رمان شروع عشق بادعوا(29)
یلدا...کیایاسی تب داره چرانمیفهمید داره میسوزه ...بازم سکوت عصبی شدم تقریبا جیغ زدم..باشمام میگم داره میسوزه داره میمیره ما فراریش دایم تادرامان باشه حالا خودمون داریم میکشیمش ..اشکم جاری شد خدایاچیکارکنم خواهرم حالش بده خیلی بد ازوقتی ازبیمارستان زدیم بیرون سامی مدام اخم کرده وباسرعت رانندگی میکنه فقط میفهمم الان خارج ازشهریم اما نمیدونم دقیق کجا داریم میریم ..کیاکلافه هست نمیدون کی بهش زنگ زد اینطوری شد یاسی م الهی بمیرم تاالان فقط ناله کردو ازدردبه خودش پیچیدهمه ساکت شده بودیم فقط صدای ناله های ضعیف یاسی سکوت وهم اورو میشکست ......یاسی-سامی؟...سامی باتعجب برگشت عقب بهش نگاه کرد انگارباورش نمیشدصداش زده باشه منم راستش تعجب کردم اما نه تااین حد اما کیااصلا تعقیرحالت نداد ...سامی-جونم؟چیه عزیزم؟..یاسی-حالم بده داریم کجا میریم اشکاش باسرعت ازحداقه ی چشماش ریختن بیرون وقطره قطره باریدن ...سامی طاقت نیاوردو گوشه اتوبان نگه داشت..کیا-چیکارمیکنی سامی چه جای نگه داشتن بود ؟اما سامی بدون توجه به کیاازماشین پیاده شدو امود درعقب سمت منو باز کردوگفت پیاده شم چشمام گرد شد یعنی چی؟...پیاده شوکیابروجای من بشین توهم بروسرجای کیا...اوفففففففففف بگومیخوام پیش یاسی باشم چرااینقدرکشش میدی ...بایکم غرزدن پیاده شدن کیاهم پیاده شد رفت سرجای سامی منم نشستم سرجای اون دروغ چراازاینکه نزدیک کیاشدم خوشحال شدم اما ازیه طرفنم نگران حال یاسی ...به عقب نگاه کردم سامی یاسی روکشیده بود توبغلش و اروم موهاشونوازش میکردویه چیزای اروم زیرگوشش نجوامیکرد یاسی هم دست راستشوگذاشته بودروسینه ی سامی هرازگاهی که دردش بالامیرفت پیرهنشو محکم چنگ مینداخت بیخیال اون دوتاشدم سامی هواشوبیشترازمن داره یه لحظه فکرمامان گرفتم باهراس برگشتم سمت سامی وگفتم -مامان؟وای اونوچیکارکنم/...کیا عزیزم کیانابردش خونه ی ما نگران نباش گفتم به یه بهانه ی تا چندروز نگهش دارن ...خیالم یکم راحت شداما نمیدونستم چه اتفاقاتی درانتظارمونه ........کیا-وای همینوکم داشتیم؟سامی-چی شده؟...کیا-پلیس راه>>>>>>>>>باشنیدن اسم پلیس بند دلم پاره شد برگشتم عقب به یاسی نگاه کردم سرشوباترس تا سینه ی سامی فروبرده بود اونم محکم گرفته بودشو اروم بهش گفت..چیزی نیست فدات بشم نترس یه گشت سادست..یاسی-اما من میترم اگربفهمن من...کیا-بچه هااروم اشین داریم نزدیک میشیم خونسسردیتونو حفظ کنید...یلداتوکه زنمی سامی یاسی هم خانومته اگرم پرسیدن چراحالش اینطوریه بگو حامله هستو داریم میبریمش شمال حالو هواش عوض بشه...دهن هممون بازمونده بودازاین حرفهای کیا...متوجه نگاه های عجیب ماشد..کیا-چتونه؟راه حله بهتری دارید؟...سامی درحالی که صداش شیطون شده بود گفت -نه بابا چه راهی بهترازاین خوب عزیزم یاسی خانومم چرانگفتی حامله ای حالا جنسیت چیه؟اخ جون وای اگردخترباشه اما یه چیزی من کی فعالیت کردموخودم خبرنداشتم؟..کیا هم درحالی که شیطنتش دست کمی ازسامی نداشت گفت:بروگمشو سامی توفعالیت نداشته باشی؟توکه اگه چاره داشتی رومن فعالیتتو تست میزدی..سامی-اره بدم نیستاایشالله دفعهی بعد توهم که مشتاق ...ایندفعه من دخالت کردمو گفتم-اوهوکی اقاسامس فکرکردی بی صاحبه...کیا-ااا قوربونت برم من ناراحت نباش عزیزم منم فعالم اما به وقتش یه مشته محکم حوالی بازوش کردم به یاسی نگاه کردم الهی بمیرم ازخجالت سرخ شده بوده سرشوقایم کرده بود....صدای خنده های ریزاین دوتاگوربه کورشده بلندشد...-دردکوفت...کیا-بچه هالطفاساکت رسیدیم...هممون به معنای کامل خفه شدیم ....وای نه
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۷ ساعت 22:42 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|