رمان شروع عشق بادعوا(21)
یلدا.......نه این امکان نداره ....داری چرت میگی کیا اون شب یاسی خورد زمین بعدچه جوری تونسته تواون وضعیت سنگ بزن توسره اون.من باورم نمیشه میدونی اگرواقعیت داشته باشه کیایاسی بیچاره میشه...سامی:من نمیذارم اتفاقی واسه یاسی بیفته فعلابایدصبرکنیم ببینیم اوضاع چطورپیش میره اگر دیدیم داره گندش بالا میادیه فکری میکنیم فقط کیاچندروزنبایدبری سرکارتویلداتوهم همینطوریاسی تووضعیت مناسبی نیست حالش خیلی خراب ترازاون چیزیه که فکرشومیکردیم یه چیزخیلی مهم تر نبایدتاروزعقدمامانت بیادخونه چون ممکنه یاسی تعادل نداشته باشه همه چیولوبده ازاین به بعدم یه گروه چهارنفره ایم که باید باهم فکرکنیم نبایدکسی چیزی بفهمه بعدازمراسم یه مدت بایدبریم اپارتمان من ...هم یاسی ازاین محیط دورمیمونه هم مامانت ازچیزی بونمیبره واسه تنهای مامانتم برنامه دارم باید کیابامادرت حرف بزنی بگی مامیخوایم بریم شمال تاخستگیمون ازتنمون دربره ببعدشم تنهای خودشومادریلداروبهانه کن بیارش اینجاپیش هم باشن ...یلداهواست باشه مادرت نیبایدبوی ازاین قضیه ببره جلویاسی هم درمورداین جریان حرف نمیزنیم فعلانم اینجاهستیم تاببینیم چی میشه..........صدای زنگ گوشیم باعث شدحرفشوقطع کنه نگاه های هرسه تامون رنگ نگرانی گرفت ازجام بلندشدم رفتم سمت گوشیم رواپن بودبادیدن اسم مامان یه نفس ازسراسودگی کشیدم ...دکمه اتصالوفشاردادم..صدای مامان توگوشی پیچید....-الوسلام یلداجون چطوری مادر؟.......سلام مامانی خوبم فدات شم توچطوری؟کجای؟خوش میگذره؟..........-یه نفس بکش مادرمهلت بدی بهت میگم کجام.........ببین قوربونت برم خاله کتی حالش خوب نیست مجبورم تامراسم پیشش بمونم کاراروهم که انجام دادیم مونده تزیین ویلا که به عهده ی شما جوونا هست .گفتم اگرتنهاید بگم سحروسینا بیان پیشتون.....نه مامانی تنها کجابوده همین الانم کیا اینجاست میخوایم بریم خرید تاشبم که بیرونیم بعدشم یه خوابه دیگه........تامراسمم دوروزه دیگه باقی مونده..........شماپیش خاله بمونیدنگران ماهم نباشید...باشه مادر مواظب خودتون باشیدسلام کیاروهم برسون یاسی راستی کجاست حالش خوبه؟.اره مامان خوبه تواتاقشه داره لباساشومرتب میکنه.هه چه دروغ کله گنده ای گفتم .باشه قوربونتون برم کتی سلامتومیرسونه مواظب هم باشیدبای...بزرگیشوبرسون چشم ...بای.......خدایاشکرت کارادارن خودبه خود جورمیشن..........برگشتم سرجام خنده ام گرفته بودکیاوسامی باتعجب نگام میکردن.چیه؟چرااینطوری نگام میکنید/.......کیا:هیچی چی شد مامانت داره میاد؟.نه بابا پیش خاله میمونه حاش خوب نیست...........سامی:دم خالت گرم .......-باشنیدن صدای قدمهای کسی روپله ها سرمونو چرخوندیم ازچیزی که میدیدیم.وحشت کردیممممم باورش برام سخت بوداشک توچشمام جمع شد خواهر من عزیزمن همخون من هم وجودم باسرووضعی اشفته شبیه به کولی ها داشت میومد سمت مون یه نگاه به کیاوسامی انداختم کیااخم کرده بودو سرشوانداخته بود پایین اماسامی بابغض نهفته تونگاش بهش خیره شده بود.........هرچی بهمون نزدیک ترمیشد کبودی زیزچشماشو لبهای سفیدترک خوردش بیشترنمایان میشدخدای من کی باورش میشدیاسی که هرروز تادوش نمیگرفتوموهاشواتونمیکشیدارایش نمیکردولباس شیک نمیپوشیدامکان نداشت ازاتاقش بیادبیرون حالاباموهایی وزشده که دورش پخش شده بودووشونه های خم شدشوپوشونده بود بایه شلواروتیشرت گشاد ورنگ نمونده ای توصورت بیاد توجمع نتونستم جلوخودموبگیرم بلندشدم رفتم سمتش بغلش کردم بلندزدم زیرگریه شونه هاش میلرزیدن خیش شدن شونه هامو احساس میکردم ..یه نفرازپشت منو کشیدسمت خودش کیابودکه زیرگوشم نجواکنان میگفت داری اوضاع خراب میکنی فدات شم تحمل کن درست میشه ...متوجه سامی ویاسی شدم سامی یاسی رواروم میبرد سمت مبل راحتی های وسط سالن روبه روی اشپزخونه.....ماهم به جمعشون پیوستیم یه ربع گذشت سکوت خفه کننده ای خونه رواحاطه کرده بود انگارارتباط چشماونگاها فعلاحرف اولومیزد.......طولی نکشیدکه صدای خش داره یاسی سکوتوشکست.........یاسی_چقدردیگه مهلت دارم ایناروبه ماسه تا میگفت امانگاهش خیره به سرامیک های سالن بودبدون اینکه حتی نیم پلکی بزنه...........-مهلت چی فدات شم اینومن گفتم..........-ایندفعه صداش لرزشوبغضودراغوش گرفت.....-چقدرواسه نفس کشیدن موندن پیشتون واسه دیدن مراسم عقدخواهرم فرصت دارم .اشکاش جاری شد.........منم صورتم خیس شد کیاگوشه لبشوگازگرفتوسرشوانداخت پایین سامی خیره شده بودبه یاسی خدای من چقدراحساس چقدر عشق چقد خواستن ودرنهایت دردو دوری تونگاهش موج میزنه....یاسی برگشت سمت سامی همینطورکه اشک میریخت یه لبخندکوتاه تقدیم به سامی کرداونم بایه لبخندپرازمحبت جوابشوداد..........کیا:.من یه فکری دارم شایدالان وقت این حرفهانباشه نگاه خیرشودوخت به چشمام 6 تاچشم بهش خیره بودن ادامه داد ببین یلدا بااین شرایط پیش اومده بهتره این مراسموبه عنوان عقدبیان کنیم وبگیم که واسه عروسیمون تصمیم نداریم جشن بگیریم میخوایم بریم اروپاچشمام گردشداین چه ربطی به این موضوع داشت.اما کیاایندفعه به ساما خیره شد.-سامی یادمه گفتی که از شرکت عموت زدی بیرونومیخوای مستقل باشی ایندفعه شاخای سامی ظاهرشدن باحالت گیجی سرشوتکون داد.ادامه داد خوب منم گفتم بهتره باهم شریک شیم وتوهم پذیرفتی درسته؟.سامی:خوب اره امااین.بااشاره دست کیاحرفشوخورداماکیاهمچنان ادامه داد وشما یاسی خانم ایندفعه به یاسی خیره شد.-چندمدت سرکارنرفتید وتصمیم دارید بیاید توشرکت من مشغول شیدخوب اگرمنو یلدابریم اروپا.ایندفعه سکوت کرد باحالت نامطمئنی نگاش بین سامی ویلداچرخید اما باادامه حرفش همه دهنابازموند چشمای هم گرد شد اصلا فکرشونمیکردیم که.............ادامه دارد
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۴ ساعت 16:59 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|