کیا...ای بمیری سامی هرچی میکشم ازتو اه شب عقدمم باید جوراین سامی بی وجدانوبکشم اه ...اخه به من چه من تاجای که میدونستم ایناباهم رابطه نداشتن فقط مهشیداویزش بوداونم کم محلش میکرد...ئئئ یکی نیست بگه اخه برادر من توخودت اضافه ای رفتی یه سرخرمن برداشتی اوردی ...مجلسوکه کوفتم کردی حداقل پاشو بیاهمه چیوتوضیح بده همینطور که پاهامو تکون میدادم زیرلب اینارومیگفتم  یلدااجازه نداد اصلا توضیح بدم ماشاالله دوستاشوانگارهمین امروزدیده والله رفته نشسته پیششون انگارنه انگارشوهر داره سامی هم یه گوشه انگاری گربه های دم حرم امام رضایه گوشه نشسته ..مهشیدم اه دختره ی لاالا الله ...یاسی هم که کلاناپدیده مفقودالاسره .....-داییییییییییییی بلندشو بریم برقصیم ای خدادیگه واقعا مطمن شدم خوش شانسم تواین موقعیت فقط صدای جیغ جیغوهستیو کم داشتم بخدا میگم اه ......مهلش ندادم چون اگررومیدادم بجای یلدامیشست رومبل خودموزدم به کوچه علی چپ....بازم صداش بلندشد...-ئئئ پس نمیای برقصیم خیلی خوب یه چیزی خاله یلداگفت بهت بگم منم دیگه نمیگم.. رادارم فعال شد یلدا سریع روموبرگردوندم سمتش و.گفتم..-دایی قوربون اون صدات بره ..میخوای فرداواست اب نبات بخرم؟...-اره میخوا...-شرط داره ..چه شرصی...اول بگوخاله یلداچی گفت بهت.....-.باشنیدن صداش چاره نداشتم سرموبکوبونم به کف زمین...خاله یلداش چیزی نگفت خجالت نمیکشی سربچه کلاه میذاری هان..........ای خداالان وقت اومدن یلدابوداخه.....-واقعانکه دایی خیلی بدی خدامیبرتت جهنم...متوجه شدم یلدازیرلبی گفت خدانکنه چشم سفید ...یه لبخند اومد رولبم پس خانوم دارن نازمیکنن.....یه نگاه به هستی کردمو گفتم..بدودایی بدوبروپیش دوستات بازی کن....-برم دنبال نخودسیاه دیگه..چشمام گرد شد این نیم وجبیم واسه ما سیاستمدارشده بود...بدوهستی رفت...حالامنو یلاداتنها بودیم بافاصله ازمن نشست روشوهم ازم گرفت منم شیطنتم گل کردو رفتم چسبیدم بهشو ..دستموگذاشتم پشت کمرشو گفتم...-یلدا....جوابی نشنیدم...-یلداجونم...بازم سکوت...خانومم عزیزم فدات بشم بخدااشتباه فکرمیکنی ..بااین حرفم بایه حالت تدافعی چرخیدسمتمو تاخواست اعتراض کنه انگشتموگذاشتم رولبای خوش فرمشو ادامه دادم...بذارمن همه چیوبگم بعدتواکردیدی من اشتباه کردم بزن منو بکش...بعدم همه چیودرمورد مهشیدوسامی گفتم..یه دودقیقه بینمون بعدازحرفهای من سکوت به وجوداومدیلدا باصدای ارومی گفت...کیامنوببخش...منم کشیدمش سمت خودمو بوسیدمشوگفتم اشکال نداره خانومم دیگه قخرنکنیامن قلبم ضعیفه سکته میکنم میمیرما....یلدا یه نیشگون ازبازوم گرفتو گفت بیجامیکنی شیرموحلالت نمیکنم اگر یه لحظه انگار فهمید چی گفته منکه ریزریز داشتم میخندیدم سریع برگشت سمتمو گفت..کوفت درد نخند هواسم نبود یه چجیزی گفتم اما من میخندیدم حسابی کفرش دراومده بود با یه خحالت گریه ای گفت ئئئ کیا نخند دیگه..خندموکنترل کردم همون طورکه یه ته خنده ای رولبام بود سرموبردم زیرگوششو گفتم جوش نزن شیرتو واسه دوران الانم من تا دوسالگی واسه مامانمو خوردم حالاهم ...نیشگونی که یلدا از پهلوم گرفت باعث شد حرفموقورت بدم بلاگرفته چه ضربیم داره دستاش ...پاشومحکم گذاشت روپام که اخم دراومد بعدم بایه حالتی که داره حرص میخوره گفت..خدابه داد من برسه خداروشکر که امشب شب عروسیمون نیست والله توکه انگاری...ایندعه حرفشومن قطع کردموگفتم اخ جون بیاهمین بحث شیرین شب عروسی البته بعدازرفتن مهموناروادامه بذدیم...اوه اوه انگاری یلدا درجلد پانداتکوواندوکارجلومه ایندفعه زیرگوشم گفت...ئئئئئئئئئئئ دوست داری نه...بهت نشون میدمک بچه پررو...بعدم یکم ازم فاصله گرفت وگفت به تواعتباری نیست ..منم الکی لب پتایینموگازگرفتموگفتم..نه دیگه اول که جلومردم زشته دوم اینکه واسه پدرشدن زوده ایندفعه اونم خندش گرفت دوتامون زدیم زیر خنده ...ادامه داردَ