19سایه
پامو که توی خونه گذاشتم همه توی حیاط جمع بودن هر کس مشغول کاری بود سلامی کردیم و داخل شدیم چشم چرخوندم و دنبال اتنا اینا گشتم اونو روی تختی که توی حیاط برای نشستن بود پیدا کردم مدتی زل زدم بهش اما زود ازش چشم گرفتم مامان به طرفم اومدم و سرمو گرفت بین دستاش در حالی که اشک توی چشماش جمع شده لود گفت:الهی قربونت بشم مادر بهتری؟اره؟
با دیدن اشکای مادر طاقتم تموم شد و اشکام روی گونه هام نشست صدای سام بلند شد:ااا مامان جون لوسش نکنید این از منم بهتره
استینامو زدم بالا و گفتم:اره راست میگه نگاه کنین اومدم کار کنم
_مادر:نه مامان جون تو برو...
سری تکون دادمو گفتم:نه خیر این نذر واسه منه میخوام کمک کنم
عمه(مادر اتنا)به سمت اتنا رفت در حالی که بشقابی میوه میذاشت جلوش پشت چشمی نازک کردو گفت:بخور اتنا جون بخور تقویت شی
با این حرف عمه مادر با اضطراب به من نگاه کرد اما من خودمو زده بودم به بیخیالی دوست نداشتم مامان عذاب بکشه
سیب زمینی های قیمه سرخ شده بود و نزدیک ظهر بود دیگه وقت کشیدن غذا های نذری بود مادر در قابلمه برنجو برداشت
و کمی از برنج خوردو گفت:این دمه کمی روغن به برنج دادن و برنجو به هم زدن و با صلوات همه مشغول کشیدن غذا ها شدیم
من خورشو میریختم و گوشه ای نشسته بودم نمیدونم چندمین ظرف بود که با صدای زنگ موبایلم بلند شدم و به سام گفتم:سام یه لحظه بیا این خورشا رو بکش تا من بیام
به سمت کیفم رفتم و گوشی رو در اوردم همون شماره ناشناسه بود یه نگاهی به اطراف انداختم هرکس سرش به کار خودش بود از پله ها بالا رفتم و داخل خونه شدمو دکمه ی پاسخو زدم و با صدای لرزونی و کمی تردید گفتم:بله؟بف..بفرماین؟
صدای اشنایی توی گوشم پیچید:الو؟سایه؟
داشتم به ذهنم فشار میاوردم که این صدا مال کیه کمی گذشت که خودش گفت:سایه؟سهیلم
با شنیدن این حرف کمی جا خوردم اما گفتم:خب؟بفرمایین؟
_با من اینطوری نکن سایه من..من...
_ببینین اقای به لصطلاح محترم امرتونو بفرمایین اگر امری ندارین قطع کنم
_میخوام ببینمت
_تو دیووونه ای فهمیدی؟من شوهر دارم اما تورو نمیدونم چه حسی به زنت...
_داد زد:سایه میخوام ببینمت فهمیدی؟ارهه؟
_گوشی رو قطع کردم و خاموش کردم روی مبل نشستم و سرمو لای دستام گرفتم یاد اخرین باری افتادم که سهیلو دیدم اخرین باری که از هم جدا شدیم اشکام خود به خود جاری شدن دستی رو شونه م نشست سر بلند کردم تا ببینم کیه سامو دیدم که کنارم بود نگاهی بهم انداختو گفت:سایه توی یه ساعته اینجایی؟نگران شدم.بعد کمی روی صورتم دقیق شدو گفت:سایه گریه کردی؟
نشست کنارم وقتی سکوت منو دید سرمو چسبوند رو سینه ش و گفت:حرف بزن زندگیه من بگو از چی ناراحتی؟
_ساا..ساام...
_بگو بگو نترس
_س...سهیل بهم زنگ زد
پیش خودم گفتم بزار سام بدونه بزار بفهمه
_سام درحالی که دستاشو مشت میکرد گفت:خب..؟
_سام...من نمیخوام نمیخوام ببینمش اما...اما اون اسرار کرد
صداش اوج گرفت:غلط کرد مگه تو بی صاحابی؟خودم حسابشو میرسم
دستشو گرفت جلومو گفت:گوشیتو بده
_با بهت سامو نگاه میکردم که گفت:گفتم گیشیتو بده
لب باز کردم:سام سام بزار ببینمش برای اخرین بار بزار حرفشو بشنوم بزار..
کشدن دستش توی موهاش به حالت عصبی مانع از حرف زدن شد انگار داشت فکر میکرد کمی گذشت که سر بلند کردو زل زد تو چشام:هنوزم دوسش داری؟
سکووت کردم
_دوسش داری؟
_مثل پسر عمه
-برو ببینش فقط منم باهات میام
_باشه ممنونم سام ممنون
پاشو بریم بیرون همه منتظرن باید نذری هارو پخش کنیم
*****
غروب جمعه بود و 10 روز محرم به پایان رسیده بود بالاخره گوشیرو برداشتم و شماره ی سهیلو گرفتم جواب داد":الو؟
بدون حرفی گفتم:کجا بیام؟
_پس تصمیمتو گرفتی؟
_جواب منو بده
-باشه باشه فردا 5 بعد از ظهر اون کافی شاپی که..
پریدم وسط حرفشو گفتم:میدونم خداحافظ
بدون مکثی گوشی رو قطع کردم سرمو روی بالش گذاشتم و به فردا فکر کردم که چی میشه چی قراره بگه چی؟
گوشیمو برداشتم و به سام اس دادم:سلام عشقم خوبی؟
بعد از پنج دقیقه جواب داد:سلام عزیزم ممنونم تو چه طوری؟
_منم خوبم .راستی سام فردا ساعت پنج قرار گذاشتم
کمی طول کشید تا جواب بده:باشه میام دنبالت
_بوسسس
_علامت خنده گذاشت:از دست تو شیطون بوووس
*****منتظر سام مونده بودم هر از گاهی به ساعت نگاه میکردم بالاخره ساعت بیست دقیقه به پنج بود که بوق زد در خونه رو باز کردم و بیرون رفتم سامو تو ماشین دیدم به سمت کماشینش رفتم ودر ماشینو باز کردم و سوار شدم:سلامم
با لبخند جواب سلاممو دادبه راه افتاد توی ماشین سکوت بدی بود احساس میکردم داره تظاهر به شادی میکنه اما خجالت میکشیدم که ازش بپرسم
سعی کردم با حرفام بحثو عوض کنم اما دریغ از یه کلمه حرف از دهن اون
جلوی در کافی شاپ نگه داشت:من همینجا میمونم
تنها کاری کردم این بود که پلک بزنم از ماشین پیاده شدم در کافی شاپو باز کردم صدای زنگی که بالای درش وصل بود بلند شد
با چشم دنبال سهیل گشتم روی یکی از صندلی ها پیداش کردم به سمتش رفتم با دیدنم لبخند زد و بلند شد اما من جدی اومد که صندلی رو واسم عقب بکشه نذاشتم و زودتر از اون صندلی رو عقب کشیدم و نشستم نفس عمیقی کشید و برگشت سر جاش
_چی میخوری؟
_گفتم:یه لیوان اب
_باشه هر جور راحتی؟
_زود حرفاتو بگو کار دارم
_ببین سایه
_سایه؟هه.سایه خیلی وقته واسه تو مرده
تو چشام زل زد:نکشوندمت که اینطوری بهم نیش بزنی
_چیه نتظار داری تحسینت کنم
_سایه من دوست دارم
پوزخندی زدمو گفتم:مزخرف نگو تو یه خیانتکار نامردی نامردیرو در حق من کردی و خیانتو در حق اون زن بدبختت
_من اتنارو دوست ندارم حالا این بچه هم....
ادامه داد:سایه نکن تورو خدا منو ببخش ببخش بچه م به دنیا بیاد...
کیفم بزرداشتم و بلند شدمو داد زدم:منو کشوندی که این چرندیاتو بگی؟خفه شو تو یه یه...
قلبم دوباره شروع کرد به تند زدن از در کافی شاپ خارج شدم سام اونور خیابون بود صدای سهیلو میشنیدم که دنبالم میومد و صدام میزد بی توجه به اون خیابونو با دو طی کردم صدای وحشتناک ترمزی بلند شو و برگشت منو جیغ منو و بعدم از حال رفتن من