رمان شروع عشق بادعوا(22)
یسنا...........هه امروز روز عقد خواهرم بودامامن انگاری ماتم زده ها گوشه ای نشسته بودمو به کارکردن مامان نگاه میکردم دوست داشتم بخندم شادباشم جیغ بزنم برقصم شادی کنم عقدیلدامه مثلا نمیشدنتونستم خواستم نشدمن دستام به خون یه نفرالوده بود چطورمیتونستم بخندموشادباشم ....یلدا:یاسی پاشوفدات شم پاشوعزیزدلم مامان شک کرده هی میگه این چشه منم ازبس دروغ گفتمابه چوپان دروغ گوگفتم زکی ....اما من فقط سکوت کردم.......که باکشیده شدن دستم ازرومبل جابجا شدم دیدم یلدا داره بااخم نگام میکنه.....کجابایدبیام؟.هیچ کجاسرقبرمن...باشنیدن کلمه قبربدنم منجمد شد هنگ کردم .........متوجه شد.دستاموگرفت وبانگرانی گفت...یاسی قوربونت برم غلط کردم خوبی اشتباه کردم ازدهنم پرید بیابریم امادو شوتابریم ارایشگاه تنهام الاناست که کیابرسه بدو.عکس العمل من خیره شدن به قاب عکس دونفری منویلدابود ....بالاخره باکمک یلدااماده شدمو رفتم ارایشگاه حوصله ارایش کردنونداشتم.اماخوب باخودم گفتم بالاخره سامی میادباید خودی نشون بدم به تفکرخودم یه پوزخند زدم ناراحت بودم غم داشتم قاتل بودم گناهکاربودم فراری بودم ترسوبودم چون من گناه کردموبدترازگناه انکارکردنش بودکه من مجبورشدم انجامش بدم یادحرفهای دوروز پیش سامی افتادم ازکاری که میخواستیم بکنیم وحشت داشتم اما هرچی بودمیتونستم چندروزودرکنارکسی که منبع انرزیمه بگذرونم..خوشحالم یکی هست دوسم داشته باشه میگفت میخوادم خیانت نمیکنه تااون سردنیامیادمن گریه کنم جون میده همین حرفاباعث شدن برم بشینم زیردست ارایشگره که واقعامهارتش قابل تحسین بود . بهم گفت چشماموببندموهروقت لازم بودبازشون کنم باخوابیدن پلکام روهم منم رفتم درحالت خلسه شیرینی که سامی برام ساخته بود.ته دلم خوشحال بودم امشب میادوتنهانیستم میتونم بهش تکیه کنم منم دوسش داشتم امانگفتم اعتراف نکردم شایدزودبودواسه برملاکردن رازی که 360درجه زندگیتوتعقییرمیده......اماتصمیم داشتم امشب بگم اعتراف کنم قراربودتایه مدت طولانی همراه همسفرهمدم باشیم برای هم شاید دونفرنباشیم شاید یلداوکیاهم به جمع ماپیوستن اما من نمیذارم نبایدهرسه به پای من بسوزن سامی باید بفهمه دوسش دارم تااگر یک روزی نبودم حسرت شنیدن همچین جمله ای رونخوره .باصدای ارایشگرچشماموبازکردم امانذاشت توایینه خودمو ببینم یه مدادبرداشتومشغول وررفتن باچشمام شده هی ماشاالله گفت .یک ساعت گذشته بودهم اریشم تموم شدهم موهام.رفتم جلوایینه فقط تونستم بگم خوشکل شدم نه بیشترنه کمتر یهارایش چشمام ترکیبی ازسبزچمنی خیلی خیلی ملیح وخط چشم مشکی وریمل مشکی که چشمامو کرده بودن اندازه چشمای گاو رزم هم یه رز سرخ ابی ملیح بودکه به ارایش چشمام هم میخورد وهم خونی داشت موهامو بابلیس کشیده بودنوفردرشت کرده بودنودورم ازادرهاشون کرده بودن جلومم اتوکشیده بودنو کج ریخته بودن لباسموپوشیدم به خودم نگاه کردم افسرده شده بودم امانباید اینطوری باشم مخصوصا امشب ..یه دکلته سبز فیروزه ای ملیح پاچه اش حریر بودوتابالازانوم میرسید همرا بایه کفش پاشنه بلند که بیشترمدل صندل بودتاکفش اخه بندبندبود بنداش تا زیرزانوم میرسیدنو چون جنسش اکلیلی بود پاهاموخوش تراش ترنمایان میکردونزدیک ده سانت پاشنه داشت یه پالتوخرداره سلتنطی سفیدکه دورگردنش خزبزرگی بود تنم کردم کلاهشوکشیدم روسرمو برگشتم که برم که سرجام خشکم زدوایییییی خدای من یلدارو انگار ی پرنسساشده بودبااون لباس دنباله دارشو کلاهی که مدل پرنس فرانسه بودوست روش بودوبه حالت کج روموهاش گذاشته بودن دهنم بازموند محشرشده بود ارایشش خیلی ملیح اما چشم گیربودومخلوطی از رنگهای قهوهاب خاکی ونقرهای بود.کباسشم تازیرباسن تنگ وازاونجادنباله داربود دنبالش بصورت تیکه تیکه بودن مدل لباسش ماهی بود رفتم سمتش بغلش کردم واروم گفتم.مواظب خودت باش امشب کیاخطرناک میشه ها..........خندیدوگفت فضول به توچه .........ای پررو کرم ازخودته داشتیم ریزریزمیخندیدیم که خبررسیدن کیاحرفمونونیمه باقی گذاشت کیااومدداخل خواست حرفی بزنه که دهنش به اندازه شعاع دایره بازمند وخیره به یلدابوداب از لکولوچش اویزشده بودای یلدابدبخت برطبقه نقشمون امشب واسه همه روزه عقدکیاویلدااما واسه این دوتاشب عروسی چون قراربود مراسمی درکار نباشه .خدابه دادش برسه بالاخره بعداز کلی نازخریدن یلداوتحمل غروغمزه هاش رسیدیم به ویلاکیا ........پیاده شدیم صدای سوت ودستهابلندشد من سریع ازجمع زدم بیرون داشتم خفه میشدم یه گوشه ایستادمو شروع کردم دیدزدن اطرافم اماهرچی زمان پیش میرفت من ناامیدترمیشدم....تااینکه........ازچیزی که دیدیم مغزم قلبم عقلم بدنم زبونم قفل کرد خیلی خیلی کسافتی خیلی سامی .سنگینی نگام روش باعث شد سرشوبچرخونه اماچرخاندن سرهماناوتبدیل شدن به یخ وگچ همانا..............ادامه دارد
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۴ ساعت 17:0 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|