رمان شروع عشق بادعوا(23)
سامیار.........بدشانس ترازمن فکرنکنم کسی باشه اخه یکی نیست بگه غقددوست منه به توچه که افتادی دنبال من اخه کی به توامارکارای منو میده ..جلوایینه وایسادموباخودم درگیرم ازدیشب تاحالا این اعصاب خوردکنی به وجوداومدهبعدازاینکه باغوویلاروباکمک بچه هاتزیین کردیم اومدم خونه تواین دوروز یاسی خیلی گوشه گیرشده زیادباهام دمخور نیست وقتی میرم سمتش یاتوفکره یادرگیره میوه هاوشیرینایاست به محض اینکه رسیدم خونه خوده نچسبش تماس گرفت چندبارردش کردم دیدم دست بردارنیست خیلی سرد جوابشودادم اما اون خیلی گرموپرعشوه جوابموداد خلاه ازموضوع مراسم باخبرشده بودکلی بحث کردم که نمیشه دعوت نیست امااون فقط حرف خودشوزداخرشم به ناچارقبول کردم باهام بیادمیدونستم شرمیشه اما...........کوت شلوارمشکی وپیراهن سفید بایه کراوات قرمز برداشتم تنم کردم موهاموبازلدادم بالا ....اوف چه کردی سامی باخودت داشتم واسه خودم نوشابه بازمیکردم که صدای ایفون بلندشد اهههه چراالان اومده ..ایفونوبرداشتم...بله....مهشید..سلام عزیزم منم ...تودلم گفتم دارم قیافه نکبتتومیبینم دروزدم لعداز یه ربع بااون کفشای پاشنه ده سانتیش اومد بالا دروازقبل باز گذاشتم که فکرنکن مشتاق دیدارشم خودمم رفتم تواتاق دروبستم .طولی نکشید که دراتاق بدون ضربه باز شد ...یاخدااین چرااین شکلی شده ...سرموبرگردوندم استغفرالله حیانداره این بشر .بانشستن دستش روشونم سرموبااکراه چرخوندم سمتش.دیدم نیشش تابناگوشش بازه توچشمام خیره شده بودتمام نفرتموریختم تونگام ..بعداز یه دقیقه نگاهش اومد پایین سمت لبام داشت کمکم خم میشد روم که سریع ازجام بلندشدمورفتم سمت دروبدون نگاه کردن بهش گفتم ..من توپارکینگم زودبیاوالامیرم منتظر جواب نشدم ازخونه زدم بیرون بعدازسوارشدن اسانسوررسیدم پارکینگ باریموت درماشینوزدم سوارشدم دراتومات بازشد درپارکینگومیگم ...رفتم بیرون یه لحظه ذات شیطانیم اومد سراغم پاموگذاشتم روپدالورفتم سمت فلکه ای که دوتاخیابون بالاترازاپارتمانم بود یه لبخندجانانه اومد رولبم همونجانگه داشتم ..بعدازنیم ساعت دیدم مهشیدباصورتی برافروخته اومد سوارشد تودلم داشتم ازخنده میمردم روخودم نیووردم خیلی خشکوجدی مشغول رانندگیم شدم توترافیک بودیم که صدای نکره اش بلندشد.این چه کاری بودهان/مگه مریضی...جوابشوندادم فقط یه پوزخنده مسخره تحویلش دادم .دیگه تارسیدن به باغ هیچ حرفی بینمون ردوبدل نشد جالب اینجاست تا دقیقاجلوی باغ اخمونشسته بودرسیدیم باغ چشمش خورد به چندتادخترخواست حرصشونودراره لباش انگارادامس موزی کش اومد بعدخودشوچسبوند به من یه لباس دکلته جذب قرمز بارز قرمز واریش غلیظ اومده بود مهمونی اوف ...همینطورکه اویزبازوم شده بوددعادعامیکردم یاسی نبینتمون اگرببینه بیچاره میشم این روزاخیلی حساس شده بود ...هرقدمی که توباغ میگذاشتیم دلم گواه بدمیداد خیلی شلوغ بود عده ای ازمردم تومحوطه باغ روصندلی نشسته بودن جوناهم اکثراداخل ویلا بودن ...چشمم خورد به داماد کیااینا رفتم سمتشون مهشیدم بازوموول نمیکرد بایه حالته خاص راه میرفت کسافت میخواست جلوجووناجلب توجه کنه وقتی رسیدیم پیششون ازجاشون بلندشدن کیاناهم بود بادوتاشون دست دادیمو سلام احوال پرسی کردیم بعدکیاناگفت معرفی نمیکنی...تاخواستم جواب بدم مهشیدگفت دخترعمووالبته نامزدشون هستم.......ازحرصوعصبانیت دندوناموروهم فشاردادم اما چیزی نگفتم کیاناهم یه نگاه به مهشیدانداخت انگاری اونم ریخت مهشیدو نپسندید همینطورکه ایستاده بودیم صدای دستوسوتوهورابلندش برگشتیم سمت درباغ دیدم که ماشین عروسم اومد جووناهجوم بردن سمت ماشین ماچهارنفرسرجامون ایستادیم ترجیح دادیم وقتی پیاده شدن بریم پیششون...کنجکاوبودم ببینم یاسی کجاست دلم واسش یه ذره شده بود واسم عجیبه وقتی بهش نگاه میکنم انرزی میگیرم عمر منه تودلم داشتم قوربون صدقه یاسی میرفتم که احساس کردم کسی پشت سرم واستاده برگشتنم همانا شدت قلبمودیدن قیافه برافروخته یاسی همانا میدونستم فکرای بدی توذهنش شکل گرفتن خواستم برم سمتش که باعجله دوید سمت ویلا بعدم توجمعیت غیبش زد عصبی شدم دستام یخ زده بودن فکراینکه یاسی روازدست بدم به ذهنم هجوم اورده بود باصدای مهشید به خودم امودم...واعزیزم چرادستات سردن.تمام این اتفاقاتو ازچشم مهشید میدیدم باعصبانیتی که تاحالا ازخودم ندیده بودم هولش دادمو رفتم سمت ویلا یعنی میدویدم ...رفتم توویلا همه مشغول رقص بودن هرچی باچشم دید زدم که پیداش کنم نشد یه لحظه یادم اومد که پش باغ یه تاب هستو به برکه کوچولوحدس زدم اونجاباشه چون یه باراونجادیده بودمش ..باعجله رفتم سمت پشت باغ حدسم درست بود روتاب نشسته بود وسرشوبه زنجیرتاب تکیه داده بود اشکاش زیرنورماه برق میزدن ..قلبم تیرکشیدطاقت اشکاشونداشتم انگارصدای قدمام باعث شد بفهمه که کسی کنارشه بادیدن من ازجاش بلندشد خیره شد توچشمام اخم کرده بود از چیزی که توچشماش دیدم شوکه شدم اون عشقوحس لطیف به یه تنفرکینه تبدیل شده بود خواستم دستشوبگیرم باشدت زد به سینه امو ازکنارم خواست بگذره که بازوشوگرفتمو کشیدمش توبغلم بدنش میلرزید بغض کرده بود تقلا میکرد که ولش کنم ..اما من مست وجودش شده بودم ...خواستم حرف بزنم که یه شخص مزاحم سروکله اش پیداشد کسی نبودجز...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۴ ساعت 17:0 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|