رها جان؟پاشوفردا راه میفتیما...هنوز واسه منو آرشم لباس انتخاب نکردی....تازه خودتم لباس نگرفتی...پاشو....پاشوعزیزم....
_شهاب....توروخداگیرنده بخدالباسم میگیریم....
_پس کی؟پاشودیگه بعدشم میریم یه جای خوب...
بااینکه حال وحوصله هیچ کاریو نداشتم نمیخواستم دل شهاب وآرشو بشکنم...یک روز تموم توی بیمارستان بودم...
این دوتا مثل پروانه دورم بودن...نامردیه عیششونو کوفتشون کنم....
رفته بودیم توی یه فروشگاه که طبق معمول به گفته آرش اینجاییم...من زود لباس انتخاب میکنم ولی این لباس رویکم طول دادم تا خسته بشن برنامه دیگه ای نریزن...یه لباس ساده که خیلی لخت میفتاد روی تنم که یه آستینش تا نوک انگشتام میومد وآستین دیگه اش تا روی بازومو میپوشوند...سنگ های زیبایی هم روش داشت که مجبورم کرد بخرمش....خیلی بهم میاد...وایی...انگار واسه خودم درست شده...روحیم واشد...(فکر کن تازه سرحال اومدما... قبلش که اصلا سرحال نبودم...)شهاب بدون خبر کردن من یه سری کامل لوازم آرایش برام گرفته بود که حسابی عرق ازسررو روم میپاچیدازخجالت....
آرشم واسم یه لباس گرفته که ازم قول گرفته تانگفته بازش نکنم....
_میگم به چه مناسبت شمایهویی مهربونیتون قلنبه شده سردلتون؟
_وا؟؟؟ننه الهی پیر شی....من که همیشه هواتو دارم عروس گلم....
اینوآرش بایه لحن زنونه خنده دار گفت...
_هیچی باو...واسه...واسه...اصن واسه اینکه جلوکامران کم نیاوردی وحالشوگرفتی ویه حال اساسی به ما دادی...
بازم یادامروز صبح...موقع مرخص شدنم ازبیمارستان کامران اومد پیشم...گفت باید باهام صحبت کنه...منم ازخدا خواسته که صداشو بشنوم....
_رها من ازرفتار این اواخرت توی ایران یه حدسایی زدم ولی میشه خودت بگی چه حسی نسبت به من داری؟
یه لحظه کپ کردم...جـــــــــــان؟این میدونسته ورفتارش....
_نه مطمئن باشید من به شما هچ حسی ندارم آقای سعادت....
کاملا ضایع بود حرصش گرفته...
_پس برات مهم نیست من زن بگیرم؟
سرم گیج میرفت ولی باز کم نیاوردم...
_نه....چرا مهم نباشه؟
_پس قبول داری مهمم واست؟
_معلومه شما پسرخاله منین....خوشبختیتون آرزوی قلبی منه....
_پس داشته باش...ژیلا؟
_جــــــــون؟
_رهایی دخمل خاله خومشله منه.....
_اه؟پس ایشونن همون...
حرفشونصفه قطع کرد...
_بله بله ؟ژیلاجون...ایشون رهاهستند....
میدونستم یه دقیقه دیگه واستم گریم میگیره...
_حتما به مراسمتون میام عذر میخوام شهاب وآرش منتظرن بابای...
_بای...
وحالا اینا واسه خوشحال کردن من کادو گرفتن....
_مرسی بچه ها...فردا چه ساعتی حرکته؟
_8ولی ماکه هنوز کارمون تموم نشده...
_ببخشید ولی من کار دارم...
_کار بی کار چشماتو ببندبشین توماشین.....
به ناچار نشستم ولی آرش چشمامو بست....وشهاب حرکت کرد....تقریبا20 مین بعدش یه جا نگه داشتن....
اما آرش چشمامو باز نکردتا وقتش برسه....(والابه من که اینجوری گفته....)
چشماموبازکردو...نه....جلوشهربازی بودیم....سالهاست دلم میخواسته بیام شهربازی.... یه بار اتفاقی وبین حرفام گفتم دلم میخواد برم شهربازی وحالا من اینجام...کاش شهربازی شیرازبودیم اماخب...کاچی بهتراز هیچی...