یلدا..چی میگی سامی اصلاحرفات برام قابل هضم نیست یعنی چی مگه نمیبینی یاسی توچه وضعیتیه بعد اصلا چطورپنهانی ببریمش بیرون که کسی متوجه نشه اصلا حالش بدترشد چی هان ؟.سامی-ببین یلداراه دیگه ای نداریم د اخه چرانمیخوای بفهمی میگم همین صبحی پلیس اومده بوددنبالش اگرببرنش نمیتونیم بیاریمش بیرون من دروغ گفتم میفهمی او.ناالان دنبال هرچهاتامونن تامدرکی به دست بیارن ...سامی صداش اورد پایینو گفت میدونی اگربگیرنش وثابت شه که اون باسنگ زده ایندفعه کلافه شد  دستشو کردتوجیبشویه نفس صدادارکشیدوگفت..اعدامش میکنن....قلبم یه لحظه ایست کرد ..اعدام؟یاسی؟وای نه خدای من اگربفمه میمیره اشک چشمام جاری شد کیابلندشدواومد سمتم دستاشودورکمرم حلقه کردو گفت عزیزم اروم باش مابایدبه حرف سامی گوش بدیم تنهاراه چاره مون همینه .....-باش شه فقط چطوری؟...سامی-فکراونجاشوکردم ببین یلدابایدلباس پرسستارارو تنت کنی بعدم به بهانه ی چک کردن وضعیت یاسی بری اتاقش خوب.ازاونجابه بعدشم باماست توفقط امادش کنو ببرش تواتاق بغلی خالیه ما اونجایم بقیه اشوکنترل میکنیم..-امالباس پرستارازکجابیارم؟....-بایدمنتظربمونی شیفتشون تموم شه بعد بری روپوششونوبرداری که اونم بامن توفقط همین کارای که گفتم به نهواحسنت انجام بدی بقیه اش حله .....یه نفس کشیدمو گفتم...خیلی خوب باشه ....کیا-ببین یلدااصلانترس خانومم ما هستیم خودت میدونی من بدون تو نمیتونم خوب پس بایدهواستوخوب جمع کنی بی گداربه اب نزنی ..سامی-بچه ها وقت ناچیزه دقیق حساب کردم تمام کاراباید درعرض یک ساعت انجام شه تاپرستارای شیفت شب نیومدن ..توجیه هستین که ...منوکیاسرامونو تکون دادم به معنی اره گرفتیم ....الان ساعت 11 شبه تا ساعت سه وقت دارم تمرکزکنم یاسی خواهرم ه وصله ی تنمه پس بخاطرش هرکاری که لازم باشه انجام میدم.کیاو سامی داشتن ازدوباره رنامه روچک میکردن تاجای خراب نکنیم.. منم نشسته بودم رویه صندلی به حرفهای دکتروبی تابی مامان وکم طاقتی وعشق سامی به یاسی وعشق خودم کیافکرمیکرذدم ..دکتر-خانم شریفی بایدبیشترهواستونو جمع کنید خواهرتون دچاره افسردگی بدی شدن باید هرچه زود تربه یه روانشناس مراجعه  کنید والا این شوک های عصبی ممکنه مشکل جدی روبه وجود بیاره یکی ازمشکلات میتونه قطع نخاعی باشه ..................مامان-یلدایه چیزی هست من مادرم میفهمم حسم دروغ نمیگه شماها دارید یه چیزیوازم پنهون میکنید.....سامی-من بدون یاسی میمیرم یلدابفهم من بخاطراون میخوام اینکاراروکنم ........کیا-عزیزدلم خانومم سامی برادرمن یاسی خواهرتو وهمچنین خواهرمن مابایدبخاطراونااینکارارو کنیم مامیتونیم زندگیمونو اون ورابم ادامه بدیم بهترازاینه این جا باشیمو هرلحظه ترسواینوداشته باشیم که یاسی ممکنه اتفاقی واسش بیفته مطمن باش سامی پشتشه کنارشه هواشوداره................کیا-یلدا؟..باصدای کیاازفکرخارج شدمو گفتم-جونم؟......-جونت بی بلاخانومم به چی فکرمیکنی/.......-هیچی به ایندمون بهتوبه خودم به یاسی سامی مامانامون .....دستاشودورکمرم حلقه کردو گفت...-عزیز دلم مطمن باش ماداریم راه درسته انتخاب میکنیم ........سامی به مانزدیک شد چفدرکلافه چقدنگران وچقدرعاشق....سامی ...-بچه هابلندشید الان ساعت یک ...باید اول یه چیزی بخوریم دوم باید یلدارواماده کنیم سوم باید قبل ازورودپرستاربه اتاق بغلی بریم وازتوقفلش کنیم ودراخرم اوردن یاسی به اتاق بغلی وبردنش بیرون ازپنجره ..........بعدازخوردن یه ساندیسوکیک نگاه به ساعت کردیم عقربه هایهمون فهموندن وقتشه...-رفتیم داخل بیمارستان البته باهزاربدبختی فقط یک نفرمیتونست پیش بیمارباشه سامی رفت پیش یاسی درواقع اتاق بغلیش منم باکیاازراهی که سامی پیداکره بود به اتاق پرستارا نزدیک شدیم ...یه لحظه متوجه پرستاری که داشت میومد سمتمون شدم کارمون تمومه به کیااشاره کردم اونم گرفت قضیه ارو خداروشکرسرش روپروند های که تودستشه بود