامیگیم؟
_اول اگه ناراحتی برم؟دوم من صدتا مثل تورو حریفم فکرنکن دخملم یعنی...حالا...سوما توکه میدونی من ازبچگی باپسرا راحت تر بودم...حالام ناراحتی مهم نیست...من باآرش میرم...بابای...
وآرشو که چشماش چهارتا شده بود کشون کشون بردم سمت چرخ وفلک خوشمل گندهه...شهابم همونجوری مات داشت به ما نگاه میکرد که منم واسه اینکه حرصشو دربیارم خودمو انداختم توبغل آرش وگفتم که سرم گیج میره... بیچاره آرش رنگش پرید میترسید دوباره مثل3 روزپیش بشم...یه چشمک بهش زدم که قربونش نرم روهوا گرفت چی میگم وواستاد قربون من رفتن...
_رها جان؟چی شدی؟گفته بودم الکی حرص نخوریا ولی میگه توگوش میدی؟
_ببخشید خب آرشی...امروز اصلا روحس شهر بازی نبودم....
_خب میگفتی نیایم جیگری...
_ببخشیدشبتو خراب کردم...
اونم انگشت اشارشو آروم کشید رولبم...
_هیششش...حرفشم نزن...
بعدخم شد منو مثل پرکاه بلندم کرد منم ازترس اینکه بندازتم پایین سفت گرفتمش توبغلم.... سرشوآورد کنارلاله ی گوشمو بوس کرد بعدشم منو گذاشت روی صندلی ورفت یه چیزی بگیره مثلا من فشارم نیفته... شهاب هنوز مات همونجا واستاده نگاه میکنه...اینو به برج زهر مارگفته تونیا من هستم....
یهو مثل اژدها اومدسمتم گفتم الان میزنه توگوشم واسه همینم چشمامو بستم که یهویه گرمای خاص که تاحالا حسش نکرده بودم رو حس کردم اول روی گردنم...بعداومد بالاتروایی...دستشو گذاشته روی شکمم ومنم الانه که بزنم توگوشش اومدم حرفی بزنم که منو بغل کرد گذاشت توی ماشین دستمم همچین گرفته بود که انگارفرار میکنم...داشتم به این چیزا فکر میکردم که ماشین ازجاکنده شد وبا آخرین سرعتش پرواز کرد...
ازصورتش آتیش میبارید...همیشه دوتا دکمه بالایی لباسشو باز میذاشت ولی حالا داشت همه روباز میکرد... پیچید تویه خیابون که خیلی خلوت بود...یه لحظه ترس برم داشت...اینجا اومده چیکار؟که شروع کرد به حرف زدن...
_چی فکر کردی؟من اینجا زندگی میکنم...ولی ذاتم ایرونیه...غیرت دارم وروی توهم خیلی حساسم...
یهوشیطونیم گل کرد...
_چرا؟توچیکاره من میشی که روی من حساسی؟
_خب...من...من...مسئولیت دارم...من باید مراقبت باشم چون قول دادم...
_خب حالا که قول دادی میشه دستمو ول کنی؟خیلی درد میکنه...
یه نگاه به دستم کرد...وایی....سیاه شده...چرامن دادنزدم؟
_وای رها؟چرا نگفتی؟؟؟اه من چیکار کردم؟
باصدایی که التماس وته بغض توش بود گفتم...
_جای زرزر کردن دستمو ول کن گمونم شکسته...
تازه دستمو ول کرد که اشکم دراومد...
تادید دارم گریه میکنم سریع زد روی ترمز جوری که باکله پرت شدم توی شیشه...دیوانه....
ب..ببخشید...من نمیدونم چرااینجوری میکنم...
_چرا من میدونم تودیوانه ای..
میان پرده اشکام دیدم ازماشین پیاده شده وباآخرین سرعت داره میدوئه...وا؟این چشه؟حالا من چیکارکنم؟تنها؟ بایه دست مجروح؟وتواین خیابون خلوت که حتی نمیدونم کجاس...شهاب کجا رفت؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۸ ساعت 8:12 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|